ion

سال‌ها زیستن و جنگیدن در کنار یکدیگر بچه‌ها را چنان به هم نزدیک کرده بود که انگار اعضای یک خانواده هستند؛ دوستی‌ها چنان ریشه دوانده بود که به برادری رسیده بود. همین که یکدیگر را «برادر» خطاب می‌کردند نشان از پیوند محکم اخوتی بود که در میان‌شان بسته شده بود.

ایران آنلاین /از هر آنچه داشتند که عزیزترینش جان‌شان بود در راه این دوستی و برادری می‌گذشتند؛ چه باک از نثار جان اگر دوست و همرزم و همسنگری جان سالم از مهلکه به در برد. روایت امروز، روایت غریب کسی است که به دنبال یاران گمشده‌اش می‌رود و خود سرگردان و آواره بیابان می‌شود. هفت روز با تنی زخم خورده در میان سربازان دشمن از این سو به آن سو می‌رود و خود را از چشم آنها پنهان می‌کند اما آخر کار خود گرفتار می‌شود. قصه اسارت تخریب چی بی‌باک و بی‌ادعای اردوگاه شهدای تخریب، مصطفی اردیبهشت را به روایت خودش بخوانید.

هفت روز در میان نیزارهای سوخته و نیمه سوخته جزیره مجنون با بدن نیمه جان می‌گشتم تا شاید راه فراری به سمت خط خودمان پیدا کنم. هم سرم ترکش خورده بود و هم یک دست و دو پایم تیر خورده بودند. گرسنگی و تشنگی و گرمای طاقت فرسای تیرماه جنوب هم امانم را بریده بود. عراقی‌ها نیزارها را آتش زده بودند که بتوانند بچه‌ها را پیدا کنند و به اسارت ببرند. روزها چاله‌ای در میان گل و لای و نی‌های سوخته می‌کندم و در آن پنهان می‌شدم و شب‌ها بیرون می‌آمدم و با بدن زخم دیده و عفونت زده خودم را به این سو و آن سو می‌کشاندم، به امید یافتن مفری و فرار از اسارت،اما نشد. انگار قسمت من این بود که زندگی در بند دشمن را تجربه کنم. بگذارید ماجرا را تعریف کنم.

یک گروه دوازده نفری از تخریب‌چی‌های اردوگاه شهدای تخریب به جزایر مجنون اعزام شده بود. اوضاع بغرنج روزهای آخر جنگ بود که عراق از هر نقطه‌ای حمله می‌کرد خطوط دفاعی ما را در هم می‌شکست و پیشروی می‌کرد و عده زیادی اسیر و تلفات از ما می‌گرفت. جعفر هلالات بچه‌ها را به قرارگاه نصرت در جزایر مجنون برده بود و هیچ خبری از آنها نداشتیم. سوم تیرماه سال 67 بود که با چند نفر از بچه‌ها از جمله اصغر رحیمی و شیرین آبادی و حاج محمدی برای پیدا کردن جعفر و بقیه راهی منطقه شدیم. از سه راهی خرمشهر که گذشتیم مسیر به سمت خط مقدم خلوت شد اما در عوض راه برگشت به اهواز شلوغ بود. تخریب چی بودیم و اسلحه نداشتیم و چون با عجله راه افتاده بودیم ماسک ضد شیمیایی هم برنداشته بودیم. اوضاع اصلاً مساعد به نظر نمی‌رسید. سراغ بچه‌های تخریب لشکر 40 صاحب الزمان رفتیم که با فرمانده‌اش آشنا بودم. از او ماسک ضد شیمیایی گرفتم اما اسلحه‌ای نداشت در اختیارمان بگذارد،اگر چه او هم به ما توصیه می‌کرد که چون وضعیت روشن نیست بهتر است جلوتر نرویم اما مگر می‌توانستیم بمانیم، باید بچه‌ها را پیدا می‌کردیم. گفتم به امید خدا می‌رویم و ان شاءالله سالم بر می‌گردیم.

هر چقدر جلوتر می‌رفتیم اوضاع قمر در عقرب‌تر می‌شد. عده زیادی از نیروهای خودی با پای پیاده یا با ماشین به عقب می‌رفتند. به ابتدای جاده سید‌الشهدا در جزیره مجنون رسیدیم. هیچ کس در جاده نبود. توپخانه کنار جاده هم خالی بود. بهداری در سمت چپ جاده بود و در آنجا هم پرنده پرنمی‌زد. جلوتر رفتیم و به قرارگاه نصرت رسیدیم، فقط چندتایی از نیروهای خودی که زخمی شده بودند در قرارگاه بودند و دو سه دستگاه آمبولانس و وانت که برای بردن آنها رسیده بودند،در سنگر بچه‌های تخریب هیچ کس نبود و کسی هم از آنها خبر نداشت.

از سنگر که بیرون آمدم صدای پرواز هلی کوپترها را شنیدم. سه فروند هلی کوپتر عراقی از روبه‌رو به قرارگاه نزدیک می‌شدند و در همان حال شروع به تیراندازی به سمت ما کردند. فکر کردم حتماً قدری تیراندازی می‌کنند و می‌روند و ما می‌توانیم به کارمان برسیم، اما انگار این طور نبود. به سمت ماشین دویدم که آن را داخل سنگری ببرم تا از شر موشک‌های هلی‌کوپترها در امان بماند. به ماشین نرسیده دیدم هرچه هلی‌کوپترها نزدیک‌تر می‌شوند تعدادشان هم بیشتر می‌شود، تا شش فروند هلی‌کوپتر را شمردم. ظاهراً نیرو آورده بودند که در پشت خطوط ما پیاده کنند. ساعت تقریباً 1.5 بعد از ظهر بود که با داد و فریاد بچه‌ها را سوار ماشین کردم تا از آن موقعیت خطرناک فرار کنیم.

تا به خودم بیایم پشت وانت تویوتای من پر شده بود از بچه‌های سالم و زخمی. پا را روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت از قرارگاه خارج شدیم. هلی کوپترها به دنبال ما و یکی دوتا ماشین و آمبولانس دیگر افتادند. یکی از هلی کوپترها از ما پیش افتاد و تقریباً 500متر جلوتر روی جاده فرود آمد. انگار قصد‌شان به اسارت گرفتن ما بود. یکی از ماشین‌ها که جلوتر از ماشین ما بود خود را به هلی کوپتر زد و آن را منفجر کرد و خودش نیز در انفجار سوخت. نفهمیدم عمداً این کار را کرده بود که راه را برای بقیه باز کند یا کنترلش را از دست داده بود. هرچه بود آن هلی‌کوپتر و نفراتش را از بین برد. یکی دیگر از هلی‌کوپترها هم درست مقابل ما چرخید و کنار بهداری به زمین خورد و منهدم شد. بچه‌های پشت ماشین با همان اسلحه سبکی که داشتند رگبار گلوله را به طرف آن هلی کوپتر بسته بودند و آن را ساقط کرده بودند.

هلی‌کوپترهای دیگر که آن وضعیت را دیدند آتش خودشان را روی ما بیشتر کردند. موشک بود که کنار جاده و اطراف ما به زمین می‌خورد و منفجر می‌شد؛جهنمی از آتش و انفجار درست کرده بودند. نگران بچه‌هایی بودم که پشت ماشین بودند که ناگهان یک موشک به چرخ عقب ماشین خورد و آن را از زمین کند. پشت ماشین بلند شد و به خاطر سنگینی آن دوباره روی چرخ هایش به زمین خورد و پیچ و تابی و از کار افتاد. احساس کردم یک ترکش هم نصیب من شده و به سرم خورده است، اما وقت وارسی نبود. تعدادی از بچه‌ها شهید شده بودند و پنج نفری زخمی اما نمی‌توانستند از ماشین پیاده شوند. آنهایی که سالم بودند خودشان را کناره جاده رساندند و وارد نیزارها شدند. هلی کوپترهای نابکار همچنان به طرف ماشین شلیک می‌کردند و جاده را زیر آتش گرفته بودند، چاره‌ای نبود جز آنکه از ماشین دور شوم. همه نگاهم به بچه‌های زخمی بود که مانده بودند. وارد نیزارها شدم و کمی آن طرف تر از کنار جاده بهداری بالا آمدم. سمت چپ جاده آب بود اما سمت راست آن نیزار خشک بود.

به امید یافتن سلاح وارد بهداری شدم اما هیچ نیافتم. ماندنم در داخل ساختمان بهداری به صلاح نبود. بیرون آمدم، هنوز حیران و سرگردان بودم که یکی از سربازان عراقی از خاکریز کنار جاده رگبار گلوله را به طرفم گرفت. در یک لحظه زمین و آسمان زیر باران گلوله‌های آن نامرد تیره و تار شد. یک تیر به انگشت دست راستم خورد، یکی به بالای ران پای راستم، یکی هم به پنجه پای چپم. سرم هم که قبلاً ترکش خورده بود و صورتم خون آلود بود. نور علی نور شد. به لطف خدا همه تیرها از بدنم خارج شده بودند و هیچ استخوانی را هم نشکسته بودند. به زمین که افتادم دیدم یکی از بچه‌های خودی از بالای ساختمان بهداری آن سرباز عراقی را از پا انداخت و جان مرا نجات داد.نیروهای عراقی ممکن بود هر لحظه سر برسند. با مصیبت خودم را به نیزارها رساندم و قصه سرگشتگی هفت روزه‌ام در میان نیزارهای نیمه سوخته آغاز شد. سه روز لابه لای نیزارهای خشک و سوخته بودم و چهار روز در میان آب.

چهار دست و پا در میان نیزارهای خشک می‌رفتم. پنجاه متری از بهداری دور شده بودم و دیگر نای جلو رفتن نداشتم. زمین پوک بود و دست و پایم در آن فرو می‌رفت. با دست چپم که سالم بود چاله‌ای کندم و در آن مخفی شدم. مقداری نی خشک هم روی خودم ریختم که از چشم عراقی‌ها پنهان بمانم. هلی کوپتر عراقی بالای نیزار می‌چرخید و تک تیراندازش هر که را می‌دید از آن بالا درو می‌کرد. گرمای جان گیر و تشنگی و درد پا و دست و سرم بدجور کلافه‌ام کرده بود. نفهمیدم چه شد که از هوش رفتم. نمی‌دانم چه مدتی بیهوش بودم اما با صدای هلهله و شادی عراقی‌ها به خودم آمدم. از آنجا جاده و ماشینم را آن وسط از کار افتاده بود می‌دیدم. افسر عراقی که آمد آن پنج رزمنده زخمی را از پشت ماشین به زیر کشیدند و به دستور آن افسر بی‌وجدان همه را به گلوله بستند و به شهادت رساندند؛ بدترین صحنه‌ای بود که دیده بودم. هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم جز افسوس خوردن و شکایت از بدعهدی روزگار.

انگار خون زیادی از من رفته بود که دوباره بیهوش شدم. به هوش که آمدم هوا تاریک شده بود. تصمیم گرفتم به هر جان کندنی شده از آن منطقه دور شوم. با بدبختی 100 متر دیگری از جاده فاصله گرفتم و چاله دیگری کندم و خود را داخل آن انداختم و از حال رفتم. سر و صداهای عجیبی از خواب بیدارم کرد. صدای خمپاره‌های منور 120 میلیمتری بود که عراقی‌ها از آنها برای به آتش کشیدن نیزارهای خشک استفاده می‌کردند. آتش و دود بود که در اطرافم به هوا برخاسته بود. نای تکان خوردن نداشتم و باز از هوش رفتم.نمی دانم ساعت چند صبح بود که به هوش آمدم. دود همه جا را گرفته بود. گرمای هوا هم بیداد می‌کرد و بی‌آبی و تشنگی هم البته قوز بالای قوز بود. یاد شهید علی عاصمی افتادم و توصیه‌اش که اگر جایی در هور گرفتار آمدی می‌توانی از آبی که در داخل نی‌ها وجود دارد استفاده کنی و زنده بمانی. چندتایی از نی‌ها را امتحان کردم تا دست آخر در یکی مقداری آب بدمزه و بدبو پیدا کردم. حکایت بیابان بود و لنگه کفش کهنه. به هر ترتیبی بود با آن آب لبی‌ تر کردم و جانی گرفتم. برای رفع گرسنگی هم نی‌های‌ تر و تازه‌ای در کنار دسته‌های خشک نی پیدا کردم و آنها را به دندان گرفتم. خیلی نبودند اما همان که بود بهتر از هیچی بود.

یادم افتاد نماز نخوانده ام. همان طور که رو به قبله و جنوب نشسته بودم شروع به نماز خواندن کردم. خدا قبول کند اما راستش نمی‌دانم چه خواندم و چند رکعت. انگار نماز خوبی بود که حالم را بهتر کرد. دگمه جیب شلوارم را کندم و در دهانم گذاشتم تا بزاق دهانم را تحریک و ترشح کند شاید اندکی خشکی دهان و تشنگی‌ام کمتر شود.چند سالی در آن منطقه گشته بودم و آنجا را بخوبی می‌شناختم، اما همه جا را دود و آتش نیزارها گرفته بود و نمی‌توانستم راه درست را تشخیص بدهم. 300 – 200 متر دیگری را به هر والذاریاتی بود به عقب رفتم و چاله دیگری کندم و باز از هوش رفتم. با صدای انفجار به خودم آمدم. هوا تاریک شده بود اما آتش در نیستان افتاده بو دو همه جا را به آتش کشیده بودند. به زحمت به راه افتادم. همه نی‌ها سوخته و زغال شده بودند و آتش منطقه را گرفته بود. دست‌ها و پاهایم سوخته و کباب شده بودند. به راهی رسیدم که کوبیده شده و سفت بود. معلوم بود راه مالرویی است که محل گذر گرازها است. قدری از آتش دور شده بودم، چاله‌ای پیدا کردم و دوباره از هوش رفتم. قرص ماه کامل بود اما چشمانم درست نمی‌دیدند و ماه را تیره و تار می‌دیدم. هنوز هم ماه شب چهاردهم آن شب لعنتی را به یادم می‌آورد و حالم را خراب می‌کند.

صبح روز سوم بود که از شدت گرما بیدار شدم. چشم که باز کردم یک دشت سوخته  مقابلم بود و دیگر هیچ. جان پناه دیگری نبود. چاره‌ای نبود جز آنکه در همان چاله بمانم تا هوا تاریک بشود. تشنگی همه توانم را گرفته بود. گلویم از شدت تشنگی و خشکی به هم چسبیده بود و نفس کشیدنم را سخت کرده بود. فکر کردم دیگر به آخر خط رسیده‌ام و باید آماده رفتن به سرای دیگر بشوم. شروع به خواندن شهادتین کردم که ناگهان حس کردم انگار صدای آب و جریان آب می‌آید. با خودم گفتم حتماً دچار توهم شده‌ام و سعی کردم ذهنم را معطوف به رفتن و طلب مغفرت و رحمت از درگاه خداوندی کنم. صدای آب بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دیدم پاهایم در آب هستند. انگار عراقی‌ها ترفند دیگری به کار بسته بودند که هم منطقه را حفظ کنند و هم بچه‌هایی را که در نیزارهای خشک و سوخته پنهان شده بودند بیرون بکشند.

عراقی‌ها جاده را شکافته بودند و آب از آن سوی جاده به این طرف روان شده و کل منطقه را گرفته بود. قدری از آن آب را که با خاکستر و زغال نی‌های سوخته مخلوط شده بود نوشیدم. بعد از چند روز بی‌آبی به آب رسیده بودم. زیرپوشم را در آوردم و با آن مقداری آب را صاف کردم و خوردم. آن قدر از آن آب آلوده و کثیف خوردم که دل درد گرفتم. دیگر تقریباً از آن چاله پرآب بیرون آمده و بالای آن نشسته بودم. صدای بچه‌های خودی را از اطراف شنیدم. انگار 12-10 نفری بودند که در آن حوالی مخفی شده بودند. شنیدم با صدای بلند آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون» را می‌خوانند. آیه‌ای است که بچه‌ها موقع عملیات می‌خواندند تا از چشم دشمن در امان باشند و دیده نشوند. عراقی‌ها صدای آنها را شنیدند و همه را به گلوله بستند.

سعی کردم به طرف صداها و آن بچه‌ها بروم اما نمی‌توانستم مسیر درست را تشخیص بدهم. نزدیک غروب بود و هوا گرگ و میش بود، همان طور که سرگردان در میان آب می‌رفتم دیدم از بریدگی جاده عبور کردم و به سمت دیگر رفتم. ناخواسته از سمت خودی به سمت دشمن کشیده شده بودم. صدای نفربر خودمان را شنیدم که برای بردن بچه‌ها آمده بود اما من در سمت دیگر جاده گرفتار آمده بودم.همه منطقه زیر آب بود بجز یک نقطه کوچک به مساحت 20 متر مربع که عراقی‌ها همان جا را زیر آتش خمپاره گرفته بودند. خمپاره‌های شصت بود که به دور و بر من می‌خوردند ولی چون آب بود منفجر نمی‌شدند و فقط آب به سر و صورتم پاشیده می‌شد. راه را گم کرده بودم. خسته و ناامید همان جا در میان آب ماندم. صبح که شد دیدم پشت خط عراقی‌ها هستم. هیچ چاره‌ای نداشتم جز آنکه تا هنگام شب و تاریکی هوا در همان نقطه بی‌حرکت بمانم. هزار و یک نقشه کشیدم که با تاریک شدن هوا از کجا و چگونه خودم را به جاده برسانم و از آن بگذرم و به طرف بچه‌های خودی بروم.

هوا که تاریک شد به طرف جاده به راه افتادم. از شدت درد و گرسنگی و ناتوانی چشمانم درست نمی‌دیدند. صد متر راه بیشتر نبود اما کلی طول کشید تا همان مسیر کوتاه را به آرامی طی کنم. نزدیک جاده که رسیدم تازه متوجه شدم درست زیر سنگر عراقی‌ها سر درآورده ام. مجبود شدم برگردم. این بار دو سه ساعتی طول کشید تا همان صد متر را به آرامی و قدم به قدم به عقب برگردم. از سنگر عراقی‌ها که دور شدم نفس راحتی کشیدم و یادم افتاد نماز نخوانده ام. با همان حال و در میان آب به نماز ایستادم. وقت و ساعت را گم کرده بودم و هر وقت یادم می‌افتاد نماز می‌خواندم. الحق که آن نمازها روحیه عجیبی به من می‌داد.

چهار روز در میان آن آب‌ها بودم. نی‌ها را جمع کرده بودم و آنها را با پیراهنم به هم بسته بودم و برای خودم تخت کوچکی درست کرده بودم. هیکلم درشت است و لاجرم نصف تنم در آب بود و نصفش روی تخت روان دست ساز خودم. هر روز که می‌گذشت ناامیدتر می‌شدم و فکر می‌کردم دیگر امکان گذشتن از جاده وجود ندارد.روز هفتم سرگردانی‌ام بود. سه روز در میان نیزارهای خشک و چهار روز در وسط آب. مقداری نی را به هم بافته بودم و آن را روی سرم می‌گذاشتم تا استتارم کنند. تا گردن داخل آب بودم. پوست بدنم دیگر براحتی کنده می‌شد. جای زخم‌ها هم از چرک و عفونت گذشته بود دیگر. تقریباً از زنده ماندن و رسیدن به بچه‌های خودی قطع امید کرده بودم که صدای بولدوزری را از پشت سرم شنیدم. نگاه که کردم دیدم یکی از آن بولدوزرهایی است که جهاد ساخته بود و می‌توانستند در هور و آب حرکت و کار کنند. بولدوزر به سمت جاده حرکت می‌کرد. همه چیز یادم رفت که کجا هستم و در چه موقعیتی قرار دارم. تا گردن در آب بودم و چون نی‌ها را روی سرم ریخته بودم پشت سرم را نمی‌دیدم. به بولدوزر نگاه می‌کردم که شنیدم یکی با صدای بلند فریاد زد: «تعال، تعال». چند سرباز عراقی داخل آب بودند و مرا دیده بودند. فکر نمی‌کردم با من باشند تا اینکه به طرفم تیراندازی کردند. چاره‌ای نبود. به آرامی برگشتم و دست هایم را بالای سرم بردم و اسیر شدم و فصل سخت اسارت در زندگی‌ام بعد از هفت روز سرگشتگی در نیزارها و آب‌های هورالهویزه آغاز شد./ روزنامه ایران 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.