ion

«فانوس جادویی زمان»منتشر شد

گفت وگو با داریوش شایگان درباره جادوگر قرن بیستم

اندیشه /
شناسه خبر: 309949

مارسل پروست را جادوگر قرن بیستم لقب داده‌اند. نویسنده‌ای که با هیچ نویسنده پیش و پس از خود قابل مقایسه نیست چون اثری خلق کرده که به اعتبار گفته تمام نویسندگان و فلاسفه بعد از او یک رمان منحصر به فرد است. داریوش شایگان در جدیدترین اثر تالیفی خود به نام «فانوس جادویی زمان» به سراغ این نویسنده و رمان «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» رفته است و در قالب پژوهشی شایسته و همه‌جانبه آن‌ را از جنبه‌های مختلف بررسی کرده است.

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

*در پایان قرن 18 میلادی اصطلاح  Le Pastiche به معنی تقلید آگاهانه در نقد ادبی مطرح شده بود که در واقع اشاره داشت به تقلید آگاهانه نوشتار، یعنی نویسنده برای تمرین نوشتن از آثار پیش اقتباس می‌کرد. تا جایی که می‌دانیم و شما هم در این کتاب اشاره کرده‌اید پروست نویسنده‌ای بود که با همین روش آغاز کرد و ابتدا از آثار نویسندگان خوب پیش از خود تقلید و اقتباس می‌کرد. خانم شهلا حائری در کتاب در سایه پروست به علاقه و شیفتگی او به داستان‌های هزارویک شب اشاره می‌کند و از تمایل او برای این همانندسازی خبر می‌دهد. این تقلید چگونه در«در جست‌وجوی زمان از دست رفته» نمود پیدا می‌کند؟ و اگر این فرض را بپذیریم که پروست به دلیل تسلط بر آثار ادبی از آنها تاثیر گرفته این تاثیرپذیری به چه شکل تعریف می‌شود. در فرم، زبان و بیان آیا می‌توان رد پایی از نویسندگان معاصر او را در اثر پیدا کرد؟ در این صورت چه اتفاقی می‌افتد که این رمان بهترین رمان قرن 20 و متمایز از بقیه آثار می شود؟

 

 

---

بله پروست خیلی این کار را می‌کرد. از سن سیمون، بالزاک، فلوبر و برادران گنکور تقلید می‌کرد. دلیل آن هم این بود که از طریق تقلید، به دنبال یافتن شیوه خاص نویسندگی خودش بود. حتی در صحبت‌هایش هم معروف بود که ادای دیگران را به­ خوبی و بامهارت درمی‌آورد و اطرافیان را سرگرم می‌کرد. مثلا ادای کنت دو مونتسکیو را عجیب خوب درمی‌آورد. همین هم بعدها الگویی برای شخصیت شارلوس در رمان جستجو شد. دلیل این تقلیدها این بود که می‌خواست سبک واقعی خود را پیدا کند و به آن جلا دهد. او در قالب آدم­‌های مختلف می‌رفت و با سبک و شیوه آن‌ها طبع‌­آزمایی می‌­کرد؛ در قسمتی از جستجو، در مجلد زمان بازیافته، به قالب گنکور می‌رود و بخشی از داستان را به سبک او می‌نویسد و درونمایه داستان خودش را با سبک و سیاق برادران گنکور به نگارش درمی­‌آورد.
درباره بخش دوم پرسش شما هم باید بگویم این طبع‌­آزمایی فقط نوعی تمرین نگارش برای پروست بوده است. اولین کتابی که از او چاپ شد، کتاب خوشی‌ها و روزها بود؛ بسیار جوان بود که این رمان را نوشت و آناتول فرانس هم مقدمه‌ای ستایش‌­آمیز بر آن نگاشت و کتاب خیلی سروصدا کرد. بعد از این رمان دیگر چیزی ننوشت، یعنی نوشت، اما چاپ نکرد. کتاب­‌های ژان سانتوی و ضد سنت­ بوو را نوشت اما چاپشان نکرد. راجع به اتخاذ سبک و سیاق نوشتاری‌­اش دچار تردید بود، بین دو شیوه «جستار» (essai) و «رمان» سردرگم بود. بالاخره هم شیوه‌ای پیدا کرد که شامل هردوی آنها می‌شود و به قول رولان بارت «راه سومی» پیدا کرد.

 

در اواخر سال 1909 و با آغاز نگارش جستجو، پروست در نحوۀ روایت داستان تغییر جهت می­‌دهد و تمهیدی ابداع می‌­کند که در کتاب­‌های پیشین‌اش غایب بود: صدای راوی. در ژان سانتوی قهرمان به سوم ­شخص سخن می­‌گوید، در ضد سنت بوو «من» ظاهر می­‌شود. این تغییر از سوم­ شخص به اول­ شخص، در حقیقت حاصل نوعی گسست و پیوند است. بالاخره این دو، در جستجو درهم ­می‌­آمیزند و به منِ راوی تبدیل می­‌شوند، سخنگویی که هم راوی است هم من. در این رمان، هم راوی می­‌گوید «من»، هم قهرمان. هزارویک شب را هم خیلی دوست داشت و از لحاظ جنبه‌های جادویی خیلی به آن اشاره می‌کند. راوی داستان وقتی در سال 1916 یعنی اواسط جنگ به پاریس می‌رود، می گوید احساس می‌کنم هارون‌الرشیدم که در بغداد راه می­‌روم. تذکارهای خاطره هم که یکی از مضامین اساسی رمان جستجو است، از منظر غیب و ظاهرشدن غافلگیرانه صحنه‌­ای نامنتظر، با جادو بی‌­شباهت نیست و آدم را یاد داستان‌های هزار و یک شب می‌اندازد.

 

 

عده‌ای بر این باورند که شخصیت‌پردازی در آثار پروست با دیگر نویسندگان پیش از او متفاوت است. از این نظر که مثلا شخصیت‌های او مثل بالزاک یا زولا با مشکلات زندگی درگیر نیستند. او بیشتر به توصیف شخصیت‌هایی که می‌شناخته پرداخته و برای مثال به زندگی در محافل اشرافی بیشتر پرداخته، یعنی شاید ما در جستجو به پزشک یا وکیل هم بربخوریم اما پروست از فعالیت‌های آنها چیزی نمی‌گوید. در عین حال آلن دوباتن یکی از ویژگی‌های اثر پروست را وصف حال شخصیت‌هایی می داند که برای ما آشنا هستند و چند شخصیت از این رمان را با آدم‌های زندگی خودش تطبیق می‌دهد. نظر شما در این باره چیست؟ تعریف شخصیت‌پردازی در رمان در جستجوی زمان از دست رفته به کدام یک از این دو قسم نزدیک است؟

 

---

ببینید در رمان پروست همه جور شخصیتی هست، مردم عادی و کارگران و پیشخدمتان و روستاییان هم هستند. درست است که مختصات جامعۀ اشراف را در زمان انحطاط اریستوکراسی فرانسه، با ظرافت نشان می­‌دهد، ولی قدرت او در شخصیت­ پردازی به­ هیچ ­وجه به اعضای این طبقه محدود نمی‌­شود. برای مثال، با خلق شخصیت فرانسواز، که پیشخدمت خانواده راوی در رمان جستجو است، مهارت کم­‌نظیرش را در ترسیم وجوه گوناگون شخصیت­‌های مختلفِ متعلق به طبقات اجتماعی متفاوت به نمایش می­‌گذارد.

 

شما در جریان داستان بارها به افرادی از طبقات مختلف برمی­‌خورید که نویسنده باورهای گاه عامیانه و حتی لحن گفتاری آنها را به ­دقت تقلید می­‌کند. برای همین، وجه «مردم­شناسانه» پروست، یکی از توانایی‌­های این نویسنده چندوجهی است.


توصیف شخصیت­‌ها در رمان جستجو از شیوه خاصی پیروی می‌­کند که به فلسفه او برمی‌گردد. پروست می‌گوید رمان­‌های من «برگسونی­»اند، البته بعد توضیح می‌دهد که چرا برگسونی. برای اینکه افراد را در استمرار متحرکشان می‌بیند، آدم‌ها تغییر می‌کنند و «من»‌های مختلف دارند. پروست از این «من»های متکثر غافل نمی‌ماند. او تعبیر استمرار متحرک (la durée mobile) را از برگسون گرفت ولی آن را پرورش داد.

 

پروست شخصیت‌­های داستانش را از زاویه­‌های مختلف می‌بیند و به آنها حجم‌ می­‌دهد. آدم‌های او پرتره‌­نگاری­‌های دو بعدی نیستند که فقط از یک زاویه دیده شوند، او به درون شخصیت چندبعدی­‌شان رسوخ می‌­کند و ابعاد متفات فردی واحد را به­ دقت ترسیم می­‌کند. توجه داشته باشید که پروست هیچوقت آثار فروید را نخواند و البته فروید هم پروست را نخواند، اما هردو به نتایج یکسانی رسیدند و به تاریکی دنیای ناآگاه نوری افکندند. پروست در توصیف شخصیت­‌ها بیشتر به درونشان توجه دارد و موشکافانه به آن می‌پردازد، انگار مدام دور آن‌ها می‌­چرخد تا هیچ یک از زوایای مختلف شان مغفول نماند. نوعی نگاه استرئوسکوپیک یا سه­ بُعدی و برجسته­‌نما دارد. هیچ رمان‌نویسی قبل از او این کار را نکرده بود که آدم‌ها را در حرکت و گذر زمان­‌ها و مکان­‌ها از دیدگاه‌های مختلف توصیف کند و حتی بعد به تحلیل این تفاوت­‌ها بپردازد، اینکه مثلاً چه عاملی سبب می‌شود فلان شخصیت فلان کار را  انجام دهد. خیلی هم دقیق از عهده کار برمی‌آید. این مقوله را در فصل «روانشناسی در فضا» (حلقۀ من-زمان-مکان) توضیح داده­‌ام.

 

 

پروست درواقع به مثابه یک روانشناس زبده عمل کرده است و به همان اندازه فروید وارد فضای ناخودآگاه ذهن می‌شود. اما سوالی که به نظرم می‌رسد این است که به نظر شما آیا این کار را عمدا انجام داده یا به صورت غیرارادی این اتفاق افتاده است؟


آگاهانه انجام داده است. درست است که پروست به غریزه و برتری آن اعتقاد داشته و می‌گفته غریزه محرک خلاقیت انسان است، ولی قوای غریزه باید همیشه توسط قوه خرد تعبیر شود.

 

او می‌گوید برای دانشمند عقل، اولِ کار می‌آید ولی برای نویسنده نخست باید غریزه دست به کار شود و عقل در مرتبه بعدی پا به میان بگذارد. یعنی نویسنده اول با احساس سروکار دارد و جوهر درون را به مدد توانایی حواس دریافت می­‌کند و بعد نوبت به خرد می‌رسد که آن دریافت­‌ها را تعبیر و تحلیل کند، پس نقش خرد متأخر است، نه متقدم. پروست در مقام هنرمند، زمانی به رضایت کامل می‌­رسد که موفق شود احساسی آشفته و مبهم را زیر پرتو تحلیل خِرد بگذارد.

 

این سوال را از آن رو پرسیدم که پروست کتابی به نام ضد سنت بوو دارد. کسی که سردمدار جریان ادبی است که سعی می کرد روش علمی را در ارزشگذاری آثار ادبی به کار گیرد و با شیوه علمای طبیعی آثار ادبی را ارزیابی کند. پروست کسی بود که به مخالفت با این جریان پرداخت و معتقد بود ادبیات علم نیست که بر دستاوردهای پیشینیان سوار شود و رشد کند. منتقدی چون تن هم تلاش سنت بوو را در برقراری ارتباط بین هنر و علم و روانشناسی ستوده بود. شما در کتاب فانوس جادویی زمان، پروست را روانشناسی می دانید که با این حال که با فروید ارتباطی نداشته اما در حد او در شناخت ابعاد روانی شخصیت ها و ضمیرناخودآگاه موثر بوده است. روانشناسی که با عطف به احساسات شخصی نویسنده از مشاهده صرف فراتر می‌رود و تحت تاثیر برگسون، بر اکتشاف اعماق تاریک شخصیت انسان تکیه دارد. شاید در ظاهر این دو رویکرد متناقض به نظر برسند...

 

سنت بوو معتقد بود برای اینکه من شما را بشناسم باید زندگینامه‌تان را بدانم، باید دوستان و مادر و پدرتان را ببینم اینکه در چه محیطی بزرگ شده‌اید؛ او اثر را محصول خصوصیات زندگی فردی نویسنده می­‌داند. پروست معتقد است بین شخصیت نویسنده و اثر هیچ ارتباطی نیست و اثر چیزی دیگر است. سنت بوو در نقدهایی که درباره شخصیت‌های بزرگ نوشته، به عمق آثارشان پی نبرده است. او استاندال، فلوبر و بودلر را نفهمیده است و فقط به اطلاعاتی که درباره زندگی­‌شان موجود بوده اکتفا کرده است. پروست از واقعیت تعریف دیگری دارد و خواننده را به درون اثرش دعوت می‌کند تا واقعیت شخصی خودش را تجربه کند؛

 

در واقع خواننده را در جریان خلق داستان دخیل می‌کند. برای همین خواننده در واقع خواننده «منِ» خودش هم هست. پروست می‌گوید هر نویسنده یک کتاب درون خود دارد و وظیفه او خواندن و ترجمه همین کتاب درونی است. حتی اصطلاح گریموار (grimoire)، یعنی کتاب جادو، را به کار می‌برد. کار شما کشف و ترجمه کتابی است که در عمق وجودتان هست. کار نویسنده تعبیر و تفسیر نشانه­‌هایی است که دریافت می‌­کند و باید آن‌ها را مانند هیروگلیف‌های مصری ترجمه و معنا کند. اگر شما کتاب درونتان را بخوانید درواقع آن را ترجمه کرده‌اید و کار رمان هم جز این نیست. می‌گوید این کتاب اساسی، این تنها کتاب واقعی، یک نویسنده بزرگ به رسم معمول نباید آن را اختراع کند، این کتاب در همه ما موجود است، باید آن را ترجمه کرد. کتاب درونیِ نشانه­‌های ناشناخته که نخستین گام در قرائت آن، مکاشفه در دنیای ناآگاه خویش است، قرائتی که فی­‌نفسه فعل آفرینش است.

 

 

به تعبیری می توان گفت پروست با شخصیت‌هایی که در رمان هستند هم همین کار را کرده و سعی کرده کتاب درونشان را ترجمه کند؟


بله، به عبارتی. چون این آدم‌ها انگار در درون خود پروست هم بوده‌اند. همین دلایل رمان جستجو را رمانی استثنایی می­‌کند که نه ماسبق دارد و نه کسی بعد از او توانست چنین رمانی بنویسد.

 

بگذارید نقلی از اندرو هولرن، نویسنده آمریکایی، بیاورم که در مقدمۀ کتاب «فانوس جادویی زمان» هم آمده است: هولرن در نامه‌ای به دوستش می‌گوید: «بالاخره کتاب در جستجوی زمان از دست­ رفته را تا آخر خواندم. این تصور که جویس رمان را به حدّ کمال رسانده کاملاً باطل است؛ پروست است که در کار رمان‌­نویسی حجت را تمام کرده، با رمانی چنان کامل و چنان پرعظمت که مانده‌­ام از این پس چه خاکی می‌­توان بر سر ریخت! والتر بنیامین هم که بخش‌­هایی از رمان پروست را به آلمانی ترجمه کرد، به آدورنو می‌نویسد که دیگر یک کلام بیش از آنچه برای کار ترجمه­‌اش ضرورت دارد از پروست نخواهد خواند، از بیم آنکه سخت معتادش شود و سرچشمۀ خلقتش بخشکد! نوعی هراس از عظمت پروست که مبادا در ژرفای اثرش غرق شوی و دیگر نتوانی از آن بیرون بیایی. به همین علت است که برای خیلی‌ها پروست، مسلک شده است!

 

 

اتفاقا درباره این موضوع هم می‌خواستم سوال کنم، اینکه شما در کتاب فصلی با این عنوان آورده‌­اید که: «آیا پروست عارف  است؟ و رمان را سیروسلوک زندگی مدرن در مقابل سیرو سلوک قدما دانسته‌اید...

 

---

بله مکتبی داریم به نام مکتب پروست! شخصاً خانمی را می‌شناسم که عاشق پروست است و مدام پروست می­‌خواند. جذابیتی در این رمان هست که برخی را مسحور و گرفتار می‌کند. اما در مورد سیر و سلوک؛این نوع رمان را به آلمانی اصطلاحاً بیلدونگ­رمان(Bildungsroman) می­‌خوانند که یعنی رمان تعلیمی یا رمان تلمذ.

 

جستجو، رمان سیرو سلوک است، منتها سیروسلوک پروست متفاوت از سیروسلوک متعارف است. رمان با حکایت یک خواب شروع می‌شود که شرح حالت نیمه­ بیداری پس از این خواب خیلی عجیب است. عصارۀ کل رمان در این خواب موجود است. این خواب به جوهری بسته می‌­ماند که به محض بیداری گویی رشتۀ درهم­ تابیدۀ این جوهر گشوده می‌شود و با گشوده ­شدنش، زمان و دنیا خلق می‌شود. به همین دلیل است که وقتی راوی از خواب بیدار می‌شود در آن لحظات اول نیمه ­بیداری از خود می‌­پرسد: من کی هستم؟ کجا هستم؟ به کسی می­ ماند که تازه خلق شده و پا به جهان گذاشته است.

 

 

هنر در این سیروسلوک چه جایگاهی پیدا می‌کند؟

هنرهمان نقشی را ایفا می‌کند که دیانت یا طریقت در عرفان. طریقت عرفان، در طلب حقیقت‌ است، اینجا هم راوی حقیقت را می‌­جوید، حقیقتی که شناخت جوهر است. اما جوهر را در اینجا از طریق هنر می‌­توان شناخت. هنر شامل همه هنرها از نقاشی و موسیقی و ادبیات... جویندۀ این راه که همان راوی داستان باشد، در مسیر سیروسلوکش به مرشدهایی برمی‌­خورد که آن‌ها هم همگی هنرمندند، برگوتِ نویسنده و الستیرِ نقاش و ونتویِ موسیقیدان؛ که البته در نهایت از آنها فراخواهد گذشت. از طرفی هنر را رنج و درد تغذیه می‌کند، رنج است که هنرمند را پیش می‌برد. اندیشه و قوۀ خلاقۀهنرمند را رنج به کار می‌­اندازد. پروست برای این منظور به مثال زیبایی متوسل می­‌شود و رنج هنرمند را به چاه­‌های آرتزیَن تشبیه می­‌کند که هرچقدر عمیق‌تر باشد فوران آبش بیشتر است، و درد هم هرچه عمیق‌تر در جان هنرمند رسوخ کند، آفرینش وی را متعالی­‌تر می­‌سازد. داستایوسکی هم همین نظر را دارد و رنج را منشا اثر هنری می‌داند.

 

 

پروست خیلی زود پس از پایان رمانش از دنیا می‌رود، آیا می‌توان گفت پروست کتاب درون خود را روایت کرده و دیگر دلیلی برای ادامه زندگی نمی بیند؟ آیا می توان گفت پروست جان خود را در رمان جستجو می‌ریزد؟


در خاطرات خدمتکارش، سلِست آلباره، آمده است که پروست یک شب شادمان سلست را صدا می­‌کند و سرخوشانه به او می‌­گوید خبر خوشی دارم، امروز کلمه «پایان» را نوشتم. سه ماه بعد از این از دنیا می‌رود. پروست در سال­‌های آخر عمرش، زندگی مرتاضانه‌ای می‌کرده، گوشه عزلت می‌گزیند و در خوردن بسیار امساک می­‌کند. در حقیقت از وجودش مایه گذاشت، چون می‌دانست که در غیر این­‌صورت کتاب جستجو به اتمام نمی­‌رسد. خودش را قربانی اثرش کرد.

 

 

شما در کتاب اینگونه مطرح می‌کنید که موجودی که در رمان پا به عرصه وجود می گذارد موجودی است تهی و بی آگاهی از هستی، او در فضایی نا آشنا و نامانوس چشم گشوده و ناگهان به عمق تنهایی خود آگاه می شود و حس تنهایی سرآغاز اضطراب اوست و این تنهایی به دلیل گسستن از ثباتی است که به واسطه تداوم ایجاد می‌شود، درباره این لحظه کمی توضیح دهید.

 

فکر کنید شما اولین آدمی باشید که پا در این دنیا می­‌گذارید، نمی­‌دانید کجایید و در چه زمانی به سر می­‌برید، احساس تنهایی می‌کنید و طبیعتاً اضطراب. این مسأله منتج از همان حالت نیمه‌­بیداری و مسئله «خواب بنیادین» است که قبلاً به آن اشاره کردم. آن فرد نیمه­ بیدار که نخست به انسان آغازین می‌ماند، تنها زمانی خود را در عرصۀ زمان و مکان بازمی­‌یابد که خاطرات گذشته به سراغش بیاید، خاطرات او را به رشته استمرار زندگی متصل می‌­کند، و این تداوم به همان دلیل است. با یادآوری خاطرات توجه به «گذشته» معطوف می‌­شود. خواب مزبور، چنانکه گفتم، همان جوهر است که نه زمان دارد و نه مکان. به محض اینکه جوهر باز می‌­شود زمان و دنیا و زندگی خلق می‌شود. او از جوهر بیرون آمده و تمام سیر و سلوکش حول یافتن همان بی‌زمانی است که اول داستان در خواب آغازین مستور بود.

 

 

یعنی یک دور کامل می‌زند...
دقیقاً! یک دور کامل می‌زند. خودش می‌گوید فصل آخر مجلد پایانی (زمان بازیافته) را قبل از فصل اول مجلد نخست (طرف خانۀ سوان) نوشتم، مابین این دو، یعنی سایر مجلدات، بعدا  پُر شده است. یعنی نویسنده از طرح کلی کتاب را کاملاً در ذهن ترسیم کرده بوده و می‌دانسته چه اتفاقی قرار است بیفتد. از طرفی پروست را انیشتین ادبیات دانسته‌اند و این به آن دلیل است که نزد پروست من‌های مختلفی پشت سر هم می‌آیند که هرکدام یک زمان و یک مکان همراه خود دارند به همین دلیل کتاب پروست تنها جستجوی زمان از دست ­رفته نیست جستجوی مکان از دست­ رفته هم هست، و زمان و مکان جدایی ­ناپذیرند.

 

 

 باز هم با ارجاع به آلن دو باتن، او در کتاب پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند به جزئیات زندگی این نویسنده اشاره می‌کند و معتقد است نگاه ریزبین پروست در توصیفات زندگی آدمی بسیار به درک بهتر شرایط کمک می‌کند و به او این امکان را می‌دهد از طریق همانندسازی‌هایی که در رمان می‌یابد درد و رنج زندگی را آسان‌تر تحمل کند. نظر شما در این‌باره چیست؟ به نظر شما رمان پروست چگونه می‌تواند به زندگی انسان امروز کمک کند؟
راست می‌گوید. و این ویژگی عجیب پروست است که با اعجاز قلمش شما را به درون اثر می کشد. مثلاً در تشریح مضمون «خاطره غیرارادی»، از حکایاتی بهره می­‌گیرد که خواننده را به تجربۀ شخصی این احساس فراخواند. این است که هرکس زندگی خودش را می‌بیند آلن دو بوتون راست می‌گوید.

 

 

شما دربسیاری بخش‌ها به گفته‌های ژیل دلوز  اشاره می‌کنید، دلوز چه کمکی به شما کرد؟
ژیل دلوز که هدف رمان را سیر و سلوک می­‌داند، معتقد است که مقصود راوی در مسیر تلمذش از طریق نشانه­‌ها حاصل می­‌شود و نشانه‌­هایی که برمی‌شمارد که بر چهار نوع­‌اند: نشانه‌­های محفلی که اغلب توخالی‌­اند؛ نشانه­‌های عشق که سقوط در زندگی دوزخی و دروغین‌­اند؛ نشانه­‌های کیفیات محسوس که گویی سوای آنچه نشان می­‌دهند، روح چیز دیگری را در درون خود محبوس دارند؛ و نشانه­‌های هنر که غنی­‌ترینِ نشانه­‌ها و دگرگون­‌کنندۀ دیگر نشانه‌­ها هستند. هنر حامل پیام حقیقت­ است، چون در آنجا معنا و نشانه یکی می­‌شود. به­ علاوه دلوز در شرح مفهوم جوهر، از مفهومی نوافلاطونی مدد می‌­گیرد که عبارت است از اصطلاح complico (به زبان فرانسه و انگلیسی این اصطلاح به واژۀ complication تبدیل شده است)، به معنای درهم­ پیچیده، چنان که در مورد مقوله خواب بنیادین آغاز داستان ذکر شد. جوهر، خارج از زمان و مکان است./ ایبنا
 

 

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.