ion

شهربانو پس از سال‌ها زندگی دشوار این روزها در کنار خانواده جدید احساس خوشبختی می‌کند

مادربزرگ شهر، دیگر تنها نیست

زندگی /
شناسه خبر: 311513

بخشندگی و مهربانی به داشتن پول و ثروت نیست؛ دل بزرگی می‌خواهد که برخی از داشتن آن محروم هستند. اما هستند کسانی که همه اندوخته زندگی‌شان عشق ورزی و محبت به دیگران است. کسانی که سهم کوچکی از ثروت و مال دنیا دارند اما گذشت و فداکاری آنها و نشاندن لبخند بر چهره انسان درد کشیده چیزی است که در قالب هیچ واژه‌ای نمی‌توان آن را بیان کرد.

ایران آنلاین /قصه هانیه دختر یزدی که همراه با خانواده‌اش این روزها به مهربانی و عشق ورزی معروف شده‌اند روایت کسانی است که نمی‌توانند از کنار درد و رنج دیگران بی‌تفاوت عبور کنند. وقتی بانوی سالخورده و تنها که سال‌هاست خانه‌اش به ویرانه‌ای تبدیل شده است دستان مهربان این دختر و خانواده‌اش را در دست گرفت باور کرد که هنوز هم فرشته‌هایی هستند که می‌توان به آنها تکیه کرد. مادربزرگ تنهای شهر این روزها دیگر تنها نیست. خانواده آقای دبستانی این روزها با آغوش باز پذیرای او شده‌اند و مادربزرگ عضو جدید این خانواده شده است. داستان زندگی این مادربزرگ و خانواده جدید‌ش روایتی است از جنس عشق و مهربانی و اینکه هنوز هم انسان های خوب در اطراف ما زندگی می‌کنند.


مادربزرگ تنهای شهر
 روزی که همراه با گروهی از بانوان نمازگزار برای سرکشی به خانه این پیرزن رفت باور نمی‌کرد یک زن سالخورده سال‌ها تنها در این مخروبه‌ای که هیچ نشانی از یک خانه نداشت زندگی می‌کند. خانه‌ای که 12 سال قبل بعد از مرگ مردخانواده دیگر رنگ و بویی از زندگی در آن جاری نشد. خانه‌ای با دیوارهای دود گرفته و بانویی که غم نداشتن فرزند و از دست دادن همسر قد او را هر روز خمیده‌تر می‌کرد. هانیه دختر 15 ساله یزدی وقتی از تصمیم بزرگ خود به پدر و مادر گفت ایمان داشت آنها با وجود همه مشکلات از عضو جدید خانواده استقبال خواهند کرد. او که همراه خانواده‌اش سال‌هاست ساکن شهرستان خاتم در بخش مروست استان یزد هستند این روزها با مادربزرگی که به تازگی به خانواده آنها اضافه شده است زندگی تازه‌ای را آغاز کرده‌اند. او از روزهایی گفت که برای نخستین بار پا در خانه این بانوی سالخورده گذاشت.» بارها در نماز جماعت مسجد یا نماز جمعه این بانوی سالخورده را دیدم. همه او را شهربانو صدا می‌زدند. بانویی تنها که غم روزگار و سال‌ها سختی و درد در چهره‌اش نمایان بود. وقتی در برنامه حلقه صالحین که در حسینیه برگزار می‌شود قرار شد هفته‌ای یک بار به خانه این پیرزن سرکشی کنیم من هم با آنها همراه شدم. آن روز وقتی به خانه این پیرزن رفتیم از دیدن آنجا بسیار ناراحت شدم. خانه‌ای مخروبه که دیوارهای آن فرو ریخته بود و از آن بوی زندگی به مشام نمی‌رسید. تنها اتاق این خانه با دود چراغ سیاه شده بود و شهربانو درحالی که سعی می‌کرد با یک استکان چای از ما پذیرایی کند از نبود امنیت در این خانه گلایه داشت. 12 سال قبل همسرش بر اثر بیماری از دنیا رفت و او که هیچ فرزندی نداشت در این خانه تنها زندگی می‌کند. دیوارهای خانه بر اثر فرسایش فرو ریخته بود و طی این سال‌ها سارقان معتاد بارها به خانه او دستبرد زده و النگوی طلا و فرش زیر پای او را نیز به سرقت برده بودند. شهربانو دل پردردی داشت و تنها وسیله گرمایشی او چراغی بود که همیشه دود می‌کرد. خیلی تنها بود و با کمک‌هایی که گاهی همسایه‌ها به او می‌کردند و با غذاهای نذری زندگی می‌کرد. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود و سال‌ها بود که بر سر مزار آنها نرفته بود. از دیدن این صحنه دلم به درد آمد. نمی‌توانستم باور کنم یک زن تنها اینچنین با سختی و درد زندگی کند و من در خانه آسایش داشته باشم.»
هانیه از تصمیم بزرگی که گرفت گفت و ادامه داد: «همان جا با خودم عهد کردم که شهربانو را به خانه خودمان بیاورم. موضوع را به پدر و مادر گفتم. می‌دانستم وضعیت مالی خانواده زیاد مناسب نیست و پدر به سختی هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کند. وقتی گفتم می‌خواهم شهربانو را به خانه بیاورم آنها قبول کردند. پدرم گفت او هم مثل مادر ما و مادربزرگ شما است و خوشحال می‌شویم که عضو جدیدی به خانواده اضافه شود. با خوشحالی سراغ شهربانو رفتم و از او خواستم تا به خانه ما بیاید. ابتدا قبول نمی‌کرد ولی اصرار کردم و گفتم می‌خواهم مادربزرگ من باشید. اشک‌های شوق او را وقتی به خانه ما آمد فراموش نمی‌کنم. برای اینکه بیشتر احساس راحتی کند اتاق خودم را به او دادم تا هر زمانی که دوست داشت استراحت کند. شهربانو سومین مادربزرگ من است و در این دوماه همه اعضای خانواده به او وابسته شدیم. در این مدت ساعت‌ها برای ما از گذشته و زندگی‌اش تعریف کرده است و مرا دختر صدا می‌زند. دعای خیر او برای من و همه خانواده عاقبت به خیری است و می‌گوید ان‌شاءالله در درس موفق باشی و یک روز بتوانی پزشک شوی تا مرا درمان کنی. مدتی قبل نیز او را به شهرستان تفت سر مزار پدر و مادرش بردیم. جایی که از 12 سال قبل آرزو داشت برود. آرزوی دیگر او زیارت حرم امام رضا(ع) بود که هفته گذشته همراه پدر و مادرم و یکی از مادربزرگ‌ها به مشهد رفت و با همه وجود حرم باصفای امام هشتم(ع) را زیارت کرد. بعد از آمدن او به جمع ما خیر و برکت خانه ما بیشتر از گذشته شده است و آن را مدیون دعای خیر شهربانو می‌دانیم. از آنجا که مادر بزرگ مادری‌ام دور از ما زندگی می‌کند مادرم جای خالی مادرش را با شهربانو پر کرده و مثل مادر خودش به او محبت می‌کند.‌ای کاش شرایطی فراهم می‌شد تا می‌توانستیم آرزوی دیگر شهربانو که سفر به کربلا است را برآورده می‌کردیم.»
 مهربانی زنده است
85 بهار را پشت سرگذاشته است و بخوبی گذشته‌ها را به یاد دارد. روزی که در کنار همسرش زندگی را در این خانه آغاز کرد اما روزگار هیچگاه روی خوش به آنها نشان نداد. می‌گوید اهل تفت است و آنجا با پدر و مادر و خواهرش زندگی می‌کرد. پس از آشنایی با اکبر به شهرستان خاتم آمد و در این خانه زندگی تازه‌ای را آغاز کرد. «من همسر سوم اکبر بودم واو از دو همسر قبلی چند فرزند داشت. من بچه دار نمی‌شدم و طی این سال‌ها اکبر تنها همدم من بود. او کشاورز بود و با پول ناچیزی که به‌دست می‌آورد زندگی می‌کردیم. مدتی بعد او بخشی از خانه را به نام من زد تا بعد از او آواره خیابان‌ها نشوم. با هرسختی و مشکلاتی که بود زندگی می‌کردم. هیچگاه نماز اول وقت من در این سال‌ها ترک نشد و همیشه قبل از شروع نماز در مسجد حاضر می‌شدم. 12 سال قبل اکبر به مریضی لاعلاجی مبتلا شد و از دنیا رفت . بعد از مرگ او تنهای تنها شدم. هیچ منبع درآمدی نداشتم و با کمک هزینه 60 هزار تومانی کمیته امداد و کمک‌هایی که گاهی اوقات همسایه‌ها می‌کردند یا غذای نذری که می‌دادند زندگی می‌کردم. با هرچه در خانه داشتم غذا درست می‌کردم ولی از روزی که همسرم از دنیا رفت زندگی‌ام دگرگون شد. نمی‌توانم کار کنم و تنها دلخوشی‌ام این بود که ماهی یک بار خواهرم به من سرکشی می‌کرد. تنها مسیری را که می‌رفتم از خانه تا مسجد بود و ساعت‌ها با خدا راز و نیاز می‌کردم. دراین مدت دیوار خانه فرو ریخت و سارقان چند بار به خانه‌ام دستبرد زدند و النگوهای طلا و وسایل خانه و حتی فرش زیر پای مرا سرقت کردند. بارها از ترس خودم را پشت رختخواب‌ها مخفی می‌کردم. وقتی زنان همسن و سال خودم را در حالی که دست در دست فرزندان یا نوه هایشان در خیابان قدم می‌زدند می‌دیدم دلم غصه دار می‌شد. تنهایی بد دردی است و سال‌هاست که لباس و کفش نخریده‌ام. البته زندگی مادرم نیز همین طور بود و او هم در کوهی از مشکلات و سختی از دنیا رفت.»
شهربانو از روزهایی که آفتاب زندگی‌اش دوباره طلوع کرد گفت و ادامه داد: هر هفته گروهی از دختران و بانوان مسجد و حسینیه برای سرکشی به خانه ما می‌آمدند. آن روز وقتی هانیه به خانه ما آمد با چشمانی پر از اشک از اینجا رفت و روز بعد با پدر و مادرش آمد. از من خواست تا کنار آنها زندگی کنم. ابتدا قبول نکردم اما او اصرار کرد و گفت می‌خواهم شما مادربزرگ من باشید. صداقت را در چشمان آنها دیدم. آنها مثل مادر و مادربزرگ خودشان پذیرای من شدند و اتاقی را به من دادند. هیچگاه در زندگی به این اندازه خوشحال نبودم. چند روز بعد آنها مرا به مزار پدر و مادرم بردند و هفته قبل نیز به پابوس امام رضا(ع) رفتیم. من چیزی جز دعای خیر ندارم که بتواند محبت‌های آنها را جبران کند. در روزگاری که برخی از خانواده‌ها پدر یا مادرشان را به خانه سالمندان می‌برند هانیه همراه پدر و مادرش با وجود آنکه وضع مالی مناسبی ندارند مرا به‌عنوان عضو جدید خانواده پذیرفتند. پدر خانواده کشاورز است و کشاورزی نیز رونق زیادی ندارد و از خدا می‌خواهم که به این خانواده برکت بدهد.

شهربانو پس از سال‌ها زندگی دشوار این روزها در کنار خانواده جدید احساس خوشبختی می‌کند  مادربزرگ شهر، دیگر تنها نیست
شهربانو پس از سال‌ها زندگی دشوار این روزها در کنار خانواده جدید احساس خوشبختی می‌کند  مادربزرگ شهر، دیگر تنها نیست

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.