ion

آراء و افکار آیت الله هاشمی از آغاز تا پایان در گفت و گو با دکتر علی احمدی

اندیشه سیاسی آیت الله هاشمی؛ از دهه 30 تا دهه 80

اجتماعی /
شناسه خبر: 314750

آیت الله هاشمی از نزدیک ترین همراهان و معتمدان امام (ره) بوده است که در دوران بیش از 6 دهه انقلابیگری و سیاست ورزی، برهه ها و مقاطع مختلفی دارد که هر کدام را می توان از منظر جریان فکری و سیاسی به تحلیل آن پرداخت. از جمله این مقاطع سال های پیش از 1342 و سال های پس از 1384 است که دکتر علی احمدی رئیس کمیسیون مشترک مجمع و نماینده سابق مجلس از فعالان سیاسی اصولگرا در گفت و گوی ذیل تبار اندیشه سیاسی آیت الله هاشمی را تبیین و تشریح می کند.

ایران آنلاین /  

  • * وقتی در سال 42 مبارزات آغاز می شود و با اعتمادی که امام به آقای هاشمی دارد نقش برجسته تری را در مبارزه ایفا می کند و به تعبیری دیگر حلقه ارتباطی است بین مجموعه آرمانگرایان اسلامی، رادیکالیسم اسلامی و لیبرالیسم اسلامی.

    * اصولا مرحوم هاشمی را بیش از آنکه یک اندیشمند سیاسی تعریف کنیم، بهتر است یک عملگرا و یک سیاستمدار بدانیم. حتی پس از پیروزی انقلاب هم به سبب حضورش در مناصب اجرایی کشور فرصت اندیشه ورزی را به عنوان یک عالم دینی نیافت.

    * من در بررسی هایم وجه ممیزه ای در اندیشه مرحوم هاشمی با امام حداقل تا پیروزی انقلاب ندیدم. البته در رفتارها ممکن است برخی از رفتارهای آقای هاشمی تفاوت داشته باشد.

    * وقتی مرحوم هاشمی رئیس جمهور می شود، قوه قضائیه با ریاست آیت الله یزدی پشتیبان دولت در همان مقطع است یا مجلس چهارم با ریاست آقای ناطق نوری پشتیبان این جریان فکری می شود که محوریت آن با آقای هاشمی است.

    * بر پایه گزارشی که مرحوم هاشمی به حضرت امام می دهد قدمهای اولیه برای شکل گیری مجمع تشخیص مصلحت نظام به عنوان نهادی برای حل مسالمت آمیز اختلافات برداشته می شود.

    * هر صورت آقای هاشمی علاوه بر اینکه مجتهد بوده، مشاور مورد اعتماد امام هم محسوب می شد.

    * بر خلاف برخی ادعاها نظریه شورای فقاهت ایشان هیچ اصطحکاکی با نظریه ولایت فقیه ندارد و اساسا آنرا در برابر نظریه دیگری به نام مصلح غیر فقیه مطرح کرده است.

    * آقای هاشمی در دهه 70 به بعد عملکردی داشت که رگه هایی از آن قبلا در رفتارهای ایشان دیده شده بود. مثلا در دهه 70 که سیاست تنش زدایی را در پیش گرفت، می توان با ماجرای مک فارلین در دهه 60 همسو سازی کرد.

    * آقای هاشمی در حوزه اقتصادی، سیاست دروازه های باز را دنبال کرد که از قضا نشانه های آنرا در تفکر دهه 60  ایشان نمی بینیم، بلکه برعکس مقوله عدالت اجتماعی را در خطبه های معروف نماز جمعه تبیین می کرد.

    * مرحوم هاشمی در مقطع دهه 80 به بعد که از قدرت فاصله می گیرد به نقد قدرت می پردازد. یعنی اگر تا این مقطع در عرصه قدرت بود و ملاحظاتی را داشت از دهه 80 در چهره یک عالم دینی و نقاد ظهور می کند.

  •  

موضوع بحثمان تبار اندیشه سیاسی مرحوم هاشمی است. مقاطع مهم اندیشه سیاسی ایشان چگونه قابل دسته بندی است؟

بررسی اندیشه سیاسی اندیشمندان بدون توجه به بستری که فرد در آن رشد و بلوغ پیدا کرده، امکان پذیر نیست. چون شرایط سیاسی و اجتماعی محیط زندگی معمولا بر اندیشه سیاسی فرد تاثیر به سزایی دارد. مرحوم هاشمی در یک خانواده روستایی متولد می شود و پدرش روحانی است، از یک تمکن مالی مناسبی برخوردار بوده و تحصیلات اولیه را در محیط خانواده دیده و در 14 سالگی به قم مهاجرت می کند. از محضر اساتیدی چون حضرت امام آیت الله بروجردی محقق داماد و همچنین آیت الله منتظری، نجفی، مرعشی، علامه طباطبایی بهره مند می شود. ایشان در سال 1346کتابی را تحت عنوان امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار می نویسد که نوع نگاهش را به محیط اجتماعی و سیاسی زمانه نشان می دهد. حتی افق دیدش را فراتر از محیط داخلی می برد و کتاب «اکرم زعیتر» سرگذشت فلسطین را ترجمه می کند. این در شرایطی است که آن دوره اصولا روزنامه خواندن یک نوع بدعت و یا امری غیرمتعارف در محیط حوزه به حساب می آمد.

مقطع قبل از 1340 مهم است. ما در این مقطع با تحولات مهم تاریخی مثل ملی کردن صنعت نفت و حضور روحانیت در عرصه سیاسی مواجه هستیم اما آثار و نشانه هایی از حضور سیاسی و اجتماعی آقای هاشمی در این دوره نیست در حالی که این دوره پرتنش و مهم است؟

فکر می کنم این را از دو زوایه می توان دید. یکی از زاویه شخص مرحوم هاشمی و دیگری از زاویه جریان فکری است که آقای هاشمی در آن قرار دارد. ما در تحولات مهم سیاسی و اجتماعی ایران مانند نهضت ملی شدن نفت نه از آقای هاشمی اثری می بینیم و نه از حضرت امام. از سال 1322 که امام کتاب کشف الاسرار را می نویسند تا قبل از سال 42 حدود 20 سال با سکوت امام درباره تحولات سیاسی و اجتماعی مواجه ایم. با اینکه خیلی از وقایع مهم مثل ملی شدن صنعت نفت و تبعید آیت الله کاشانی رخ داده است. در این مقطع یعنی اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل، سه جریان فکری و سیاسی عمده در کشور نقش آفرین است. یکی جریان فکری چپ به معنای چپ مارکسیستی که نماد آن حزب توده می شود و دیگری جریان ملی گراست که در ملی شدن نفت هم نقش داشت و دیگری جریان اسلامگراست که این جریان هم در تحولات تاثیر دارد. اگر بخواهیم این سه جریان را تحلیل کنیم نوع نگاه آنها را درباره سه مولفه بنیادی باید بررسی کنیم ؛ 1- دین 2 - غرب 3 - جامعه ایرانی. جریان فکری چپ دین را مخدر جامعه می داند و اگرچه در تقابل با غرب عمل می کند اما آبشخور مخالفتش را مکتب مارکسیسم شکل می دهد و نوع نگاهش به جامعه ایرانی سلبی و نفی کننده توسعه بومی است. از نگاه جریان ملی گرا دین و مسائل معنوی در اداره امور دنیوی و سیاسی جامعه جایگاهی ندارد. نسبت به غرب نگاه تقابلی ندارد و نوع نگاهش به جامعه ایرانی مانند جریان قبلی، سلبی است گرچه تفاوت هایی با آنها دارد. اما جریان فکری اسلامی یا اسلامگراها دین را جامع و دارای برنامه کامل برای اداره امور زندگی می داند و با جنبه های استعماری جوامع غرب در تقابل است نه با جنبه های فکری و علمی آن. نوع نگاهش به جامعه ایرانی بومی گرا و ایجابی است یعنی موتور محرکه هر تحول مثبتی را در درون جامعه جستجو می کند نه مکاتب بیرونی. از این منظر مرحوم هاشمی متعلق به جریان سوم است. بنابراین جریان فکری و سیاسی که آقای هاشمی متعلق به آن بوده در صحنه حضور دارد. منتهی حضور فعال شخص ایشان را پس از سال 42 می بینیم یعنی از مقطعی که امام مبارزاتش را آغاز می کند. نکته اینجاست که آن مقطع مورد اشاره مصادف با دورانی است که در حوزه و به خصوص تحت نظر حضرت امام تحصیل کرده است. امام درکتاب کشف الاسرار که اساس اندیشه سیاسی ایشان است، سه جریان فکری را نفی می کند تا یک جریان را که می توان به آن نظریه ولایت فقیه گفت، تئوریزه کند. اولی جریان فکری دین ستیز است که مهمترین اثر مکتوب شان در آن مقطع کتاب اسرار هزار ساله بود و نماد آنها امثال احمد کسروی و یا فتحعلی آخوندزاده و سایر طیف های روشنفکر دین ستیز است که غالبا ریشه در تفکرات مارکسیستی داشتند. دومی تفکر استبدادی است که این جریان نمادش را در نظام شاهنشاهی مستقر تعریف می کرد. تقکر سوم اما یک جریان فکری مقدس مابی است که نماد آن متحجرین حوزه علمیه وقت بوده اند. امام در نامه ای که به عنوان منشور برادری معروف شد، می فرمایند: «مگر پدر پیر شما کم از دست این متحجرین خون دل خورده است.»

در واقع می شود گفت که حضرت امام جریان دیگری را می خواست شکل بدهد. اما همانطور که گفتید جریان فکری سیاسی اسلام گرایان در صحنه حضور داشته است. وضعیت این جریان چگونه بود و آقای هاشمی در چه جایگاهی بوده است؟

البته اسلامگراها یعنی جریانی که مرحوم هاشمی متعلق به آن است، خود چهار دسته بودند. یک دسته از آنها نوع نگاهشان به دین مبتنی بر آموزه هایی است که از مکتب لیبرالیسم گرفته اند و به سبب تحصیلاتی که در غرب داشتند تفسیرشان از دین مبتنی برآموزه های لیبرالیستی بود. این گروه، اسلام را فاقد یک تئوری حکومتی و جامع می دانستند و نوع نگاهشان به اقتصاد، اقتصاد باز بوده است. گروه دیگر تفسیری که از دین داشتند بر پایه دیالکتیک بود که نماد آن جنبشهای دانشجویی و جوانان مبارز متاثر از افکار دکتر شریعتی بودند و می توان آنها را رادیکالیستهای اسلامی دانست. گروه سومی بودند که اصولا دین را از سیاست جدا می دانستند این گروه اهل تقیه بودند و اگر چه ممکن بود از رژیم شاه حمایت نکنند اما حامی نیروهای انقلابی هم نبودند، بلکه معتقد بودند هر پرچمی که در زمان غیبت امام زمان (ع) برافراشته شود، منجر به شکست است لذا مخالف مبارزه بودند. برخی از مراجع وقت و گروههای اجتماعی مانند انجمن حجتیه در این جریان قرار دارند که من آنها را سنت گرایان اسلامی می خوانم. گروه چهارمی بودند که می گفتند دین برای اداره کشور نظریه حکومتی دارد. حاملان این اندیشه امام خمینی و همراهانش بودند. اینها آرمانگرایان اسلامی بودند. آقای هاشمی در دسته چهارم قرار دارد یعنی آنهایی که تحت تعلیمات امام خمینی مبارزه را پذیرفتند. اگرچه مرحوم هاشمی با نهضت آزادی ارتباط دارد و رگه های فکری آنها در برخی از عملکرد ایشان در مقاطع بعدی دیده می شود یا با رادیکالیسم اسلامی ارتباط دارد و برخی از رگه های فکری این جریان در افکار آقای هاشمی هست اما آن تفکری که ایشان به آن تعلق دارد جریان آرمانگرایی اسلامی است که تحت تاثیر اندیشه سیاسی امام خمینی شکل گرفت. به همین خاطر وقتی در سال 42 مبارزات آغاز می شود و با اعتمادی که امام به ایشان دارد نقش برجسته تری را در مبارزه ایفا می کند و به تعبیری دیگر حلقه ارتباطی است بین مجموعه آرمانگرایان اسلامی، رادیکالیسم اسلامی و لیبرالیسم اسلامی.

اینکه ایشان به سمت تولید اندیشه جدید نرفت آیا به این معنی است که به شناخت کاملی از اندیشه امام رسیده بود و به اندیشه جدید احساس نیاز نداشت؟

در اینجا چند نکته مهم وجود دارد اول اینکه اصولا مرحوم هاشمی را بیش از آنکه یک اندیشمند سیاسی تعریف کنیم، بهتر است یک عملگرا و یک سیاستمدار بدانیم. حتی پس از پیروزی انقلاب هم به سبب حضورش در مناصب اجرایی کشور فرصت اندیشه ورزی را به عنوان یک عالم دینی نیافت. نکته اساسی دیگر این است که تفکری در رقابت با تئوری سیاسی امام نداریم. یعنی نه تنها در حوزه و در رقابت با نظریه سیاسی امام نظریه ای نیست بلکه در بیرون از حوزه هم نیست. ضمن اینکه از سال 42 به بعد با تبعید امام به عراق نقش آقای هاشمی در مبارزات بیشتر می شود و اینجا به نمایندگی از امام عمل می کند نه با استقلال رای خویش. هر چند به مقتضای شرایط مبارزه گاهی اوقات ممکن است برخی از این اقداماتش با اذن و هماهنگی امام نبوده باشد.

یعنی می توانیم بگوییم اندیشه آقای هاشمی کاملا در طول اندیشه امام بود؟

بله، من در بررسی هایم وجه ممیزه ای در اندیشه مرحوم هاشمی با امام حداقل تا پیروزی انقلاب ندیدم. البته در رفتارها ممکن است برخی از رفتارهای آقای هاشمی تفاوت داشته باشد. مثلا مجاهدین هر چه درخواست کردند نتوانستند با امام دیدار کنند ولی با مرحوم هاشمی دیدار کردند و ارتباطاتی داشتند. یا امام گرچه با برخی از اعضای نهضت آزادی ارتباط داشت اما فراتر از آن ها با چهره های ملی گرا و با تشکیلات آنها ارتباط چندان نداشت. اما مرحوم هاشمی چنین ارتباطاتی را داشت. با این حال می خواهم بگویم در حوزه اندیشه تمایزی بین امام و مرحوم هاشمی نمی بینیم.

چرا برخی تفاوت هایی را که اشاره کردید، نمی توان جزو وجوه ممیزه دانست؟

من بین اندیشه و رفتار تفاوتهایی را قائل می شوم. گاهی اوقات رفتارها ممکن است وسیع تر یا محدودتر از اندیشه صورت گیرد. همین طور فداکاری مرحوم هاشمی در رابطه با امام و مقدم دانستن ایشان بر هر چیزی در مبارزات زبانزد عام است. اینکه امام را از هر حیث بر خود مقدم بداند معنایش این است که چارچوب فکری اندیشه امام را کامل پذیرفته است.

با همین سیر وارد دوره انقلاب می شویم و این اندیشه باید نهادینه و در سیستم بوروکراسی و اجرایی کشور و نظام های مختلف فرهنگی، حقوقی، سیاسی ... تثبیت شود، اینجا آقای هاشمی چه نقشی را ایفا می کند؟

ایشان پس از پیروزی انقلاب هم نقش آفرین است. اولا از اعضای بنیانگذار جامعه مدرسین و همین طور جامعه روحانیت مبارز است. عضو شورای انقلاب می شود و نقش کلیدی در شورای انقلاب دارد. بعد از آن از موسسین حزب جمهوری اسلامی می شود. طبعا ایشان همچنان مورد اعتماد امام بودند و پس از انقلاب چه بسا این مسئله وضوح بیشتری داشت. از میان چهار جریان فکری - سیاسی فعال که بر شمردم، انقلاب اسلام با تکیه بر رویکرد و شیوه اسلامگراهای آرمانگرا که حامیان و حاملان اندیشه های امام بودند، به پیروزی رسید.

در این مقطع آن اسلامگرایان آرمانی که حاملان اندیشه امام هستند، خودشان دو دسته می شوند یک دسته چپ مذهبی مثل مجاهدین انقلاب اسلامی را در بر می گیرد و جنبش های دانشجویی به مرور در همین دسته قرار می گیرند. منتهی نوع نگاهشان نسبت به مسائل مختلف جامعه رادیکالی است. این گروه شعار اسلام ناب را در برابر اسلام آمریکایی و جنگ اغنیا در برابر فقرا را مطرح کردند و طی سال های بعد منجر به تولید گفتمان عدالت خواهی شده و در حوزه قدرت هم موفق می شوند اکثریت مجلس سوم را در اختیار بگیرند. در رقابت با این مجموعه راست مذهبی شکل می گیرد که در پایان دهه 60  با اصلاحیه ای که در قانون اساسی صورت می گیرد، آن دوگانگی که بین ریاست جمهوری و دولت وجود داشت برطرف می شود.

یعنی راست مذهبی به لحاظ سیاسی غلبه پیدا می کند؟

بله راست مذهبی غلبه پیدا می کند

جایگاه آقای هاشمی کجاست؟

آقای هاشمی علیرغم اینکه ارتباطاتش با جریانهای دیگر برقرار است، اما در جایگاه نماد گروه اخیر یعنی راست مذهبی قرار می گیرد. جامعه روحانیت مبارز، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، موتلفه اسلامی و تشکلهای همسوی پشت سر این جریان قرار می گیرند. وقتی مرحوم هاشمی رئیس جمهور می شود، قوه قضائیه با ریاست آیت الله یزدی پشتیبان دولت در همان مقطع است یا مجلس چهارم با ریاست آقای ناطق نوری پشتیبان این جریان فکری می شود که محوریت آن با آقای هاشمی است.

تقسیم بندی شما به تقسیم بندی جناحهای سیاسی نزدیک شد. آقای هاشمی در جناح راست قرار گرفت در حالیکه در عمل و حتی اندیشه تفاوت هایی با آنها دارد؛ مثلا تقابلی که بین چپ و راست بود در رفتار آقای هاشمی دیده نمی شود یا  برایش اصالت ندارد. ولو اینکه ممکن بود گرایشش به یک سمت بیشتر باشد. نکته دوم اینکه آقای هاشمی به صورت متواتر از هر دو جناح مورد حمله قرار می گرفت

به لحاظ جریان سیاسی بحث نمی کنم. مرحوم هاشمی در کانون محوری جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، جامعه روحانیت مبارز و موتلفه اسلامی و تشکلهای همسو بوده است.

آیا می توان این گونه استنباط کرد که این دو جریان در مقاطع مختلف تلاش کردند خود را به آقای هاشمی نزدیک کنند؟

من این را از زاویه دیگری می بینم. اگر دوباره به دهه 60 نگاه کنیم اولا در اوایل دهه 60 بحرانهای عمیق و زیادی داریم. عدم کفایت سیاسی اولین رئیس جمهور صادر می شود. منافقین علیه نظام اعلام جنگ مسلحانه می کنند، آیت الله خامنه ای در بمب گذاری مجروح می شوند، 72 نفر از اعضای حزب جمهوری به همراه آیت الله بهشتی شهید می شوند، رجایی و باهنر به عنوان رئیس جمهور و نخست وزیر به شهادت می رسندو... بنابراین دهه 60 دهه عبور از بحران هاست و اتفاقا آقای هاشمی در عبور از این بحران ها نقش کلیدی دارد. از منظر جریان فکری - سیاسی، نقشی که آقای هاشمی بازی می کند را در مصوبات مجلس اول و دوم می توانیم بینیم. مثلا قانون زمین شهری، قانون کار و نظایر اینها را شورای نگهبان را رد می کند. حالا درست است که نهادهای رسمی ما از سوی جریانهای سیاسی نمایندگی ندارند اما در تحلیل آرایش های سیاسی می توان هر کدام از آنها را حامی یک دیدگاه سیاسی دانست. بالاخره اختلافاتی به وجود آمده بود که لازم بود مرجعی برای حل این اختلافات به صورت مسالمت آمیز ایجاد شود. بر پایه گزارشی که مرحوم هاشمی به حضرت امام می دهد قدمهای اولیه برای شکل گیری مجمع تشخیص مصلحت نظام به عنوان نهادی برای حل مسالمت آمیز اختلافات برداشته می شود. لذا در شکل گیری چنین نهادی که ماموریت حل اختلاف که بعضا بین جناح های سیاسی بوده را برعهده دارد، مرحوم هاشمی نقش کلیدی دارد. بنابراین بخاطر این نقش و جایگاه، جریانهای سیاسی سعی می کنند خودشان را به ایشان نزدیک کنند.

آقای هاشمی را در این دوره بیشتر به عنوان مجری افکار و اندیشه های امام می بینیم یا چهره ای که اجتهاد کننده اندیشه امام است؟

ببینید در هر صورت آقای هاشمی علاوه بر اینکه مجتهد بوده، مشاور مورد اعتماد امام هم هست.

در دوران پس از رحلت حضرت امام وضعیت جریان اسلام گرایان آرمانگرا که آقای هاشمی هم متعلق به این جریان است چه سیری پیدا می کند و نقش آقای هاشمی در این مقطع چگونه است؟

ما برای بررسی این مقطع به چند شاخص نیاز داریم. من برای سهولت امکان بررسی بر سه شاخص تاکید دارم و معتقدم باید از طریق تبیین وضعیت این شاخص ها ببینیم این جریان چه سیری دارد و آقای هاشمی چه عملکردی دارد. از نظر من این مقطع یکی از برهه های مهم حیات آقای هاشمی است. چون در این دوره تفاوت هایی بین رفتار ایشان با اندیشه های جریان فکری مطلوبش می بینیم. همین طور در این مقطع نشانه های بیشتر و دقیق تری از تشابه برخی رفتار یا دیدگاه آقای هاشمی با سایر جریانات اسلام گرا مثل اسلام گرایان لیبرالیست  ها – که در بالا تشریح شد- در برخی حوزه ها دیده می شود.

همانطورکه گفتم تحلیل وضعیت این مقطع با سه شاخص ذیل ممکن است. 1-  شاخص اول جزو مبانی و اصول جریان فکری – سیاسی اسلام گرایان آرمانگرا بوده که شامل نحوه نگاه به تلفیق دین و سیاست بر پایه نظریه ولایت فقیه است. در این شاخص تفکر آقای هاشمی هیچ گونه وجه ممیزه ای با اندیشه امام (ره) ندارد و بعدا توضیح خواهم داد که بر خلاف برخی ادعاها نظریه شورای فقاهت ایشان هیچ اصطحکاکی با نظریه ولایت فقیه ندارد و اساسا آنرا در برابر نظریه دیگری به نام مصلح غیر فقیه مطرح کرده است. شاخص بعدی برای ارزیابی مسئله اقتصاد است که آقای هاشمی در این باره رفتارهای جدیدی دارد. شاخص سوم که البته جنبه رفتاری دارد و جزو اصول جریان مورد اشاره نیست به مناسبات سیاست خارجی را بر می گیرد.

حالا با این مقدمه وارد دهه 70 می شویم. منتهی در این مقطع مرحوم هاشمی رئیس قوه مجریه هم هست. در اینجاست که اصلاحیه ای در نوع نگاه به اقتصاد و توجه به بخش خصوصی در نگرش آقای هاشمی رخ می دهد و بر خلاف اسلام گرایان آرمانگرای راست – که آیت الله هاشمی نماد آنها بود- در حوزه اقتصاد به جای بازار بر صنعت و تولید تاکید می کند، بنابراین تاکید بر تولید و صنعت یک زاویه اختلافی را بین حاملان این اندیشه که تا اینجا با هم آمده اند، ایجاد می کند. اختلاف دوم را در بحث فرهنگی شاهدیم. نوع نگاه ایشان به مباحث فرهنگی زاویه نزدیک تری با رویکرد فرهنگی تسامح گرایانه دارد. به گونه ای که جریان چپ مذهبی با تفکر فرهنگی آقای هاشمی در دهه 70 مقابله و مخالفت می کند. نهایتا از سوی رهبر معظم انقلاب بحث تهاجم فرهنگی در همین مقطع مطرح می شود. آقای هاشمی در بعد سیاست خارجی بحث تنش زدایی را مطرح می کند، این بحث به همه دنیا مربوط نیست اتفاقا در برابر غرب است. همانطور که قبلا اشاره کردم آقای هاشمی در دهه 70 به بعد عملکردی داشت که رگه هایی از آن قبلا در رفتارهای ایشان دیده شده بود. مثلا در دهه 70 که سیاست تنش زدایی را در پیش گرفت، می توان با ماجرای مک فارلین در دهه 60 همسو سازی کرد. در ماجرای مک فارلین ایشان نقش مهمی داشت و زمانی که این موضوع از سوی برخی منسوبان مرحوم آیت الله منتظری علنی شد و یک شکست برای ایشان به شمار آمد، موضوع به سرعت از دستور کار خارج شد. همچنین در این بخش باید به تلاش های ایشان برای حذف شعار مرگ بر آمریکا اشاره کنم که البته جنبه عملیاتی به خود نگرفت.

آقای هاشمی در حوزه اقتصادی، سیاست دروازه های باز را دنبال کرد که از قضا نشانه های آنرا در تفکر دهه 60  ایشان نمی بینیم، بلکه برعکس مقوله عدالت اجتماعی را در خطبه های معروف نماز جمعه تبیین می کرد. لذا رویکردهای اقتصادی ایشان در دهه 70 با بحث های عدالت اجتماعی ایشان در دهه 60  منطبق نیست.

این تفاوت ها ناشی از چیست آیا آقای هاشمی صاحب نگاه جدیدی شده بود یا اینکه متناسب با مقتضیات و تحولات جدید نظرگاه ها متفاوت می شد؟

نمی خواهم بگویم که این تفاوت ها ناشی از اندیشه جدید و متفاوت از اندیشه اسلام گرایان آرمانگراست که موجب پیروزی انقلاب اسلامی شد، بلکه می خواهم بگویم تفکر مرحوم هاشمی جایگاه خود را در این سلسله از مباحث یعنی در مقوله های اقتصادی، فرهنگی و سیاست خارجی پیدا کرد.

لازم است اشاره کنم تکمیل اندیشه اولا به تدریج صورت می گیرد. ثانیا با توجه به مقاطع تاریخی ادامه پیدا می کند. ثالثا با توجه به پدیده های دیگری که در جامعه موجود است نمودش را نشان می دهد. در نتیجه اندیشه در یک فرایند تاریخی شکل می گیرد. بنابراین اینکه فکر کنیم اینها بازی سیاسی است را قبول ندارم. بلکه فرایند تکاملی است. چون ما قبلا وارد عرصه اداره حکومت نشده بودیم. منتهی با توجه به مواجه شدن با پدیده ها و مشکلات می بینیم که آقای هاشمی راه حل هایی را مطرح می کند. برخی از این راه حل ها تاکتیکی است اما برخی از آنها تداوم پیدا می کند. در ادامه این سیر، مرحوم هاشمی در مقطع دهه 80 به بعد که از قدرت فاصله می گیرد به نقد قدرت می پردازد. یعنی اگر تا این مقطع در عرصه قدرت بود و ملاحظاتی را داشت از دهه 80 در چهره یک عالم دینی و نقاد ظهور می کند. منتهی خیلی نتوانست وجه ممیزه اش را با مقاطع دیگر نشان دهد. اما آنقدر نشانه وجود دارد که امکان بررسی و تحلیل را فراهم آورد. به عنوان مثال تا سال 84 نوع نگاه مرحوم هاشمی به مشارکت سیاسی، مشارکت محدود در واقع همان دیکتاتوری مصلح و نخبگان بوده است و اعتقاد چندانی به آرای همگانی و توده ای به آن شکلی که تعیین کننده باشد، نداشت. اما از سال 84 که ایشان از قدرت فاصله می گیرد به همان میزان وارد نقد قدرت می شود. حالا این نقد ممکن است در ابتدا متوجه ارکان حاکمیت باشد و به تدریج متوجه برخی از مبانی هم بشود. مثلا بحثی را تحت عنوان شورای فقهی مطرح کردند که البته در برابر نظریه مصلح غیر فقیه یا مومن غیر فقیه بود، مختص زمانی است که ولی فقیه با همه ویژگی های مورد نظر پیدا نشود. من دوره 84 به بعد را نقد قدرت از سوی مرحوم هاشمی می دانم. در این دوره خودش را در قالب یک عالم دینی می بیند و اینکه کتابش تحت عنوان روشنفکری دین مطرح می شود به نظرم دو اثر دارد یک اینکه به نقد تحجر مساعدت کرد چون فکر می کرد در این مقطع بیشترین فشار را تحجر بر او وارد کرده است. نکته دوم این است که مرحوم هاشمی از جنبه های خاطره نویسی وارد مباحث نظریه پردازی و اندیشه حکومتی می شود و در بحث دیالوگ با خدا سوالاتی را پاسخ می دهد که همه اینها مربوط به دهه 80 به بعد است. قبل از دهه 80 اینها را نداریم. لذا آنچه از مرحوم هاشمی در دهه 80 می بینیم رفتن به سمت نوشتن آثار فکری خودش است یا بروز دادن اندیشه های مربوط به خودش که یکی از نمادهای آن نقد قدرت است./ شاهد یاران

 

 

 

 

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.