ion

گزارش دیدار با مادر شهید جمشید طاهر کُرد به روایت سعیدصادقی ، عکاس جنگ

قابی برای بوی پیراهن یوسف

پایداری /
شناسه خبر: 319108

سعید صادقی عکاس لحظه‌های ناب دوران دفاع مقدس هرازگاهی آلبومی از چهرهای درخشان ایثار و جهاد را در اختیار صفحه پایداری می‌گذارد و آنان را جست‌و‌جو می‌کند تا بار دیگر شکوه وعظمت آن روزها تکرارشوند و یاد و خاطره آنانی که رخت شهادت به تن کرده‌اند را گرامی دارد.

ایران آنلاین / با انتشار هر آلبوم عکس چند نفری از شهرهای دور و نزدیک تماس می‌گیرند و قول وقرارها گذاشته می‌شود و عکاس خود به شهر و دیار صاحب عکس سفر می‌کند و با تقدیم عکسی قاب گرفته به صاحب عکس یا خانواده اش، غبار نسیان از چهره روزهای آفتابی و درخشان ایثار و ازخود گذشتگی برمی‌گیرد. این بار او به مهدی شهر سمنان رفته تا قاب عکسی را که در عملیات والفجر 4 از شهید جمشید طاهر کُرد گرفته به مادر ش تقدیم کند و یاد وخاطره این شهید را بزرگ شمارد. سعید صادقی گزارش این سفر را روایت و «ایران» آن را تنظیم و منتشر می‌کند .

نمی‌دانی پا پیش بگذاری یا نه! بعد از جست‌و‌جوی بسیار به نشانی یکی از حاضران در عکس‌های دوران جنگ رسیده‌ای، اما پشت در دچار تردیدی جدی هستی، چطور می‌توان با مادری که جگرگوشه‌اش در عملیات والفجر4 در ارتفاعات کانی‌مانگا مورد اصابت گلوله مستقیم توپ قرار گرفته و چیزی از پیکرش باقی نمانده روبه رو شد. از تهران تا مهدی شهر سمنان این همه راه  را آمده‌ای تا عکس شهید را به مادرش هدیه دهی، اما در لحظاتی قبل از ملاقات با مادر شهید دچار حس غریبی شده ای! از طرفی تازه شدن زخمی کهنه به‌ تردیدت وامی‌دارد، از طرف دیگرتصور تقدیم عکسی که از فرزند شهید این مادر در اختیار‌داری و می‌تواند او را شاد کند، سر شوقت می‌آورد. دل را به دریا می‌زنی و زنگ در را به‌صدا درمی‌آوری. حس مادری او را مهیای این دیدار کرده است. زودتر از آنچه تصورش را کنی در را می‌گشاید و از همان آستانه در چشمش در جست‌و‌جوی قابی است که عکس فرزندش در آن جای دارد. در ملاقات با خانواده جست‌و‌جو شوندگان این نخستین بار است که مادری را تا این حد مشتاق دیدن عکس فرزندش می‌بینم. خیلی زود به‌دلیل آن پی می‌برم، از دوران جبهه این شهید  خیلی کم عکس وجود دارد. سپاه محل از او یک نقاشی خیالی تهیه کرده و به مادرش هدیه داده که روی دیوار نصب است. این عکس می‌تواند ارزش بسیاری برای مادر شهید داشته باشد. وقتی این همه اشتیاق را می‌بینم بدون هیچ مقدمه‌ای عکس را در اختیار مادر شهید قرار می‌دهم. عکس را آنچنان در آغوش می‌گیرد که گویی خود فرزندش را در آغوش گرفته است. لحظاتی با عکس نجوا می‌کند. کمی از او فاصله می‌گیرم تا با عکس فرزندش خلوت کند. پس از دقایقی با انبانی پرسؤال به طرفم می‌آید. بعد از سی وچهار سال بی‌خبری کسی را یافته که فرزندش را در جبهه دیده با او حرف زده و تصویرش را ثبت کرده است. با کنجکاوی می‌خواهد خاطره آن روز را برایش ترسیم کنم، حتی مادرانه می‌خواهد بداند آن روز چیزی خورده بود یا نه؟!. یک لحظه عکس را از خود دور نمی‌کند، مثل کودکی که نگران است مبادا وسیله‌ای که مورد علاقه‌اش است را از چنگش درآورند، با نگرانی عکس را محکم در آغوش نگه داشته است. چشمانش به اشک نشسته و زبانش به تشکر جملاتی را تکرار می‌کند و خطاب به من می‌گوید؛ تا همه چیز را درباره جمشید من نگویی نمی‌گذارم برگردی! با خوش‌خلقی موقعیت را مناسب می‌بینم تا فضا را کمی عوض کنم و باب شوخی را بازکنم. خود را زن ذلیل معرفی می‌کنم و... اتفاقاً مؤثر واقع می‌شود و فضا تلطیف می‌شود. مادر جمشید که کمی حالش بهتر شده با بیانی تشکر‌آمیز می‌گوید: با این عکس دوباره زنده شدم و شور و شوق تازه‌ای پیدا کردم و در ارتباط با نحوه اطلاع از چاپ عکس پسرش در روزنامه ایران می‌گوید:
«آبان ماه سال 95 بود که دخترعمویم با من تماس گرفت و عکس مورد نظر را برایم تلگرام کرد و گفت که برادرش عکسی را در روزنامه ایران دیده که شباهت زیادی به جمشید دارد و از وی خواسته تا ببیند درست تشخیص داده یا نه؟ من با دیدن عکس منقلب شدم، چون عکس با موبایل از روزنامه گرفته شده بود کاملاً واضح نبود. برای دیدن عکس اصلی و اطمینان بیشتر به سایت روزنامه ایران مراجعه کردم، بعد از دیدن عکس در صفحه پایداری روزنامه ایران متوجه شدم خودش است. آن شب همه خانواده منقلب بودیم و بار دیگر یاد و خاطرات فرزند شهیدم مجدداً برایمان زنده شد و از زمان جبهه و جنگ صحبت به میان آمد. شماره تماس روزنامه را یادداشت کردم و فردای آن روز به روزنامه زنگ زدم. گفتند عکاس این عکس آقای صادقی است و باید با ایشان صحبت کنید. بعد هم شماره ما را گرفتند که به ایشان بدهند. بعد از گذشت چند روز آقای صادقی تماس گرفت و اطلاعات مختصری به صورت تلفنی رد وبدل شد. پسرم درتاریخ 28 آبان سال 62 شهید شد و در زمان شهادت 19 ساله بود. از روزی که عکس پسرم را در روزنامه دیدم چشم به راه بودم تا آقای صادقی عکس فرزندم را بیاورد. من این فرصت را از دست نمی‌دهم و آقای صادقی را رها نمی‌کنم، او به جمع دوستان پسرم افزوده شده و دیدنش مرا یاد پسرم می‌اندازد و تسکینم می‌دهد. او چند روز قبل از شهادت، پسرم را دیده و با او حرف زده این برای من خیلی مهم و خاطره انگیز است. من هنوز خیلی چیزها را در مورد پسرم باید بدانم و سعید برای دانستن و پاسخگویی به سؤالاتم فرد قابل اطمینانی است. من او را رها نخواهم کرد چون بعد از 34 سال نشانی بزرگی از فرزندم یافته ام. امروز حس می‌کنم پسرم پیش من است و بوی او را استشمام می‌کنم. خود من هم روحیه پیدا کرده‌ام خیال می‌کنم تازه متولد شده‌ام و یک گمشده‌ای را که سال‌ها از دست داده بودم  باز یافته‌ام.» مادر شهید این جملات را برای انتشار به یکی از اطرافیانش می‌گوید و او تند تند یادداشت می‌کند. یک بار دیگر رو به من می‌گوید؛ نمی‌دانی چه ثواب بزرگی کردی من از این به بعد سر نمازهایم تو و دست‌اندرکاران روزنامه ایران را دعا می‌کنم.


خاله هنوز باور ندارد که تو شهید شده‌ای
سمیرا غلامی خواهر‌زاده شهید

آن روزصبح، من و خاله معصومه و ساناز بیرون بودیم. رسیدیم به یه جایی به اسم پایگاه بسیج.
یه فهرست از اسرای تازه آزاد شده ایران پشت شیشه زده بودند. با علم به شهادتت از سر خوش خیالی اسامی فهرست را مرور کردیم شاید اسم تو توی آن لیست باشه! خاله دوان دوان خودشو رسوند پشت شیشه و در حالی که اسامی رو از بالا به پایین نگاه می‌کرد، زیر لب گفت:«جمشید طاهر کُرد، جمشید، جمشید، جمشید طاهرکُرد... جمشید طاهر کُرد.»
وقتی خاله داشت دنبال اسم تو می‌گشت، من خودمو رسوندم به جدول‌های رنگ و رو رفته پیاده رو شروع کردم به راه رفتن روی اونها.دیوار اتاقت پرعکسه، عکس‌های خودت در ژست‌های مختلف.
همیشه به مامان می‌گم:«دایی چه ژست‌های قشنگی می‌گرفته!» مامانم همیشه بعد از این جمله دستی روی موهام می‌کشه. می‌دونم این‌طور وقت‌ها حواسش به من نیست.
من بیشتر از همه اون عکسی رو دوست دارم که آر.پی.جی روی شونه‌هاته. یه لباس جنگی سبز پوشیدی که خیلی به رنگ میشی
چشم‌هات میاد.
می‌دانی همان روز که تو شهید شدی، من هم به دنیا آمدم اینو ساناز برام تعریف کرد که وقتی من هنوز تو شکم مامان بودم، یه شب که آژیر قرمز زدن وبابا هم خونه نبوده، مامان و ساناز دوان دوان به زیرزمین رفتن. اما عزیزجون مثل همیشه از جاش تکون نخورد. ساناز دستشو دور شکم مامان که من اون تو بودم حلقه کرده تا مواظب من باشه، همون موقع صدای انفجار شدیدی شنیده شده و زمین کمی لرزیده و من هم محکم به شکم مامان لگد زدم و...
حیاط خونه رو پوش زدن، درخت انگور هم تازه برگ داده و دور تا دور حیاط هم چراغونی شده. وقتی به عزیزجون می‌گم پس چراغ‌ها رو کی روشن می‌کنین؟ می‌خنده و میگه: «چند روز دیگه»
این موقع‌ها عزیزجون رو دوست دارم. لبخند میزنه و درست جوابمو میده.
اول قرار بود شب عروسی، شام زرشک پلو با مرغ بپزن، ولی به‌خاطر عزیزجون که لب به مرغ نمی‌زنه، قرار شد شام چلوگوشت باشه.
وقتی ازش پرسیدم عزیز جون چرا هیچ وقت مرغ نمی خوری؟پیش خودم گفتم:«الان بهم میگه تو دخالت نکن بچه جون.» ولی اون جوری که انگار داره قصه تعریف می کنه جواب داد:« دایی جمشیدت و خاله معصومه یه مرغ داشتند. همیشه بهش غذا می دادند و خیلی دوسش داشتند. ولی مرغ خیلی حیاط رو کثیف می کرد. ما هم گفتیم سر می بریمش.یه روز که اون دو تا مدرسه بودن، تا برگشتن خونه دیدن مرغ شده غذای اون روز خودشون! از اون روز به بعد، جمشید هیچوقت هیچ جا مرغ نخورد! من هم بعد از شهادت دایی جمشید دیگه مرغ نمی‌خورم.
 

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.