ion

با دقت در سروده‌های اقبال، خصوصاً در غزل هایی که از آغاز تا پایان حیات شاعری خود گفته است، تأثیر کلام حافظ به‌روشنی دیده می‌شود، و در غزل‌سرایی بیش از هر شاعر دیگر از شیوه سخن خواجه شیراز پیروی کرده است

ایران آنلاین /گروه اندیشه:

علامه محمد اقبال لاهوری، شاعر، فیلسوف، سیاستمدار و متفکر مسلمان هندی و از بنیانگذران کشور مستقل پاکستان بود که اشعار زیادی نیز به فارسی و اردو سروده ‌است. اقبال با فرهنگ اسلامی ـ ایرانی آشنایی داشت و آنچه در پی می‌آید، گفتگو با هندشناس نامی، استاد فتح الله مجتبایی درباره مواجهۀ اقبال لاهوری با شعر و اندیشۀ حافظ است.

 

---

در این مجال بنا داریم دربارۀ مواجهۀ اقبال با حافظ و درک و دریافت او از شعر حافظ گفتگو کنیم. در آغاز خوب است که از زندگی و زمانۀ اقبال آغاز کنیم.

اقبال در دورانی پر تحول و پرتلاطم و در جامعه‌ای که دستخوش آشوب و درگیر تعارض افکار و ارزش‌ها بود زندگی می‌کرد، و انعکاس این احوال در آثار او، از نخستین مراحل حیات فکری تا آخرین سالهای عمرش به روشنی آشکار است. وی در آغاز این دوران، از یک سو از نهضت علیگر و افکار سرسید احمدخان، که درمان دردهای جامعۀ مسلمان هند را در اخذ علوم جدید، پیروی از روش های آموزشی غرب، و از سوی دیگر به عقاید سید جمال‌الدین اسدآبادی و نظریۀ وحدت جهانی اسلام او که در آن روزگار در میان مسلمانان هند رواج یافته بود و طرفداران بسیار داشت، دل بسته بود. اقبال سال ها درگیر این تعارضات بود و بخش بزرگی از کوشش‌های فکری او در جهت سازگار کردن این دو دیدگاه و یافتن راهی میان آنها بود.

استاد دوران کودکی و نوجوانی او، میر سیدحسن، که اقبال تا پایان عمر او به او ارادت می ورزید، از پیروان افکار سید احمد خان بود، و نذیر احمد دهلوی، مؤسس «انجمن حمایت اسلام» که در روزگار جوانی اقبال در رشد شخصیت فکری و سیاسی او تأثیر تمام داشت، از بسیاری جهات با نظریات سید جمال‌الدین همسو و همنوا بود. شعر اقبال نیز که در آغاز به پیروی از سنت های ادبی گذشته، رنگ عاشقانه داشت و با مضامین عرفانی آمیخته بود، در این دوره به ‌سوی موضوعات سیاسی و مسائل اجتماعی گرایش یافت؛ ولی در عین حال زبان و ساختار لفظی سروده‌هایش به شیوۀ سخن‌سرایان پیشین بود و تا پایان عمر در شعر فارسی بر همین سبک و روش باقی ماند.

هنگامی که برای ادامۀ تحصیل از زادگاه خود به لاهور آمد (۱۸۹۵ـ ۱۸۹۹)، استادش پروفسور آرنلد او را با فلسفه و تاریخ اروپا آشنا کرد و چشم‌انداز تازه‌ای در برابر او گشوده شد. در دوران تدریس در دانشگاه دولتی لاهور (۱۸۹۹ـ ۱۹۰۵) که در انجمن‌های ادبی و مجالس شعرخوانی شرکت می‌کرد، و در بیشتر سروده‌های خود از بی‌خبری و واپس‌ماندگی مسلمانان هند شکوه می‌کرد و آنان را به بیدارشدن و شناختن وضع و حال خود، کوشیدن و رو‌برو شدن با شرایط و مسائل دنیای جدید و فراگرفتن علوم و فنون و روشهای نوین زندگی می‌خواند و کسانی را که این گونه آرمان‌خواهی‌ها را ناروا و نادرست و هرگونه گرایش به‌‌سوی شیوه‌های تفکر زندگی جدید را انحراف از سنتهای کهن و مغایر با اصالت احکام و قواعد دین می دانستند، نکوهش می‌کرد؛ اما چنان‌که گفته شد، سالها پیش از آن با نشر افکار سید احمدخان و همفکران او در نهضت علیگر، و نیز با ترجمۀ آثار سیدجمال‌الدین به زبان اردو، راه گشوده شده بود و تشکیل مجمع مسلم لیگ (در برابر کنگره ملی هند) در ۱۹۰۶، و تصویب و تعیین حوزه‌های انتخاباتی مستقل برای مسلمانان نشان داد که در جامعۀ اسلامی روح و حیاتی تازه دمیده شده است.

ظاهراً کتاب «علم الاقتصاد» اقبال تحت تأثیر این شرایط نوشته شده است.

بله، علم‌الاقتصاد نخستین کتابی است که در این هنگام از نوشته‌های اقبال منتشر شد؛ تألیفی بود به نثر اردو.

هدف اقبال از تألیف این کتاب چه بوده؟

علم‌الاقتصاد اقبال گرچه در ظاهر کتابی بود برای تدریس این علم در مدارس، لیکن غرض اصلی او آشناکردن جوانان مسلمانان هند با اصول و مبادی کار و معیشت در اوضاع و احوال تحول‌یافته و دگرگون‌شدۀ عصر جدید بود. در این هنگام فکر و شعر اقبال از حدود مطالب و مقاصدی که گفته شد، تجاوز نمی‌کرد و در حقیقت بیان شاعرانه و هیجان‌انگیز همان افکار و نظراتی بود که پیش از او عرضه شده بود و در فضای آن روز هند و در میان مسلمانان آن سرزمین رواج داشت. عنوان‌های نخستین سروده های او به زبان اردو، چون «فلاح قوم»، «نالۀ یتیم»، «تصویر درد»، «دین و دنیا»، «فریاد امت»، «فریاد به حضرت سرور کائنات»، نمودار موضوع و مضامین آنهاست و کلا بیان زبونی‌ها و سستی‌ها و جهل و غفلتی است که گریبانگیر مردم مسلمانان شده است.

از چه زمانی اقبال به نقادی و بازبینی مواریث فرهنگی اسلامی پرداخت؟

اقبال در ۱۹۰۵ به تشویق استادش پرفسور آرنلد به انگلستان سفر کرد و در دانشگاه کمبریج به تحصیل فلسفه و اقتصاد و حقوق مشغول شد. در آنجا بود که تمدن غربی و آثار و نتایج آن را از نزدیک مشاهده کرد، از اوضاع و احوال سایر ملتهای مسلمان و سیطرۀ قدرت‌های استعماری بر شئون حیاتی آنان آگاهی‌های درست‌تر و روشن‌تر به دست آورد، به علل فقر و ادبار و واپس ماندگی آنان در جهان بیش از پیش وقوف یافت. از سوی دیگر آشنایی نزدیک با فرهنگ غرب و افکار و آرای فلاسفه‌ای چون کانت و هگل و خصوصا نیچه و برگسون، و نیز گفتگوهایی که با استادش مک تگارت داشت، تأثیری عمیق در زمینه‌های ذهنی او بر جای گذارد و به دامنۀ دید و دریافت او گسترش تمام بخشید.

در ۱۹۰۸ که به لاهور بازگشت، مرحلۀ جدیدی در حیات فکری و روحی او آغاز شده بود و می‌کوشید که مواریث فکری و فرهنگی اسلامی خود را نقادانه بازبینی و تحلیل کند، از ترکیب و همساز کردن آنها با آرا و نظریات متفکران غرب، دیدگاه تازه‌ای پدید آورد و برای رهایی مسلمانان از ذلت و اسارت چاره‌ای بیابد. تلاطم‌ها و نوسان‌های روحی او در این دوره در مکاتباتی که با برخی از دوستان، از جمله عطیه بیگم داشت، و نیز در یادداشت‌های روزانه ای که در سال ۱۹۱۰ نوشته است، دیده می‌شود.

اقبال در خانواده‌ای عارف‌مسلک به‌دنیا آمد. نخستین استاد او در معارف اسلامی پدرش، و پس از او میرحسن بودند که هر دو ادبیات عرفانی اسلامی را ـ بیشتر به زبان فارسی ـ خوب می دانستند. اقبال از همین دوران با «مثنوی» مولوی و اشعار سعدی و حافظ آشنا شده و غزلیات نظیری و عرفی و کلیم و صائب و بیدل و غالب را خوانده بود، و نیز به افکار ابن‌عربی و عبدالکریم جیلی و کلا به نظریه‌های «وحدت وجودی» دلبستگی خاص داشت. پیش از سفر اروپا مقالاتی دربارۀ «انسان کامل جیلی» نوشته بود و در اروپا نیز در رسالۀ دکتری خود، رشد متافیزیک در ایران (این کتاب با عنوان «سیر فلسفه در ایران» به قلم دکتر امیرحسین آریان‌پور از انگلیسی به فارسی ترجمه شده است) که در ۱۹۰۷ به دانشگاه مونیخ عرضه شد، بزرگترین فصل را به بحث درباره تصوف و اصول و مبانی آن اختصاص داد و در آن نظریات عرفانی جیلی را، که از نمایندگان برجسته عرفان وحدت وجودی است به تفصیل و با بیانی ستایش‌آمیز بررسی کرد. اما پس از بازگشت به هند در ۱۹۰۸، از یک سو در پی تأمل در مشکلات و مسائل مردم مسلمان آن سرزمین و کوشش در یافتن علل و اسباب آن، و از سوی دیگر درنتیجه مطالعاتی که در احوال مردم مغرب زمین کرده و تأثیراتی که از آرا و افکار متفکران آن سامان پذیرفته بود، تحولی بزرگ در اندیشه و نگرش او پدید آمد.

کدام یک از فیلسوفان و متفکران بر اقبال تأثیر نهادند؟

«اصالت ارادۀ» شوپنهاور، «ابَرمرد» نیچه، «نیروی حیاتی» برگسون و نظریات او دربارۀ آزادی اراده و اختیار و اصالت خودی فرد، محورهایی بود که ذهن اقبال بر گرد آنها دور می زدند: مسلمانان باید بتوانند در گیرودار حوادث آزادانه عمل کنند، به جنب ‌و جوش درآیند، نیروهای حیات خود را فعلیت بخشند، و با رویدادها برخوردی مثبت و فعال، نه منفی و انفعالی، داشته باشند. اقبال با تاریخ گذشته فرهنگ اسلامی آشنایی داشت، عادات و روشهای سنتی مردم خود را می‌شناخت و می‌دانست که عرفان و تصوف خانقاهی از قرنها پیش در زندگی اجتماعی مسلمانان و مبادی ارزش‌گذاری‌های آنان، خصوصا در ایران و هند، سهمی بسیار بزرگ و بنیادی داشته و در حیات فکری و روحی آنان بیش از هر عامل دیگری مؤثر بوده است. در سالهای پیش از انتشار «اسرار خودی»، که نخستین منظومه منتشرشده او به فارسی است، اقبال سرگرم شکل‌دادن به فلسفه «خودی» بود و در ضمن آن احوال به بازنگری تأثیرات تصوف در جامعه اسلامی پرداخته بود. آشنایی نزدیک با ادب صوفیانه و تفکر و تأمل نقادانه در این آثار در جهت‌دادن به اندیشه‌های او تأثیر بسیار داشت، و در جریان این تأملات بود که بسیاری از دیدگاه‌های پیشین او دگرگون شد.

به‌رغم  انتقادات اقبال به حافظ آیا می‌توان در اشعار او تأثیر کلام حافظ را نیز یافت؟ چون تقریباً غیرممکن است کسی پس از حافظ به فارسی شعر بسراید و از تأثیر کلام این غزل‌سرای بزرگ ایران دوربماند.

بله. از دقت در سروده‌های اقبال، خصوصاً در غزل هایی که از آغاز تا پایان حیات شاعری خود گفته است، تأثیر کلام حافظ به‌روشنی دیده می‌شود، و در غزل‌سرایی بیش از هر شاعر دیگر از شیوه سخن خواجه شیراز پیروی کرده است. وی گرچه در برخی از مبادی فکری، چون مسئله جبر و اختیار و رابطه عقل و عشق با حافظ موافقت نداشت، لیکن غالباً میان خود و حافظ نوعی نزدیکی و تجانس روحی و ذوقی احساس می‌کرد. به خلیفه عبدالحکیم که از دوستان نزدیکش بود، گفته بود: «برخی اوقات چنین احساس می کنم که روح حافظ در من حلول کرده است» و این سخنی است که پیش از آن به عطیّه‌بیگم نیز گفته بود و در یکی از یادداشت‌های روزانه خود در ۱۹۱۱ چنین نوشته است: «حافظ روح ناخودآگاه بلبل را در الفاظی چون گوهرهای تراش‌خورده می‌گذارد»، و خود گفته است که در گیر و دار مشکلات، به دیوان حافظ روی می‌آورده و از سخنان خواجه تسکین و تسلی می‌یافته است.

اقبال به گوهر فکر و روح حافظ پی برده بود، رندی و آزاداندیشی او را می‌شناخت، و ستیهش او را با ریاکاری صوفیان و زاهدنمایان می‌ستود؛ ولی از سوی دیگر از سحر سخن و تأثیرگذاری کلام او، و نیز از ساده‌دلی و تأثیرپذیری مردم عامی باخبر بود، و بیم آن داشت که کنایات رمزآمیز و اشارات ایمائی خواجه را به معانی ظاهر حمل کنند و مجاز او را حقیقت پندارد.

در خاتمه گفته‌های نارسای خود، بیتی از سروده‌های اواخر عمر اقبال را می‌آورم، که نه‌تنها پاسخ خود او به سخنانی است که در روزگار جوانی درباره حافظ گفته بود، بلکه نموداری روشن از نظرگاهی است که در دوران پختگی فکر و پس از گذشتن از مراحل مختلف به شعر حافظ حاصل کرده بود.

گمان مبر که به‌ پایان رسید کار مغان   هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است/ اطلاعات حکمت و معرفت

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.