ion

نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول می‌تواند سرمشقی برای نسلهای آینده به‌شمار آید یا نه، به هر حال من محصول بسیار پیچیده آنم. من که زندگی‌ام را در حاشیه دگرگونی‌های بزرگ این قرن گذرانده‌ام، خود را دستخوش تمامی آثار مثبت و منفی آن می‌بینم، بی‌آنکه فرصت بیابم در جریانهای خلاق آن شرکت جویم.

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

(بخش نخست) 

سفر از پیرامون به مرکز مرا ناگزیر کرده بود که از هر امر خرده‌ریز بسیار چیزها بیاموزم. چیزهایی که در دنیایی که در آن پا نهاده بودم از بدیهیات بود. وقتی به راهی که پشت‌سر گذارده‌ام می‌نگرم از این همه موانع و از این همه ساده‌نگری خود دچار بهت و حیرت می‌شوم و حتی به هراس می‌افتم. چطور بگویم؟
در دنیایی می‌زیستم که رنگ و شکل نداشت. تمدن کهنی که بدان تعلق داشتم، ناتوانی خود را دریافته بود. تجدد دست بالا را داشت و هر آنچه که از غرب می‌آمد سرشار از جاذبه سحرانگیز آوای پریان بود. ناگزیر بودم زبان ها و فرهنگ های کشورهایی را بیاموزم که خموشانه ستایششان می‌کردم.
تا آنجا که به یاد دارم در عوالم گسسته‌ای می‌زیستم که هیچ چیزش سر جایش نبود. تکه‌پاره‌های پراکنده و ناساز معرفتش را به هم وصله‌پینه کرده بودند. تکه‌پاره‌هایی که همچون مرقعی بی‌نقشه و ترتیب اتفاقاً کنار هم چیده شده بود و هر کدام ساز خود را می‌زد، در نتیجه همواره این احساس را داشتم که گویی در برزخ زندگی می‌کنم.
در واقع نسل من برخورد فرهنگ ها را با تمام وجودش حس کرده بود و من نیز بسیار زود از همان اوان کودکی این برخورد فرهنگی را در خود جذب کردم. البته نیاز به گفتن ندارد که این همه در سطح ناآگاه ذهن من بود، مدتها بعد از این شکاف ها که به یک معنی وجودم را شکل بخشیده بود آگاه شدم.
 

(بخش دوم)

کم‌کم یاد گرفتم تناقضات وجودی‌ام و محیطهای مختلفی را که در آنها زندگی می‌کردم رو کنم و توفیق یابم ساز و کاری را که هم در رفتارم و هم در معرفتم در کار بود بازشناسم.
نخست به معنویت هند دل بستم، آنگاه به آن آنات بلند تفکر غربی که دلشوره و اضطراب نیروی پرتوان رانش آن است روی آوردم و بعد به ایران و اسلام دلبستگی یافتم و پژوهشگر رشته ادیان تطبیقی شدم؛ و سرانجام نظاره‌گر پیگیر شکنج و شکافهایی شدم که دگرگونیهای عظیم دوران جدید در تمدنهای کهن ایجاد کرده بود.
به‌علاوه آثارم نیز که در خلال سیر و سفر در شکافهایی که میان جهانهای گسسته از هم، نوشته شده، بیانگر همین نکات و ردپای به جای مانده آن است. بدین‌گونه است که خود را دستخوش سطوح چندگانه آگاهی می‌بینم که در آن تمامی رسوبات گذشته ـ از دورترین ایام تا به امروز ـ کنار هم نشسته‌اند.
باری از آن پس بود که کوشیدم تا آنجا که در توانم هست کلاف سردرگم این شهرفرنگ هزاررنگ را که خود بی‌آنکه بدانم تجسم جلوه‌های گوناگون آن بودم، بازگشایم.
اینک نگاهم به جهان گسترده‌تر شده است، دریافته‌ام که تقارن تمدنهای جهانی جایگزین توالی پیشین آنها شده است. تمام جابه‌جایی‌های الگوهای معرفتی، تمام لایه‌های ذهن و شعور ـ از عصر نوسنگی تا عصر انفورماتیک ـ اینک حق خود را می‌طلبند.
ساحت‌های گوناگون وجود در کنار هم نشسته‌اند،‌ از هم نشأت گرفته‌اند، با هم تداخل کرده‌اند و به‌هم پیوسته‌اند. نمی‌توان به آنها صورت یک ساختار خطی را داد. بدین‌گونه است که امروزه با درهم‌آمیزی سبکها، با درآمیختگی عناصر ناساز،  با اختلاط و امتزاج از هر نوع و شکل رو در روییم.
وقتی به تاریخ اندیشه‌ها می‌نگریم، در هر سرآغازه‌ای نخست دو پدیده ملازم هم می‌بینیم: با پیدایش هر اندیشه جدید، اندیشه قبلی سرکوب می‌شود. ولی اگر به دید خود وسعت بخشیم و آن را در گستره دیرپای زمان بنگریم، می‌بینیم که در واقع هیچ چیز ناپدید نشده است. مباحث فقط جایشان عوض می‌شود، در وادی خاموشان جای می‌گیرند، مدفون می‌شوند، تا نوبت جلوه و جلال‌شان فرا رسد.
 
 
(بخش سوم)
شاید به استثنای مبحث جهانی مدرنیته که اصول برگرفته از روشنگری‌اش، خوب یا بد، امروزه میراث کل بشریت شده است، هیچ مدعایی، هیچ مسلک و مشربی قدرت آن را نداشته که بقیه را تحت‌الشعاع خود قرار دهد. در تاریخ بشری چنین جریان فکری به یک معنی بی‌سابقه بوده است.
تحلیل این واقعه بیانگر چیست؟ نخست از همه هویت های صلب و سخت، دولت ـ ملتها و سلطه‌جویی‌های مسلکی همه و همه در این جهانی که در آن «تفکر نسبی‌نگر» جای حقایق سنگین را گرفته است، مدام در حال زوال و نابودی‌اند. تمامی تغییرات شگرف با طرد و رد عقاید یک‌دست و یک‌پارچه و نظام های فکری درختی‌شکل صورت می‌پذیرد. در عوض به جای آنها، به اندیشه سیار، به پرورش همدلی و یگانگی متقابل، به دورگه‌گی و باروری متقابل فرهنگها ارج می‌نهند، از این همه به گمان من سه نتیجه حاصل می‌شود که سرنوشت آینده ما را در هزاره بعد رقم می‌زند. به هم پیوستگی که نشانه وجه وجودی ما در جهان آینده است، خود را در تمامی سطوح واقعیت جلوه‌گر می‌سازد.
1) در ساحت فرهنگی و هویتها، بر روابط چند ریشگی با ایجاد نوعی الگوی مرقع یا معرق که در آن تمام هویت ها با هم جور می‌شوند، تکیه می‌شود. پدیده چندفرهنگی و ظهور هویت های چندگانه از همین اصل نشأت می‌گیرد. در زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، اساساً هیچ‌کس هویت یگانه ندارد. همه ما موجودات مختلط‌ایم، همه ما کمابیش آگاهی دورگه داریم.
ایده «هویتهای مرزی» چیزی جز این نیست: میانجیانی که از گسل های تاریخی آگاهی گذر می‌کنند. در این آشفته‌بازار رفت و برگشتهای هویتها، یک نکته مسلم است: مدرنیته امر سطحی زودگذری نیست که بتوان بی‌آن سر کرد. همه ما با هر اصل و نسب، به یک معنی «غربی»‌ هستیم. هرکدام تجسم بی‌چون و چرای یکی از جنبه‌ها و جلوه‌های روشنگری‌ایم.
هر هویتی داشته باشیم ـ و خدا می‌داند چند هویت داریم ـ باید این آخری را هم که ما را صرف‌نظر از نژاد و دین و فرهنگمان به دیگر ابنای بشر بر روی این کره ارض وصل می‌کند بر آن بیفزاییم. به عبارت دیگر، این فقط هویت مدرن ماست که با قوه نقد همراه است، تنها هویتی که ـ هرچند متناقض می‌نماید ـ می‌تواند ژرف‌ترین لایه‌های پنهان آگاهی‌مان را برملا کند، ‌به آنها اظهار وجود بخشد، انواع ابزار بیان را تسهیل سازد و زیست ـ جهانهای اعصار مختلف را به یکدیگر بپیوندد.
اگر از این جهان همواره دگرگونی‌پذیر کناره جوییم، و زیر حباب شیشه‌ای جای خوش کنیم و به دنبال اسلاف خیالی و اساطیر اولین باشیم، از چاله به چاه افتاده‌ایم و از بی‌حسی و بی‌حرکتی به تاریک‌اندیشی روی نهاده‌ایم.
آیا امروزه امکان گفت‌وگو وجود دارد؟ اگر احتیاط لازم را پیشه کنیم، جواب آن احتمالاً «بله» است. ولی شرط اولش کنار گذاشتن منطق کینه‌توزی است، ضد این و ضد آن بودنی که چون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای ندارد به لعن و تکفیر پناه می‌برد، در حالی‌که باید بپذیریم که دیگر نه با فرهنگهای مستقل خودمدار، بلکه با انواع نحوه‌های وجود سروکار داریم که تنها در فضای حاکم مدرنیته شکوفا می‌شوند؛ که ابزار بیان این ساحتهای وجودی از جای خود کنده شده همان گفت‌وگوی انسان با خویشتن است که در وهله اول مسأله‌ای معرفت‌شناختی است، هرچند عواقب ناگزیر سیاسی و اجتماعی دارد.
اینکه چنین گفت‌وگوهایی تنها در یک سطح افقی امکان‌پذیر است، چون حوزه پیوندزنی و دورگه‌سازی ـ یعنی هویت های مرزی، بارورسازی متقابل هویت ها و تفکر سیار ـ مبانی خود را از آن برمی‌گیرد، جلوه‌گر پدیده دیگری هم  هست: پدیده مرقع‌پردازی و همین پدیده است که هنر ترکیبی روابط چندگانه را ممکن می‌کند. به همین دلیل است که انسان امروزه، مگر اینکه کور باشد، راه دیگری ندارد جز آنکه به انواع مرقع‌سازی بپردازد.
با مرقع‌کاری است که خود را در قالبی تازه می‌ریزد و منظر وجودی حیات خود را آرایشی تازه می‌بخشد، و در این دنیای آشفته به ‌وجودش انسجام می‌دهد. به سخنی دیگر، راه به اقالیم دیگر هستی می‌برد.
آیا این ابعاد معنوی وجود دارند؟ مقصودم از دیگر اقالیم هستی، آن فرهنگ های سنتی‌ای است که هرچند دیگر کلیتی منسجم ندارند و تکافوی خود را از دست داده‌اند، ولی با این همه ما را به جهان های دیگر معنا فرا می‌خوانند. این فرهنگها در فراسوی مدرنیته، در فراسوی گسست های معرفتی جهان مدرن قرار دارند. به عبارت دیگر، آنها ضمیر جمعی بشریت را به کار می‌گیرند...../ bukharamag
 
(این یادداشت ادامه دارد....)
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.