ion

گفت و گو با رضا داوری اردکانی(چهره ماندگار فلسفه)

دانشگاه هم مثل مدرسه نمی‌داند چه می‌کند و چه باید بکند

اندیشه /
شناسه خبر: 324946

دکتر داوری فیلسوف زندگی است. صرف نظر از توجه ویژه داوری به شعر و ادبیات و جامعه‌شناسی، او سخت به « پیرامون» خود توجه دارد. به همین منظور ابایی ندارد که فی‌المثل در مورد فوتبال و آثار اجتماعی آن بنویسد و بگوید. او حتی در طرح پرسش‌های فلسفی خود گاه از امور روزمره می‌گوید و مثلا می پرسد چرا ما که موشک به فضا می‌فرستیم، قادر نیستیم چراغ‌های راهنمایی خودمان را تنظیم کنیم؟!

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

بیش از شش دهه از عمرتان به معلمی در مدارس ابتدایی، متوسطه و دانشگاه گذشته است. از جانبی اغلب مسئولیت‌هایی در مشاغل دانشگاهی و علمی داشته‌اید که به نوعی به موقعیت، آگاهی و دانش جامعه ایران مرتبط بوده است. اگر بخواهید اکنون وضعیت تفکر و شیوه تعلیم و تعلم در ایران را تحلیل و ارزیابی کنید، چه نکاتی حائز اهمیت است؟

در کشور ما با اینکه تعداد اهل فضل و سواد کم نیست، کمتر به مسائلی چون تعلیم و تربیت می‌اندیشند یا اگر اندیشه‌ای هم باشد، به چیزی گرفته نمی‌شود. همین که مدرسه داریم، خوب است، با مشکل عمده‌اش هم که حقوق معلمان است، بالاخره کنار می‌آییم! مدرسه رسمی داشتن و مدرسه رفتن بچه‌ها برایمان کافی است. از هیچ‌جا نمی‌شنویم و در هیچ جا نمی‌خوانیم که مدرسه چیست و برای چیست و چه می‌کند و مدارس ما چه وضعی دارند و در اینجا معلمان چه می‌کنند و بچه‌ها چه درسی می‌خوانند و چرا این درسها یا این کتاب‌ها برایشان تعیین و مقرر شده است؟ و اگر هم حرفی زده شود، اثری ندارد و تغییر اساسی صورت نمی‌گیرد! وقتی از مشکل مدرسه حرف می‌زنند، مقصود بیشتر مشکلات مالی و اداری است. مشکل عمده این است که باید حقوق معلم را پرداخت و بار سنگین بودجه آموزش و پرورش را باید تحمل کرد. همین و دیگر مسئله‌ای نیست!

حتی درسهای تعلیم و تربیت ما تکرار حرفهای رسمی و عادی است. فرزندان ما به مدرسه می‌روند، آنها و معلمانشان بسیار زحمت می‌کشند تا چیزهای بسیار که نمی‌دانیم بعضی از آنها را چرا باید آموخت، بیاموزند و البته وقتی آموختند، بسیاری از آموخته‌ها را از یاد می‌برند! در مدرسه چیزهایی را که نوآموزان و دانش‌آموزان باید بدانند، نمی‌آموزند. برنامه دبیرستان ما حتی در زمان قبل از تأسیس دانشگاه، راهی به دانشگاه بود؛ زیرا آن را از اروپا گرفته بودند و در آنجا یکی از وظایف دبیرستان این بود که مستعدترین محصلانش را آماده تحصیل در دانشگاه کند؛ اما اکنون میان دانشگاه و دبیرستان هم دیگر نسبتی نیست! داوطلبان از پل تست‌های چهارجوابی می‌گذرند و وارد دانشگاه می‌شوند.

البته دانشگاه هم مثل دبیرستان نمی‌داند چه می‌کند و چه باید بکند و بیشتر کارخانة صدور مدرک و گواهینامه و عنوان‌های دانشگاهی و البته تولیدکنندة انبوه مقالات غالباً توخالی قابل خرید و فروش در بازار شده است! من در عین تعلق خاطری که به دانش و دانشگاه دارم، و با اینکه نه فقط دانش دانشمندان و پژوهش پژوهشگران را ناچیز نمی‌شمارم، بلکه بسیار حرمت می‌نهم، وضع کنونی آموزش و پژوهش را برای کشور و آینده آن مناسب نمی‌دانم و از اینکه به آن اهمیت داده نمی‌شود، متأسف و نگرانم.

به‌رغم اشتغال به فلسفه، به موضوع‌های اساسی جامعه توجه خاصی داشته‌اید، مثل فوتبال یا نقش رسانه‌ای چون تلویزیون تا جایی که به «فیلسوف زندگی» شهره شده‌اید.ضرورت این تغییر رویکرد چه بوده است؟

کار من فلسفه است. فلسفه نمی‌تواند از عقل مشترک و آرای همگانی غافل باشد؛ زیرا عقل مشترک است که زندگی را اداره می‌کند و اکنون ظهور عقل مشترک را بیشتر در رسانه باید یافت و شناخت. من از سالها پیش به دنبال درک و فهم وضع «خرد و بی‌خردی» در نسبت با توسعه و توسعه‌نیافتگی هستم و آن هر دو را در عمده‌ترین مظاهرش می‌جویم. فوتبال هم از مظاهر بالنسبه مهم دوران ماست. این که کسانی فکر می‌کنند چیزی مثل فوتبال در ظاهر به فلسفه هیچ ربطی ندارد، اگر این پرسش ساده برایشان مطرح شود که چرا فوتبال تا این اندازه مهم شده است، خود وارد فلسفه شده‌اند. فوتبال جایگاهی بسیار مهم در تاریخ معاصر دارد؛ چنان‌که اگر مشکلی در کار آن پدید آید، رفع آن مشکل مقدم بر همه کارها قرار می‌گیرد و حتی اگر لازم باشد برای آن از اساسی‌ترین اصول هم می‌توان صرف نظر کرد! اخیرا جمعی از فوتبالیست‌های فیلسوف و فلسفه‌خوانده کوشیده‌اند مسائل فوتبال را با نظر به آرای فیلسوفان از افلاطون تا ویتگنشتاین تفسیر کنند و بگویند که فوتبال نه یک تفنن، بلکه جلوه‌ای از زندگی مردم در زمان کنونی است.

پدیدآمدن فوتبال و جهانگیر شدن و تبدیلش به یک امر جدانشدنی از زندگی مردم سراسر روی زمین نمی‌تواند یک امر اتفاقی باشد. چرا فوتبال به مقام و اهمیتی رسیده که سیاست‌ها هم باید در برابر آن خاضع باشند؟ فوتبال به دنیای جدید تعلق دارد و در این جهان چنان‌که مارکس می‌گفت، هیچ چیز مقدس وجود ندارد؛ ولی چون امر قدسی از میان نمی‌رود، بلکه پوشیده می‌شود، چه بسا که گاهی چیزهایی که با قدس ارتباطی ندارند، جای امر قدسی را می‌گیرند. اکنون در جهان‌ ما بعضی امور شبه‌مقدسند و چه بسا که جانشین امر قدسی شده باشند. فلسفه درک شرایط علم و عمل و زندگی است. من هم به شرایط زندگی‌مان می‌اندیشم. اگر فوتبال هم جزء لازم زندگی شده باشد، باید به آن اندیشید. در فلسفه به همه چیزهایی که اشاره فرمودید با این نظر باید نگاه کرد که چرا هستند و چه مقامی در تاریخ دارند.

در جایی گفته‌اید جوانی را با خوش‌بینی آغاز کرده‌اید، اما خیلی زود به وضع نه خوش بین و نه بدبین رسیده‌اید. اکنون در آستانه ۸۵ سالگی موقعیت ایران و جهان را در عصر توسعه و تجدد چگونه می بینید؟

طبیعی است که جوانان ایده‌آلیست باشند و حتی در عوالم رمانتیک غرق شوند؛ اما فلسفه گاهی می‌تواند ما را از ابرهای اوهام به زمین سخت بیاورد (که اگر بیاورد، چه بسا نسبت با آسمان هم روشن‌تر می‌شود). جوانی من بعد از جنگ جهانی و شکست آلمان نازی آغاز شد. در برهه کوچکی از آن زمان فکر می‌کردم که به‌زودی در سایه سوسیالیسم عدل و داد در سراسر روی زمین گسترده می‌شود؛ اما خیلی زود از چنگ این پندار آزاد شدم و دریافتم که رسیدن به عدالت به این آسانی‌ها نیست و دیدم که در سایه نام «عدالت» (چنان‌که در سایه نام «آزادی» هم) چه ظلم‌ها صورت می‌گیرد! امروز هم با اینکه با نظر نئولیبرال‌ها در مورد عدالت موافق نیستم، از شعار عدالت می‌ترسم.

فلسفه مرا اندکی از پندار دوره جوانی آزاد کرد. به این جهت من فلسفه به معنی «تفکر» را نعمت می‌دانم و معتقدم که اگر در جایی وجود داشته باشد، اوهام و ایدئولوژی‌ها کمتر مجال غلبه پیدا می‌کنند؛ ولی مردمان معمولا با دو مزاج و طبع یا وضع روحی زندگی می‌کنند: گروهی غم هیچ چیز نمی‌خورند و برایشان تفاوت نمی‌کند که چه پیش آید. اینها مشغول عادات خویشند و متأسفانه گاهی بعضی دانشمندان و اشخاص ممتاز هم در این زمره قرار می‌گیرند. این مردم خوش‌بین و ساده‌لوحند که در هیچ‌جا هیچ مسئله و مشکلی نمی‌بینند و حتی اگر به آنها مشکلی نشان داده شود که نتوانند منکر شوند، آن را به چیزی نمی‌گیرند و می‌گویند در آیندة نزدیک علم و تدبیر آن را به‌آسانی حل و رفع خواهد کرد و این یکی از دردهای توسعه‌نیافتگی است که مسئله و پرسش ندارد و چه بسا که میان مهم و بی‌اهمیت و مشکل و آسان و ممکن و محال تفاوت نمی‌گذارد. گروه دیگر یکسره گرفتار غم جهان و روزگارند. این غمها در زمان ما فراوان است و هر کس دیگری را شریک غم خود می‌خواهد و آن را که شریک نیابد، ملامت می‌کند که مثلا به اخلاق و ارزش‌ها یا به آزادی و دین پای‌بندی ندارد. او به قول سعدی شاید گاهی در نفس خودبین و خوش‌بین باشد و در خلق بدبین . بدبین‌ها نازک‌نارنجی‌هایی هستند که همه چیز را زشت و بد و سیاه می‌بینند. اما خوشبین‌ها غالباً ساده‌لوح و سطحی‌اند. از خوش‌بینی و بدبینی می‌توان و باید گذشت زیرا خوش‌بینی و بدبینی قطع نسبت با زمان و توقف در وهم اکنون تهی و تکراری است.

ما نیاز داریم که با زمان باشیم و عالمی داشته باشیم. درک و فهم ما هم در تاریخ قوام پیدا می‌کند. ما در کدام زمان به سر می‌بریم؟ اکنون زمانه همان نیست که در گذشته‌ها بوده و جهان نیز همواره به همین صورت نخواهد ماند. درست است که ما نمی‌توانیم جهان را مطابق میل خودمان و به صورتی که دوست می‌داریم بسازیم، ولی به هر حال آینده هر چه باشد، ما نیز جزئی از آن و شرط آن هستیم. ما با تفکرمان و با خردمندی و بی‌خردی‌مان به سوی فردای تقویم می‌رویم. ولی آینده، فردای تقویم نیست. این فردا تهی و نسبت به هر حادثه‌ای بی‌تفاوت است. آینده در نظر متقدمان «قدَر» الهی و تحقق قضای او بود؛ اما در تجدد، اراده بشری و علم سازنده جهان قوام‌بخش آینده شد. این آینده ضرورتا نه زشت است و نه زیبا، بلکه عین وجود آدمیان و کاری است که در حدود امکانات هر جهان انجام می‌شود. آینده با زمان بودن است؛ ولی افق زمان همیشه به نحو یکسان برای آینده باز نیست.

اکنون آینده تجدد هم مبهم است. اروپا هم نمی‌داند که فردا چه می‌شود. باید منتظر و مواظب و چشم به راه و آماده برای پیشامدها بود؛ ولی اکنون در افق آینده جهان، روشنایی پیدا نیست. این که آیا پیدا خواهد شد یا نه، امری است که باید به آن امیدوار بود. به یاد داشته باشیم که افق آینده، افق زندگی انسان است و با اینکه اختیارش یکسره به دست انسان نیست، با انسان تحقق پیدا می‌کند و متعلق به اوست؛ چنان‌که گشایش و گشودگی‌اش، گشودگی در تفکر و خرد انسانی و فروبستگی‌اش، بی‌فروغ شدن چراغ خرد و تفکر است. با تیره شدن افق (افق همیشه افق آینده است)، تفرقه و دوری و بیگانگی و آشوب و جنگ و ویرانی و کشتار و کین‌توزی و بی‌رحمی غالب می‌شود یا لااقل این شرّها مجال ظهور و جلوه می‌یابند. دخالت در این آشوب شاید به نجات کمکی نکند و مقابله مستقیم با آن نیز به جایی نرسد. پس باید به بیرون شدن از آن اندیشید. جهان امروز از جهان صد سال پیش که جنگ جهانی اول در گرفت، پرآشوب‌تر و آشفته‌تر و از هم گسیخته‌تر و بی بند و بار تر و بی‌رحم‌تر و کین‌توزتر است. کشور ما هم که در دهه‌های گذشته از این بلایا و مصیبت‌ها بی‌بهره نبوده است، حقش این نیست که به بلا و آشوب و پریشانی و فساد بیش از حد دچار شود.

مهمترین مسأله یا مسائل ما در وضع کنونی چیست؟ ما در کجای راه ایستاده ایم؟ اساسا در مسیری هستیم که رو به آینده‌ای روشن باشد؟

پرسش دشواری است. درد ما این است که مسأله نداریم و مسائلمان را نمی‌شناسیم. ما اصلا حتی در پژوهش‌های علمی نیز به مسائل اینجا و اکنون کاری نداریم، بلکه به مسائل انتزاعی جهان علم مشغولیم. از خود هم نمی‌پرسیم که کجا هستیم و با علم و پژوهش‌مان چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم! از «مقصد» زیاد می‌گوییم و هر گروه مقصدی دارند. همه این مقاصد هم عزیز و گرامی‌اند. یکی بهشت زمینی موعود منورالفکری اروپای مدرن را می‌جوید و دیگری در اندیشه شهر قدس و حقیقت است؛ اما این مقاصد عزیز و شریف در صورتی مقصدند که ما با آنها نسبت و مناسبتی داشته باشیم و راهی را که به آنها می‌رسد، بشناسیم. مقصد و «راه» از هم جدا نیستند. پس مقصد را با راه باید در نظر آورد و اندیشید که راه چیست و چگونه و با چه شرایط و امکان‌ها و توشه‌ای می‌توان آن را پیمود و به مقصد رسید. اگر کسانی انتظار دارند که مقصد را نزد آنان بیاورند، بدانند که با این سودا از مقصد دور و دورتر می‌شوند.

وقتی دست از دور بر آتش داریم و راه گشوده و روشن نیست، گشودن راه بسیار دشوار است و همه در دایره‌ای بسته در هم می‌لولند و هر کس سازی می‌زند و داعیه‌ای دارد، حاصل هم چیزی جز ناهماهنگی و پریشانی نیست. البته می‌دانم که گفتن این حرفها آسان است و حرف، ما را به جایی نمی‌رساند. بزرگترین مشکل یک جامعه بی‌مسأله بودن و طلب نداشتن و در جستجوی راه نبودن و عادت کردن به اقامت در «اکنونِ تهی» است که در آن هر کاری می‌توان کرد و هیچ نتیجه‌ای جز غوغای بیهوده نمی‌توان گرفت! مسأله نداشتن با افسردگی و پژمردگی مناسبت دارد. مسأله نداشتن بی‌دردی و بی‌نشاطی است و چه کنیم که:

نمی‌بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی، نه درد دینی

این مهمترین مسأله ماست و خدا کند که بتوانیم به آن پی ببریم و آن را به‌درستی مطرح کنیم و برای آن راه حلی بیابیم. مسأله نداشتن را متقدمان جهل مرکب می‌خواندند. در زمان «جهل مرکب» به اشخاص اختصاص ندارد، بلکه منتشر و فراگیر است و با اوهام عجیبی در هم می‌آمیزد که تسلیم به آنها می‌تواند بسیار خطرناک باشد. اگر بپرسید مسأله نداشتن چیست و چراست، پاسخ دادن موقوف به طرح ماهیت جهان جدید و بیان وضع توسعه‌نیافتگی است. در جهانی که نیست‌انگاری غلبه دارد و همه جا را به تصرف درآورده، مشغول شدن به داعیه‌ها و آرزوها، فرصت و مجال عمل و ساختن را تنگ می‌کند و حرف جای همه چیز را می‌گیرد./ تلخیص از «اطلاعات»

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.