ion

آن روزها که خبری از تلگرام و توئیتر و اینستاگرام نبود

مردم خودشان رسانه بودند

گزارش /
شناسه خبر: 325713

چشم‌هایم را می‌بندم و سال‌ها را در ذهنم عقب می‌روم. همه‌چیز مثل دور تند فیلم از مقابل پلک‌های بسته‌ام می‌گذرد. انگار سوار ماشین زمان شده‌ام. از دهه 90 و 80 و 70 و 60 می‌گذرم و به دهه 50 می‌رسم؛ اواسطش. چشم باز می‌کنم؛ توی یکی از خیابان‌های تهرانم. اینجا را دیده‌ام، هنوز تقریباً همین شکلی است، طرف‌های خیابان ایران.

ایران آنلاین / مقابل دیوار آجری ایستاده‌ام. فکر می‌کنم همه چیز باید سیاه و سفید باشد یا یک فیلتر قهوه‌ای رویش کشیده شده باشد و تصاویر، زرد و کهنه باشند. دور و برم اما شفاف است. رنگ‌ها کیفیت خودشان را دارند. باد خنکی به صورتم می‌خورد. حتی حرکت آرام برگ‌ها روی شاخه نزدیکترین درخت را می‌بینم و برگ‌های رقصان روی درخت‌های دیگر را. همه چیز واقعی است، حتی مرد جوانی که با گام‌های تند از کوچه‌ای بیرون می‌آید و کنار دیوار توقف می‌کند، مضطرب به نظر می‌رسد.

چند ثانیه بعد یکی دیگر از راه می‌رسد. از همان کوچه بیرون می‌آید و اشاره‌ای به مرد اول می‌کند و به فاصله کوتاهی، زیپ کاپشنش را باز می‌کند و چیزهایی را که زیر آن پنهان کرده، بیرون می‌آورد. فاصله‌ام با آنها آنقدر نزدیک است که همه چیز را به وضوح ببینم. مرد دوم شابلون را روی دیوار می‌گذارد و با اسپری مشکی روی آن رنگ می‌پاشد. دوستش در همان حال مشغول پاییدن دور و بر است. معذب می‌شوم. می‌خواهم خودم را بی‌تفاوت نشان دهم، انگار که حواسم به آنها نیست اما معلوم است مرا نمی‌بینند، چون حضورم را به کل نادیده می‌گیرند. خیالم راحت می‌شود که می‌توانم همانجا بایستم و کارشان را تماشا کنم. چیزی به ذهنم می‌رسد. چرا تا حالا به ذهنم نرسیده بود؟ سوژه بهتر از این؟! دست می‌کنم در کیفم که گوشی تلفنم را دربیارم. باید عکس بگیرم و توئیت کنم. حتماً همه شاخ درمی‌آورند. باید تأکید کنم که عکس را خودم گرفته‌ام. گوشی را در کیفم پیدا نمی‌کنم. مرد شابلون را از روی دیوار برمی‌دارد. تصویر امام روی دیوار آجری نقش بسته.
دو مرد جوان بسرعت از آنجا دور می‌شوند. صدای دویدن دو مرد دیگر می‌آید. با لباس‌های نظامی و اسلحه. یکی‌شان فرمان ایست می‌دهد و دنبال مردها می‌دود. آن یکی دیگر، مقابل تصویر امام می‌ایستد و خاموش آن را تماشا می‌کند. من ناظر این صحنه‌ها هستم و دارم حسرت می‌خورم که چرا تلفن‌ام را جا گذاشته‌ام. کجا جا گذاشته‌ام؟! احتمالاً در سال 96. عجب! به اینجای قضیه فکر نکرده بودم. خودم برگشته‌ام به عقب اما امکاناتم را همانجا که بودم جا گذاشته‌ام. پس چه کار کنم؟! من، خبرنگار بی‌موبایل و دوربین. حالا گیریم دوربین هم داشتم؛ در بهترین حالت یک نیکون‌ ای وان که باید بعدش می‌رفتم و در تاریکخانه عکس‌هایم را چاپ می‌کردم و نشان بقیه می‌دادم. برای من چه سودی داشت وقتی حتی نمی‌دانستم تا کی آنجا هستم؟! کاش موبایلم همراهم بود. حداقل یک عکس و دو خط خبر می‌فرستادم توی گروه تلگرامی تحریریه. حتماً خیلی سر و صدا می‌کرد مشاهدات گزارشگری که در زمان سفر کرده و از نزدیک شاهد وقایع انقلاب بوده. وقایع؟! به خودم نهیب می‌زنم: «هنوز که چیزی ندیده‌ای، برو، ببین، گوش کن و به خاطر بسپار.»
همان خیابان را می‌گیرم و راه می‌افتم. انتهای خیابان به جمعیتی می‌رسم که هر لحظه به تعدادشان اضافه می‌شود. آدم‌ها انگار طبق قراری از پیش تعیین شده به هم می‌پیوندند. کاملاً معلوم است از قبل معلوم کرده‌اند کی و کجا جمع شوند. تظاهرات کم کم شکل جدی‌تری پیدا می‌کند. حالا شعارها را می‌شنوم. جلویی‌ها یک بخش شعار را فریاد می‌زنند و آنهایی که عقب جمعیت هستند، یک بخش دیگر را. شعارها مشخص و از پیش تعیین شده‌اند. ایستاده‌ام کنار و تماشا می‌کنم. چند نفر پلاکاردهایی را با خودشان حمل می‌کنند. تصویر امام شبیه همانی است که روی دیوار هم نقش بسته بود. صورت‌ها را خوب نگاه می‌کنم. لب‌هایی که متناوب باز و بسته می‌شوند. صداها را می‌شنوم. می‌توانم بروم نزدیک و با چند نفرشان مصاحبه کنم. بپرسم انگیزه‌تان از شرکت در تظاهرات چیست؟ از چه زمانی و چطور با اندیشه‌های امام آشنا شده‌اید؟
حتی دلم می‌خواهد وقتی جواب سؤال‌هایشان را شنیدم، بهشان بگویم انقلاب پیروز می‌شود. خیالتان راحت باشد. اصلاً می‌توانید بروید خانه‌تان و منتظر خبر پیروزی باشید. شاید حرفم را باور نکنند. اصلاً به عقل کی جور درمی‌آید که کسی از آینده آمده باشد و به وقایعی که پیش خواهد آمد آگاه باشد؟! همین الانش هم اگر بروید جلوی کسی و بگویید من از زمان آینده آمده‌ام، مثلاً از 30 یا 40 سال بعد و می‌دانم قرار است بعد از این چه اتفاقاتی در کشورتان بیفتد، امکان ندارد حرفتان را باور کند. اصلاً از کجا معلوم اگر حرفم را باور کنند و بروند در خانه‌هایشان بنشینند، باز هم انقلاب پیروز شود؟!
فرصت را نباید از دست بدهم. می‌توانم شانسم را امتحان کنم. جلو می‌روم. دهانم را باز می‌کنم و چند جمله‌ای می‌گویم. صدای خودم را نمی‌شنوم. می‌دانم پرسیده ام: «از کجا خبردار شدید که باید امروز اینجا باشید؟» زنی که سؤالم را از او پرسیده‌ام، بی‌آنکه نگاهم کند از مقابلم می‌گذرد. اصلاً من را ندیده. شانسم را با نفر بعدی هم امتحان می‌کنم که مرد جاافتاده و سپیدمویی است. او هم مرا نمی‌بیند. از بعدی و بعدی و بعدی هم می‌پرسم اما تفاوتی در وضعیت حاصل نمی‌شود. سؤال‌ها را از خودم می‌پرسم: «چطور همه‌شان باهم خبردار شده‌اند؟! اصلاً مگر بدون پیامک و تلگرام و اینستاگرام و توئیتر می‌شود؟! حتی یک تلفن همراه هم نیست. اصلاً فکرش را بکن، پایت را از خانه بیرون می‌گذاری و قرار است برای تظاهرات با رفقایت جمع شوی. باید یک تلفن در جیبت باشد که از آمدنشان و اوضاع و احوالشان مطلع شوی یا نه؟! اگر شلوغ شد، چطور همدیگر را پیدا کنیم؟! چطور به همدیگر هشدار خطر بدهیم و چطور بدانیم قرار بعدی کی و کجاست؟!»
این سؤال‌ها در ذهنم رژه می‌روند. آنچه از آن روزها می‌دانم این است که کسانی پیام‌های امام را در اعلامیه‌هایی چاپ و آنها را پخش می‌کردند. مردم از همین راه با اندیشه‌های امام آشنا می‌شدند و به صف انقلابیون می‌پیوستند. اعلامیه‌ها تکذیب نمی‌شد. همه چیزش مشخص بود؛ بعضی‌ها حتی با خط و نشان خود امام. کسی نمی‌نشست مطالب فیک تهیه کند و در کانال‌های تلگرامی منتشر کند. گرچه بازار شایعاتی هم داغ بود اما در اصل موضوع خللی وارد نمی‌کرد. مردم در مراسم یادبود شهدا حاضر می‌شدند و مستقیم در جریان اخبار قرار می‌گرفتند. پای صحبت سخنرانان می‌نشستند. خودشان بودند و چشم و گوششان. هرکس خودش رسانه‌ای شده بود. آنچه دیده و شنیده بودند برای هم روایت می‌کردند و اخبار اینگونه دهان به دهان می‌گشت. نوار سخنرانی‌ها را تکثیر می‌کردند و به دست هم می‌رساندند. میان جمعیت ایستاده‌ام؛ در جهت مخالف حرکتشان. آنها شعار می‌دهند و از کنارم می‌گذرند. به چشم‌هایشان خیره می‌شوم. آنقدر می‌ایستم تا آخرین نفر از کنارم عبور کند. بر‌می‌گردم و دور شدن‌شان را نگاه می‌کنم. صدای تیرها را می‌شنوم و فریادها را. انگار کسانی کشته شده‌اند. رد خون را روی آسفالت خیابان می‌بینم. می‌خواهم فریاد بزنم و بگویم: انقلاب پیروز می‌شود؛ نکشید، نمیرید و بعد یادم می‌افتد که کسی صدایم را نمی‌شنود./روزنامه ایران

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.