ion

گفت‌وگوی ویژه «ایران» با پروفسور سیّد حسین نصر

مأموریت نخبگان

اندیشه /
شناسه خبر: 343377

با پروفسور سیّد حسین نصر، استاد کرسی اسلام‌شناسی دانشگاه جورج واشینگتن، که تجربة داشتن جایگاه نخبگی در ایران و آمریکا را داشته است و نخستین ایرانی فارغ‌التحصیل از انستیتو فناوری ماساچوست (MIT)و دانشگاه هاروارد آمریکا به شمار می‌رود، پیرامون موضوع «نخبگی» به گفت‌وگو پرداختم.او که خود در تربیت و هدایت نسلی نخبه در ایران معاصر نیز سهیم است در این گپ و گفت به نکات قابل تأملی درباره تفاوت‌های نخبه‌پروری در ایران و غرب اشاره می‌کند.

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

کییرکگور، فیلسوف دانمارکی قرن 19، نیهیلیسم را نوعی «همتراز سازی» می‌خواند و باور دارد که این موضوع سبب تهی شدن امور حائز «اهمیت» می‌شود. اگر معیارهای فرهنگی، علمی، سیاسی و اقتصادی در عین مهم بودنشان خالی از اهمیت شوند، نمی‌توان «توسعه‌ای پایدار» برای آن جامعه متصور بود. در این میان جامعه نیازمند افراد سنجه، خلاق، توانا و کارآمد است که به تعبیری «نخبه» خوانده می‌شوند. مسأله نخبگی در ایران یکی از پربحثترین موضوعات معاصر به شمار میرود و همواره هیبت «سیاست» بر وجه «اجتماعی» آن سایه افکنده است. امروز نقدها و چالش‌های جدی پیرامون «نحوه شناسایی، پرورش و هدایت استعدادهای برتر» از سوی نهادهایی نظیر «سازمان سنجش آموزش کشور» که در سال 1347 تشکیل شد یا «سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد)» وجود دارد و به نظر می‌رسد مسأله «حفظ و گردش نخبگان» در فرهنگ سیاسی-اجتماعی-اقتصادی ایران معاصر هنوز مغفول مانده است. از این رو، قرائتها و تفسیرهای متفاوتی از «نخبگی چیست؟» و «نخبه کیست؟» وجود دارد. تفاسیری که جامعه امروز ما را به سمت رقابت‌های پوچ اجتماعی و فراگیری عطش «شهرت» و روی کارآمدن «سلبریتیها» به جای نخبگان سوق داده است!

 برهمین اساس با پروفسور سیّد حسین نصر، استاد کرسی اسلامشناسی دانشگاه جورج واشینگتن، که تجربة داشتن جایگاه نخبگی در ایران و آمریکا را داشته است و نخستین ایرانی فارغ‌التحصیل از انستیتو فناوری ماساچوست (MIT)و دانشگاه هاروارد آمریکا به شمار می‌رود، پیرامون موضوع «نخبگی» به گفتوگو پرداختم. نصر در عین برخورداری از استعداد علمی در دانش فیزیک، خدمات قابل توجهی در راستای گسترش و اعتلای فرهنگ و تمدن اسلامی را هم در کارنامه پربار خود دارد، به نحوی که با اشراف علمی خود توانست ابهامات نگرش سنت‌گرایانه در مطالعات تطبیقی ادیان را به ویژه در جهان اسلام مرتفع سازد و به این اعتبار، نامش به عنوان فیلسوف سنتگرای مسلمان در مجموعه صد جلدی «کتابخانه فلاسفه زنده جهان» جای گرفت. نویسنده کتاب «نیاز به علم مقدس» با وجود کسالت، دعوت «گروه اندیشه ایران» برای این گفت‌وگو را صمیمانه پذیرفت. او که خود در تربیت و هدایت نسلی نخبه در ایران معاصر نیز سهیم است در این گپ و گفت به نکات قابل تأملی درباره تفاوتهای نخبهپروری در ایران و غرب اشاره می‌کند که این گفتار را بس خواندنی کرده است.

***

*جناب پروفسور نصر، بحث خود را با تعریف مختصری از واژه «نخبه» شروع کنیم. از نظر شما در زبان فارسی «نخبه» به چه کسی اطلاق می‌شود؟

کلمة «نخبه» در زبان فارسی از قدیم وجود داشته است؛ امّا با ترجمة کلمة «الیت» (élite) از زبان فرانسوی به فارسی، مفهوم دیگری نیز به ساحت معنایی آن وارد شد. اصولاً این واژه در فرهنگ و زبان ما دارای گستره معنایی وسیعی است و به کسی اطلاق می‌شود که «برجسته»، «خبره» و «مسلط» بر کاری است.

از دیدگاهی کلّی‌تر، «نخبگی» مفهومی به شمار می‌رود که با مسأله طبقاتی ارتباط پیدا می‌کند، مانند نخبگانی که تحت عنوان لُردهای انگلیس در قرون وسطی و حتی پس از آن در جامعه حضور داشتند. ما در تمدّن‌مان چنین معنایی که نخبگان متعلق به طبقه (class) اجتماعی خاصی باشند و نخبگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را از راه وراثت بدست آورده باشند، کمتر داشته‌ایم. با این وجود، همیشه در تمامی رشته‌های مختلف به نخبگان توجه داشته‌ایم و به نظر بنده اکنون «عمومیت» واژه «نخبه» در فرهنگ کهن ما ایرانیان بایستی حفظ شود.

 

*ویژگیهای نخبگی چیست؟ آیا این موضوع در تضاد با قانون «اعطای فرصتهای برابر»

 (Equal Opportunities)  به همگان نیست؟

اصولاً در این زمینه می‌بایست چند نکته را مدّنظر قرار داد. اولاً ممکن است فردی در رشته خاصی نخبه باشد ولی در رشته‌ای دیگر به هیج وجه‌من‌الوجوه از این ویژگی برخوردار نباشد؛ از این لحاظ ما در زبان فارسی کلمه «خواص» را مطابق با «نخبگان» برای زمینه‌های مختلف به کار می‌بریم. بنابراین، واژة «خواص» جنبة منفی که واژه‌های «الیت» و «الیتیسم» در اروپای قرون وسطی و پس از آن داشته‌اند را ندارد. مثلاً ممکن است در یک گروه نوازنده موسیقی ایرانی، تعدادی از افراد در نواختن تار چیرگی فوق‌العاده‌ای داشته باشند و در این زمینه نخبه محسوب شوند، امّا همین افراد به هیچ وجه آگاهی و نخبگی‌ در رشتة زبان خارجه نداشته باشند. بنابراین نخبگی دارای جنبة «مطلق» نیست، مگر اینکه به مسأله‌ای «اجتماعی» و «طبقاتی» تبدیل شود. کاربرد واژه «خواص» در فرهنگ سنّتی ما از این لحاظ قابل توجه است و همیشه معنای مثبت داشته است.

«دموکراسی» از جهتی خواهان «همسطح» و «یک سطح» کردن همگان بوده است و این به معنای تقلیل و پایین آوردن کسانی است که از آن سطح مورد نظر بالاترند. به همین دلیل در جامعة فعلی غرب صحبت زیادی از «برابری» در جریان است و با آنکه اینقدر از «مساوات» و «یکنواختی» و «یکسانی و یکدستی» صحبت می‌شود، باز هم در هر رشته‌ای اعم از موسیقی، ورزش، شعر و تحصیل دروس، افراد برجسته‌ای هستند که نخبگان آن رشته به شمار می‌روند.

در تمدّن جدید نیز گریزی از توجه به واژه «نخبه» و معنایی که دربر می‌گیرد نیست، چراکه انسان اینگونه خلق شده است. به طور کلی ابناء بشر از لحاظ آنچه که هستند، «برابر» نیستند و هر کس استعداد کار خاصی را دارد. در «اسلام» نوعی «دموکراسی معنوی» وجود دارد که بر اساس آن همگی در پیشگاه «خداوند» از لحاظ «پیروی از احکام شرعی» برابرند، ولی نه از جهت «قرب به حق».

بنابراین اگر «نخبگی» معادل با مزایای ویژه اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و غیره نباشد، از لحاظ «عدالت اجتماعی» و «حقوقی» آسان می‌شود با آن کنار آمد. در این زمینه، ما نباید دچار اشتباه شویم؛ برای مثال با آنکه همه در مقابل «اجرای قانون» با یکدیگر مساوی‌اند؛ درخصوص «درک احکام» نمی‌شود کاری کرد که کلیة افراد یک شهر از آگاهی یکنواختی نسبت به آن برخوردار باشند؛ چراکه بالاخره عده‌ای حقوقدان هم در میان شهروندان هستند که قادرند خیلی بهتر ریز احکام و قوانین را درک کنند.

به نظر بنده برای حفظ «فرهنگ»، «تفکر»، «دین»، «هنر» و «تمام تجلیات مهم روح انسان» و آنچه خداوند به ما عطا کرده است، افراد نخبه‌ای در هر زمینه وجود دارند. نمی‌شود گفت که همة مردم آلمان مانند بتهون در موسیقی بوده‌اند؛ در واقع نخبگی بتهون به معنای «حقارت» دیگران نیست. باید به این صورت نگاه کرد که خداوند استعدادها و امکانات گوناگونی به افراد مختلف داده است و افرادی هستند که در درونشان سطح بالایی از این امکانات را برخوردارند و در آن زمینه خاص نخبه محسوب می‌شوند؛ بدون اینکه یک نوع مزایای کلی اجتماعی و اقتصادی بر آنها مترتب شود و مانند طبقه نخبگان در قرون وسطی غرب شوند.

اصولاً نباید نسبت به واژه «نخبه» و «نخبگان» دیدگاهی منفی داشت، همانطور که نباید از آنها سوء‌استفاده کرد. البته در هر جامعه‌ای افرادی وجود دارند که با توسل به زور، زر، ریشة خانوادگی یا عوامل دیگری سعی دارند که مزایایی را برای خویش بوجود آورند، ولی آن به بحث دیگری مربوط می‌شود.

 

*مسأله «گردش نخبگان» موضوعی است که به نظر می‌رسد در کشور ما به جد پیگیری نمی‌شود و برنامه‌ریزی برای آن در سطح کلان صورت نمی‌گیرد. می‌خواهیم بدانیم مواجهه غرب با این مسأله چگونه است؟

در مغرب زمین از دوره «عقل‌گرایی» (Rationalism) قرن هفدهم به بعد، برای تقلیل و یا از بین بردن نخبگانی که از مزایای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خاص بهره می‌بردند، جوی شکل گرفت. یعنی در واقع مبارزه‌ای بود علیه «طبقه روحانیون مسیحی» و «آریستوکراسی» [Aristocracies  یا «نخبه‌سالاری» نظریه‌ای است که به حکومت نخبگان، که از مزایای ویژه برخوردار هستند، باور دارد] که در نهایت منجر به شکل‌گیری «انقلاب فرانسه» شد و عدة زیادی از کشیشان و آریستوکرات‌های فرانسوی طی آن کشته شدند.

باید توجه داشت که مبارزه با نخبگان معمولاً از دیدگاه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نشأت گرفته است؛ این مطلب توسط کارل مارکس در قرن نوزدهم به اوج خود رسید و در پی آن «مارکسیسم» با فکر «یکنواخت کردن همة جامعه» شکل گرفت و گسترش پیدا کرد. البته اینکه همه با هم مساوی‌اند و از مزایای برابر برخوردارند، حتی ثروت هم بطور مساوی بین آنان تقسیم می‌شود، در ظاهر ادعایی بیش نبود و در واقعیت چنین چیزی رخ نداد.

در کنار شکل‌گیری این نوع از ایدئولوژی‌ها که به واسطة آن نهضت‌های قرن هفدهمی در اروپا گسترش پیدا کرد و هنوز هم به یک معنا، جزء جهان‌بینی غرب محسوب می‌شود، تمدّن غرب از مردم فهمیده و خبره‌ای برخوردار بود و آنان همیشه کوشیده‌اند تا وسائل لازم را برای رشد نخبگان خود تهیه کنند. برای نمونه در انگلیس و آمریکا مدارس «خصوصی» در سطح بالا وجود دارد که بهترین دانشجویان و نخبگان فکری را می‌پذیرند تا برای رشته‌های مختلف دانشگاهی تقویت‌شان کنند. سپس دانشگاه‌هایی مانند دانشگاه «هاروارد»، «آکسفورد» و نظیر آنها هستند که بر اساس پذیرش افراد برجسته و نخبه بنا شده‌اند و به کار خود ادامه می‌دهند. به همین جهت تمام «سیستم آموزشی» مغرب زمین، حتی در زمینه‌های مادی که توانسته است انسان را به کرة ماه اعزام کند، مبتنی بر «تربیت نخبگان» بوده است و به رغم کوس «دموکراسی» زدن، در برخی زمینه‌ها «نخبه‌گرایی»، جذب، تربیت و رشد نخبگان بسیار مهم تلقی شده است و پیگیری می‌شود. این موضوع فقط مرتبط با حوزه‌های علمی و فنی نیست، بلکه مثلاً اگر کودکی دارای استعداد موسیقی است، کُنسرواتورهایی وجود دارد تا این افراد نخبه در موسیقی را تربیت کند و به عنوان یک موسیقیدان برجسته تحویل جامعه دهد.

 از این رو، گذشته از تضاد فوق‌العاده‌ای که در غرب میان «ثروتمند» و «فقیر» وجود دارد و شاید این موضوع در آمریکا بیشتر از همة دنیا باشد، نوعی «تضاد» قابل توجه دیگر در حوزه آموزش و پرورش در غرب وجود دارد. از طرفی نوعی یکنواخت کردن،  یک سطح سازی، مخالفت با «توجه به نخبگان»، یا به تعبیری دموکراسی در آموزش و پرورش وجود دارد و از طرف دیگر «توجه به نخبگان»، تأسیس مدارس برای افراد باهوش و برجسته و تربیت آنان دیده می‌شود.

هم اکنون حدود 2500 مؤسسة آموزش عالی در آمریکا مشغول به فعالیت است که از دانشگاه‌های تراز اولی مانند «هاروارد» و «ییل» گرفته تا دانشگاه‌هایی که سطحشان از دبیرستان هم پایین‌تر است را شامل می‌شود. اگر تفاوت میان این دو دسته از دانشگاه را مورد بررسی قرار دهید، تفاوت حیرت‌آوری را شاهد خواهید بود! و آن، این است که نظام تعلیم و تربیت به گونه‌ای سامان یافته است که اولاً حداکثر افراد به آموزش دسترسی داشته باشند و در عین حال مدارسی وجود داشته باشد که افراد نخبه بتوانند پرورانده شوند.

نکته مهم دیگر این است که در تمام رشته‌ها نخبه بودن همیشه متعلق به گروهی است که در اقلیت است؛ یعنی در یک جامعه نمی‌شود اکثر افراد صنعتگر یا شیمیدان یا فیزیکدان تراز اول باشند. این مسأله جزء نهاد تمدن انسانی در «شرق» و «غرب» محسوب می‌شود. نخبگی حد معینی دارد که نمی‌توان تغییرش داد؛ هیچ جامعه‌ای نیست که همه افرادش ریاضیدانان «خوبی» باشند! چه برسد به نخبه!

بنابراین حفظ نهادها و سازمان‌ها برای تربیت نخبگان ضروری است؛ درست است که این نهادها امتیازات ویژه‌ای را برای نخبگان قائل می‌شوند، اما در عین حال، خیر آنان هم به همة جامعه می‌رسد. اگر جامعه‌ای وسیله‌ای برای تربیت نخبگانش نداشته باشد، آنگاه از هر جهت صدمه خواهد خورد. ممکن است یک نفر در شهر تهران فوق‌العاده نخبه باشد و دستش برای جراحی خوب باشد؛ بی‌شک باید تمام امکانات را در اختیار این فرد قرار داد تا یک جراح شود. چراکه اگر جراح خوبی شود، هزاران نفر را از مرگ نجات خواهد داد. اما اگر بگوییم «نه همه باید با یکدیگر مساوی باشند و هیچ مزیتی را نباید برای این فرد قائل شد»، نه تنها فرد، بلکه جامعه هم صدمه خواهد دید. اما مزایای اقتصادی و سوء‌استفاده کردن از نخبگان را نباید با جنبه مثبتی که نخبه بودن دارد، اشتباه کرد.

 

*با توجه به توضیحات شما مسلم است که نخبگان عاملان فرهنگ‌سازی هستند. حال آیا می‌توان  «تهاجم فرهنگی» را هم به آنان نسبت داد؟

اصولاً تمام فرهنگ‌های بزرگ جهان توسط نخبگان ساخته شده است، حتی «فرهنگ عامّه!»؛ یعنی افرادی بوده‌اند که ما اسامی آنان را نمی‌دانیم، اما یک کارها و اقداماتی کرده‌اند که مردم پس از آنها اقتباس کرده‌اند. برای مثال «شعر فارسی» را در فرهنگ عمومی ایران در نظر بگیرید؛ اگر حافظ، مولانا، سعدی، فردوسی، ناصرخسرو، عطار و شاعرانی مانند آنان نبودند، اصلاً شعر فارسی به چنین اوجی نمی‌رسید. اینها نخبگان شعر بوده‌اند ولی همة جامعة ایران از آنها استفاده می‌کنند. در فلسفه هم همینطور، اگر ابن‌سینا، سهروردی، و ملاصدرا نبودند، چیزی به نام «فلسفة اسلامی» نداشتیم ولی افکارشان در جامعه گسترش یافت و اثر گذاشت. در کشورهای دیگر هم همینطور است. این است که تاریخ نشان می‌دهد در جوامع موفق، نخبگان از سوی جامعه تشویق، تقویت و مواظبت می‌شدند و فضاهایی برای رشد آنان ایجاد می‌شد، از طرفی دیگر، سود آنان فقط به خودشان و خانواده‌شان نمی‌رسید، بلکه به تمام جامعه می‌رسید!

*سؤال پایانی بنده درخصوص موضوع «مهندسی ژنتیک» و پیگیری پروژه ساخت «انسان کامل» از طریق طراحی‌های ژنتیکی است. به نظر شما به عنوان یک فیلسوف سنت‌گرا، از نظر اخلاقی، انسان تا چه حد می‌تواند در این گستره پیش برود؟ آیا این دسته از پروژه‌ها در راستای نظریات نخبه‌سالاری است یا مسائل دیگری را پیگیری می‌کند؟

این مسألة دیگری است و نوعی «دخالت در طبیعت انسانی» است که به نظر بنده، هم از نظر «فلسفة اسلامی» و هم «شرع اسلامی» حرام است. ما هیچ ضمانتی نداریم که اگر با بازسازی ژنتیکی و فناوری‌های جدید بتوانند بچه‌هایی بوجود آورند که در زمینة فناوری یا هر رشته‌ای نابغه باشند، آنگاه جامعه از هم گسیخته نشود. مثل داستان معروف «فرانکشتاین» می‌ماند. [داستان فرانکشتاین (Frankenstein) اثر معروفی از نویسنده انگلیسی مری شلی است که در سال 1818م. چاپ شد و در آن دانشمند جوانی به نام ویکتور فرانکشتاین جهت تحقق آرزوی علمی خود تصمیم به ساخت انسان می‌گیرد. او با جمع‌آوری اعضاء انسان‌ها از قبرستان در آزمایشگاهش، انسانی را که از پیوند عضوهایی مخوف ساخته شده بود، بوسیله شوک الکتریکی زنده می‌کند. اما در کمال ناباوری با انسانی شرور مواجهه می‌شود که قادر به کنترلش نیست و نهایت مقهور آن می‌شود.]

 بنابراین کار غلطی است و نباید انجامش داد. چنین کارهایی بسیار خطرناک است و افرادی که از این موضوع صحبت می‌کنند فکر عواقب آن را نکرده‌اند، مانند افرادی که فناوری نوین را بوجود آوردند ولی فکر محیط‌زیست را نکردند و اینک دنیا دارد خفه می‌شود!

 بنده کاملاً با این کارها مخالف هستم، چراکه اینها یک نوع «خود بزرگ‌بینی بشر» است؛ نوعی پیوند است که به قول گوته «انسان» با «شیطان» می‌بندد. خوشبختانه ادبیات ما بر خلاف بعضی از آثار ادبیّات اروپایی، این نوع پیمان را تأیید نمی‌کند. البته اگر دانش ژنتیکی برای جنینی که فلج خواهد شد به کار برده شود و آن را بتوان از این طریق معالجه کرد، هیچ ایرادی ندارد و بنده با این نوع اعمال مخالف نیستم. اما اصولاً وقتی فقط بحث تقویت، تغییرات آزمایشگاهی و عرصه نطفه‌های مهندسی ژنتیک شده افرادی که دارای نبوغ بوده‌اند مطرح می‌شود، به معنای آن است که داریم دست به کارهای شیطانی و خطیری می‌زنیم که عواقب پیش‌بینی نشده و بسیار خطرناکی برای بشر خواهد داشت.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.