ion

چگونه آموزش عالی دموکراسی را ناامید و روح و روان دانشجویان را فقیر کرد؟

بسته شدن ذهن امریکایی

اندیشه /
شناسه خبر: 344926

کتاب «بسته شدن ذهن امریکایی: نگاهی انتقادی به فرهنگ دانشگاهی» عنوان یکی از جدیدترین آثار الن بلوم است که با ترجمه مرتضی مردیها در پایان سال ٩٦ به بازار نشر آمده است. او در این کتاب به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه آموزش عالی دموکراسی را ناامید و روح و روان دانشجویان را فقیر کرد؟

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

مردیها در مقدمه مفصل خود بر این کتاب می‌نویسد: «هر نظام آموزشی هدفی اخلاقی دارد که می‌کوشد به آن برسد و بنا دارد نوع خاصی از انسان را پرورش دهد. این قصد کمابیش آشکار و اندیشیده است؛ اما حتی در مواردی به‌لحاظ اخلاقی بی‌طرفی مثل خواندن و نوشتن و حساب هم ردپای این آموزه‌ها پیدا است. در میان بعضی ملل، هدفْ ساختنِ انسان‌های پاک بوده است، در بعضی دیگر انسان‌های رزم‌آور و در بعضی دیگر انسان‌های تلاشگر. شک نیست که در این میان نقش رژیم‌های سیاسی که در پی تولید آدمیانی بوده‌اند که با اصول و اهداف آنها بیشتر همراه باشند، مهم بوده است. نظام‌های آریستوکرات در پی جنتلمن‌‌ها هستند، نظام‌های الیگارشی در پی کسانی که جویای پولند و دموکراسی‌ها در پی عاشقان برابری‌. آموزش دمکراتیک، چه این را بپذیرد یا نه، خواهان و محتاج تولید مردان و زنانی است دارای ذائقه و دانش و شخصیتی که حامی رژیم دمکراتیک باشند. تردیدی نیست که در تاریخ جمهوری ما تغییر نظرهایی در این زمینه صورت گرفته است که چگونه انسان‌هایی برای نظام ما بهترینند.»

به گفته مترجم اثر در مقدمه کتاب، «ما با الگوی انسان عقلانی کوشا آغاز کردیم که راستی‌پیشه و قانون‌مدار است و خود را وقف خانواده‌اش می‌کند. بالاتر از هر چیز، او باید آموزه‌های درست را بداند و قانون اساسی را که تجلی این آموزه‌ها است و تاریخ امریکا را که بنیان‌گذاری ملتی را نشان می‌دهد و بزرگ می‌دارد که «با اندیشه آزادی بزرگ شده و خود را دربست وقف این ایده کرده است که همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند.» ایجاد دلبستگی نیرومندی به کلمه‌ها و روح بیانیه استقلال که عقل هرکسی به خوبی آن را می‌پذیرد، هدف اصلی تعلیم و تربیت انسان دمکراتیک بود. این مقتضی چیزی بود به‌کلی متفاوت با آن نوع دلبستگی که ملل سنتی می‌خواستند وقتی که زمانه اسطوره و شور بود و ترکیب آن با نظم آهنین و اقتدار و خانواده گسترده منجر به نوعی میهن‌پرستی می‌شد که غریزی، بی‌حدوحصر و حتی تعصب‌آمیز بود، نه مثل میهن‌دوستی مورد نظر در ایالات متحده که اندیشیده، عقلانی، آرام و حتی یک وفاداری منفعت‌طلبانه است که بیشتر متوجه حکومت و اصول عقلانی آن بوده است تا مملکت و سرزمین. این تجربه جدیدی در حوزه سیاسی بود و آموزش و پرورشی متناسب با خود را اقتضا می‌کرد. در نیمه دوم قرن بیستم این آموزش از آموزش انسان دمکراتیک به آموزش شخصیت دمکراتیک تکامل یافت.»

مردیها یادآور می‌شود: «تفاوت آشکار میان این دو به‌راحتی از تغییر فهم ما از اینکه امریکایی‌ بودن به چه معنا است مستفاد می‌شود. نگرش قدیمی می‌گفت با تشخیص و قبول حقوق طبیعی انسان، آدم‌ها می‌توانند مبنایی برای وحدت و مشابهت پیدا کنند. طبقه، نژاد، دین، تعلق سابق ملیتی یا فرهنگی وقتی در نور حقوق طبیعی غوطه‌ور شود، ناپدید یا کمرنگ می‌شود، و به مردمان حس منافع مشترک و تعلق جدید می‌دهد که یک برادری واقعی است. مهاجران باید ادعاهای دنیای قدیم (اروپا) را به نفع آموزش جدیدی کنار بیندازند که به‌آسانی جایگزین آن می‌شود. این البته معنایش این نبود که واجب است فرد تمامی عادات و باورهای قدیم خود را دور بریزد، بلکه این بود که باید آنها را ذیل اصول جدید و تابع آنها قرار دهد. تمایلی، اگرنه ضرورتی، وجود داشت که خود طبیعت انسان‌ها هم یکدست شود.»

مردیها در بخش‌های پایانی مقدمه این اثر می‌گوید: «پیش‌پنداشته‌ها، پیش‌پنداشته‌های بزرگ، نگرش‌هایی‌اند ناظر به اینکه امور دنیا چگونه است. آنها ابزار الوهی‌کردن نظم کلیت هستی‌اند، ولی در عین حال راه دانش نسبت به این کلیت هم از مسیر عقاید اشتباه می‌گذرد. حقیقت این است که اشتباه دشمن ما است، ولی فقط همین اشتباه است که می‌تواند راه حقیقت را نشان بدهد و به همین دلیل سزاوار رفتار توأم با احترام ما است. ذهنی که هیچ پیش‌پنداشته‌ای نداشته باشد نهایتا خالی است. ذهن به‌گونه‌ای شکل گرفته است که برایش بسیار دشوار است معلوم کند که یک پیش‌پنداشته یک پیش‌پنداشته است. فقط سقراط، آن هم پس از عمری فیلسوفی، می‌توانست بفهمد که چیزی نمی‌داند. الان هر بچه ‌دبیرستانی همه‌چیز را می‌داند. چطور این موضوع اینقدر ساده شد؟ چه چیزی این پیشرفت شگفت‌انگیز ما را تبیین می‌کند؟ آیا می‌توان گفت تجارب ما به یمن روش‌های متعدد ما که بازبودن اخیرترینِ آنها است، به‌قدری فقیر شده است که دیگر چیز مستحکمی در بساطش نمانده است که بتواند در برابر نقد مقاومت کند و به‌ این ‌ترتیب ما اصلا دنیایی باقی نگذاشته‌ایم که قرار باشد نسبت به آن واقعا ناآگاه باشیم؟ آیا این‌طور نیست که روح را به‌قدری ساده‌سازی کردیم که دیگر تبیین آن مشکل نیست؟ از دید یک شک‌گرایی جزم‌اندیش، حتی خود طبیعت هم، در تمام تجلیات باشکوه و پرپشتش، ممکن است بیش از یک پیش‌پنداشته به ‌نظر نیاید. به‌جای این، ما شبکه‌ای تیره از مفاهیم انتقادی گذاشتیم که درست شده بود تا پدیده‌های طبیعت را تفسیر کند اما به‌جای این آنها را خفه کرد و به‌ همراه این علت وجودی‌شان را از بین برد. شاید نخست وظیفه ما زنده‌کردن دوباره این پدیده‌های طبیعی باشد تا دوباره دنیایی داشته باشیم که بشود پرسشی مقابل آن گذاشت و به فلسفه‌ورزیدن پرداخت. به نظر من این موضوع اصلی بحث و جدال درباره تعلیم و تربیت است.» /ایبنا

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.