ریشه‌های شعر فارسی با تمام تاریخ درخشانش هنوز در دل و جان شاعران فارسی‌سرا ریشه دارد

شفیعی و غیرت شاعرانه

فرهنگ

123922
شفیعی و غیرت شاعرانه

اگر آغاز ادبیات معاصر فارسی را کم‌وبیش مقارن با جنبش مشروطه بگیریم، می‌توانیم بگوییم ادبیات معاصر ما تفاوت‌های بسیاری با ادبیات کلاسیک‌مان دارد. ادبیات معاصر نه‌تنها مبین ایدئولوژی شاهان نیست، بلکه غالباً در مخالفت با معتقدات آنان شکل گرفته است.

امید طبیب‌زاده - عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی: ایدئولوژی شاعران کلاسیک ما، غالباً همان ایدئولوژی ممدوحان‌شان بوده است و نه ایدئولوژی مردم هم‌عصرشان و نه حتی ایدئولوژی خودشان! مثلاً تاختن فرخی به اسماعیلیه نه لزوماً از بغض وی از اسماعیلیان شیعه‌مذهب، بلکه از حب وی به غزنویان اهل سنت بوده است؛ یا اگر دیوان منوچهری بوی شراب می‌دهد بیشتر به می‌خوارگی خود سلطان مسعود مربوط می‌شود تا به میل منوچهری بدان- حتی شراب‌پرستی منوچهری هم مصداق بارز «الناس علی دین ملوکهم» است! به‌جرأت می‌توان گفت اگر اسلام محمود و مسعود از جنس اسلام شاه عباس و شاه طهماسب می‌بود، فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی هزار بار «پرفیض‌»تر و «محتشم»‌تر از فیض‌ها و محتشم‌های کاشانی می‌شدند!
اگر آغاز ادبیات معاصر فارسی را کم‌وبیش مقارن با جنبش مشروطه بگیریم، می‌توانیم بگوییم ادبیات معاصر ما تفاوت‌های بسیاری با ادبیات کلاسیک‌مان دارد. ادبیات معاصر نه‌تنها مبین ایدئولوژی شاهان نیست، بلکه غالباً در مخالفت با معتقدات آنان شکل گرفته است. مثلاً آثار هدایت و نیما که آغازگر ادبیات مدرن ما بوده‌اند، اساساً مبین نفرت آنان از افکار و اعمال رضاشاه و محمدرضاشاه است تا همراهی و دوستی با آنان! یگانه حامی ادبیات معاصر در تمام دنیا، طبقه متوسطی است که هرچه بر شمار و فرهنگ و ثروت و آزادی آن افزوده شود، لاجرم بر غنای ادبیاتش نیز می‌افزاید. ادبیات معاصر به‌علت مخالفتش با ارزش‌های سیاسی، از حیث مسائل تاریخی و اجتماعی بسیار اطلاع‌دهنده‌تر و مستندتر از ادبیات کلاسیک فارسی است. مثلاً اشعار میرزاده عشقی صدها بار بیشتر از اشعار امیرمعزی، مبین حال و روز مردمان زمانه خودش است- و عجبا که هم میرزاده و هم امیر هر دو به‌نوعی به تیر شاه گرفتار شدند و از پای درآمدند! اما ادبیات باید زیبا باشد، نه لزوماً اطلاع‌دهنده و مستند و به‌نظر بنده یک بیت از قصیده «ای زلف دلبر من پر چین و پر شکنی...» اثر امیرمعزی از این حیث، به کل اشعار میرزاده عشقی می‌ارزد.
ادبیات معاصر ما، به‌علت فقر حامیانش و سرکوب شدن روزافزون‌شان، نه‌تنها نتوانسته از حیث ارزش‌های زیبایی‌شناختی هم‌طراز ادبیات کلاسیک‌مان رشد کند و بدرخشد، بلکه متأسفانه مدام از حیث زیبایی‌شناختی نحیف‌تر و نزارتر هم شده است. جالب است که مثلاً در مورد ادبیات انگلیسی وضع فرق می‌کند، زیرا اگر حامی بزرگان کلاسیکی چون سیدنی و شکسپیر و مارلو، کسی چون ملکه الیزابت اول بوده است، حامی نوابغ معاصری چون جویس و ویرجینیا وولف و فاکنر نیز آحاد طبقه متوسط پرشمار و بافرهنگ و ثروتمند و آزادی بوده‌اند که همواره جایگاه مستحکم خود را محفوظ  داشته‌اند. اغراق نیست اگر بگویم در هر فهرست ۲۰ تایی یا حتی ۱۰ تایی از آثار شاعران برگزیده جهان، اقلاً نام یک شاعر کلاسیک ایرانی (مثلاً فردوسی یا مولوی یا حافظ یا سعدی) مشاهده می‌شود، اما هیچ نشانی از شاعران معاصر در این فهرست‌ها نیست۱. باری زیبایی گرچه نبوغی است بی‌نیاز از هر حجتی، اما خرج دارد و بی‌مایه فطیر می‌گردد!
اما به‌رغم این، ریشه‌های شعر فارسی همچنان در آب است و با تمام تاریخ درخشانش هنوز در دل و جان شاعران فارسی‌سرا ریشه دارد. شفیعی کدکنی که بیش از هرکس از گذشته و حال این شعر مطلع است، در قصیده‌ای خراسانی که آن را به زبان امروز سروده، درعین نالیدن از افول شعر فارسی، غیورانه، شاهکاری بی‌بدیل خلق می‌کند که نشان می‌دهد این شعر نه مرده است و نه بنای مردن دارد! او خطاب به شعر فارسی می‌گوید چه کسی تو را از آن اوج قدرت به این حضیض ذلت فروافکنده است؟ چه کسی کار تو را از دربارهای پرشکوه پادشاهان قدرقدرت و از سینه‌های گرم مردمان غیرتمند، به صفحات روزنامه‌های بی‌ارزش کشانده و تو را که روزگاری بر صدر دنیا جاداشتی، مبدل به بازیچه کودکان کرده است؟ او در مطاوی قصیده به آفاتی اشاره می‌کند چون «جیغ بنفش»، شعر بدون وزن و آنها که «مصراع» را «سطر» می‌خوانند...! حتی به‌طعنه خطاب به شعر فارسی می‌گوید که خوب است «از بهر چشم‌زخم‌» اسفندی هم برای خودش دود کند! جالب است که همین قصیده در عمل راه نجات را نیز می‌نماید: بازگشت به وزن و قافیه و تمام دست‌آوردهای زیبایی‌شناختی قدیم، استفاده از زبان مردم امروز با تمام گنجینه‌های ادبی و شفاهی‌اش، یافتن دردهای واقعی خود و مردم و از صمیم دل فریاد زدن آن دردها... باری جا دارد که این قصیده را بارها و بارها بخوانیم و محظوظ شویم:

ای شعر پارسی ۲ 

ای‌ شعرِ پارسی‌! که‌ بدین‌ روزت‌ اوفکند؟ / کاندر تو کس‌ نظر نکند جُز به‌ ریشخند
ای‌ خفته‌ خوار بر ورق روزنامه‌ها!  /زار و زبون‌، ذلیل‌ و زمین‌گیر و مستمند
نه‌ شور و حال‌ و عاطفه‌، نه‌ جادوی کلام /نی‌ رمزی‌ از زمانه‌ و نی‌ پاره‌ای‌ ز پند
نه‌ رقص‌ واژه‌ها نه‌ سماعِ خوشِ حروف /‌ نه‌ پیچ‌ و تاب معنی‌، بر لفظ چون‌ سمند
یارب‌ کجا شد آن‌ فَر و فرمانروایی‌ات / از ناف نیل‌ تا لبه‌ رود هیرمند
یارب‌ چه‌ بود آن‌ که‌ دل شرق‌ می‌تپید / با هر سرود دلکشت‌ از دجله‌ تا زرند
فردوسی‌ات‌ به‌ صخره‌ سُتوار واژه‌ها  /معمار باستانی آن‌ کاخ سربلند
ملاّحِ چین‌، سروده‌ سعدی‌، ترانه‌ داشت /‌ آواز برکشیده‌ بران‌ نیلگون‌ پرند
روزی‌ که‌ پایکوبان رومی‌ فکنده‌ بود  /صید ستارگان‌ را در کهکشان‌ کمند
از شوق هر سروده حافظ‌ به‌ مُلک فارس /‌ نبضِ زمانه‌ می‌زد، از روم‌ تا خجند
فرسنگ‌های‌ فاصله‌، از مصر تا به‌ چین‌ / کوته‌ شدی‌ به‌ معجز یک‌ مصرعِ بلند
اکنون‌ میان شاعر و فرزند و همسرش /‌ پیوند برقرار نیاری‌ به‌ چون‌ و چند
زیبد کزین‌ ترقّی معکوس‌ در زمان /‌ از بهرِ چشمْ‌زخم‌، بر آتش‌ نهی‌ سپند!
کاین‌ گونه‌ ناتوان‌ شدی‌ اندر لباس‌ نثر  /بی‌قُرب‌تر ز پشکلِ گاوان‌ و گوسپند
جیغ‌ بنفش‌ آمد و گوش‌ زمانه‌ را  / آکند از مزخرف‌ و آزَرد زین‌ گزند
جای‌ بهار و ایرج‌ و پروینِ جاودان‌  / جای‌ فروغ‌ و سهراب‌ و امیدِ ارجمند
بگرفت‌ یافه‌های‌ گروهی‌ گزافه‌گوی‌ / کلْپَتره‌های‌ جمعی‌ در جهلِ خود به‌ بند
آبشخورِ تو بود، هماره‌ ضمیرِ خلق /‌ از روزگارِ «گاهان‌» وز روزگارِ «زند»
و اکنون‌ سخنورانت‌ یک‌ «سطر» خویش‌ را / در یادِ خود ندارند از زهر تا به‌ قند
در حیرتم‌ ز خاتمه‌ شومت‌، ای‌ عزیز! / ای‌ شعرِ پارسی‌ که‌ بدین‌ روزت‌ اوفکند؟


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ