به گزارش «ایران»؛
امید به رویا در فرسودگی شکست
فرهنگ
132461
از نظر بسیاری از نظریهپردازان تئاتر، آثار یوجین اونیل نشانگر بلوغ تئاتر آمریکاست. بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۴۶، سیوپنج نمایشنامه از او اجرا شد.
اصغر نوری - نویسنده و مترجم: او بین اجرای «سفر به کاردیف» (۱۹۱۶) توسط گروه پروینستاون پلیرز و اجرای نیویورکی «مرد یخی میآید» (۱۹۴۶)، در ترکیبی از رئالیسم و اکسپرسیونیسم و با رد قراردادهای تئاتر بورژوایی، نوعی «درام ملی» خلق کرد که در آن حضور بیواسطه جهان بیرون با احساس گناه مداوم ترکیب میشود و از این رو جهنمی از روح را به تصویر میکشد. این رئالیسم، فردگرایی آمریکایی را آشکار میکند؛ فردگرایی از نوع آرمانشهری و حتی رستگاریبخش. بنابراین، خلق یک تئاتر کامل به معنای کشف مجدد جنبههای مختلف رفتار انسان، موقعیتهای اجتماعی، تضادهای وجدانی و چهارچوبهای زندگی روزمره و ثبت آنها در قالب افسانهای متناسب با ناامیدی متافیزیکی و سرخوردگی تاریخی است: نقاب همیشه میافتد و آینه را آشکار میکند، ناگزیر تئاتری و بازگشت به روشنایی. هیچ راه فراری وجود ندارد؛ تقلید تئاتری، تجلی یک آگاهی نهفته است که از طریق آن تماشاگر، هم ابهامات تمام سرنوشت و هم دوگانگی سازنده اجرای صحنهای را درک میکند: انسان با خود و با دیگران صحبت میکند. اما گفتار معطوف به دیگران همچنان گفتاری جانبدارانه است که به رسمیت شناختن خودبسندگی را تحمیل میکند.
اونیل که در محافل تئاتری بزرگ شده بود (پدرش بازیگر مشهور برادوی بود)، ابتدا دانشآموزی معمولی و بعدها ملوانی الکلی و جوانی آشفته بود تا اینکه به گروه «بازیگران پروینستاون» پیوست که از سال ۱۹۱۴ اولین نمایشنامههای او (تشنگی، مه، هشدارها و بیپروا) را تولید کردند. در سه نمایشنامه بعدی او رگههای اکسپرسیونیستی قویتر بودند: «راه طولانی خانه» (۱۹۱۷)، «طناب» (۱۹۱۸) و «جزیره» (۱۹۱۷)، هر سه نشانگر یکی دانستن اقیانوس با نماد سرنوشت هستند. نمایشنامههای بعدیاش بیشتر رئالیستی بودند:«فراتر از افق» (۱۹۱۹) و «آنا کریستی» (۱۹۲۲) که بعدها با بازی گرتا گاربو برای پرده سینما اقتباس شد، رویاهای بر باد رفته و عدم امکان بازگشت را به تصویر میکشند.
اونیل در نمایشنامههای بعدی روی مفاهیم بنیادیتر زندگی مکث میکند و آثار فلسفیتری مینویسد. جایی میگوید:«حقیقت اساسی همچنان پابرجاست که به بشریت موهبت متفاوت بودن داده نشده است.» از نظر او، در دنیایی فاسد، ما شر را در درون خود حمل میکنیم و همین، موضوع اصلی دو نمایشنامه مهم اوست:«امپراطور جونز» (۱۹۲۱) و «گوریل پشمالو» (۱۹۲۲). در اولی، دیکتاتوری سیاهپوست (امپراطور) پیش از مرگ به دست رعایای خود، جنایاتش را به یاد میآورد: ناخودآگاه به صورت نمادین، جنبهای از جنگل به خود میگیرد، در حالی که استفاده از تکگویی درونی، بر عدم قطعیتهای خود، تضادهای بین خیر و شر، تمدن و بربریت تأکید میکند. در دومی، غیرانسانی بودن، افسانه دوگانه تصنع (مضمون فلز) و طبیعت (مضمون باغوحش) را دیکته میکند تا از طریق شخصیت اصلی، یانک، به رها شدن بشریت اشاره کند که «هماهنگی حیوانی خود را با طبیعت از دست داده است، بدون اینکه هماهنگی معنوی پیدا کرده باشد.»
از تنهایی جونز سیاهپوست گرفته تا زندان فلزی یانک (کشتی، شهر نیویورک)، از جنگل بکر گرفته تا گوریلی که از یانک استقبال میکند، جهانی بسته آشکار میشود که در آن بشر خود را برهنه و برده رویاهای درونی مییابد و این حقیقت زندگی اوست؛ او یا برده رویاهای خود است یا برده جهانی از آدمهای بیتفاوت که نمادی از حقیقت تمام بشریت هستند. اونیل دنیای آمریکایی را جهانی بدون بیرون میبیند که در آن فقط کارایی قربانیگرانه باقی میماند: مرگ جونز، حبس یانک در قفس گوریل. تحت چنین جبرگرایی، انسان همچنان دچار تفرقه باقی میماند: این همان چیزی است که درام زوجی که بدون توانایی جدایی، یکدیگر را از هم میدرند (ولدد، ۱۹۲۴) میگوید، چیزی که در «هوس زیر درختان نارون» (۱۹۲۴) نیز مطرح شده است، جایی که تراژدی گناه، آمیخته با ارجاعات اسطورهای و اشارات فرویدی، با مرگ رستگاریبخش به پایان میرسد و زیباییشناسی «فراطبیعی» را، به قول خود اونیل، در خدمت «آن وسواس فانی که برای انسان مدرن بهای زندگی است» قرار میدهد.
اونیل با نمایشنامههای «همه فرزندان خدا بال دارند» (۱۹۲۴) و «خداوندگار براون» (۱۹۲۶) استفادهای بدیع از ماسک را ارائه میدهد و مضمون تفرقه درونی را روشن میکند: هنرمندی به نام دیون آنتونی توسط جامعهای مادیگرا به کام مرگ کشیده میشود؛ در طول دو پرده آخر، کارفرمای او نقاب به چهره میزند و هویت هنرمند را به خود میگیرد. تضاد بین فرهنگ و طبیعت، در نمایشنامه «مارکو میلیونر» (۱۹۲۷)، به تضاد بین ماتریالیسم غربی و معنویت شرقی تبدیل میشود و در نمایشنامه «خنده لازاروس» (۱۹۲۷) و «دینامو» (۱۹۲۹) که به مرگ الهگان و ناتوانی علم در ارائه جانشینی برای آنها میپردازد، به الهامی متافیزیکی منجر میشود.
«میانپرده عجیب» (۱۹۲۸) این حسرت متافیزیکی را در قالب یک خدای مادر میآفریند: این نمایش ۹ پردهای که اجرای آن تقریباً ۱۰ ساعت طول میکشد، قهرمان داستان لاوینیا، زنی غولآساست که کهنالگوی زنانگی ابدی را به تصویر میکشد. اسطوره مادر در نمایشنامه «سوگواری الکترا» (۱۹۳۱) هم غالب است: افسانه اورستس در چهارچوب نیوانگلند و با پیروی از مفاهیم فرویدی مورد بازنگری قرار میگیرد؛ جبر ارثی جای سرنوشت را میگیرد و تأثیر فراگیر شخصیت مادر را تأیید میکند: لاوینیا (الکترا) به تدریج با مادرش، کریستین (کلایتمنسترا) یکی میشود.
در دهه چهل، بیماری از یک سو و بحرانهای اقتصادی و جنگ از سوی دیگر، زندگی اونیل را تاریک میکنند و او نمایشنامههای زندگینامهای مینویسد:«مرد یخی میآید» (۱۹۴۶)، محلههای فقیرنشین دوران جوانی او را تداعی میکند و یخرسان را به تصویر مرگ اجتنابناپذیر تبدیل میکند؛ «سفر طولانی روز به شب» که در سال ۱۹۵۶ اجرا شد، درامهای شخصی و خانوادگی را به تصویر میکشد و برخلاف عنوان، نوعی روشنگری احتمالی را پیشنهاد میکند.
در کل، تئاتر اونیل، تئاتر حقایق تلخ و ناامیدی عمیق است، اما در دل این ملال و یأس، همیشه یک رویا زنده میماند؛ رویای بازیابی دوباره انسان. یوجین اونیل شکست انسان در جامعه مدرن را به درستی درمییابد و با استفاده از نمادهای متافیزیکی و اسطورهای، این شکست را به تصویر میکشد. ترسها و ضعفهای انسان را گرد هم میآورد و در دل فرسودگی و خستگی آشکار او، رویای تجدید حیات را قرار میدهد.
انتهای پیام/