محمد مهدی گلشاهی از « استیم» و جهانی شدن آن میگوید
آموزش مطلوب برای انسان آینده
آموزشهای تکرشتهای دیگر کفایت نمیکنند
اقتصاد
145130
آنچه امروز تحت عنوان «استیم» شناخته میشود، ریشه در ایده همگرایی علوم دارد؛ ایدهای که بویژه در ایالات متحده آمریکا و از دهه ۱۹۹۰ به بعد، در پاسخ به نیازهای جدید جهان معاصر صورتبندی شد.
گروه اندیشه: در دهههای اخیر، آموزش و پرورش در جهان با پرسشی بنیادین مواجه شده است: چگونه میتوان انسانها را برای زیستن و کنشگری مؤثر در جهانی پیچیده، فناورانه و بهسرعت در حال تغییر آماده کرد؟ پاسخ به این پرسش، به ظهور رویکردهایی انجامیده است که مرزهای سنتی میان رشتههای علمی، مهارتهای ذهنی و نیازهای اجتماعی را به چالش کشیدهاند. دو نمونه برجسته از این رویکردها «استم / استیم» و «فلسفه برای کودکان (فبک)» هستند که هر یک از منظری خاص، مسأله آموزش، یادگیری و نسبت انسان با جهان آینده را بازاندیشی میکنند. «استم» (STEM) مخفف چهار حوزه علومپایه (Science)، فناوری (Technology)، مهندسی (Engineering) و ریاضیات (Mathematics) است که در نسخه توسعهیافته آن، یعنی «استیم» (STEAM)، هنر (Art) نیز به عنوان عنصری میانجی و خلاق افزوده میشود.
این رویکرد بر همگرایی و تلفیق علوم تأکید دارد و هدف آن صرفاً انتقال دانش نظری نیست، بلکه پرورش مهارتهای حل مسأله، تفکر سیستمی و توانایی به کارگیری دانش در موقعیتهای واقعی است. «استیم» پاسخی است به نیازهای جهان معاصر؛ جهانی که در آن فناوری، بویژه هوشمصنوعی، ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و شناختی را دگرگون کرده و آموزشهای تکرشتهای دیگر کفایت نمیکنند. در مقابل، «فلسفه برای کودکان» یا «فبک» (P۴C)، رویکردی آموزشی است که با تمرکز بر گفتوگو، پرسشگری و تفکر جمعی، به پرورش مهارتهای نرم میپردازد. «فبک» ریشه در سنت پراگماتیستی و اندیشههایی چون آثار جان دیویی دارد و با صورتبندی متیو لیپمن، به عنوان الگویی آموزشی برای تقویت تفکر انتقادی، خلاق و مراقبتی شناخته میشود. در این رویکرد، آموزش نه انتقال پاسخهای آماده، بلکه ایجاد «حلقه کندوکاو» و توانمندسازی ذهن برای فهم، داوری و گفتوگو در یک جامعه دموکراتیک است.
دکتر محمدمهدی گلشاهی در گفتار پیشرو، معتقد است «استیم» و «فبک» نه دو مسیر جداگانه، بلکه دو رویکرد مکمل در پروژهای واحد برای آمادهسازی انسان آیندهاند. فبک، با فراهم کردن زیرساختهای شناختی و ارتباطی، زمینه ورود فرد به جهان پیچیده امروز را مهیا میکند و استیم، با افزودن مهارتهای سخت و کاربردی، این فرآیند را تکمیل میسازد. از این منظر، آموزش مؤثر در جهان معاصر نیازمند پیوند همزمان مهارتهای نرم و سخت و نیز توجه به نسبت آموزش با دموکراسی، عدالت اجتماعی و ساختارهای واقعی اقتصاد و جامعه است.
به عقیده او، فهم درست استیم، بدون درک پیشینه فلسفی آموزش و نقش فبک، ناقص خواهد بود و در عین حال، فبک بدون اتصال به مهارتهای عینی و نیازهای فناورانه جهان جدید، توان پاسخگویی به چالشهای آینده را نخواهد داشت. مکتوب حاضر، متن ویرایش و تلخیص شده «ایران» از سخنرانی اوست که در نشست «تجربه سیاستگذاری آموزشی در جهان مبتنی بر فبک و STEAM» در محل انجمن علمی مطالعات صلح ایران و به همت گروه روانشناسی و مطالعات شناختی صلح و منازعه ارائه شده است.
آموزش بدون مابهازای اجتماعی به نتیجه نمیرسد
اگر بخواهیم درباره تحول موسوم به «استم» یا «استیم» سخن بگوییم، پیش از هر چیز باید به دو پرسش بنیادین پاسخ دهیم: اول آنکه همافزایی میان علوم چندگانه چگونه شکل گرفته است و دوم اینکه نسبت این رویکرد با «پداگوژی» یعنی علم یاددهی و یادگیری و نیز با «فلسفه برای کودکان» (فبک) چیست و از چه دورهای آغاز شده است؟ آیا این جریان صرفاً محصول دهه ۱۹۹۰ است یا پیشینهای عمیقتر در تاریخ اندیشه آموزشی دارد؟
آنچه امروز تحت عنوان «استیم» شناخته میشود، ریشه در ایده همگرایی علوم دارد؛ ایدهای که بویژه در ایالات متحده آمریکا و از دهه ۱۹۹۰ به بعد، در پاسخ به نیازهای جدید جهان معاصر صورتبندی شد. با این حال، این رویکرد صرفاً یک ابتکار معاصر نیست. یونسکو از سال ۲۰۲۰ به بعد، چهار شاخه اصلی علم را ـ که بعدها هنر نیز به آن افزوده شد ـ به عنوان علوم محوری برای جهان آینده معرفی کرده است. در جهانی که با شتاب توسعه هوشمصنوعی مواجه است، یادگیری حداقلی از منطق و مبانی علوم مختلف، ضرورتی اجتنابناپذیر برای زیست در آینده
به شمار میرود.
هدف استیم، کارایی علومی است که میآموزیم
از منظر فلسفه آموزش، «استیم» فاصلهای با «فبک» ندارد، بلکه در همان راستا قابل فهم است. اگر به جریان پیشرفتگرایی در قرن بیستم بنگریم، تلاش متفکرانی چون جان دیویی بر آن بود که علوم از حالت صرفاً نظری خارج شوند و با طبیعت، تجربه زیسته و مهارتهای عملی انسان پیوند بخورند. مبنای استیم نیز در همین سنت پراگماتیستی و پیشرفتگرا ریشه دارد؛ سنتی که میپرسد دانشی که میآموزیم چه کارکردی در زندگی و جهان پیرامون ما دارد و چه نسبتی میان انسان، دانش و جامعه برقرار میکند.
«پداگوژی» به عنوان علم هدایت و حمایت از کودک در فرآیند یادگیری، سابقهای دیرینه دارد و ریشههای آن را میتوان تا اندیشههای افلاطون پی گرفت. در روم باستان و سپس در قرون وسطی، آموزش در قالب «علوم هفتگانه» سازمان مییافت؛ علومی که خود بازتابی از ساختارهای طبقاتی جامعه بودند. سهگانهای شامل منطق، خطابه و صرف و نحو برای عموم و چهارگانهای شامل موسیقی، هندسه، ریاضیات و ستارهشناسی برای طبقات بالاتر. این ساختار نشان میدهد که آموزش همواره با قدرت، طبقه اجتماعی و جایگاه فرد در جامعه پیوند داشته است.
آموزش، با دموکراسی و عدالت اجتماعی نسبت دارد
آموزش را نمیتوان جدا از دموکراسی و عدالت اجتماعی فهم کرد. جان دیویی در آثار محوری خود، بویژه در نسبت میان آموزش و دموکراسی، تصریح میکند که آزادی بدون دانش و گفتوگو ممکن نیست. اگر بخواهیم مسیر آینده جهان را درک کنیم، باید ببینیم امروز چه میآموزیم و این آموختهها چه نسبتی با جهان پیرامون ما برقرار میکنند.
با شکلگیری دولت–ملتها از قرن هفدهم و عبور از نظم کلیسایی و فئودالی، آموزش به ابزار اصلی رقابت اقتصادی و هویتی دولتها بدل شد. انقلاب صنعتی، بویژه از قرن نوزدهم به بعد، نقش دانشگاهها را در تربیت نیروی کار برجسته کرد. در همین بستر، آموزش بهتدریج طبقاتی شد و شکلگیری جریانهایی مانند «فبک» و «استیم» را میتوان واکنشی به این وضعیت در صد سال اخیر دانست.
برای جهان پیشِ رو، صرف دانش نظری کافی نیست
در تاریخ استیم، نقش الن ریچاردز ـ اولین زن فارغالتحصیل رشته شیمی از دانشگاه MIT ـ اهمیت ویژهای دارد. تلاش او در جهت پیوند دادن علم، بویژه شیمی، با زندگی روزمره و عرصههای اجتماعی بود. این تجربه نشان میدهد که علوم، صرفاً در مرزهای رشتهای خود محدود نمیمانند، بلکه قابلیت کاربرد میانرشتهای دارند؛ همانگونه که ریاضیات میتواند به تحلیلگری در حوزههایی چون بازار، هوش مصنوعی یا اقتصاد منجر شود.
استیم، با محوریت علوم پایه، فناوری، مهندسی و ریاضیات ـ و با افزودن هنر به عنوان عامل میانی ـ تلاشی است برای شکلدهی یک فرارشته. به تعبیر نظریهپردازانی چون موریسون، از دهه ۱۹۹۰ به بعد، نیاز به تلفیق دانش رشتههای مختلف برای ترسیم تصویری از آینده بیش از پیش احساس شد. این منطق پیشتر نیز در انقلاب شناختی ۱۹۵۸ و شکلگیری علوم شناختی، با تلفیق رشتههایی چون روانشناسی، عصبشناسی، فلسفه، زبانشناسی، انسانشناسی و هوشمصنوعی، تجربه شده بود.
« فبک» گفتوگو را ممکن و «استیم» آن را عملیاتی میکند
استیم به ما میآموزد که برای زیست در جهان آینده، صرف تسلط بر یک رشته کفایت نمیکند. ما نیازمند مهارتهای سخت برای حل مسأله و ارتباط مؤثر با جهان پیچیده پیرامون هستیم. در اینجا نسبت استیم با فبک روشن میشود: فبک با پرورش مهارتهای نرم چون تفکر انتقادی، خلاقیت و خودمراقبتی، زمینه گفتوگو و فهم را فراهم میکند و استیم با افزودن مهارتهای سخت، این بستر را تکمیل میسازد. این دو نه در تقابل، بلکه در تکامل یکدیگر معنا مییابند.
در سیاستگذاری آموزشی، استیم میتواند به شیوههای مختلفی اجرا شود: مانند رویکردهایی که به برخی شاخهها مانند فناوری و ریاضیات اولویت میدهد؛ رویکرد چندرشتهای متقاطع که یک حوزه محوری مانند هوش مصنوعی را با سایر علوم پیوند میزند؛ و در نهایت رویکرد تلفیقی که همه شاخهها را در یک چهارچوب منسجم و با هدفی مشخص آموزش میدهد. تجربه کشورهایی چون فنلاند، سوئد، کانادا و ژاپن نشاندهنده حرکت به سوی این الگوهای یکپارچه است.
آموزش در ایران با نیازهای واقعی جامعه پیوند ندارد
چالش اساسی در کشور ما آن است که آموزش، بویژه در مقاطع ابتدایی و متوسطه، عمدتاً نظری باقی مانده و پیوند روشنی با بازار کار و نیازهای واقعی جامعه ندارد. هر چند تلاشهایی در حوزه استیم و هوشمصنوعی آغاز شده و مقالات و مدارس نوینی نیز شکل گرفتهاند، اما پرسش اصلی همچنان باقی است: مابهازای بیرونی این آموزشها چیست؟ و آیا نظام دانشگاهی و ساختار اقتصادی کشور آمادگی پذیرش این تحول را دارد؟ پاسخ به این دست از پرسشها میتواند نسبت آموزش را با مهارت و آینده جامعه روشنتر سازد.
انتهای پیام/