سارا قمی در گفت و گو با ایران ورزشی
هزار سال به عقب برگردم بازهم انتخابم فوتبال است
دبل مقابل خاتون پاداش سالها زحمتم در فوتبال بود
لحظههایی از زندگی هست که برای زندگی کردن میارزد؛ دقیقاً مثل سکانس پایانی سارا قمی در مستطیل سبز که وداعش از فوتبال را هم خاص و باشکوه کرد.
او نه تنها با دو گل از فوتبال خداحافظی کرد بلکه خاتونبم شکستناپذیر را در سردار جنگل در هم کوبید تا یک تنه معادلات قهرمانی لیگ برتر را تغییر دهد. دخترک روستایی که از دل مرزدشت پا به دل رؤیاهایش گذاشت به هیچ چیز قانع نبود. او با پیراهن ملوان در ۱۳۳ بازی، ۲۵۶ گل زد و رکورد بیشترین گل زده فوتبال بانوان را به نام خود زد و پنج بار خانم گل لیگ برتر شد تا نشان دهد بیدلیل نیست که به او سارادونا میگویند. بعضی ستارهها خاص میآیند و خاص هم میروند؛ درست مثل سارا که در مراسم خداحافظیاش هم با دو گل عشقش به ملوان را نشان داد.
در تمام این سالها چه چیزی بود که بیشتر از همه تو را به فوتبال وصل میکرد و باعث درخششات میشد؟
همه میدانند که من بچه روستا هستم. ایستادگی و سرسختی در مسیر اهدافم را هم از همین زندگی در روستا آموختم. همچنین حمایت پدر و مادرم در همه روزهایی که دلسرد و ناامید میشدم و دیگر توان جنگیدن نداشتم، من را به ادامه دادن ترغیب کرد. در هر مسیری که منتهی به موفقیت میشود، چالشهای زیادی وجود دارد و من زمانهایی که زمین میخوردم محکمتر از قبل بلند میشدم. فوتبال برای من یک عشق و رؤیا بود و درباره تک تک چیزهایی که به آن رسیدم سالها رؤیابافی کرده بودم.
در رؤیاهایت میدیدی که از روستای کوچکتان به چنین جایگاهی برسی؟
زمانی که میخواستم فوتبال را شروع کنم این رشته هنوز در ایران برای بانوان وجود نداشت. بنابراین یک برههای در فوتسال فعالیت میکردم اما این رشته من را اشباع نمیکرد و همیشه رؤیاپردازی و با خدا صحبت میکردم که یعنی میشود یک روزی من روی چمن بازی کنم؟ خوشبختانه این اتفاق هم افتاد. برای به حقیقت پیوستن رؤیاهایی که در سرداشتم روزها، هفتهها و سالها تلاش کردم و خوشبختانه به همه آنها رسیدم.
اولین بار چه چیزی باعث شد که جرقه علاقه به فوتبال در ذهنت زده شود؟
از زمانی که برای اولین بار حس شنیداری و دیداری من کار کرد متوجه فوتبال شدم. پدر من کاملاً فوتبالی بود و حتی هنگام زلزله رودبار از تلویزیون جام جهانی را تماشا میکرد. من در آن مقطع 3 ساله بودم اما هنوز یک چیزهایی در ذهنم باقی مانده است. از طرفی تفاوت سنی من و برادرم یک سال بود و با یکدیگر فوتبال بازی میکردیم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که خداداد عزیزی در مقدماتی جام جهانی به استرالیا گل زد و آن بازی از رادیو مدرسه ما پخش میشد. وقتی عزیزی گل زد من هم خوشحال بودم و هم به این موضوع فکر میکردم که روزی من هم فوتبال بازی کنم و صدای بازی من هم پخش شود. همانجا این جرقه در ذهن من خورده شد و وقتی فوتبال در ایران شروع به فعالیت کرد، تمام انگیزهام این بود که بازیکن مطرحی شوم و با شناختن من، اسم روستای مرزدشت به گوش همه برسد.
بزرگترین بهایی که در این سالها بهخاطر عشق به فوتبال پرداخت کردی، چه بود؟
بزرگترین بها دوری از خانواده و جوانی نکرده است. از زمانی که فوتبال حرفهای را شروع کردم یک سال در میان، سال تحویل، حتی شبهای یلدا و عروسی نزدیکان و عزیزانم، در کنارشان نبودم. من بشدت احساسی و وابسته به خانواده هستم و اینکه در این سالها خیلی از مواقع کنار آنها نبودم، بهای سنگینی برای من محسوب میشود. جوانان همسن من، خیلی راحتتر تفریح میکردند و شرایط آسانتری داشتند اما طبیعی است که برای رسیدن به موفقیت باید یک چیزهایی را از دست میدادم و میشود گفت برای داشتن یک زندگی حرفهای، جوانی نکردم.
ارزشش را داشت؟ به عقب برگردی باز هم این مسیر را انتخاب خواهی کرد؟
صد درصد. هزار بار دیگر هم به عقب برگردم با تمام چالشهایی که وجود داشت، دوباره همین مسیر را انتخاب میکنم.

بزرگترین بیعدالتی که در حقت شد، چه بود؟
ترجیحم این است که الان در مورد بیعدالتیها صحبت نکنم چرا که اینقدر اتفاقات بد زیاد بوده که باید ساعتها صحبت کنم. روزهایی بوده که حتی لباس تیم ملی را به من تحویل داده و گفتهاند فردا اعزام میشوم اما یک ساعت بعد خط خوردهام. بیعدالتی زیاد بوده اما حالا که خداحافظی کردهام ترجیح میدهم بیشتر درباره اتفاقات خوب صحبت کنم.
در فوتبال بانوان به حقت رسیدی؟
سقف فوتبال بانوان همینی بود که من تجربه کردم. ادامه این مسیر منتهی به بازی در فوتبال اروپاست، اما من اینقدر به خانواده وابستهام که فکرش را هم نمیتوانستم بکنم. پیشنهاداتی داشتم اما نپذیرفتم و فکر میکنم با توجه به زحماتی که کشیدم به هرآنچه میخواستم، رسیدم و رکوردها را درو کردم.
با پیراهن ملوان در 133 بازی، 256 گل به ثمر رساندی. قطعاً این تیم بخشی از هویت تو در تمام این سالها بوده و خواهد بود. ملوان را چگونه توصیف میکنی؟
اسم ملوان که میآید فقط عشق در ذهنمان مجسم میشود. در انزلی از بچه چهارساله تا پیرمرد هفتاد ساله همه و همه این تیم را بخشی از وجودشان میدانند و به این تیم عرق دارند.
بنابراین هیچ جمله و کلمهای نمیتواند حس ما را به ملوان توصیف کند.
بزرگترین حسرتی که با خداحافظیات باقی ماند، چیست؟
متأسفانه طبق قوانین در ایران مردان اجازه حضور در استادیوم برای تماشای بازی بانوان را ندارند. تمام ناراحتی من این است که اگر پدر من قرار نیست بازی من را ببیند، چطور برخی آقایان میتوانند به عنوان عوامل اجرایی کنار زمین حضور داشته باشند. من فوتبالم را در سنسیروس شروع کردم و میخواستم در همین ورزشگاه هم خداحافظی کنم اما بنا به دلایلی نشد.
انتهای پیام/