روایتی از فداکاری پزشکان و پرستارانی که در دل آتش جنگ کنار بیماران ماندند؛

قهرمانانی که در دل جنگ، نور چشم ما بودند

جامعه

111124
قهرمانانی که در دل جنگ، نور چشم ما بودند

روزهایی که صدای انفجار، وحشت را به جان مردم انداخته بود و سایه ترس بی‌وقفه بر دیوار شهر می‌خزید، آنها ایستادند. بسیاری از خانواده‌ها در پی یافتن پناهگاه امنی برای عزیزان‌شان بودند اما در دل این بحران، کسانی بودند که نه‌تنها شهر را ترک نکردند، بلکه نقطه امن خود را به دل آتش آوردند.

یوسف حیدری - دبیر گروه گزارش: در هیاهوی جنگ، آنها بی‌سلاح‌ترین مدافعان بودند؛ مدافعان زندگی، مدافعان روشنایی. جراح چشم بیمارستان فارابی، که خانواده‌اش را به بیمارستان آورد تا بدون نگرانی کنار بیماران بماند و یا پرستار بیمارستان فیروزآبادی که با وجود آسیب‌دیدن خانه‌اش در اثر موج انفجار، بی‌درنگ به بیمارستان برگشت تا به مجروحان خدمت کند، نمونه‌ای از دریای ایثار و فداکاری کادر درمانی است که بعد از بحران کرونا این بارهم در جنگ ۱۲ روزه در صف مقدم ایستادگی قرار گرفتند. مسئولیت پذیری و فداکاری دو ویژگی مهمی است که کادر درمان در روزهای جنگ آن را به همه نشان دادند. پزشکانی که با وجود هدف قرار گرفتن بیمارستان تلاش کردند جان بیماران را نجات دهند و پرستارانی که با وجود تهدید دشمن حاضر نشدند بیمارستان را ترک کنند و کنار بیماران ماندند تا ترس و نگرانی به دل آنها راه پیدا نکند. دکتر نادر محمدی جراح چشم بیمارستان فارابی و فوق تخصص شبکیه و الهه کلهر سوپروایزر بیمارستان فیروزآبادی از جمله کسانی بودند که در جنگ ۱۲ روزه خوش درخشیدند.

وقتی بیمارستان خانه می‌شود

در ۱۲ روز جنگ، بیمارستان را لحظه‌ای ترک نکرد. حتی وقتی خانواده‌اش از شهر خوی بارها از او خواستند برای حفظ جان خود و خانواده‌اش به آنجا بیاید، او تصمیم دیگری گرفت؛ تصمیمی که ریشه در تعهد، وجدان و حس مسئولیت اجتماعی داشت.‌ دکتر محمدی که سال‌هاست در اورژانس چشم بیمارستان فارابی مشغول به کار است، به‌خوبی می‌داند که بیماران اورژانسی چشم، حتی چند ساعت تأخیر در درمان‌شان می‌تواند به نابینایی دائمی منجر شود. روزهایی که تهران هدف موشک و پهپاد دشمن قرار می‌گرفت، او و چند پزشک دیگر در بیمارستان ماندند تا جراحی چشم بیماران به تعویق نیفتد. 

او از آن روزها این‌گونه می‌گوید: «سالانه بحران‌های زیادی را در بیمارستان تجربه می‌کنیم؛ از چهارشنبه‌سوری گرفته تا تصادفات جاده‌ای. اما این‌بار متفاوت بود. حمله‌های موشکی غیرمنتظره و گسترده بود. ولی باز هم سعی کردیم با برنامه‌ریزی و روحیه بالا، همه چیز را مدیریت کنیم. هر روز تعداد زیادی بیمار با آسیب‌های جدی چشمی به اورژانس مراجعه می‌کنند. تصور کنید اگر ما پزشکان بیمارستان را ترک می‌کردیم، چه کسی قرار بود آنها را جراحی کند؟ در آن شرایط، زمان برای این بیماران حکم مرگ یا زندگی و بینایی‌شان را دارد.»

او با وجود نگرانی‌های فراوان برای خانواده‌اش، تصمیم گرفت همسر و دختر یک‌ساله‌اش «رز» را به بیمارستان بیاورد تا کنار خودش باشند و بتواند بدون دغدغه فکری، به بیماران رسیدگی کند. دکتر محمدی درباره این تصمیم عجیب که در آن شرایط گرفت می‌گوید: «خانه ما تهران‌پارس است؛ یکی از مناطقی که روزهای جنگ، اطراف آن بارها هدف حملات دشمن قرار گرفت. وقتی در بیمارستان بودم و خبرهای مربوط به حملات دشمن به شرق تهران را می‌شنیدم، بیشتر نگران خانواده‌ام می‌شدم. از طرف دیگر نمی‌توانستم بیماران نیازمند جراحی را رها کنم. من و دکتر مهرابی تصمیم گرفتیم همسر و فرزندان‌مان را به بیمارستان بیاوریم تا بتوانیم بیشتر کنار بیماران باشیم. رئیس بیمارستان و رئیس اورژانس، با تجهیز چند اتاق در داخل بیمارستان، امکان ماندن شبانه‌روزی را برای ما و خانواده‌ فراهم کردند. در کنار خانواده‌ام، قوت قلب داشتم. می‌دانستم آنها در امن‌ترین حالت ممکن هستند و می‌توانم بدون نگرانی بر کارم تمرکز کنم. زندگی در بیمارستان تجربه عجیب ولی جالبی بود.»

جراحی میان ترکش و ترس

همان روزهای اولیه جنگ، دو بیمار که در اثر اصابت ترکش دچار جراحت شدید چشمی شده بودند، به بیمارستان فارابی منتقل شدند. یکی از آنها پسری جوان بود که ترکش، شبکیه‌اش را پاره کرده بود؛ و دیگری زن میانسالی که چشم چپ او در اثر اصابت ترکش در آستانه نابینایی کامل بود. دکترمحمدی درباره جراحی این دو مجروح جنگی می‌گوید: «هر دو نفر در کمتر از چند ساعت جراحی شدند. اگر تأخیر می‌کردیم، بینایی‌شان برای همیشه از دست می‌رفت. خوشبختانه بخشی از بینایی‌شان برگشت. این لحظه‌ها برای من یادآور جنگ‌های واقعی در مناطق مرزی بود. انگار فارابی شده بود پست امدادی در دل میدان نبرد.»

دختر یکساله دکتر در همان روزها دچار بیماری شد. تب بالا، بی‌قراری و کم‌خوابی کودک، برای هر پدری عامل اضطراب است. اما برای این پزشک که با بیماران اورژانسی و عمل‌های نجات‌بخش سر و کار دارد، این وضعیت تبدیل به یک معادله سخت می‌شود.می گوید: «سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام بود. یک طرف بیمارانی بودند که امیدشان به دست من بود، طرف دیگر دختر بیمارم. ولی با خودم گفتم اگر چشمان دخترم آسیب می‌دید، چه‌قدر دعا می‌کردم یک پزشک در بیمارستان باشد. شبانه او را به مرکز طبی کودکان بردم و تا صبح کنار او بودم. دوباره به بیمارستان برگشتم چون چند بیمار در نوبت عمل بودند و باید زودتر به اتاق عمل می‌رفتم.»

دکتر محمدی با اشاره به همکاری گسترده دیگر پزشکان در آن روزها، تأکید می‌کند که تنها نبود. او می‌گوید: «تعداد زیادی از پزشکان، پرستاران و پرسنل در بیمارستان حضور فعال داشتند. ما مثل بیمارستان‌های خصوصی نبودیم که بتوانیم در بحران، فعالیت را تعطیل کنیم. ما پناهگاه امید کسانی بودیم که دیدن را حق خود می‌دانستند. در روزهایی که برخی از مطب‌ها تعطیل شده بودند و امکانات محدودتر از همیشه بود، تیم بیمارستان فارابی با تمام توان در میدان ماند تا از بینایی مردم این شهر دفاع کند.»

بازگشت به بیمارستان در میان بحران

آخرین روز جنگ برای الهه کلهر روز سخت و دشواری بود. از یک سو مسئولیت سوپروایزر بیمارستان را برعهده داشت و باید شرایط را برای پذیرش زخمی‌های ناشی از حمله دشمن به شهر ری آماده می‌کرد و از سوی دیگر نگران دختر و پسرش بود که در خانه آسیب دیده ناشی از موج انفجار تنها بودند. مادر بود و با شنیدن صدای انفجار حملات موشکی سراسیمه به طرف خانه دوید اما با وجود شکسته شدن شیشه‌ها وقتی از سلامت دختر و پسرش اطمینان پیدا کرد به سرعت به بیمارستان برگشت تا به مجروحان خدمت کند. با وجود اصرار پزشکان و پرستاران تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و به زخمی‌ها رسیدگی کند. او که بیش از ۱۸ سال سابقه پرستاری دارد، آخرین روز جنگ و حمله دشمن به شهر ری را سخت‌ترین روز کاری‌اش می‌داند و می‌گوید: «دوم تیرماه مثل بقیه روزهای جنگ در آماده‌باش بودیم ولی شاید کسی تصور نمی‌کرد این بار هدف دشمن شهرری و در نزدیکی بیمارستان باشد. خانه ما در خیابان دیلمان قرار دارد و آن روز دشمن صهیونیستی این خیابان را هدف قرار داد. صدای چند انفجار شدید ساختمان بیمارستان را لرزاند. من سوپروایزر بودم و به وضعیت بخش و پرونده بیماران رسیدگی می‌کردم.

با صدای انفجار همه به حیاط دویدیم. آسمان سیاه شده بود. وقتی از زبان یکی از همکاران شنیدم که خیابان دیلمان هدف قرار گرفته پاهایم سست شد. دختر ۱۲ ساله و پسر ۱۶ ساله‌ام در خانه تنها بودند. آنتن موبایل قطع شده بود. همان لحظه دخترم از تلفن خانه با بیمارستان تماس گرفت. گریه می‌کرد و می‌گفت خانه لرزید و شیشه‌ها شکست. وحشت زده بود و بشدت گریه می‌کرد. خانه ما فاصله کمی با محل انفجار داشت. برای اینکه خیالم آسوده شود به سرعت به طرف خانه راه افتادم. ترافیک وحشتناکی بود و پلیس مسیر را برای عبور خودروهای امدادی مسدود کرده بود. ماشین را رها کردم و به سرعت به طرف خانه دویدم. همه از خانه‌های‌شان بیرون آمده بودند و محل اصابت موشک‌ها کاملاً ویران شده بود. من و همسرم باهم به خانه رسیدیم. همه شیشه‌های خانه شکسته بود. وقتی از سلامت بچه‌ها مطمئن شدم به سرعت به بیمارستان برگشتم. نمی‌توانستم همکارانم را تنها بگذارنم. می‌دانستم زخمی‌های زیادی را به بیمارستان می‌آورند و باید به کمک می‌رفتم. وقتی رسیدم بلافاصله تیم‌های پرستاری را هماهنگ کردم.

تعداد زیادی زخمی که بسیاری از آنها مردم عادی بودند به بیمارستان ما و بیمارستان ۷ تیر منتقل شدند. برخی از آنها رهگذرانی بودند که موج انفجار آنها را زخمی کرده بود. در آن لحظات اصلاً به بچه‌های خودم فکر نمی‌کردم. باور کنید برخی از پرستاران بیمارستان که سال‌ها قبل بازنشسته شده بودند یا سراغ کار دیگری رفته بودند، خودشان را به بیمارستان رساندند تا کمک کنند. همه پای کار بودند تا مجروحان را به سرعت درمان کنیم. در میان همکاران من کسانی بودند که خانواده‌های‌شان را به شهرستان فرستاده بودند اما خودشان ماندند تا در روزهای جنگ به بیماران خدمت کنند. روزهای جنگ همه ما جلوه‌های ایثار و فداکاری کادر درمان را در مراکز درمانی دیدیم.

کادر درمان، این‌بار هم در دل بحران، معنای واقعی «ماندن» را نوشتند؛ نه با کلمات، که با عمل. و شاید فردا، وقتی همه چیز آرام شد، این شهر هنوز نام آنهایی را زمزمه کند که در تپش‌های نفسگیر جنگ، از جان مایه گذاشتند… برای زندگی.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار جامعه