حمله به دفتر حماس در دوحه حمله به نقش تقریبا ۳۰ ساله قطر در منطقه بود!
جواد میرگلویبیات، پژوهشگر مسائل خاورمیانه در یادداشتی نوشت: برای بسیاری جای سوال است که چگونه شد که برای مثال کویتی که زمانی محل مطبوعات آزاد و رسانههای فعال منطقهای و محل رفت و آمد گروههای مختلف اپوزیسیون و اسلامی بود جای خود را به قطر داد؟ یا چه شد که امارات که محل امنی برای جریانهای اخوانی بود تبدیل به دشمن اسلام سیاسی و اخوان شد و جریانهای شبهناصری و سکولار جایگزین آنها شدند و اساسا چه شد که قطر تبدیل به مرکز رسانهای و گروهها و اشخاص معتقد به اسلام سیاسی منطقه شد؟
ایران آنلاین: قطر نه تنها میزبان امنی برای دوران حیات افراد و گروههای اسلامگرا است که در وطن خود جایی نداشتند بلکه مدفن افرادی مانند شهید هنیه، عباس مدنی الجزایری، قرضاوی مصری و الصیرفی سوری و... هم است.
این جایگاه قطر در کشوری که جمعیت قابل توجهی از قبایل وهابی دارد، ریشه در سیاستهای مستقل و بالذات و تفکر رهبران آن یا حاصل پویشهای درونی ملت آن نبود! چرا که اساسا مامن اسلام سیاسی بودن در جوامع با جمعیت وهابی یک خطر بزرگ برای مونارشیهای جنوب خلیج فارس است!
در چنین فضایی اصلا نباید به سیاستهای مستقل و هویت یابیها حکومتهای جنوب خلیج فارس توجه ویژهای کرد! بلکه باید به نقشی که غرب و بهخصوص آمریکا برای این دولتها تعریف کرده است توجه داشت!
جهان غرب به موازات اسلامگرایی پس از دهه ۱۹۷۰ و نضج آن بعد از انقلاب ایران، جبهه اسلامی الجزایر و فعال شدن اخوان در مصر در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و حضور مجاهدین در افغانستان و تشکیل القاعده و طالبان و... نیاز داشت که محلی برای ارتباط با این جریانهای فرامرزی و فرادولتی و چریکی و نظامی داشته باشد! حملات یازده سپتامبر نیز این نیاز را بیش از پیش نشان داد.
قطر از اواسط دهه ۱۹۹۰ نقشی که برای آن تعریف شده بود را اجرا کرد و با تاسیس شبکه الجزیره و اعطای اقامت به اسلامگرایان منطقه و سایر امکانات به آنها فرایندی را شروع کرد که از حماس تا طالبان، از اخوان تا حتی حزب الله لبنان در آنجا حضور پیدا کردند و به موازات بهبود وضعیت اقتصادی و در اختیار دادن امکانات رسانهای محل جذابی برای این گروهها شد. برای مثال عبدالرحمن بن محمد آل ثانی نخست وزیر قطر در مصاحبهای تاکر کالرسون صریحا میگوید که دفتر حماس با درخواست آمریکا در دوحه تاسیس شد.
قطر که دیگر صاحب نفوذ سیاسی و قدرت نرم در منطقه شده بود با گشادهدستیهای اقتصادی حاصل از فروش گاز، بعد از بهار عربی سعی در این داشت که از منافذ بهوجود آمده در منطقه تا جایی که غرب اجازه میدهد برای سیاستورزی مستقل خود بهره ببرد.
اما پرونده اسراییل در نزد آمریکاییها یک پرونده خاص است و سیاستهای کلان مانند جنگ سرد، رقابت با چین حمله به عراق و افغانستان و جنگ اوکراین و... نتوانسته که این پرونده خاص را تابع روندهای مهم جهانی بکند. مرشایمر و استفن والت در کتاب مهم خود "لابی اسراییل و سیاست خارجی آمریکا" که به نفوذ اسراییل در آمریکا میپردازند این مساله را با مثالهای زیادی تشریح کردهاند.
برای مثال دولت جان اف کندی در اوایل دهه ۱۹۶۰ به شدت نگران بود که اسراییل به بمب هستهای دست پیدا کند، چرا که این مساله موجب مسابقه هستهای در منطقه میشد که با نفوذ شوروی در منطقه ممکن بود به نفع شوروی و متحدانش تمام شود، ولی اسراییل به مسیر خود ادامه داد و به آمریکا توجهی نکرد و هستهای شد. جان اف کندی برای جلوگیری از هستهای شدن رژیم صهيونيستي حتی تسلیحات مهمی به اسراییل داد که موازنه را به نفع اسراییل تغییر دهد و این مساله عملا سبب شد که کشورها بیشتر به سمت شوروی گرایش پیدا کنند. در این زمان در اوج جنگ سرد اسراییل با شوروی هم رابطه خوبی داشت و اساسا مساله نوعی جاسوسی به نفع شوروی از آمریکا هم وجود داشت که آمریکا چشم پوشی میکرد.
آمریکا بل توسعه طلبی اسراییل در منطقه و جنگهای با اعراب کاملا موافق و همراه نبود، في المثل در جنگ مصر در زمان انورسادات با اسراییل در روزهای ابتدایی به اسراییل کمک نمیکرد چون نگران بود کشورهای منطقه سریع به سمت شوروی بروند ولی لابی اسراییل آنها را مجبور کرد که کمک کنند و عملا سیاستهای کلان وقت آمریکا تحت تاثیر نفوذ یهود قرار گرفت.
در جنگ خلیج فارس در دهه ۱۹۰۰ نیز عملا اسراییل مانعی برای عمل آمریکا بود و آمریکا برای همراهی کشورهای اسلامی عملا از اسراییل در عملیاتهای خود کمک نگرفت. در حمله امریکا و ائتلاف به افغانستان و عراق، آمریکا از اسراییل خواسته بود که برای اینکه جهان اسلام همراه آمریکا باشند امتیازاتی به فلسطین و سوریه بدهد و پرونده جولان اشغالی و شهرکسازی را متوقف کند که البته اسراییل آن را نپذیرفت و آمریکا بار دیگر تحت تاثیر لابی صهیونیستی قرار گرفت و سیاستهای کلان خود را در یک تضاد منافع به نفع اسراییل دید.
البته بعد قرارداد اسلو هم اسراییل در چند پرونده سیاستهای کلان آمریکا در زمان کلینتون را نادیده گرفت و اعتبار آنها را نزد کشورهای منطقه خدشه دار کرد.
مثلال دیگر مساله چین و رقابت آن با آمریکا از ابتدای هزاره سوم بود. در اواخر دهه ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ اسراییل متهم بود محل انتقال تکنولوژیهای مهم و حیاتی آمریکا و غرب به چین بود که این مساله نیز با سیاستهای کلان آمریکا همراهی نداشت و آمریکا مجبور شد که از آن چشمپوشی کند.
برای مثال دیگر میتوان به تضاد منافع آمریکا با سیاستهای اسراییل در منطقه اشاره کرد. یکی از این موارد پرونده کودتا علیه دولت منتخب محمد المرسی بود که تحت تاثیر لابی اسراییل قرار گرفت و سیاست مداخله گرایی لیبرال آمریکا را بدنامتر کرد.
این موارد در کنار چندین مورد دیگر نشان میدهد که پرونده اسراییل در آمریکا یک پرونده خاص است که تابع سیاست های کلان آمریکا نیست بلکه به نوعی به آن آسیب میزند و مساله حمله به دوحه نیز از این قاعده مستثنی نیست.
اما چرا باید آمریکا و اسراییل با حمله به دوحه الگوی نظامی/امنیتی که غرب برای حاشیه خلیج فارس طراحی کرده بود را دچار چالش کند؟
مساله این است که ما در نگاه به کشورهای عربی و تحلیل آنها نباید یکدست سازی کنیم. حتی همین کشورهای حاشیه خلیج فارس را هم نباید با یک عینک دید.
این کشورها به خصوص قطر و امارات سعی داشتند که در منافذ وقایع جهانی و منطقهای بازیگری نسبتا مستقل داشته باشند و به نوعی منطقه الفراغی داشتند که در دایره تحمل غرب بود اما مورد قطر تبدیل به موردی شده بود که اسراییل حداقل پس از طوفان الاقصی دیگر تحمل آن را نداشت.
اما برای نمونه تحلیلی، آیا امارات بازیگری شبیه قطر داشته است که آمریکا و اسرائیل نگران دکترین خود در این منطقه باشند؟ بنده در چند سال اخیر پروندهای به یاد نمیآورم که امارات با اسرائیل تشریک مساعی نکرده باشد.
برای جمع بندی براساس تحلیلی و مروری که ه انجام شد، اولا که به دلایلی که در مورد خاص بودن پرونده اسراییل در آمریکا نوشتیم باید اقدامات اسراییل در مواردی که ممکن است با آمریکا چالش ایجاد کند را تحلیل کنیم. ثانیا در پسا هفت اکتبر نظم مورد نظر اسراییل برای منطقه الگوی قطری نیست که البته گمان میکنم چراغ سبز آمریکا را نیز دارد.
اگرچه نقش امروز قطر برای غرب بسیار مهم و مفید بوده است ولی پرونده خاص اسراییل اجازه نخواهد داد که سیاست آمریکا و غرب در قبال قطر ادامه پیدا کند. قطری که از جنگ ۳۳ روزه ۲۰۰۶ تا همین طوفان الاقصی با الجزیره توانسته بود اسراییل را آزار دهد و با ارتباط با حماس در طوفان الاقصی برای آنها بسط ید ایجاد کند و در چند پرونده دیگر مانند سوریه پسا اسد و کودتا علیه مرسی، مقابله با جواسیس هندی وابسته به اسراییل در منطقه عملا قطر با بهرهگیری از منافذ موجود و منطقه الفراغ مورد تحمل آمریکا علیه منافع و سیاستهای اسراییل کنشگری داشت.
اسراییل از قطر انتظار داشت که مانند امارات که حتی مسیر لولههای آب امدادی در غزه را طوری طراحی میکند که ماشین آدم کشی صهیونیست از آن بهره ببرد عمل کند و در پروندههایی مانند سوریه یا دولت خودگردان فلسطین مانند امارات جاده صاف کن برای اسراییل باشد و دهها مثال دیگر... اما قطر که به نوعی در نقش خود غرق شده بود و سعی داشت که درمنافذ منافع غرب و منافع مستقل خود البته با همکاری قدرت منطقهای مانند ترکیه عمل کند اگرچه در تحمل سیاستمدارن آمریکایی اقدام میکرد ولی از تحمل صهیونیستها خارج بود.
لذا حمله امروز به حماس در دوحه حمله به نقش تقریبا ۳۰ ساله قطر در منطقه بود که قطعا عواقب مهمی در جنوب خلیج فارس خواهد داشت.
انتهای پیام/