علیرضا مجیدی در گفت و گو با «ایران» با بررسی اهداف نشست سازمان همکاری اسلامی تأکید کرد
دوحه، فرصتی برای ترسیم نظم جدید منطقه
نشست اضطراری سازمان همکاری اسلامی در دوحه که روز گذشته در پی حمله اخیر اسرائیل به قطر برگزار شد، نقطه عطفی در دیپلماسی منطقهای و اسلامی بود؛ حضور مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری ایران در این اجلاس بر اهمیت و وزن سیاسی آن افزوده بود.
ایران آنلاین: چه بسیاری انتظار داشتند او با طرح دیدگاههای روشن و صریح خود بر ضرورت ایجاد ترتیبات امنیتی تازه و بازتعریف معماری همگرایی منطقهای در مواجهه با سیاستهای آشکاراً جنگطلبانه اسرائیل تأکید ورزد. در شرایطی که حمله به قطر بار دیگر شکنندگی و ناکارآمدی سازوکارهای امنیتی موجود در خلیج فارس و آسیای غربی را آشکار کرده، این نشست فرصتی برای کشورهای اسلامی فراهم آورد تا از طریق گفتوگو و همکاری، مسیر تازهای در نظم امنیتی منطقه ترسیم کنند. در همین چهارچوب علیرضا مجیدی، کارشناس برجسته مسائل منطقه در گفتوگو با «ایران» ابعاد و پیامدهای سیاسی این رویداد را بررسی کرده و توضیح میدهد.
هدف و راهبرد اسرائیل از حمله به قطر چگونه قابل تحلیل است؟
همیشه برای تحلیل اعمال یک کشور یا حتی گروههای غیردولتی، ابتدا باید به درون عقلانیت همان کشور یا گروه رجوع کنیم و مسأله را از زاویه دید رهبران و فرماندهان آنها بررسی کنیم. در نگاه اسرائیلیها، اجرای یک اقدام نظامی خارج از جغرافیای مقاومت ضرورت داشت و در میان گزینههای موجود مصر، قطر و ترکیه اولویت اصلی برای این عملیات قطر بود. بنابراین باید عملیاتی انجام میشد.
پیش از بیان ضرورت این اقدام، باید بگویم که اسرائیلیها باور دارند دوره ترامپ مانند یک پنجره طلایی است که باید از آن حداکثر بهرهبرداری را داشته باشند و اگر این پنجره بسته شود، دیگر اسرائیل فاقد چنین فرصتی برای تحمیل آمال خود به منطقه خواهد بود. این نکته را حتماً باید مد نظر داشته باشیم تا در ادامه، ضرورت اقدام علیه قطر را از نگاه اسرائیلیها تبیین کنم.
در مورد ضرورت اقدام، باید گفت در اسرائیل از سال ۲۰۱۵ ایده جدیدی نسبت به رژیم امنیتی آینده منطقه غرب آسیا مطرح بود. این رژیم امنیتی یا به تعبیر دیگر، «نظم جدید منطقه خاورمیانه» سه ویژگی کلیدی دارد: ویژگی اول این است که تمامی کشورهای عربی منطقه باید به پیمان ابراهیم بپیوندند. این نکته از حمایت فراگیر در داخل آمریکا برخوردار است و فرقی نمیکرد کدام حزب در قدرت باشد؛ تنها تفاوت در تاکتیکهای اجرایی است؛ مثلاً بایدن تلاش میکرد از طریق تعریف منفعت مشترک کافی و به صورت «اقناعی/ تشویقی» کشورهای عربی را سوار قطار پیمان ابراهیم کند؛ اما ترامپ به جای ارائه مشوقهای بزرگ و چشمگیر، به صورت کاملاً جابرانه و تحمیلی تأکید دارد که باید کشورهای عربی به پیمان ابراهیم بپیوندند.
باید اشاره کنم که تا دهه قبل، آمریکاییها به «رفع تخاصم با اسرائیل» بسنده میکردند؛ اما از اواخر دوره اوباما و خصوصاً در دوره ترامپ تحولات منطقه به سمتی رفت که ایالات متحده مطالبات خود را فراتر برد و حالا ترامپ تأکید دارد که صلح و امنیت مشروط به پذیرش پیمان ابراهیم است و در این زمینه هیچ مسامحهای از خود نشان نمیدهد. البته وضعیت کشورهای غیرعربی مانند ایران و پاکستان کمی متفاوت است و ما صرفاً در مورد کشورهای عربی صحبت میکنیم.
رکن دوم این نظم جدید، «ادغام اقتصادی» و «تطبیع (عادیسازی) اجتماعی- فرهنگی» است. تا پیش از پیمان ابراهیم، سه تجربه عادیسازی یا تطبیع بین کشورهای عربی و اسرائیل وجود داشت. در هر سه مورد (مصر، اردن و دولت خودگردان فلسطین)، عادیسازی محدود به حوزههای سیاسی و حقوقی بود و افکار عمومی آن کشورها همچنان ضد اسرائیلی باقی ماندند. این مسأله منشأ مشکلات بسیاری برای اسرائیل بود. اکنون هدف اسرائیل و آمریکا چنین است که عادیسازی ابتدا در ساحت اجتماعی رخ دهد. این قاعده از زمان اولین تجربه پیمان ابراهیم در دستورکار قرار گرفت و با جدیت در امارات و مغرب دنبال شد.
اما رکن سوم این پروژه، منحصراً مورد پذیرش ترامپ است و با پایان دولت وی، معلوم نیست کاخ سفید در آینده هم با آن همراهی کند. تا اینجا همه در واشنگتن اتفاقنظر دارند که آمریکا باید نقش خود را از «مجری» (مستقیم) به «ناظر» تغییر دهد و حضور مستقیم نظامی خود را کاهش دهد؛ بهگونهای که بخشی از بار تأمین امنیت منطقه بر دوش کشورهای منطقه باشد. اما اختلاف در واشنگتن از اینجا شروع میشود که «خلأ کاهش نیروهای نظامی آمریکا» را چه کسانی و به چه شکلی پر کنند؟ به عبارت دیگر، پرسش اصلی بعدی این است که با کاهش حضور آمریکا، «رژیم امنیتی خاورمیانه» به چه شکلی باشد؟
در رویکرد مورد نظر ترامپ، اسرائیل چه جایگاهی دارد؟
نگاه کلاسیک آمریکایی از دوره اوباما تا امروز بر شکلگیری یک «شبکه امنیتی افقی» تأکید داشت؛ اما ترامپ به دنبال ایجاد یک «رژیم امنیتی هرمیشکل» است. در این ساختار هرمی، اسرائیل در رأس قرار دارد. ترامپ معتقد است، چنین رژیمی پایداری بیشتری نسبت به شبکههای امنیتی افقی دارد. در رژیم امنیتی هرمیشکل، اسرائیل رأس هرم قرار دارد و باید واجد چند ویژگی کلیدی باشد: اول اینکه در سه حوزه «نیروی هوایی»، «سازمان اطلاعات و جاسوسی» و «فناوریهای ارتباطی و تکنولوژیک» با فاصله قابلتوجهی از دیگر کشورهای منطقه بالاتر باشد. دوم اینکه اسرائیل این حق را دارد که هرگاه هرگونه تهدیدی علیه خود مشاهده کرد، «اقدام پیشگیرانه دفاعی مستقیم» انجام دهد و تهدید را در نطفه خنثی کند.
آیا تشخیص یکجانبه به تهدید و اقدام فوری نظامی در مغایرت با اهدافی نیست که ذیل توافق ابراهیم پیگیری میشود؟ مشابه حملهای که علیه قطر انجام داد.
یکی از فصول اصلی توافق ابراهیم عادیسازی روابط است؛ به این معنا که از مرحله مقابله با تهدید و تمرکز صرف بر امنیت، به سمت صلح و تعامل مثبت حرکت کنند. اصطلاحاً گفته میشود از مرحله «صلح برای امنیت» به مرحله «صلح برای صلح» وارد شوند. هدف اصلی پیمان ابراهیم این است که مبنای روابط اسرائیل با کشورهای مقابل از نوع «توازن منفی» نباشد؛ بلکه ماهیت آن «ایجابی» باشد.
در چهارچوب ذهنی استراتژیستهای اصلی اسرائیل – که محدود به نتانیاهو و اطرافیانش مانند ران درمر هم نیست – اینگونه برساخته شده که وقتی کشورها وارد تعامل اقتصادی و همکاری مشترک میشوند، انگیزهای برای مقابله با اسرائیل باقی نخواهد ماند. برای تقریب ذهن، یک مثال دیگر میزنم: امارات و عربستان در حوزه انرژی رقیب هم محسوب میشوند؛ اما اقتصاد و جامعه آنها چنان به هم تنیده است که هیچکسی تصور نمیکند روزی یکی از آنها تهدید جدی امنیتی برای دیگری باشد. پیشرفت هر دو کشور در گرو افزایش همکاری و تعامل است، حتی در حالی که در حوزههایی مانند انرژی رقابت دارند. از نگاه اسرائیلیها، زمانی که این پروژه در منطقه پیادهسازی شود، روابط اسرائیل با دیگر کشورهای عربی نیز باید به همین شکل دربیاید.
اما در این میان یک مشکل بزرگ وجود دارد که اسرائیلیها به صراحت آن را بیان کردهاند. مشکل این است که اسرائیل، عنصر «نامتجانس» منطقه محسوب میشود و همین موضوع میتواند به صورت بالقوه امکان ایجاد «مقاومت محلی» را در کشورهای عربی ایجاد کند. به عبارتی مکانیسم دفاعی هویتی عربی باعث شود تا بخشی از جامعه همچنان نسبت به اسرائیل گارد منفی داشته باشند. برای مثال، در کشورهایی مانند بحرین ممکن است اقلیتی در جامعه باقی بمانند که ضد اسرائیل باشند، حتی اگر دولت در مسیر همکاری با اسرائیل حرکت کند. صهیونیستها استدلال میکنند که در چنین وضعیتی، اسرائیل نمیتواند منتظر عملکرد کامل دولتها باشد؛ بلکه این حق را برای خود قائل میشود که به صورت مستقیم علیه تهدیدهای بالقوه اقدام کند و خطر را در نطفه خفه کند تا از رشد و پیچیده شدن آن جلوگیری شود.
بنابراین اسرائیل تلاش دارد تا حق اجرای «عملیات پیشدستانه دفاعی» خود را به صورت کلی در منطقه و نه فقط در جغرافیای مقاومت جا بیندازد. حتی در کشورهایی که دولت آنها با اسرائیل ناسازگار است، اما تهدید مستقیم امنیتی برای اسرائیل ایجاد نمیکنند، گروههای فلسطینی یا دیگر عناصر میتوانند تهدید بالقوهای باشند. از میان گزینهها، قطر به عنوان بهترین هدف انتخاب شد و از این رو عملیات در قطر چندان غافلگیرکننده نیست.
با توجه به تحولات پس از جنگ ۱۲ روزه، بفرمایید نسبت این تحولات با ایران چیست؟
در جنگ ۱۲ روزه، رویکرد منطقهای آمریکا این بود که به کشورهای عربی این را القا کند که ایران با این جغرافیا، این توان نظامی، جمعیت و منابع قدرتش در برابر اسرائیل آسیبپذیر است و شما کشورهای عربی در مقایسه با اسرائیل چقدر ضعیفتر خواهید بود. از این منظر، به نفع شماست که با اسرائیل توافق کنید و رضایت آن را جلب نمایید، نه اینکه با آن بجنگید. این را میشد در مواضع علنی و اعلامی افرادی مانند تام باراک نیز به وضوح مشاهده کرد. حمله اخیر اسرائیل به قطر را هم باید در همین چهارچوب فهم کرد.
در ذهنیت صهیونیستها، اصل «صلح از طریق قدرت» جایگاه بسیار پررنگی دارد. آنها در خصوص پیامدهای حمله به قطر امیدوارند که هرچند کشورهای عربی در ظاهر حمله را محکوم کنند؛ اما در پشت پرده و به صورت تدریجی دست همکاری و تعامل را به سمت اسرائیل دراز خواهند کرد تا با جلب نظر صهیونیستها، خود را از حملات احتمالی بعدی مصون نگه دارند!
پر واضح است که این نگرش اسرائیلیها از نگاه خودشان هم واجد ریسک بزرگی است؛ زیرا ممکن است کشورهای عربی مسیر دیگری را به عنوان واکنش انتخاب کنند! ایران نیز از جمله از طریق حضور در نشست اضطراری سازمان همکاری اسلامی میتواند نقش خود را در شکلدهی به ترتیبات امنیتی جدید منطقهای ایفا کند. اگر این ادراک ایجاد شود که رژیم امنیتی هرمیشکل تحمیلی از طرف آمریکا، «تهدید جدی برای همه کشورهای منطقه و نه فقط ایران» محسوب میشود، ترتیبات مشخصی شکل خواهد گرفت. در این مدل، گروههای مقاومت، کشورهای دوست مقاومت، کشورهایی که به نوعی رقیب اسرائیل هستند و سطح مشخصی از همکاری را با مقاومت فلسطینی دارند و بالاخره سایر کشورهای عربی که در آنها عناصر فلسطینی حضور دارند، چهار لایه را تشکیل میدهند که از نگاه اسرائیلیها «تهدید بالقوه امنیتی» به شمار میروند. این را باید ایران برای کشورهای عربی جا بیندازد و بخواهد آنان با ظرفیتهای قابل توجهی که دارند در برابر تحمیل مدل آمریکایی ایستادگی کنند.
اگر کشورهای عربی در اجلاس دوحه توافق کنند که سفرای خود را از سرزمینهای اشغالی فرا بخوانند و مراودات خود با اسرائیل را به حداقل ممکن برسانند، برای مقابله با مهندسی اسرائیل برای نظم منطقه گام مهمی برداشته خواهد شد. اکنون شش کشور عربی شامل بحرین، امارات، اردن، مصر ، مراکش و سودان دارای سفیر در تلآویو هستند و فراخوانی آنها میتواند اثر بالایی داشته باشد. در ادامه این روند، امکان دارد کشورهای حوزه خلیج فارس و دیگر کشورهای عربی برای تأمین امنیت خود به سمت «تنوعبخشی به مبادی» حرکت کنند و دیگر تنها به آمریکا اتکا نداشته باشند. از دید ایران، تثبیت چنین رژیم امنیتی چندلایه و کاهش وابستگی منطقه به آمریکا یک برد استراتژیک بزرگ محسوب میشود.
انتهای پیام/