«ایران» بررسی کرد؛

قهرمانانی در محاصره تنهایی و درد

جامعه

127725
قهرمانانی در محاصره تنهایی و درد

میزان جراحت و نوع نقص عضو این جانبازان، هزینه‌های زندگی آنها را متفاوت می‌کند. یکی از سوی خانواده طرد شده، یکی به دلیل شرایط جسمانی امکان ازدواج نداشته، آن یکی پدر و مادرش را که پرستار او بودند از دست داده و یکی هم چاره‌ای نداشته جز اینکه به جدایی همسر و دور ماندن از فرزندانش رضایت دهد.

گروه اجتماعی - ایران آنلاین: متأسفانه، بسیاری از این عزیزان پس از جنگ، با واقعیت‌های تلخ و دردناکی مواجه‌اند که کمتر به آنها پرداخته شده و بدیهی است چنین افرادی برای ادامه زندگی نیاز به نگاه مهربانی دارند که جایگزین بی‌توجهی‌ها شود و نیازمند دستان گرمی هستند که به زخم‌های روانی و اجتماعی‌شان التیام بخشد. این عزیزان لایق بهترین‌هایند چراکه بهترین‌ها را به وطنشان بخشیدند. لایق آسایشگاه‌هایی که این خلأها را پر کند، اما قصه پرغصه آسایشگاه‌ جانبازان سر دراز دارد.

سکوت آسایشگاه گاهی با صدای نفس‌های سنگین و گاه با فریادهای یک مرد در هم می‌شکند. اینجا دیوارهای سفید شاهد روزهایی پر از خاطرات تلخ و شیرین‌اند و صندلی چرخدار گوشه اتاق راوی هزاران حکایت ناگفته‌. نور ملایم خورشید هر روز از پنجره‌ها عبور می‌کند و روی زمین‌ سرد این سرا سایه‌ می‌اندازد. بوی دارو و مرطوب‌کننده‌های پوست راهروها را پر کرده و گاه گاهی هم صدای خنده چند مرد میانسال، لبخند را به چهره پرستاری می‌نشاند که در حال غذا دادن به جانبازی است که دست ندارد.

زمان اینجا کند می‌گذرد. گذشته فراموش نه که به قصه‌ها تبدیل شده ‌و گاه حتی حوصله مرورشان نیست. همین فضای مملو از رنج و امید است که سبب می‌شود گروهی از جانبازان نخواهند ساکن آسایشگاه شوند و‌ گروهی هم که سالهاست ساکن این سرا هستند نخواهند تازه‌واردی به جمع آنها اضافه شود؛ موضوعی که از بیرون نسبت به آن سوء برداشت‌های متعددی وجود دارد و «سیاح» در صدد رفع آنهاست. مسیر زندگی او مانند بسیاری از جانبازانی جلو رفته که نیازمند حضور در آسایشگاه هستند با یک تفاوت عمده؛ همواره تلاش داشت از میزان وابستگی‌اش به آسایشگاه کم شود و زندگی مستقلی داشته باشد و‌ زمان‌هایی که چاره‌ای جز خدمات گرفتن از آسایشگاه ندارد به اینجا نیاید. بر اساس همین دیدگاه لاجرم مسیر سخت‌تری را در پیش گرفت.
 
دانش‌آموزهای جانباز

سرنوشت برایش نقشه تازه‌ای داشت. قرار نبود به سیاق روزهای پیش از جنگ زیست کند. حتی قرار نبود رویای پدر شدن را زندگی کند. در ۱۷ سالگی مجبور شد مسیر آرزوهایش را تغییر دهد. جسم سالمش را در فکه جا گذاشته بود و به عنوان یک جوان مبتلا به ضایعه نخاعی، باید راه تازه‌ای پیدا می‌کرد. پدر و مادرش در روستایی کیلومترها دورتر از تهران زندگی می‌کردند و او چاره‌ای نداشت جز اینکه به دلیل وضعیت جسمانی‌اش و طی شدن مراحل درمانی پیچیده، در آسایشگاه جانبازان تهران بستری شود؛ «سال ۶۳ در فکه قطع نخاع و جانباز ویژه بالای ۷۰ درصد شدم. یکهو به خود آمدم و دیدم از نوک پا تا فرق سر، غرق در مشکلاتی هستم که قابل تصور نبود چه رسد به اینکه بر زبان بیاورم. اعتقاد و حس وطن‌پرستی‌، من و رزمندگان بسیاری را به جبهه کشاند. شوری ما را به حرکت وا ‌داشته بود که با خود اخلاص و جسارت می‌آورد. برخلاف امروز که حسابگری جزئی از زندگی‌ها شده آن روزها بعد معنوی منافع پررنگ‌تر از بعد مادی آن بود. گرچه از نیمه دوم جنگ به بعد عده‌ای آرام آرام از فضای جبهه فاصله گرفتند، اما بودند دلدادگانی که با وجود خالی بودن دست و بال شان در میدان نبرد و پایین بودن احتمال زنده ماندن شان، تا نهایت توان جنگیدند برای همین است که با وجود همه مشکلات جسمی، شاید بگویم کاش جنگ نمی‌شد، اما هرگز نگفتم کاش پایم به جبهه نمی‌رسید.»

«سیاح» که معتقد است بعد از جانباز شدن تا حد فروریختن پیش رفت، اما در آغوش خداوند آبدیده شد، با بیان اینکه هر ۱۰ سال که از مجروحیت جانبازان قطع نخاع می‌گذرد، ۲۰ گرفتاری جسمی جدید به سراغ‌شان می‌آید، ادامه می‌دهد: «اگر می‌خواستم به مشکلاتی که هر روز به آنها اضافه می‌شد فکر کنم باید در همان اوج جوانی با زندگی خداحافظی می‌کردم. ولی من تصمیم گرفته بودم هر طور شده مشکلاتم را کنار بزنم و دوباره درس خواندن را شروع کنم.»

وضعیت جسمانی‌تان با محیط آموزشی آن زمان تناسب داشت؟
به هیچ عنوان. آن زمان در آسایشگاه امام من و ۲ جانباز قطع نخاعی دیگر همسن و سال بودیم و بی‌آنکه بدانیم چطور خودمان را مدیریت کنیم تصمیم گرفتیم به مدرسه برگردیم.

 بدون تعارف بگویید ناتوانی در مدیریت خودتان یعنی چه؟
ما حتی نمی‌دانستیم چگونه باید دستشویی برویم، چطور شلوارمان را عوض کنیم. با همان زیرشلواری در حالی که روی ویلچر نشسته بودیم به مسئولین آسایشگاه گفتیم می‌خواهیم درس بخوانیم، دیپلم‌بگیریم و به دانشگاه برویم.
 
 نتیجه چه بود؟
آن زمان، سطح فرهنگ و مدیریت شرایط موجود ضعیف بود. مسئولین هم به پشت پرده تصمیم ما فکر نمی‌کردند. یک آمبولانس فورد در آسایشگاه داشتیم. 

ما ۳ نفر را سوار کردند و در حالی که روی ویلچر نشسته بودیم گذاشتند وسط حیاط یک دبیرستان و بین دانش‌آموزان. با هزار مکافات ما را از پله‌ها بالا بردند و گفتند بفرمایید این هم کلاس درس. چندسالی از بقیه دانش‌آموزان بزرگتر بودیم و هیچ سنخیتی با آنها نداشتیم. با هزار ترس و لرز از اینکه «سوند»مان باز نشود و جلوی بچه‌ها آبرویمان نرود، هرطوری بود آن روز را به پایان رساندیم ولی مطمئن شدیم با آن وضعیت، برگشتن به مدرسه امکان‌پذیر نیست.
 
 چندوقت بعد درس خواندن را از سر گرفتید؟
مشکلات بیمارستانی خیلی زیادی داشتم برای همین تا سال ۶۸ طول کشید. اوضاع کمی بهتر شده بود و آقای یحیی‌زاده که معلم بازنشسته بود به آسایشگاه آمد و با تشویق‌ها و هماهنگی‌های او امکاناتی فراهم شد تا در همان محیط آسایشگاه، مقطع دبیرستان را به پایان برسانیم و در کنکور شرکت کنیم.
 
در چه رشته‌ای قبول ‌و وارد کدام دانشگاه شدید‌؟
من وروی سال ۱۳۶۸ دانشگاه تهران هستم. علوم سیاسی خواندم و سال ۷۲ هم فارغ‌التحصیل شدم و مسیر تازه زندگی‌ام از همانجا شروع شد. سعی کرده بودم با مدیریت ذهن به خودم کمک و فشارهای جسمی‌ام را آگاهانه مدیریت کنم. خوشبختانه هرچه جلوتر آمدم این مهارت تقویت شد ‌‌و من توانستم بیزینس خودم را راه بیندازم و وابسته و‌ نیازمند نباشم.
 
از هیاهوی جنگ تا ولوله آسایشگاه
مسیر زندگی او مانند بسیاری از جانبازانی جلو می‌رفت که نیازمند حضور در آسایشگاه بودند، اما همواره تلاش داشت این مسیر را تغییر دهد و از میزان وابستگی‌اش به آسایشگاه کم کند.
 
آسایشگاه چه شرایطی داشت که نمی‌خواستید در آن فضا ماندگار شوید؟
با اینکه مجروحیت محدودیت زیادی برای من داشت و هرگز ازدواج نکردم، اما هیچ‌وقت خودم را بابت انتخاب ۱۷ سالگی‌ام سرزنش نکردم. در آن روزها مقدس‌ترین کار جهان را که دفاع از اعتقاداتم بود انجام دادم و بدترین نوع مجروحیت که قطعی نخاع باشد نصیبم شده بود ولی این را برنمی‌تابیدم که مورد بی‌مهری مسئولین قرار بگیرم. به دلیل وضعیت جسمی خراب به آسایشگاه امام منتقل شده بودم. وضعیت من و جانبارانی مثل من به قدری نابسامان بود که حتی نمی‌دانستیم معمولی‌ترین نیازهایمان را چطور برطرف کنیم. چه سختی‌هایی که نکشیدیم و چه استرس‌هایی که به ما وارد نکردند. از برخورد فیزیکی با جانبازان ساکن آسایشگاه‌ها تا به کار گرفتن ترفندهای مختلف برای اینکه از آسایشگاه‌ها بیرون‌مان کنند؛ کارهایی که واقعاً به ضرر مسئولین و کشور بود.

عده‌ای از همرزمان می‌گفتند ما هرچه داشتیم در جنگ از دست داده‌ایم و دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم پس مقاومت می‌کنیم تا در آسایشگاه بمانیم، اما این با روحیه کنجکاو و مستقل من سازگار نبود. ما کاستی‌های ایام جنگ و سال‌های ابتدایی پس از جنگ را گذاشته بودیم به حساب شرایط جنگی، اما هرچه گذشت از سر بی‌مبالاتی گروهی از مسئولین، به انحای مختلف شاهد ترکیبی از بی‌احترامی، توهین و حماقت بودیم که قلب هر فردی را به درد می‌آورد و من نمی‌توانستم تحمل کنم.
 
آیا تعداد بالای مجروحین دلیل این نابه‌سامانی نبود؟

همینطور است. جنگ ۸ ساله بالغ بر ۲ هزار جانباز قطع نخاع داشت که همین شرایط پرستاری از آنها را در آسایشگاه‌ها سخت می‌کرد و تعدادی از جانبازان هم‌ ترجیح می‌دانند عضو تازه پذیرش نشود. با اینکه عده‌ای از آنها زن و فرزندی نداشتند، تعدادی از سوی خانواده طرد شده بودند، عده‌ای خانواده از پس کارهایشان بر نمی‌آمد و به دلایل مختلف نیازمند حضور در آسایشگاه بودند که البته این حق مسلم آنها بود، اما چون آن اوایل تعداد مجروحان زیاد بود و اتاق‌های آسایشگاه محدود، در هر اتاق چندین جانباز حضور داشت و بی‌نظمی بسیار بود از این رو شاید بتوان به یک جانباز اعصاب و‌ روان در این مورد حق داد ولی در حال حاضر که بیش از ۵۰ درصد این جانبازان شهید شده‌اند (همین آسایشگاه امام در ۶ ماه ابتدایی سال ۲ شهید داشته) اگر مسئولین شرایط را به سمتی ببرند که سوئیت‌هایی مناسب جانبازان فراهم شود تا آنهایی که مثل من مستقل هستند و یا حتی آنهایی که در جمع خانواده زندگی می‌کنند، هر وقت خسته شدند یا به رسیدگی جدی و ضروری احتیاج داشتند یکی دو شب را در آن بگذرانند، در حال حاضر شاهد برداشت‌های غلط در مورد آسایشگاه‌های جانبازان نیستیم و حتی جانبازی هم که بیش از ۴۰ سال قطع نخاع بوده و تحرک خاصی نداشته و به واسطه حضور در آسایشگاه، زندگی‌اش با سکون محض همراه بوده نیز این شرایط موقت را خواهد پذیرفت.
 
 چرا این مشکلات در تهران بیشتر است؟
به این خاطر که اینجا تراکم جانبازان بیشتر است. به دلیل ارائه خدمات درمانی گسترده‌تر و تکمیل‌تر در تهران، پرونده پزشکی بیشتر جانبازان مثل خود من به تهران متقل شد.
 
ستون‌های ایران
یکی از منتقدترین جانبازهاست و همواره در پی این بوده که جسارت به خرج دهد و محدودیت‌ها را بشکند. این روحیه را از زمان دانشجویی داشت. در دانشگاه تهران اتاقی بود که اکثر دانشجویان جانباز از نابینا تا دست و پا باخته، به آن رفت و آمد داشتند. 

«سیاح» از همان اتاق رویای سفر به کشورهای خارجی و آشنایی با جهان را در سر می‌پروراند. با وجود آسیب شدید نخاعی، بیش از ۲۵ کشور دنیا را به چشم دیده ‌و به راحتی می‌تواند وضعیت افراد دارای معلولیت جهان را با هم قیاس کند؛ «کافی است یک جانباز ایرانی به خارج از کشور سفر کند تا متوجه شود امکانات و تکنولوژی مناسب افراد دارای معلولیت در این کشورها بسیار بالاست و به آموزش و فرهنگ‌سازی  نیز بسیار اهمیت می‌دهند. 
در کشورهای خارجی بین جانبازان و افراد دارای معلولیت در توزیع امکانات رفاهی تفاوتی وجود ندارد و بارها دیده‌ام مسئولین نه‌تنها تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا امکانات رفاهی برای این گروه از جامعه تأمین کنند که می‌گویند اگر شما در این وضعیت هستید یعنی ما کارمان را درست انجام نداده‌ایم ‌پس موظفیم شرایط زندگی را برای شما تسهیل کنیم.»
 
برخورد آنها وقتی می‌فهمند جسم فردی در راه دفاع از میهن آزرده شده چگونه است؟
در این مواقع نگاه ارزشمند و رفتار محترمانه آنها قابل چشم‌پوشی نیست. البته بی‌انصافی است اگر نگویم در کشور خودمان نیز همواره از سوی مردم برخورد گرم و صمیمی وجود داشته، اما آنچه ما را آزرده می‌کند این است که مسئولین برای بهبود وضعیت زندگی ما کاری که باید را انجام نمی‌دهند.
 
با کسی که از جانبازان جنگ جهانی باشد ملاقات داشتید؟
«در کُلن آلمان پیرمرد ۹۳ ساله‌ای را دیدم که هر دو پایش قطع شده بود. جلوی خانه‌اش در حالی که کلی ‌‌نشان افتخار به لباسش چسبانده بود روی صندلی چرخدار نشسته  و حس سرافرازی و مباهات در چشمانش موج می‌زد. به قدری از سوی دولت حمایت می‌شد که نه‌تنها خودش بلکه اعضای خانواده‌اش هم در نتیجه کاری که او انجام داده بود از امکانات دولتی سهم می‌بردند.»

 آلمان، کشوری با بیشترین تلفات ناشی از جنگ، همواره زیبنده‌ترین برخوردهای مبتنی بر حقوق انسانی را با افراد دارای معلولیت داشته و امید است در ایران هم چنین باشد؛ جانبازان ستون‌های ایرانند و ما بر همین ستون‌ها تکیه زده‌ایم.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار جامعه