نگاهی به نمایش «بازیهای شبانه» به کارگردانی آریان رضایی؛
هزارویک شب در هزارتو
حسین چیانی منتقد تئاتر درباره نمایش «بازیهای شبانه»، یادداشتی را به روزنامه ایران ارائه کرد.
گروه فرهنگ - ایران آنلاین: «بازیهای شبانه» به کارگردانی آریان رضایی، تلاشی است برای احضار روح شهرزاد قصهگو در جهانی معاصر که قصه برای بقا و مقاومت گفته میشود. نمایش داستان زنی را پیش میکشد که شبیه شهرزاد قصه میگوید برای مقاومت در برابر یک شر و در امان ماندن از آن. طراحی صحنه با ساختار هزارتو، فضایی را شکل میدهد که هم یادآور ذهن آشفته راوی است و هم نمادی از سرنوشت همه زنانی که در مسیر مهاجرت، جنگ یا تنهایی به جستوجوی جایی برای زیستن یا پناهند.
با اینحال، درست همین جاهطلبی فرمی و مفهومی، در لایههای زیرین نمایش باعث از همگسیختگی ساختاری شده است. متن بر اساس یک خط دراماتیک پیوسته نیست و بر پایه مجموعهای از (شاید بتوانم بگویم) شبهاپیزودها بنا شده که جای آنکه ادامه هم باشند، انگار یکجوری در هم چسبانده شدهاند. هر بخش، لحن و جهان خودش را میسازد. یک بار به اسطوره نزدیک میشود، یک بار هوس میکند به زبان آرکائیک نوکی بزند، جایی هم به همان دیالوگ شخصی امروزی. این تنوع اگر در خدمت یک نخ نامرئی مرکزی قرار میگرفت، میتوانست به یک چندصدایی جذاب برسد. اما در شکل فعلی بیشتر شبیه مجموعهای از صداهای جدا از هم است که همزمان حرف میزنند و اجازه نمیدهند مخاطبش به یک مرکز معنایی واحد دست پیدا کند.
از مهمترین ویژگیهای موفق نمایش، ساخت جهان بصری است. طراحی صحنه هزارتویی در سالنی سهسویه، همراه با نورهای سرد، دیوارهای خالی و مسیرهای پیچدرپیچ، به لحاظ مفهومی با متن گره میخورد. نمایش عمداً تماشاگر را در موقعیت کسی قرار میدهد که باید میان روایتها یک مسیری پیدا کند. حتی دوربینهایی که استفاده شدهاند، تصویرهایی زنده را بر دیوارها نشان میدهند، بهنوعی بازتاب نگاه قدرت یا خاطرات مخدوش زن قصهگو هستند. انگار این فضا همزمان یک محکمه است و یک اتاق استراحت، انگار هم پناهگاه است و هم قفس. اما استفاده از این عناصر بصری چندان هم به هدف تبدیل نمیشود.
در لایه روایی، انتخاب شهرزاد بهعنوان مرجع اصلی شاید میتوانست مسیری قویتر بسازد. یعنی مضمون اصلی روایت، قصه گفتن باشد برای زندهماندن. میشد با تمرکز بر داستان شهرزاد و اقتباس مدرن از آن، روح اثر اصلی را پیاده کرد نه که صرفاً سطح داستانگویی شهرزاد را. متن بهجای بازی با تعلیق که بخش جداییناپذیر داستان شهرزاد است، بیشتر به روایت مستقیم و توضیحگر تکیه میکند. شهرزاد هزارویکشبی همیشه معنایی را معلق نگه میدارد تا زندگی ادامه پیدا کند. درحالیکه در این نمایش تعلیق جای خودش را به برداشت سطحی از شهرزاد میدهد.
یکی از نمودهای روشن این گسست، تضاد میان زبان و جهان اثر است. نمایش در بخشهایی از زبانی استفاده میکند که به تراژدی کلاسیک یا حتی شکسپیری نزدیک است. یکهو زبان آرکاییک و واژگان سنگین و لحن رسمی در متن و برای کاراکتر اصلی انتخاب میشود. ضرورتی هم در روایت برای این تغییر زبان نیست و بهاصطلاح، نمایش دیگر پیاش را هم نمیگیرد. انگار کارگردان خواسته هرچه که میدانسته و میتوانسته را آن وسط بریزد، از هملت تا شهرزاد. در بخش بازیگری، بازیها دقیق و یکدست هستند و بهخصوص در خلق لحظههای عاطفی یا تنش روانی، بازیگران بهخوبی کنترل دارند. اما چون متن اغلب فاقد کنش مشخص و نیروهای متضاد دراماتیک است، بازیها بیشتر در حوزه حال و فضا باقی میمانند تا عمل و واکنش. مخاطب حس میکند بازیگران حامل ایده یا تصویر هستند نه شخصیتهایی با خواست و مانع و تغییر.
صحنه به شکل یک هزارتو طراحی شده و هزارتو ذاتاً بر گمگشتگی و مسیرهای متعدد و امکان سرگردانی استوار است، اما همین انتخاب دراماتورژیک الزاماً دقت و شفافیت دوچندانی را در طراحی حرکت بازیگران میطلبد. بهاقتضای چنین ساختاری، میزانسن و هر موقعیت مکانی روی صحنه باید حائز معنایی باشد که تعریف مشخصی در نسبت با روایت و روان کاراکتر دارد. جایگاه نقطه به نقطه هزارتو در نسبت با هدفی خاص که در گرو حل هزارتوست، مهم و معنامند است. حالا که هزارتو را در امر نمایشی هم میبینیم، این اهمیت دوچندان میشود.
مسأله این است که در اجرای بازیهای شبانه، این هزارتو بیشتر به یک طراحی بصری زیبا شبیه است تا یک منطق فضامند منسجم. در بخش قابلتوجهی از نمایش، مرضیه بدرقه و مونا فرجاد در دو گوشه صحنه قرار میگیرند و شبنم مقدمی در محور مرکزی و البته در لحظاتی هم این چینش تغییر میکند اما این جابهجاییها نه با تحول در وضعیت دراماتیک کاراکترها قابل توجیه است و نه با ساختار حرکتی قصه. اگر هزارتو مثلاً قرار است استعارهای از ذهن یا بدن زنی آواره باشد، پس هر تغییر جایگاهی باید نشانه تغییر در وضعیت روانی یا قدرت روایی او باشد، در حالی که این جابهجاییها بیشتر شبیه به واکنشی به ضرورتهای صحنهای یا صرفاً تنوع دیداریاند. با همه اینها، نمایش لحظاتی دارد که واقعاً دارد عمل میکند. تصویر، حرکت، نور و گفتار با هم همصدا هستند. حضور گلدانها و گلها به شکلی مؤثر در صحنه فعال میشوند و مرز باریک میان چیزی است که هنوز رشد میکند و وضعیتی که روی صحنه در حال پژمردن است.
برش
خلاقیت و پراکندگی
بازیهای شبانه نمایشی است میان دو حالت. از یک سو پر از تصویر و ایده و انرژی خلاق است و از سوی دیگر گرفتار در دام پراکندگی و اشباعزدگی و فقدان یک ریتم درونی روشن و متن (وای از متن!). شبیه موجود زندهای است که همه اعضا را دارد اما ستون فقراتش کامل نشده. تکتک اجزا بالقوهاند اما این پتانسیل به ارگانیسمی واحد تبدیل نشده است.
انتهای پیام/