مینی سریال «هیولای فلورانس» یکی از رازآلودترین پرونده‌های قتل در ایتالیا را به تصویر کشیده است

پرتره‌ای ناتمام از یک قاتل زنجیره‌ای

هنر

129740
پرتره‌ای ناتمام از یک قاتل زنجیره‌ای

تا به حال فکر کرده‌اید چه چیزی یک قاتل زنجیره‌ای را به جنایت سوق می‌دهد؟ یا اینکه چگونه خود جامعه می‌تواند در شکل‌گیری چنین فردی نقش داشته باشد؟ سریال «هیولای فلورانس» مستقیماً به سراغ این پرسش‌ها می‌رود و یکی از رازآلودترین پرونده‌های قتل ایتالیا را واکاوی می‌کند؛ بین سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۸۵، دست‌کم هشت زوج در خودروهایشان به قتل رسیدند؛ مردان با شلیک گلوله کشته شدند، زنان مثله شدند و قاتل هرگز دستگیر نشد...

احسان اسیوند، منتقد و مترجم سینما: مینی سریال جدید نتفلیکس که اقتباسی از کتاب «جیان‌لوکا موناسترا» است، یکی از بدنام‌ترین پرونده‌های حل ‌نشده قتل‌های زنجیره‌ای در ایتالیا را بررسی می‌کند، اما تمرکز آن صرفاً بر قاتل نیست، بلکه همچون جهنمی روانشناختی، زخم‌ها را دوباره باز می‌کند و بر نیروهای تاریک اجتماعی که زمینه‌ساز این جنایات شدند تأکید می‌‌کند؛ دوره‌ای از رشد اقتصادی، تغییرات فرهنگی و مردسالاری ریشه‌دار.
در این مینی سریال 4 قسمتی، مضامینی چون مردانگیِ پرخاشگرانه و برداشت‌های نادرست از «شرافت خانوادگی» مطرح می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه فشارهای اجتماعی، می‌توانند افراد را به‌ سمت خشونت سوق دهند. این پرونده که الهام‌بخش کتاب‌ها، مستندها، نظریه‌های توطئه و حتی حضور در کتاب «هیولای فلورانس» داگلاس پرستون بوده، هرگز به پاسخ شفافی نرسیده است؛ البته ساخته استفانو سولیما و لئوناردو فازولی نیز قصد حل آن را ندارد. در عوض، در ابهام غوطه‌ور می‌شود و با روایت‌هایی چندوجهی، مراقبه‌ای بصری، روایی و مضمونی درباره وسواس، تماشاگر بودن و خشونت خلق می‌کند.
با همه اینها، انتظار یک داستان کلاسیک «قاتل کیست؟» را نداشته باشید، چرا که این اثر با ارائه تصویری چشم‌نواز و عاطفی از پرخاشگری و فشارهای اجتماعی، از ارائه پاسخ‌های ساده سر باز می‌زند. به عنوان نمونه، رویدادهای مشابه را از دیدگاه شخصیت‌های مختلف نشان می‌دهد و با بازنمایی صحنه‌ها از زوایای گوناگون، سردرگمی و رمزآلودگی پرونده واقعی را بازآفرینی می‌کند و در عمل مخاطب را در حالت تعلیق نگه می‌دارد؛ اصلاً تصور کنید «زودیاک» را پائولو سورنتینو پس از سه شب بی‌خوابی، کارگردانی کرده باشد! پس اگر تا به حال نیمه ‌شب در ویکی‌پدیا غرق پرونده‌های قاتلان زنجیره‌ای واقعی شده‌اید (انکار نکنید، همه‌مان تجربه‌اش را داریم)، «هیولای فلورانس» مثل شات اسپرسویی از اضطراب، شما را درگیر خواهد کرد. البته «هیولای فلورانس» از نظر ساختاری در کنار سایر سریال‌های جنایی قرار نمی‌گیرد، وقتی هدفش شوکه کردن با تصاویر خون‌آلود یا ارائه پاسخ‌های آماده نیست؛ بلکه آمده تا زیر پوست‌تان بخزد، چادر بزند و زمزمه کند: «اگر هیچ‌وقت واقعاً نفهمیدیم چه؟»
داستان حول یک رابطه چهارضلعی می‌چرخد: دو برادر، سالواتوره (با بازی والنتینو مانیاس) و فرانچسکو (با بازی جیاکومو فادا) و باربارا (با بازی فرانچسکا اولیا) به همراه شوهر بی‌اراده‌اش، استفانو (با بازی مارکو بولیتا). سالواتوره به‌ عنوان مظنون اصلی ظاهر می‌شود، اما هیچ گاه شواهد کافی برای اثبات قطعی علیه او وجود ندارد و همین، راز را همچنان حل ‌نشده باقی می‌گذارد... به هر حال قسمت اول «هیولای فلورانس» با دقتی سینمایی آغاز می‌شود و فریاد می‌زند: «دیوید فینچر به ایتالیا رفت و عاشق کیاروسکورو شد.» این گونه ما به دل حومه توسکانی در اوایل دهه ۸۰ پرتاب می‌شویم؛ پر از دود سیگار، شب مخملی و زمزمه‌ای از اضطراب. زوجی جوان، در خودرو، در تاریکی با گلوله کشته می‌شوند. دوربین نه بر خشونت، بلکه بر سکون پس از آن مکث می‌کند... از این به بعد، شکل روایت سریال، به کابوسی غیرخطی تبدیل می‌شود و مخاطب در میان دهه‌ها، دیدگاه‌ها و احتمالات، غرق می‌‌شود. کارآگاهان، روزنامه‌نگاران، شاهدان و مظنونان، همگی در تار عنکبوتی از فساد اخلاقی گرفتارند. علاوه بر این، در مرکز این گرداب روایی، درامی خفه‌ کننده جریان دارد: زوج استفانو- باربارا که هم‌خانه‌ای ناپایدار به نام سالواتوره را به خانه می‌آورند؛ تنش میان این سه نفر بیشتر شبیه جریان الکتریکی در آستانه انفجار است تا تعاملی انسانی. نیمه اول سریال در همین مثلث، با حال ‌و هوایی شبیه به صمیمیت ناآرام فیلم «هنری: پرتره‌ای از یک قاتل زنجیره‌ای» زندگی می‌کند و می‌میرد و این سه نفر، با هم، بیماری و اندوهی را مجسم می‌کنند که در قلب این داستان نهفته است. به عنوان نمونه، سالواتوره از آن دسته شخصیت‌هایی است که حتی وقتی بی‌حرکت پشت میز شام نشسته، مو به تن‌تان سیخ می‌کند. والنتینو مانیاس او را همچون مردی بازی می‌کند که دائماً در لبه کابوس ایستاده است، در حالی که باربارا، شکننده، تسخیرشده و خفه ‌شده زیر فشار مردسالاری، تنها نقطه اشتراکِ کنار هم قرار دادن تکه‌های پازل داستان است.
در قسمت سوم، «هیولای فلورانس» شروع به کامل کردن پازل می‌‌کند، دامنه‌اش را از مثلث مرکزی فراتر می‌‌برد و وارد قلمرو گسترده‌تری از تحقیقات پلیسی می‌شود. اینجاست که اوضاع عمداً به‌ هم می‌ریزد و روایت غیرخطی، راویان متعدد و دیدگاه‌های غیر قابل‌ اعتماد، باعث می‌شوند احساس کنید در حال کنار هم گذاشتن تکه‌های پازلی هستید که نیمی از قطعاتش از جعبه‌ای دیگر آمده‌اند! پس می‌‌توان به صراحت نوشت که این سریال، برای تماشاگرانِ پرمشغله یا کسانی که حین تماشا در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخند، ساخته نشده. تمرکز کامل شما را می‌طلبد و حتی در آن صورت هم به‌ جای وضوح، با حس اضطراب، پاداش‌تان را می‌دهد! در نهایت، «هیولای فلورانس» بیشتر شبیه «زودیاک با تب» است تا «قانون و نظم: فلورانس» و ابهام، نقطه قوت آن؛ چرا که با این ساختارِ پیرنگ، هرج‌ و مرج دیوانه‌ کننده یک پرونده حل ‌نشده را به ‌خوبی به تصویر می‌کشد و پایان ‌بندی سریال، به ‌جای گره‌گشایی، بیشتر شبیه شانه بالا انداختنی تسخیرکننده و توخالی است.

منابع: absolutegeeks.com/ indiatoday.in 
https://www.absolutegeeks.com/article/reviews/the-monster-of-florence-review-netflixs-chilling-true-crime-saga-is-a-masterclass-in-unease/


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار هنر