نگاهی به تاکشوهای شبکه نمایش خانگی؛
قطار سلبریتیپروری کجا متوقف میشود؟
زینب اسماعیلی روزنامهنگار درباره تاکشوهای شبکه نمایش خانگی، یادداشتی را به روزنامه ایران ارائه کرد.
گروه فرهنگی - ایران آنلاین: چندی است که شبکههای نمایش خانگی در کنار سریالهای پررنگ و لعاب و پرستاره چند برنامهای هم به گفتوگو با عنوان تاکشو اختصاص دادهاند. گفتوگوهایی که البته جای نقد و بررسی زیادی دارد که در ادامه به آن خواهم پرداخت.تا پیش از این، ما اغلب گفتوگوهای تأملبرانگیز را یا در شبکه چهار صداوسیما میدیدیم و گاهی در شبکههای دیگر. بیشتر گفتوگوها باب میل روزنامهنگاران بود تا مجریهای تلویزیون. اما با تکثر گفتوگوها در روزنامهها و تولید محتواهای چندرسانهای در رسانههای مکتوب که سابقاً فقط یک نسخه مکتوب روزانه داشتند، پلتفرمها هم به خودشان آمدند و تلاش کردند تا از رقابت عقب نمانند.
در عمل، در طراحی دکور، انتخاب و آوردن سلبریتیها و احتمالاً کسب درآمد از بسیاری رسانههای مکتوب جلوتر افتادند اما در محتوا چطور؟ در منابع روزنامهنگاری گفتوگو و مصاحبه در حالت اول با هدف روشنکردن ابهامات یک موضوع با مقام مسئول صورت میگیرد یا افزایش اطلاعات حول یک سوژه و در حالت دوم بهدلیل جذابیت و شناختهشده بودن مصاحبهشونده انجام میشود. برنامههای تاکشوی پلتفرمها تا اینجا به حالت دوم اقبال بیشتری نشان دادهاند، یعنی عمدتاً مهمانانشان سلبریتی و به ویژه هنرپیشههای معروف هستند و در صورتیکه از طیفهای دیگر شغلی انتخاب شوند نیز در حوزه خود چهرههای مطرحی هستند. تا به اینجا میتوان اینگونه جمعبندی کرد که آنها دنبال معرفی چهره جدید یا بازکردن فضا برای افراد شناخته نشده نیستند و برنامه را با چهرههای آزمون پسداده پیش میبرند. البته از منظر اقتصاد رسانه میتوان این نوع برنامهریزی را فهمید اما در نگاه بلندمدت همه ما که در کار رسانه بوده و هستیم میدانیم که این مسیر چه آسیبی در پیش دارد؛ چهرهها تکراری میشوند و مخاطب دلزده و کشف و میداندادن به چهرههای جدید در دستور کار قرار نمیگیرد. البته مجری برنامهای مانند «اکنون» در «فیلیمو» چه دغدغهای در این مورد خواهد داشت؟ بهزعم من، هیچ. چون او هر کجا به دام چهره تکراری بیفتد تولید برنامه را متوقف میکند و مدتی با درآمد برنامهای که یکسال اجرا کرده، استراحت میکند و بعد سراغ حوزههای دیگر مورد علاقهاش میرود.البته برنامهای که با چهرههای شاخص یک عرصه میتواند کنداکتور خود را ببندد، دستکم یک سر و گردن بالاتر از دیگر برنامهها میایستد.
اما دعوت از یک سلبریتی بعد از یک سلبریتی و افزودن به این تب تند جامعه برای فهمیدن از زندگی شخصی هنرمندان و... مسیر بدفرجامی است. جامعه امروز ما دنبال دامنزدن به چهرهسازی و بزرگنمایی چهرههاست تا سر آخر تیشه را بلند کند و همان تندیس خودساخته را تخریب کند.جایی باید مقابل این میل به چهرهسازی و تخریب چهرهها را گرفت و دانست که هر چهرهای زندگی شخصیای دارد که میتواند در آن آسیبی ببیند یا به کسی آسیبی روا دارد.
اما موضوع محتوای گفتوگوها هم دستکمی از انتخاب چهرهها ندارد. برخی اوقات میزبان آنقدر در رفاقت و صمیمت با مصاحبهشونده قرار دارد که فکر میکند بسیاری از آنچه او میداند را ما هم میدانیم؛ از همین رو نمیپرسد و به آن نمیپردازد. یا مسیر گفتوگو از دستش خارج میشود و به مسیر دیگری میرود.
اغلب در بخش زیادی از گفتوگو، خود مصاحبهکننده غرق در مسیر زندگی و سخنان میهمانش میشود. واقعاً چرا یک برنامه بهطور کلی به اینکه هوشنگ مرادی کرمانی چگونه نویسنده شد، یا بیژن بیرنگ چطور کارگردان شد اختصاص مییابد؟ و هیچ پرسشی از حال و روز فعلی و مواضع جدیتر آنها مطرح نمیشود؟ تا کجا این لحاف عافیتطلبی را میتوان روی سر کشید؟ بهعنوان مثال، بیژن بیرنگ بههمراه مسعود رسام در زمانهای سریال خانه سبز را میسازند که به دنبال روی کارآمدن دولت اصلاحات، جامعه بهسمت تحولات مدنی حرکت میکرد و این خود میتوانست دستمایه یک گفتوگوی محتوایی تمامعیار شود اما بخش زیادی از این گفتوگو با نظرافکندن به سقف به صحبت با روح پدرانشان میگذرد که عملاً یک شوخی خُنُک از کار درمیآید.
یا اینکه هیچ پرسیده نمیشود چنین کارگردانی که سالهاست فیلم نمیسازد، اکنون چه میکند؟ گذران زندگی که با حرفهای شاعرانه محقق نمیشود.
بهعنوان نمونه بعدی، در برنامه دیگری هوشنگ مرادی کرمانی، نویسنده پر از بغض کرمانی به برنامه دعوت میشود و باز مصاحبهکننده از روزگار فعلی این نویسنده محبوب که از داستاننویسی خداحافظی کرده، نمیپرسد. یا مهمترین قلابی که در میان مصاحبه پرت میشود و میتوان با آن ماهی بزرگی گرفت را از دست میدهد. آنجا که مرادی کرمانی میگوید تا سالها داستانهایش اجازه انتشار در کتب درسی را نداشتند و مدیران مدارس تقاضا کرده بودند که قصههای مجید از تلویزیون پخش نشود و... یا آنچنان که باید از همکاری مرادی کرمانی و کیومرث پوراحمد که به مرگی تلخ گرفتار شد پرسیده نمیشود و نمونههای متعدد دیگر.غرض این است که دعوت از چهرههای سرشناس و صرفاً گپزدن بیهدف با آنها چقدر به مخاطب منظر و بینش نو میدهد؟ بله درست است که در کار هنری ناملایمات زیاد و دردسرهای فراوانی وجود دارد و صبوری زیادی باید به خرج داد تا به جایی رسید اما در مقابل کسانی هم هستند که ره صدساله را با رانت و پارتی یکشبه طی میکنند.
این گفتوگوها چه داده بیشتری به ما میدهد؟ چرا از سختی زیست هنرمندانه در جامعه فعلی و غمها و مصیبتهایی که روح آنها را میجود سخنی گفته نمیشود؟ چرا در بستر چنین گفتوگوهایی نشان داده نمیشود که غمگنانهزیستن هنرمندان موجب تولید آثار غمزده و نهایتاً فراگیری غم در جامعه میشود؟
حال ما و رسانههای داخلی کجای این اتمسفر سیر میکنیم؟ گویی این برنامهسازان بیش از فرهنگسازی و تولید یک کالای فرهنگی ممتاز به دنبال تولید محتوایی برای چرخیدن و لایک گرفتن در اکسپلور هستند.
شاید تنها برنامه گفتوگومحوری که با نمونههای ذکرشده متفاوت است و ما در آن شاهد یک گفتوگوی حرفهای هستیم، سپنج با اجرای علی درستکار است. در این برنامه مصاحبهشونده اغلب چهرهای دانشگاهی و علمی است و گفتوگو حول محور مباحث فکری میچرخد نه مسیر شخصی زندگی آنها و... که تسلط مصاحبهکننده به مفاهیم فلسفی، جامعهشناختی و روانشناختی چنین خروجیای را بههمراه میآورد.آنچه بیش از هرچیزی آسیبزاست، این است که این قطار سلبریتیپروری قرار است کجا متوقف شود و در کدام ایستگاه میتوان از آن پیاده شد. گفتوگو، این ژانر ویژه رسانهای را میتوان در مواردی بهتر و مناسبتر بهکار برد که به درک و فهم مخاطبان از جهان پیچیده کمک بیشتری کند و از طریق آن به پروراندن ارزشهایی پرداخت که انسان امروز ایرانی به آنها نیاز دارد؛ از تابآوری تا عشق و همدلی و مسئولیتپذیری و موارد مشابه دیگر.
برش
نزدیک به استاندارد
در برنامه گفتوگومحور دیگری که یک پلتفرم سال گذشته اسپانسر آن بود، یعنی دو شات با اجرای علی میرمیرانی که نام مستعارش یعنی ابراهیم رها معروفتر از خودش است، تلاش میشد تا حدودی به این استاندارد نزدیکتر شود. چهرهها و بازیگرانی به برنامه دعوت میشدند اما عمدتاً به تنهاییها و حالات روحی و گرههای معنویشان پرداخته میشد. البته آن برنامه نیز در انتخاب چند میهمان به گونهای عمل میکرد که گویی تلاش دارد چهرههای روز سریالهای این پلتفرم را تبلیغ کند.
انتهای پیام/