نگاهی به کتابهای ستایششده از سوی رهبر انقلاب؛
حرّ مدافعان حرم در کلام رهبر انقلاب
فرهنگ
139920
رهبر معظم انقلاب پس از مطالعه کتاب «مجید بربری» در وصف حرّ مدافعان حرم نوشتند: مجید قربانخانی لایق این عروج بوده و دل با صفا و روح با مرام او ظرفیت آن را داشته است.
ایران آنلاین: شنبه ۲۰ دی مصادف با سالروز شهادت مجید قربانخانی معروف به مجید بربری است؛ شهیدی که در پیادهروی اربعین سال ۱۳۹۳ مسیر خود را از قهوهخانه به سوریه تغییر داد و به حرّ مدافعان حرم معروف شد.
به گزارش ایرنا، رهبر انقلاب در تیر ۱۴۰۲ بر حاشیه کتاب «مجید بربری» نوشتند: اینجا فطرتی پاک را، دلی روشن را، دستی خدمتگزار به ضعیفان را میبینیم که رشتهای از انوار خورشید حسینی، آنها را در خط نورانی جهاد و شهادت، به کار میاندازد و دارنده آنها را به اوج می رساند. مجید قربانخانی مصداق آیه فَمَن یُرد الله ان یهدیه یشرح صدره للإسلام است. او لایق این عروج بوده و دل با صفا و روح با مرام او ظرفیت آن را داشته است.. گوارایش باد و اَلحَقَنا الله به ان شاءالله.
کتاب مجید بربری، روایتگر زندگی شهید مجید قربانخانی است که به قلم کبری خدابخش دهقی نوشته شده و انتشارات دارخوین این کتاب را در ۱۵۲ صفحه منتشر کرده است. این کتاب روایت تحوّل یک جوان است برای وصل شدن به قافله کربوبلاییها و قصّههایی است از یک قصّه متفاوت؛ از عوض شدن، از خواستن و طلبیدن، ماجراهای او از محلّه یافتآباد تهران آغاز می شود و به خانطومان سوریه پایان می یابد تا تقدیر برای او آنجا رقم بخورد.
قصه کوچههای یافتآباد
نویسنده در ابتدای کتاب در مطلبی با عنوان «به جای مقدمه» نوشت: سلام آقا مجید، سلام برادر، نه. بگذار مثل خانواده ات صدایت کنم؛ سلام داداش مجید. داداش مجید، پهلوان ها فقط در افسانه ها نیستند. همیشه هم آن آدم های عجیب وغریب و بی آلایشِ قصه ها نیستند. قهرمانان این روزها همان آدم های ساده دیروزند. همان آدم هایی که چقدر ساده از کنارشان گذشته و می گذریم و آن ها چه ساده تر، از دنیای ما دل می بُرند. تو قهرمان این شهر و محله بودی و هستی و شاید کمتر کسی، به پهلوانیات پی برده باشد.
قصه تو قصه کوچهپسکوچههای یافتآباد است. قصه تو از آن قصه هایی بود که ما بارها با چشم های ظاهربینمان، درباره ات قضاوت کرده بودیم اما تو صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(ع) را که شنیدی، تمام جاده را با سر دویدی، تا از قافله عقب نمانی. تو وقتی یکباره کولهبارت را بستی، هیچکس نمیدانست در سرت چه میگذرد اما تو تصمیمت را گرفته بودی؛ قید دنیای پشت سرت و همه آرزوهایت را زدی؛ حتی جیب هایت را هم خالی کردی که سبک تر بروی، تا یک محله و یک نسل را روسفید کنی. قصه تو قصه این روزهای بچه های یافت آباد تهران است و عکس هایت، زینت بخش کوچه هایی است که کودکان خردسالش، اسباببازیهایشان را توی آن کوچه بساط میکنند. هنوز با دیدن ماشینت، به امید دیدن تو، شادمانه بالا و پایین میپرند و بزرگترها مدام از خود میپرسند، راستی! چه چیزی مجید را با خودش بُرد؟
چه اتفاقی، مجید را راهی سوریه کرد؟
روی لبه یکی از تخت ها نشست. شروع به نوشتن کرد. مجید و مسعود با هم زیاد خاطره داشتند. سال های سال با هم بودند. اول همصنف بودن و بعد بچه محل بودنشان، آن ها را تنگ هم گذاشته بود، اصلاً قاطی بودند. مسعود نگاهش کرد و یاد روزی افتاد که بچه های قهوهخانه خبردار شدند مجید قرار است به سوریه برود. حرف سوریه، سینه به سینه و دهان به دهان به گوش همه رسید. خیلی ها تعجب کردند و هر کس چیزی گفت.
- نه بابا، این سوریهبرو نیست. حالا هم می خواد یه اعتباری جمع کنه!
- آخه اصلا مجید رو سوریه نمی برن. مگه می شه؟!
هیچ کس خبر نداشت که چه اتفاقی، مجید را راهی سوریه خواهد کرد. چند هفته قبل وقتی بچه ها خبردار شدند می خواهد به سوریه برود، مجید وارد قهوهخانه شد. سلام و علیکی کرد و رفت پیش حاج مسعود. یکی از آن هایی که نی قلیان توی دستش بود، دود دهانش را بیرون داد و گفت:
- مجید! الهی بری و برنگردی!
جمع یک صدا داد زدند ایشاالله!
- مجید! استخونات هم برنگرده!
دوباره صدای جمع توی قهوه خانه پیچید ایشاالله!
مجید فقط نگاهشان کرد. گونه هایش گل آتش شد و خندید. حاجمسعود همچنان تماشا می کرد و مجید با خط بدش می نوشت... مجید گاهی یک کلمه می نوشت و خودکار را روی کاغذ می گذاشت و به کلمه بعدی فکر می کرد. حاجمسعود خوب می فهمید که مجید، آن مجید یک سال پیش نیست؛ آنقدر که حتی لباسهایش هم لباسهای یک سال پیش نبود. کتانیهای گرانقیمت و تیشرت های رنگوارنگ و شلوار لی، از بچگی تا همین چند ماه قبل، تیپ مجید بود اما حالا پیراهن و شلواری ساده می پوشید. جنگ و دعواهای هرروزه یا چند روز درمیان، مهمانی های آنچنانی و رفت و آمدهای بیش از حدش تمام شده بود. (۳۲ تا ۳۵)
زیر پرچم بسیج
بعد از مدتی دیدم خبری از دعواهای مجید نیست. بچه ها گفتند مجید قهوهخانه زده است. وقتی شنیدم خوشحال شدم. گفتم باز هم خدا را شکر که هفته ای چند تا دعوا و درگیری در محله کمتر شد. مجید و نصف دوست و رفیق هایش جمع می شوند در قهوهخانه و سرشان گرم می شود. بچه های ما به قهوهخانهاش سر می زدند و مدام رفت و آمد داشتند. خلاف سبک و سنگین نداشت. همه جور آدمی آنجا رفت و آمد می کرد. یکی را که ما می خواستیم دستگیر کنیم، قهوهخانه مجید بهترین جا برای گرفتنش بود. چون با همه جور آدمی نشست و برخاست داشت.
کم کم با بچه های ما رفیق شیش دُنگ شد. یک اُملت هم که می خوردند، پول از آنها نمی گرفت. میوه توی قهوهخونه اش نمی داد اما بچه ها که می رفتند، خصوصی برایشان می آورد. یک شب که برای بچهها، غذا و چای میآورَد و می نشیند کنارشان، بحثشان در مورد جنگ سوریه و اعزام نیرو بود. مهدی بابایی از اوضاع سوریه می گفت؛ جنگ شهری، شرایط زن ها و بچه ها، جنگی که حتی تا نزدیکی های حرم حضرت زینب(ع) آمده و مدافعین نگذاشتند داعش پایش به حرم برسد... رفتن به سوریه زمانی بر سرش افتاد که بچه های ما بر روی یکی از تخت های قهوهخانهاش نشسته بودند. به بچه ها میگوید «من اگر بخوام با بچههای شما برم سوریه، چکار باید بکنم؟» بچه ها هم گفته بودند «اول باید بسیجی بشی، بعدش ببینی شرایط ثبت نام رو داری یا نه؟» من هم حقیقتش، اوایل اصلاً چشم دیدن مجید را نداشتم. از مجید خوشم نمی آمد. کم کم پایش توی گردان هم باز شد. من وقتی می دیدمش غرولند می کردم.
انتهای پیام/