راهکارهای سید جواد میری، جامعهشناس برای عبور از التهابات اخیر؛
ایران به مثابه ملک مشاع
سیاست
143500
میتوان از دل همین رخدادهای تلخ هم پنجرههایی تازه به روی آینده گشود، تکثر و تنوع، امتیاز و فرصت ایران است از پذیرش آن هراس نداشته باشیم.
ابراهیم بهشتی- رضوانه رضاییپور: در ادامه سلسله گفتوگوهای روزنامه ایران برای تحلیل اعتراضات اخیر و بررسی راهکارهایی برای جدایی خشونت از اعتراض، میزبان سید جواد میری، جامعهشناس و پژوهشگر علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بودیم.
میری همزمان که برخی رویکردهای موجود در مواجهه با اعتراضات، بخصوص رویکردهای رسانهای را مورد انتقاد قرار میدهد، پیشنهادهایی هم برای عبور از وضعیت موجود و نهادینه کردن فرهنگ اعتراض میدهد.
او هم یک چهارچوب نظری بلندمدت ناظر بر تدوین یک استراتژی کلان امنیت ملی دارد و هم توصیههایی برای مواجهه کوتاه مدت با التهابات اخیر.
او البته نه تنها تأثیرگذاریهای عوامل خارجی را نادیده نمیگیرد بلکه تهدیدهای اخیر آمریکا را هم به صورت جدی مورد توجه قرار میدهد با این توضیح که در داخل ابتکارعملهایی باید تدوین شود تا این تهدیدها را بی اثر کند.
او مشخصاً تأکید دارد که جامعه به یک شوک بزرگ اصلاحی داخلی نیاز دارد. معتقد است که تنوع و تکثر جامعه ایران نه بهانهای برای هراس بلکه یک فرصت و امتیاز بزرگ است به شرط آنکه هم مورد پذیرش قرار گیرد و هم شهامت گفتوگو و نقد تقویت شود.
سید جواد میری عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، دانش آموخته دکترای تخصصی جامعهشناسی و کارشناسی ارشد مطالعات ادیان و فلسفه علم از دانشگاه «بریستول» انگلستان است.
او همچنین کارشناسی خود را از دانشگاه «گوتنبرگ» سوئد در رشته ادبیات عرب و تاریخ اندیشههای علمی گرفته است. مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
روزنامه ایران در یکی دو هفته اخیر، ناظر بر بررسی و تحلیل ناآرامیهای کشور، سلسله گفتوگوهایی را با اندیشمندان و صاحبنظران در حوزههای مختلف، بهخصوص علوم اجتماعی، داشته است.
در این مدت، تحلیلهای مختلفی هم درباره ناآرامیها، مطرح شده است. برخی بعد خارجی و تأثیرگذاری عوامل خارجی را در این اتفاقات پررنگتر دیدند و برخی هم زمینههای بروز این اعتراضات را در عوامل داخلی جستوجو کردند.
با اینکه تحلیل شما از بروز این اتفاقات را خواهیم داشت، بیشتر بحثمان ناظر بر این است که چرا اعتراضات در ایران به خشونت کشیده میشود و چه راهکارها یا پیشنهادهایی میتواند ارائه شود که وجه خشونت را از اعتراضات جدا کند. ابتدا تحلیل مختصر شما از اعتراضات را داشته باشیم.
قبل از اینکه به این بحث ورود کنم و بگویم که زمینههای این اتفاقات و اعتراضاتی که به زبان شما به خشونت هم کشیده شده چیست، لازم است به چند نکته اشاره کنم.
یکی اینکه فرهنگ عمومی ما ایرانیان بهگونهای است که گویی از بروز اختلافات، تفاوتها، تکثرها و بیان آنها ترس و واهمه وجود دارد.
وقتی اتفاقی میافتد که به خیابان هم کشیده میشود، دست و پای خودمان را گم میکنیم.
در مورد اخیر همان دو سه روز اول، بازاریها اعتراض کردند اما به جای اینکه ابزار رسانهای را به خدمت بگیریم؛ تحلیلگران را بیاوریم و از اساتید، کارشناسان، فعالان سیاسی و فعالان اجتماعی دعوت کنیم و جامعه را از اطلاعات و تحلیلهای واقعی اشباع کنیم؛ دچار واهمه و دلهره شدیم که چرا اصلاً چنین پدیدهای اتفاق افتاده است.
دنبال این میگردیم که عاملش چه کسی بوده؛ آیا این عامل، خارجی بوده، داخلی بوده و بعد آرام آرام بازار شایعه گسترش مییابد.
در حقیقت اعتراض یا بهتر است گفته شود فرهنگ اعتراض در جامعه ایران نهادینه نشده، نهتنها نهادینه نشده، بلکه تکثر و تنوع هم گویا جا نیفتاده است.
اینکه به هر حال اختلافی هست، تفاوت دیدگاههایی هست، دیدگاههای متفاوت هست که همه اینها طبیعی هم هست.
۱۱ سپتامبر که اتفاق افتاد، من در انگلستان درس میخواندم. سه یا چهار روز اول پس از وقوع حادثه، فضای خیلی سنگینی حاکم بود، از بیبیسی گرفته تا سیانان و شبکههای رادیویی و روزنامهها، به عنوان رسانه ۲۴ ساعته تحلیل ارائه میدادند.
دیگر خسته شده بودیم. به نوعی دست به اشباع خبری میزدند، یعنی چنان بمباران خبری میکردند تا دیگر نیاز نداشته باشی به دنبال تئوری توطئه بگردی. مخاطب را اشباع میکردند.
اما ما دقیقاً برعکس آنها عمل میکنیم. روز دوم و سوم که گذشت و اعتراضات وسیعتر شد، بدترین کاری که کردیم این بود کل رابطه ملت و حاکمیت را – که به نوعی در فضای مجازی شکل گرفته بود – قطع کردیم.
من بحث امنیتی آن را نمیدانم و نظر مخالفی درباره آن وجه ندارم؛ ولی چیزی که میدانم این است که قطع اینترنت کار درستی نبود چون ارتباط کف جامعه و قاطبه مردم با حاکمیت را بطور کامل قطع کردیم. نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش همان رویدادهای خشونتبار بعدی میشود که دیدیم و کلی تحلیلها و اظهارنظرهای تاریخی، فلسفی و... که چه بسا ربطی هم به اصل موضوع یعنی رویدادهای اقتصادی اخیر و خسارات وارده به مردم و بازاریان ندارد.
یک دوست جامعهشناس تعریف میکرد یک آقا که در آمریکا خانهاش را از دست داده بود، وسط خیابان زندگی میکرد. خبرنگاری میآید از او سؤال میکند که شما چرا مثلاً بیخانمان شدی؟
این آقای بیخانمان و گرفتار، یکدفعه بلند نمیشود بگوید تقصیر مثلاً نیکسون یا تقصیر ریگان است یا تقصیر کل فلسفه لیبرالیسم است. گفت من کار میکردم، تعدیل نیرو کردند و ما کارمان را از دست دادیم.
گفت خب، چرا پس حالا آمدی وسط خیابان؟ میگوید خب من یک وام گرفته بودم از بانک، باید آن وام بانک را پرداخت میکردم. وقتی تعدیل کردند، نتوانستم وام بانک را بدهم. باز هم پرسید چرا آمدی وسط خیابان؟
هی منتظر بود که یک چیز بزرگتری بگوید؛ گفت هیچی دیگر، بانک هم آمد دارایی خودش را بردارد، بیمه من قطع شد، من نتوانستم کاری بکنم، همسرم جدا شد، بچهها را هم برداشت برد.
آنقدر سلسله مراتب وجود داشت که اصلاً به کاخ سفید نمیرسید. اینجا فاصله یک اعتراض تا رأس مدیریت به اندازه یک روز است.
خب این نشان میدهد یک چیزی در این میان وجود دارد. حالا درست است جمهوری اسلامی یک پدیده جدید است و نسبت به سیستمهایی مثل اروپا و خیلی جاهای دیگر خیلی جوانتر و نوپاتر است؛ اما باید دربارهاش فکر کنیم که چه اتفاقی میافتد.
آقای دکتر! این «یک چیزی» که به نظر شما فاصله اعتراض با مدیریت را خیلی کم میکند، چیست؟
میخواهم بگویم درباره پدیده جمهوری اسلامی، خیلی اندیشهورزی نکردهایم. کسانی که در باب جمهوری اسلامی قرار بوده بیندیشند یا فکر بکنند و نظریهپردازش باشند، همزمان با اوایل انقلاب یا از دنیا رفتند، یا شهید شدند، یا کشته شدند، یا خودشان ضد جمهوری اسلامی شدند.
در واقع باید به این برسیم که آیا جمهوری بودنش، اصل و اساس و ذات است؟ در مورد اسلامیتش هم همینطور. مثلاً قرار بوده تفسیر سنتی از اسلام مبنا باشد، یا آن چیزی که به آن میگفتند «فقه پویا»؟
یا نه، ولایت فقیه مهم بوده؟ خب اگر ولایت فقیه مهم بوده، نسبت این ولایت فقیه - به مثابه یک چهارچوب و نظام – با خودِ مثلاً سیستم جمهوری اسلامی چیست؟ ایدهپردازیها یا اظهار نظرهای زیادی دراین باره شده است، اما یک ایده که چهارچوب مشخص، تدوینشده و منسجمی باشد که پاسخدهنده به سؤالات نظری و عملی باشد گویی وجود ندارد.
بالاخره جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی است که باید یک جامعه صد میلیونی را در منطقه پرتلاطم خاورمیانه و غرب آسیا و در جهانی که در چند سال اخیر در تعلیق قرار گرفته، مدیریت کند. ناظر بر این مدیریت چگونه باید بیندیشیم؟
من نگران این هستم که این بحث ما را دچار همان ایرادی کند که خود شما ابتدا فرمودید؛ یعنی به جای اطلاعرسانی و تحلیل ناظر بر رویدادها یا توجه به جزئیات، دچار یک کلیتهای تاریخی شود.
بحث من خیلی ساده و خیلی خلاصه و موجز است. من میگویم جمهوری اسلامی، به مثابه یک نظام سیاسی مانند بسیاری از نظامهایی که در جهان وجود دارد، چهار پایه اصلی دارد؛ سیاسی، فرهنگی-اجتماعی، اقتصادی و نظامی-امنیتی.
تئوری من برای فهم اینکه چرا اعتراضات رخ میدهد و به خشونت کشیده میشود و برای مواجهه با آنها چه باید کرد، به این برمیگردد که نگاه واقعبینانه به این چهار پایه داشته باشیم.
سال ۸۸ اتفاقاتی پیرامون انتخابات ریاست جمهوری افتاد. عدهای معترض نتیجه انتخابات بودند و عدهای هم در برابر معترضان قرار داشتند.
هر دو طرف چهرهها و شخصیتها و گروههای مورد تأیید نظام با سابقه انقلابی و سابقه طولانی در مسئولیتهای جمهوری اسلامی بودند. این اختلاف به هر روی به وسط جامعه و خیابان کشیده شد.
در برابر این واقعه و این اختلاف چه کردیم؟ کسانی که معماران سیاست در جمهوری اسلامی بودند با امکانات موجود آن را جمع کردند و یک روزی به نام ۹ دی را هم به تقویم مناسبتهای کشور اضافه کردیم و گفتیم که موضوع تمام شده است.
می خواهید بگویید ما یک سیستم یا مکانیزم حل اختلاف نهادینهشده و مورد پذیرش عمومی نداشتیم؟
باید مکانیزم حل اختلاف میداشتیم، باید فکر میکردیم شکاف سیاسی بین چه کسانی ایجاد شده بود؟
این شکاف بین نیروهای سیاسی بود. یعنی انسانهایی بودند که اصلاً هویتشان و شخصیتشان با سیاست گره خورده و خود انقلاب اسلامی این چهرهها و شخصیتها را ایجاد یا تربیت کرده بود.
اما به مرور بخشهایی از این نیروهای سیاسی حذف شدند و ما نیامدیم بهصورت بنیادی این موضوع را بررسی کنیم.
این نمونهای از وضعیت مواجهه با یک بحران سیاسی ناظر بر پایه سیاسی نظام سیاسی بود.
دومین اتفاق بزرگ دیگر که به یک پایه دیگر یعنی بعد نظامی – امنیتی بر میگردد، این بود که آمریکاییها سردار سلیمانی را در سال ۹۸ شهید کردند.
تصورمان این بود که سردار سلیمانی یک فرد است؛ در واقع رأس سامانه امنیتی–نظامی را زدند. ما نیامدیم بنشینیم و بررسی جامعنگرانه کنیم که این چه واقعهای بود، چرا این اتفاق افتاد و پیامدش چیست؟ چهکار کردیم؟
۱۳ دی را روز شهادت سردار تعیین کردیم که در آن پیادهروی میکنیم و به سر مزار ایشان میرویم.
رویداد سوم ۱۴۰۱ و اتفاقات مربوط به «زن، زندگی، آزادی» است که به پایه فرهنگی- اجتماعی بر میگردد.
اینجا هم باید میآمدیم میگفتیم که در مورد مسأله حجاب، چه کار میکردیم. مسألهای که جمهوری اسلامی روی آن سرمایهگذاری ویژهای کرده و هویت خود را با آن گره زده اما وسط خیابان کاملاً آنتیتز آن داشت راه میرفت و کماکان هم دارد راه میرود.
آنچه در فضاها و تریبونهای رسمی و غیر رسمی جریان داشت بسیار با هم متفاوت بود و ما در چهارچوب حقوقی و از منظر فرهنگی–اجتماعی، نیامدیم این تفاوتها را تئوریزه کنیم تا دیگر کسی این حس را نداشته باشد که در فضاهای رسمی باید یک جور باشد و در فضاهای غیررسمی یک جور دیگر.
سال ۱۴۰۴ هم سال بروز و ظهور وضعیت اقتصادی بود. از ابتدای سال بحث ناترازیهای مختلف مطرح بود و چشمانداز روشنی هم درباره آینده اقتصادی دیده نمیشد.
میخواهم بگویم که ما در ۴ پایه اصلی سیستم مدیریتی شاهد چالشها و کمبودهایی هستیم و به جای آنکه به صورت بنیادین و علمی به این وضعیت نگاه کرده و راهکار پیدا کنیم، به همان برخوردهای مرسوم بسنده میکنیم.
لذا مواجهه با اعتراضات اخیر هم تفاوت چندانی با رویدادها یا اعتراضات گذشته نداشت. باز هم شاهد همان روشی هستیم که سریع میخواهد مقصر را معرفی کند، ادبیات سابق را بازنمایی کند و یک روز را هم به صورت مناسبتی معرفی کند که دیگر کار تمام شد.
فکر میکنیم همین مواضع تکراری هم اقناع ایجاد میکند، هم همراهی و اجماع، اما غافل از اینکه به فاصله نه چندان زیاد دوباره شاهد یک اعتراض یا یک مسأله مشابه دیگر هستیم.
از توضیح این رویدادهای چهارگانه که به نظر هر کدام مصداقی از آن ۴ پایه اساسی حکمرانی بود، میخواهید به چه نتیجهای برسید؟
می خواهم بگویم که ما یعنی معماران و تصمیم سازان در جمهوری اسلامی کماکان به یک استراتژی کلان امنیت ملی نرسیدهایم.
وقتی به این استراتژی کلان امنیت ملی کارآمد نرسیده باشید یعنی از منظر سیاسی برخی نیروهای داخل سیستم سیاسی، واگرا میشوند و از منظر اجتماعی–فرهنگی بعضی نیروها به ضد خودت تبدیل میشوند یا رفتار میکنند؛ از منظر نظامی–امنیتی نمیتوانید سامانه خودتان را به صورت کامل پیاده کنید؛ و از نظر اقتصادی هم نمیتوانید پایههای معیشت را سامان بدهید.
نتیجه این میشود که حس تعلق یا آن حس اقناع یا حس امید به آینده، در جامعه آرامآرام و بهتدریج کم رنگ میشود.
و این چهار پایهای که شما اشاره فرمودید، ممکن است در هر مقطعی برجسته شود، ولی هرگاه صورت عینی پیدا میکند، مجموعهای از پایههای دیگر هم در آن ترکیب و تجمیع میشوند؟
بله. مسائل را که نمیتوانیم تکعاملی ببینیم. اگر اقتصاد بههم بریزد، به این معنا نیست که من فقط از منظر اقتصادی دچار مشکل شدهام؛ از منظر روانی هم تحت تأثیر قرار میگیرم، از منظر تصمیمگیری هم ممکن است دچار اختلال شوم، از منظر فرهنگی هم ممکن است دچار نوسان شوم.
هرکدام از اینها در یک دورهای ممکن است فوران کند و ما برجستگی آن مؤلفه را ببینیم؛ بگوییم مثلاً مسائل اقتصادی در ۱۴۰۴ خودش را نشان داد.
اما واقع امر این است که بستر اجتماعی که این نظام روی آن قرار گرفته و این چهار پایه روی آن مستقر شدهاند، به صورت درهمتنیده است؛ هرکدامشان به دیگری وابسته است.
اندیشمندان علم سیاست، یکی از کارویژههای عمومی حکومتها را تطبیق با شرایط جدید میدانند ولی به گفته شما به این کارویژه توجهی نشده است.
آقای دکتر بنابراین از نظر شما اینکه اعتراضات در ایران تکرار میشود به فقدان همان چهارچوب نظری یا استراتژی امنیت ملی بر میگردد؟
بله موضوع را با یک مثال دیگر روشنتر میکنم. همان اوایل ناآرامیها و اعتراضات؛ صداوسیما آمد یک برنامهای در پژوهشگاه از ما ضبط کرد.
دو روز بعد وقتی تلویزیون شبکه یک ساعت ۸ شب آن برنامه را پخش کرد، متوجه شدم که دو دقیقه و نیم اول حرف من که کلاً ۴ دقیقه بود را سانسور کرده؛ نه بهخاطر کمبود وقت، به دلیل اینکه آن صحبتها را برنمیتافت.
من آنجا هم گفته بودم که مواجههمان با مسائل، مواجهه شعاری است، بهجای اینکه مواجهه بنیادین باشد و این چهار پایه دچار اختلال شده است. آیا اصلاً چیزی به نام کارشناسی و خبرگی را، میخواهیم در فهم خودمان از پدیدهها و مدیریت و حکمرانی، دخیل کنیم یا نه؟
ما بهعنوان جامعهشناس، بهعنوان سیاستگذار، بهعنوان روانشناس، بهعنوان اقتصاددان حرفهایی میزنیم که ممکن است به مذاق بخشهایی خوش نیاید و بگوید اصل مسأله را پاک کن یا اصلاً ربطی به حاکمیت هم ندارد، نیروهای میانی فکر میکنند که اگر ما این را بگوییم یعنی سیاهنمایی کردهایم.
خب وقتی من جامعه شناس یا اقتصاددان یا کارشناس سیاسی حرفهایم را اینجا نگویم، در صداوسیما و رسانههای خودم نگویم، به این معنا نیست که این حرفها یا واقعیتها از بین میرود یا ناپدید میشود بلکه یک رسانهای درست میشود به نام بیبیسی، ایران اینترنشنال – که من به آن میگویم اسرائیل اینترنشنال – که آنها میآیند مرجعیت خبری پیدا میکنند و مدیریت ذهن ایرانیان را به سمت خودشان سوق میدهند.
بعد از یک سال، دو سال، آنها میشوند «مکه خبری»؛ یعنی هرچه آنها میگویند انگار درست است، هرچه تو بگویی دیگر فایده ندارد.
نمود این وضعیت در همین جنگ رسانهای است که یک طرف همان رسانههایی است که نام بردید و یک طرف هم صداو سیما.
با این تفاوت که آن طرف گویی بدون هیچ دغدغه و اخلاقی در جهت تشدید تنش کار میکند. آقای دکتر این اتفاقات همان گونه که اشاره کردید به فاصله چند سال مدام تکرار میشود هم اعتراضات و هم مدیریت به گفته شما تکراری و غیر بنیادین و شعاری.
از نظر شما این تکرارها و مدیریت بحران هم به همان فقدان استراتژی بر میگردد یا ممکن است به لایههای میانیتر سیستم بر گردد که از برخی اصلاحات ضروری و روتین هم دریغ میکنند؟
این شیوهها تبدیل به یک الگو شده است. فاصله وقایع اعتراضی هم کمتر میشود. خب اینها اطلاعاتی به ما میدهد اما بخشی از سیستم مدیریت بحران اصرار دارد که همه چیز صرفاً به خاطر عوامل خارجی است.
نه اینکه بیرون از کشور کاری نمیکنند؛ اصلاً یکی از کارهای سرویسهای اطلاعاتی در جهان، به معنای عام کلمه، این است که هم رصد کنند و هم هر جا توانستند تأثیرگذار باشند.
اما اگر شما باگهایت، اختلالات و اشتباهاتت زیاد باشد و مدام بگویی نیروهای خارجی بودند؛ که نمیشود. بالاخره ابعاد اجتماعی این موضوع کجاست؟
شما اگر به زمینههای اجتماعی بروز حوادث نپردازید، نتیجهاش این میشود که بهجای اینکه تحلیلها و تبیینها و تفاسیرت مبتنی بر بستر اتفاقات باشد، همه را به جای دیگر ارجاع میدهید.
در مدیریت بحران، ممکن است در یک زمان کوتاه این روایت به نفع شما باشد، اما همزمان باعث میشود که در نقطه دید خود بهجای اینکه از ذرهبین استفاده کنی از تلسکوپ استفاده کنی؛ میخواهید آن دورها را ببینی در این صورت دیگر نزدیک را نمیبینی و دچار سوءمحاسبه میشوی.
به نظر من، در اعتراضات – نه فقط آنچه در ۱۴۰۴ اتفاق افتاد، در اعتراضات پیشین هم – ما به مسائل بنیادین نپرداختیم.
مثلاً همان سال ۱۴۰۱ وقتی اعتراضات اتفاق افتاد، من گفتم: انقلاب، خود یک پدیدهای است که یکسری جریانها و پروسهها و روندها را در جامعه رقم میزند و اساساً انقلاب یعنی ظهور و بروز سوژه؛ سوژه یعنی انسانی که خودآگاه، تاریخآگاه، جامعهآگاه و دارای اراده معطوف به تحول و تغییر است.
این، با انقلاب ۵۷ و با جمهوری اسلامی شکل میگیرد. اما معماران سیاست چهکار کردند؟ گفتند درست است انقلاب ظهور سوژه است، اما از زمانی که مثلاً نظام شکل میگیرد، این امر سیاسی بر جامعه غلبه دارد.
اما آرامآرام، به دلیل ذات انقلاب، جامعه منتقد بار میآید؛ جامعه پرسشگر میشود. ذات انقلابی جامعه را بهدنبال این میکشاند که بپرسد «چرا این چنین است؟»
اصلاً جامعه انقلابی یعنی همین؛ یعنی جامعه پرسشگر؛ جامعهای که دنبال تغییر و تحول است جامعهای که باید بپرسد چرا عدالت کم است، چرا عدالت اجتماعی اینشکلی است، چرا اقتصاد آنطور است و...
در دهه اول انقلاب میگفتند «مردم ولینعمت ما هستند». خب حالا این ولینعمت، الان ۴۷ ساله شده است.
یک موقع بچه بود، میگفتیم آقا تو صغیری، من میخواهم تو را هدایت کنم؛ حالا که به ۴۷ سال رسیده، تو نمیتوانی با آن زبانی که در کودکی اش با او صحبت میکردی، صحبت کنی.
اینجا آن سؤال پیش میآید که آیا جامعه هم مانند امر سیاسی، ولایت دارد یا ندارد؟ یعنی پختگی، بلوغ و توان خوداظهاری و اینکه بتواند رأی خودش را بیان کند، دارد یا ندارد؟
اگر ما به منابع دینی خود رجوع کنیم اتفاقاً میبینیم در ادبیات دینی ما یا در احادیث گفته نمیشود که مثلاً «یدالله معالقدره» یا «یدالله معالخلفا»؛ میگوید «یدالله معالجماعه.»
بنابر این جمع، جامعه و روح جمعی و ضمیر ناخودآگاه جمعی میتواند تصمیم درست بگیرد.
به طور طبیعی ممکن است میان امر سیاسی و امر اجتماعی اختلافی ایجاد شد، مکانیزم حل اختلاف چیست؟ در میان این بحث حوزه نقش آفرینی نهادهای واسطی مثل احزاب، گروههای مردم نهاد و اتحادیهها و اصناف چیست؟
درباره مکانیزم حل اختلاف، یک وقت میگوییم میخواهیم همهچیز را از صفر شروع کنیم و خودمان همهچیز را بسازیم. اما یک وقت هم میپذیریم که ما جزئی از بشریت هستیم و تجربههای معنوی و سیاسی بشر، تجربههای مشترک نوع انسانند.
در بسیاری از کشورها ـ چه در شرق و چه در غرب، چه در شمال و چه در جنوب ـ دولتهایی که موفقتر بودهاند، دارای احزاب سیاسی، NGOها، انجمنها و نیروهای واسط بودهاند.
این نهادها به نوعی متولی نمایندگی اجتماعی میشوند. نمیگویم این نظامها بینقصند؛ آنها هم مشکلات جدی دارند.
مثلاً همین اخیراً در شبکه الجزیره دیدم «کرنل وست» فیلسوف سیاهپوست آمریکایی که در سال ۲۰۲۴ بهعنوان نامزد مستقل ریاستجمهوری آمریکا وارد رقابت شد؛ مجری از او پرسید تجربهات از کاندیداتوری چه بود با اینکه تقریباً رأی ناچیزی آوردی؟ او صریح گفت این سیستم دوحزبی فاسد است و جامعه و روح جامعه را هم در داخل و هم در سطح جهانی به شکلی امپریالیستی تحت فشار قرار داده و تخریب میکند.
مقصود من این نیست که وقتی میگوییم به تجربههای بشری نگاه کنیم، تصور کنیم آنها عالیاند؛ نه.
اما شاید هزینهها در آن تجربهها کمتر باشد. شاید آمریکا مثال خوبی نباشد؛ اما چرا به سوئد و دانمارک نگاه نکنیم؟ چرا به فرانسه، انگلستان، ژاپن یا حتی هند نگاه نکنیم؟ مجموع این تجربهها ممکن است ما را به این نتیجه برساند که نیازمند طراحی یک یا چند مکانیزم مشخص هستیم.
این امر مستلزم آن است که تکثر و تنوع جامعه ایران را به رسمیت بشناسیم. به رسمیت شناختن صرفاً یک اعلام لفظی نیست؛ باید سازوکارهایی ایجاد شود تا نیروهای اجتماعی و این تنوع موجود در فرهنگ سیاسی، اجتماعی و عمومی جامعه متکثر ایران، بتوانند کانالهای خود را پیدا کنند و بهصورت نهادی وارد ساختار جمهوری اسلامی شوند.
در این صورت، هر گروه اجتماعی نمایندگان واقعی خودش را خواهد داشت. آنوقت اگر قرار باشد با بخشهایی از معترضان گفتوگو شود، روشن است که با نماینده یک طیف یا یک طبقه مشخص گفتوگو میکنیم.
مثلاً درباره همین اتفاقات اخیر یک معضل این بود که اعتراضات به سمت آشوب کشیده شد. من هم میگویم معترض بانک آتش نمیزند و دست به اسلحه نمیبرد.
در ساختار دولت ـ ملت، نه فقط در ایران بلکه در سراسر جهان ـ تنها نهادی که حق استفاده از قوه قهریه را دارد، دولت است. اگر کسی این را قبول ندارد، باید صراحتاً بگوید میخواهد به ساختار قبیلهای بازگردد.
اما نکته مهم اینجاست: وقتی مردم به سراغ مجلس نمیروند و این حس شکل میگیرد که مجلس نماینده اکثریت جامعه نیست، این یک زنگ خطر جدی است. این یعنی جامعه میگوید ما نیازمند یک خانهتکانی هستیم.
در فرانسه هم وقتی انقلاب شد، جمهوری اول، دوم و سوم شکل گرفت و در هر دوره یک بازنگری و خانهتکانی اساسی انجام شد.
ما هم بعد از حدود ۴۸ یا ۴۹ سال، یعنی نزدیک به نیم قرن، نیازمند این هستیم که فهم خودمان از جامعه ایران را با واقعیتهای موجود بهروز کنیم.
اگر این واقعیت را بپذیریم، هزینهها پایین میآید و اتفاقاً دست دشمنان خارجی یا کسانی که امروز دندان تیز کردهاند هم کوتاهتر میشود؛ همانهایی که مثلاً میبینیم رئیسجمهوری فرانسه به ترامپ میگوید گرینلند را فراموش کن، بیا روی ایران معامله کنیم.
این نشان میدهد که آنها تصور میکنند این جامعه ظرفیت مداخلهپذیری دارد. بنابراین ما ناچاریم یک بازنگری و تأمل جدی انجام دهیم.
سؤال مهم اینجا، این است که این تأمل یا بازنگری که میفرمایید، از کجا شروع شود، روی چه مواردی باشد. یعنی اولویتها کدام هستند؟
جامعه ایران بعد از حدود پنجاه سال به یک سطحی از رشد و بلوغ رسیده است و این خود یکی از دستاوردهای جمهوری اسلامی است.
جمهوری اسلامی نباید از دستاوردهایش فرار کند. ما امروز با یک وضعیت شاید بنیادین مواجهایم؛ وضعیتی که بهدرستی هم اشاره کردید، قرار بود بسیاری از تحولات آن در طول دهههای گذشته بهتدریج رخ بدهد و ما مدام خودمان را بهروز کنیم، اما این اتفاق آنطور که باید، نیفتاده است.
این یک پروژه کوتاهمدت نیست که بگوییم الان تعریفش میکنیم و یکی، دو ماه دیگر به نتیجه میرسد.
پروژه بلندمدت ناظر بر همان چهارچوب نظری یا تدوین استراتژی امنیت ملی است که در فاصله کوتاه انجامپذیر نیست.
پیش از این، اما میخواهم ناظر بر شرایط فعلی جامعه بفرمایید در کوتاه مدت چه میشود کرد. ما امروز هم با فشارهای اقتصادی داخلی و خارجی روبه رو هستیم، نارضایتیهای داخلی وجود دارد، همزمان با تنوع و تکثر فرهنگی و سیاسی و اجتماعی در بستر جامعه مواجهه هستیم که به گفته شما چه بسا برخی لایههای مدیریتی این تنوع و تکثر را برنمیتابند.
مضاف بر اینها تهدیدهای نظامی اخیر از سوی آمریکا هم هست. ناظر بر این وضعیت در کوتاه مدت چه باید کرد؟
تهدیدات خارجی یک موضوع قابل توجه است. همین چند ماه پیش هم شاهد یک درگیری نظامی کوتاهمدت بودیم.
امروز هم میبینیم که آمریکاییها چند سناریو یا «مدل» را در عمل پیش روی ایران گذاشتهاند: مدل لیبی، مدل سوریه، مدل عراق و... اینکه کدامیک از این سناریوها قرار است درباره ایران دنبال شود، یک پرسش کاملاً جدی است.
مسأله این نیست که ما صرفاً خیال کنیم آنها ممکن است اقدامی بکنند؛ بلکه واقعیت این است که این گزینهها روی میز قرار دارند. حالا پرسش اساسی این است که در داخل کشور چه باید کرد؟
چه پیامها و سیگنالهایی باید از سوی جامعه، ساختار سیاسی، مسئولان و معماران حوزههای امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ارسال شود تا این گزینههای تهدیدآمیز بیاثر شود یا از روی میز برداشته شود؟
آنچه به نظر من میرسد این است که شاید جامعه نیازمند یک شوک جدی اصلاحی و آگاهکننده باشد؛ شوکی که نه ویرانگر، بلکه بیدارکننده و ساماندهنده باشد.
امروز حتی زمینههای این تحول یا شوک بزرگ اصلاحی هم فراهم شده است. اجازه بدهید با یک مثال ساده توضیح بدهم.
فرض کنید در یک خبرگزاری یا روزنامه، حدود ۲۰ یا ۳۰ نفر مشغول به کار هستند. شما مدیرمسئول هستید و طبیعی است که همه این افراد از حضورشان در این مجموعه بهره میبرند؛ هم بهره فرهنگی، هم منفعت اقتصادی. حال تصور کنید که ناگهان از میان این ۳۰ نفر، ۲۵ یا ۲۸ نفر را کنار بگذارید.
چند روز بعد به همان افرادی که اخراج شدهاند، بگویید: «ما میخواهیم این روزنامه را به یک قطب بزرگ خبری در سطح جهانی تبدیل کنیم؛ بیایید و به ما کمک کنید.»
در واقع به آنها میگویید: کمک کنید شهرت و درآمد ما بالا برود، اما شما هیچ نفعی نبرید؛ نه نفع مالی، نه نفع هویتی، نه هیچ چیز دیگر. بدیهی است که آن ۲۵ یا ۲۸ نفری که حذف شدهاند، به هیچ وجه با شما همکاری نخواهند کرد.
سیستم مدیریتی ما طی حدود پنجاه سال گذشته نیروهایی را در درون خود تربیت کرده؛ نیروهایی که هویت اجتماعی، سیاسی و حرفهایشان را از همین ساختار گرفتهاند.
اگر جمهوری اسلامی نباشد، بسیاری از این چهرهها اساساً موضوعیت پیدا نمیکنند؛ از سید محمد خاتمی گرفته تا مهدی کروبی و حسن روحانی و جواد ظریف و...، از نهضت آزادی تا جریانها و افراد متعدد دیگر. هویت و معنای آنها در نسبت با جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
اما امروز میبینیم که این نیروها نه در ساخت رسانهای مثل صداوسیما، نه در ساخت قدرت، نه در ساخت ثروت و نه در دیگر سازوکارهایی که واقعیت و هویت جمهوری اسلامی را شکل میدهد، حضور مؤثر ندارند.
در چنین شرایطی، وقتی این نیروها حذف میشوند و بعد در مواجهه با تهدید خارجی یا در یک وضعیت نابسامان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، خواسته میشود که «بیایید کمک کنید»، طبیعی است که پاسخ مثبت گرفته نشود.
جامعهای که سهمی در قدرت، ثروت، منزلت و هویت نداشته باشد، انگیزهای هم برای مشارکت نخواهد داشت.
وقتی اساساً امکان بروز و ظهور داده نمیشود، این خود نشان میدهد که ما نیازمند طرح یک سؤال اساسی هستیم: چگونه میتوان مشارکت اجتماعی را در برابر تهدیدات، نه بهصورت شعاری بلکه بهصورت معنادار، افزایش داد یا تعمیق کرد؟
البته درباره شخصیتهایی که نام بردید، من بر اساس شناخت از آنان و مواضعشان، فکر میکنم بر خلاف مثال شما، اگر واقعاً به صورت صادقانه کمکی خواسته شود، آنان دریغ نمیکنند. با وجود برخی بیمهریها نسبت به آنان در بزنگاههای ملی معمولاً موضعگیری کردهاند. شاید مواضعشان صددرصد منطبق با موضع رسمی نبوده، اما وظیفه ملی خودشان را ادا کردهاند.
تصور کنید امروز شبکه یک صداوسیما را میبینیم و یک میزگرد واقعی برگزار شود: تحلیل وضعیت موجود و چرایی شکلگیری اعتراضات، با حضور چهرههایی متنوع؛ مثلاً آقای سید محمد خاتمی، آقای حسن روحانی، آقای محمود احمدینژاد، نمایندگانی از نهضت آزادی، در کنار چهرههایی از جریانهای اصولگرا مانند حزب مؤتلفه و دیگر طیفها.
همه کنار هم بنشینند، آزادانه تحلیل کنند و صداوسیما هم این گفتوگو را بهطور کامل پخش کند.
بهجای آنکه بخشهایی از صحبتها و مواضع این شخصیتها بهصورت کلیپ در رسانههای خارجی مثل بیبیسی منتشر شود، خود رسانه ملی این فضا را فراهم کند.
باور کنید چنین اتفاقی یک شوک مثبت به جامعه وارد میکند؛ شوکی که این پیام را میدهد که انگار قرار است مسیر اشتباهات اصلاح شود. وقتی میگوییم «ایران مهم است»، منظور ایران با تمام تنوعها، تکثرها، تفاوتها و حتی تضادهایش است؛ در عین یک وحدت. در جمهوری اسلامی هم زیاد از مفهومی به نام «وحدت کلمه» استفاده شده است؛ امام خمینی بارها بر آن تأکید میکردند.
اما بیایید این مفهوم را باز کنیم: وحدت کلمه یعنی چه؟ «کلمه» فقط یک واژه نیست. ریشه این واژه، که گفته میشود در زبانهای کهن مانند سریانی هم بهکار رفته، دو معنا دارد که در ظاهر متضادند: یکی «واژه» و دیگری «زخم».
اما نکته جالب اینجاست که در هر دو معنا، مفهوم «ترمیم» و «التیام» هم وجود دارد. یعنی اگر در این پنج دهه، در جامعه ما زخمهایی ایجاد شده، راه ایجاد وحدت دقیقاً از بازگشت به همان زخمها میگذرد؛ از شناخت آنها، پذیرششان و تلاش برای درمانشان.
وحدت با پنهان کردن زخم یا پوشاندن آن، ایجاد نمیشود. وحدت زمانی شکل میگیرد که بپرسیم چرا این زخمها به وجود آمدهاند و چگونه میتوان آنها را ترمیم کرد.
اگر نظام سیاسی و نیروهای فعال کشور بتوانند ظرفیت گفتوگو و پذیرش متقابل را در خود تقویت کنند، «وحدت کلمه» واقعی شکل میگیرد. اکنون متأسفانه وحدت به معنای «همسویی» نیست، بلکه بیشتر ترجمهای از «همسلیقه بودن» است؛ یعنی گویی وحدت فقط زمانی معنا دارد که همه با یک دیدگاه خاص موافق باشند.
جامعهای که به بلوغ رسیده باشد، دیگر صرفاً فرمانبردار نیست؛ بلکه میخواهد مشارکت مؤثر در تصمیمسازیها داشته باشد.
امروز جامعه ما با مسائل متعددی درگیر است؛ از بحران محیط زیست، خشک شدن دریاچهها و تالابها گرفته تا مشکلات اقتصادی و اجتماعی. با این حال، به نظر من ریشه بسیاری از این مشکلات، سیاسی است.
مردم زمانی که به خیابان میآیند و فریاد میزنند، در واقع پیام سیاسی میدهند؛ پیامی که اگر جدی گرفته شود، بسیاری از گرههای دیگر نیز بهتدریج باز خواهد شد.
در این زمینه، اندیشه «ایران به مثابه ملک مشاع» که مرحوم مهدی حائری یزدی (فقیه – فیلسوف) مطرح کرده، میتواند راهگشا باشد.
ایران ملک اختصاصی هیچ گروه، فرد یا جریان خاصی نیست. همه اقوام، مذاهب، نیروهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در آن سهم دارند؛ هر کس به اندازه سرمایهگذاری فکری، فرهنگی و عملی خود، حق استفاده و مشارکت در توسعه این سرزمین را دارد. چنین نگاهی، میتواند پایه همبستگی ملی و بازسازی اعتماد عمومی باشد.
برای رسیدن به چنین نقطهای، آنچنان که شما توضیح دادید، نیازمند یک شوک بزرگ اصلاحی هستیم تا نیروهای مختلف را دوباره پای گفتوگو بنشاند.
آیا این مأموریت یک طرفه است یعنی تنها حاکمیت مسئول آن است یا بخشهای مختلف ذی نفوذ در جامعه مثل گروههای مرجع با وجود برخی بیمهریها هم مسئولیت در این خصوص دارند و باید آنان هم مسئولانه عمل کنند؟
اگر نیروهای سیاسی بیاموزند که هدف از قدرت، خود قدرت نیست، بلکه خدمت به مردم و حفظ ایران است، فرصت اصلاح و بازسازی اعتماد وجود دارد.
تجربه نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی نشان داد که حتی در شرایط تبعیضآمیز و پر از نفرت، با رهبری عاقلانه و فداکارانه میتوان کشور را به مسیر آشتی و بازسازی برد.
در نهایت، رسانهها نقشی بنیادی در این فرآیند دارند. صدا و سیما و دیگر رسانههای کشور باید بستری برای نمایش واقعیت متنوع جامعه باشند، نه ابزاری برای حذف صداها و ایجاد تابو. بخشی از وضعیت امروز ما به خاطر همین خودسانسوریها و تابوهایی است که خودمان ساختهایم تا جایی که حتی باورشان کردهایم.
اگر این تابوها شکسته شوند و گفتوگو جای ترس بنشیند، جامعه بهسمت وحدتی واقعی حرکت خواهد کرد.
ما الان با وضعیتی روبه رو هستیم که اعضای یک نهاد با همدیگر یا نهادها با نهادهای دیگر خیلی گفتوگویی ندارند. مضاف بر اینکه در رسانههای خود علیه یکدیگر حرف هم میزنند.
یکی از دلایل این وضعیت آن است که آنقدر تابو و مانع درست کردهایم که نمیتوانیم واقعیت خودمان را بهصورت شفاف در نهادهای رسمی نشان دهیم لذا در فضاهای غیررسمی خود واقعیمان را بروز میدهیم.
این فاصله باید کم شود. چطور میشود این فاصله را کم کرد؟ شاید بتوان گفت باطلالسحر این وضعیت، این است که بپذیریم جامعه ایران جامعهای متنوع و متکثر است. جامعهای که در نگاه سیاسی، فکری، فرهنگی و اجتماعی تفاوتهای فراوانی دارد، اما در عین حال، همه در یک واحد به نام ایران مشترکاند.
روح مرحوم دکتر عماد افروغ شاد باشد. ایشان در تحلیل حوادث سال ۱۴۰۱ معتقد بود که جامعه ایران به لحاظ تاریخی متنوع و متکثر بوده است. در آستانه انقلاب اسلامی و بعد جنگ تحمیلی، مردم با رضایت به نفع گفتمان انقلابی از تکثر و تنوع خود به نفع وحدت رسمی گذشتند چون اقتضای دوره استقرار بود.
اما بعد از دوره استقرار مردم آن تنوع و تکثر خود را طلب میکنند و حالا نوبت حاکمیت است که فضا را برای تکثر و تنوع فراهم کند. اما برخی رفتارها و مواضع به گونهای است که طلب این وضعیت طبیعی و تاریخی ایرانیان را در جهت مخالف ماهیت جمهوری اسلامی معنا میکنند و لذا آن را برنمیتابند.
به همین خاطر، وقتی از تکثر و تفاوت حرف میزنید، گویی دارید علیه جمهوری اسلامی سخن میگویید! در حالی که به نظر من «مفهوم جمهوری» در تاریخ اندیشه سیاسی شرق، جهان اسلام و حتی خود ایران، مفهومی تازه و نوپاست.
در گذشته، وقتی به تاریخ خودمان نگاه میکنیم، چیزی به نام جمهوری چندان برجسته یا شناختهشده نیست. این پدیده در دوران معاصر وارد ساختار سیاسی ایران شده است.
شما میدانید زمانی که بحث انقراض سلسله قاجار و برچیدن سلطنت پیش آمد، برخی از سیاستمداران به رضاشاه پیشنهاد کردند که جمهوری تشکیل دهد.
اما جریانی قوی از جمهوری هراس داشت. در ذهن آنها، نمونه جمهوری ترکیه قرار داشت که با سیاستهای سکولاریستی همراه بود. آنان تصور میکردند جمهوری یعنی ستیز با دین، مذهبزدایی و نابودی سنتها، میراث تاریخی و گذشته اسلامی و شیعی ایران.
اما امروز، جمهوری در ایران نهتنها شکل گرفته بلکه بیش از پنج دهه از استقرارش میگذرد. حالا ما باید به مقتضیات جمهوری بیندیشیم. جمهوری یعنی چه؟
جمهوری یعنی مشارکت عمومی، یعنی حضور همه اقشار و تخصصها در تصمیمسازی.
ما مفاهیم و نهادهایی را که باید جامعه را مانند چرخی پویا و متحرک به گردش درآورند، محدود کردهایم یا از ظرفیتهای آنها به خوبی استفاده نمیکنیم لذا هر چند وقت یک بار شاهد رویدادها و مشکلات تکراری هستیم.
برشدر هفتههای اخیر شاهد این اظهار نظر بودیم که اعتراضات و نارضایتیها را برخی جریانهای خاص به دولت فعلی و عملکرد آن نسبت میدادند. با این تحلیل شما اما به نظر میرسد که خیلی تفاوتی نمیکند که مثلاً الان چه دولتی بر سر کار میبود و اتفاقات اخیر در حقیقت گریز ناپذیر بود؟اگر بهجای دولت فعلی، هر دولت دیگری هم بود، چهبسا این اتفاقات رخ میداد؛ ممکن است شدت و حدت آن فرق میکرد، ممکن بود بهجای اینکه در دیماه اتفاق بیفتد در بهمن اتفاق بیفتد، بهجای اینکه در ۱۴۰۴ اتفاق بیفتد در ۱۴۰۳ اتفاق میافتاد. ولی واقع امر این است که اگر نظامی به این چهار پایه نیندیشد و به این چهار پایه فکر نکند، گریزی از التهابات و نوسانات ندارد.وقتی میگوییم استراتژی امنیت ملی، منظورمان بحث امنیتی یا «سکیوریتی» به معنای اطلاعاتی و سرویس اطلاعاتی نیست.چند روز پیش یکی از مسئولان به تلویزیون آمد و یک نکتهای را گفت. مجری، از ایشان پرسید که بالاخره وضعیت اینترنت چه میشود؟گفت ببینید، ما همیشه به فکر ملت هستیم، به فکر مردم هستیم، اما در جایی که امنیت و اقتصاد در مقابل همدیگر قرار میگیرند، امنیت برای ما مهم است؛ اولویت ما امنیت است.به نظر من این تصور از امنیت، تصور نو و مرتبط با شرایط فعلی جهان نیست. اگر شما امنیت اقتصادی نداشته باشید، امنیت شغلی نداشته باشید، امنیت روانی نداشته باشید، حوزههای سختافزاری امنیت هم دچار نقصان میشود.شما وقتی از امنیت صحبت میکنید، تصورت از امنیت باید مطابق با شرایط و مؤلفههای قرن بیست و یکم و وضعیت کنونی جهان و جامعه ایران باشد.برشتأکید شما مبنی بر ضرورت یک شوک اصلاحی بزرگ به عنوان راهکار کوتاه مدت عبور از التهابات اخیر، این مفهوم را نیز در دل خود دارد که از دل همین التهابات هم میتوان یک فرصت اصلاحی ساخت.به باور من، یکی از موضوعات مهمی که باید در همین اتفاقات اخیر جدی گرفته شود، نگاه فرصتمحور است. من این تحولات را شبیه همان حدیث پیامبر میدانم که میفرماید: در دوران زندگی، نفحهها و نسیمهایی میوزد؛ خود را در معرض آنها قرار دهید. این اتفاقات و وقایع میتوانند همان «نفحات دهر» باشند؛ گشایشهای زمانه، فرصتهای تاریخی. بنابراین برای اهل اندیشه و افرادی که اهل فکر و تحلیلاند، این رویدادها الزاماً شوم نیستند.درست است که در این مسیر تلخیهایی داشتهایم، اما میتوان از دل همین رخدادها هم پنجرههایی تازه به روی آینده گشود. یکی از این پنجرهها، به گمان من، در بازگشت به همان مفاهیمی است که در دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی مطرح میشد؛ جایی که روحانیون پیشرو از «فقه پویا» و از «مقتضیات زمان و مکان» سخن میگفتند.اگر قرار است حکمرانی موفقی داشته باشیم، باید مقتضیات زمان و مکان را در نظر بگیریم. حتی خود امام خمینی هم گفتهاند: حفظ نظام، اوجب واجبات است. اما وقتی این جمله را در کنار مفهوم زمان و مکان میگذاریم، درمییابیم که «حفظ نظام» فقط به معنای نگه داشتن ساختار سختافزاری قدرت نیست. گاهی ضرورت حفظ نظام در این است که فهم خود را از مفاهیم بنیادی دگرگون کنیم؛ یعنی برداشتمان از جمهوری، از مجلس، از مجلس خبرگان، از دولت، از مجمع تشخیص مصلحت، و از شیوه اداره جامعه را متناسب با شرایط جدید زمانه و جهان بازتعریف کنیم.جمهوری اسلامی در زمانی متولد شد که جهان دوقطبی بود: شوروی در یک سو و آمریکا و غرب در سوی دیگر، میان نظامهای سوسیالیستی و سرمایهداری. اما امروز جهان دیگر در آن وضعیت نیست. نظام جهانی دگرگون شده و جمهوری اسلامی باید خود را با این تحولات تازه تطبیق دهد، متناسب با مقتضیات جدید جهان، خود را بازسازی کند و بتواند دگرگونی در فهم و مدیریت کلان خود ایجاد نماید.اگر ما به مقتضیات زمان و مکان ـ نه فقط در بُعد فلسفی و نظری، بلکه در بُعد اجتماعی و عینی ـ توجه کنیم، نظام نیز کارآمدی پایدارتری پیدا میکند. در چنین حالتی، اقتصاد پاسخ میدهد، سیاست معنا پیدا میکند و دیپلماسی نیز منطقیتر پیش میرود.رفتار و تهدیدهای ایالات متحده، نهفقط علیه ایران بلکه نسبت به آمریکای لاتین، روسیه، چین و حتی اروپا و آفریقا، نشانهای است از اینکه نظم جهانی در حال تغییر است. جهان دیگر در وضعیت یکقطبی نیست و از آن حالت گذشته، دارد به سمت چندقطبی شدن حرکت میکند.حالا سؤال اصلی این است: ایران در نسبت با قطبها و قدرتها چه استراتژیای باید انتخاب کند؟ آیا باید با یکی از آنها درگیر شود و از حمایت چند قطب دیگر استفاده کند؟ یا باید تلاش کند با همه به شکلی متوازن و مستقل تعامل کند؟ اینها پرسشهای راهبردی هستند که اگر پاسخ روشنی برایشان داده نشود، مشکلات بزرگی در پی خواهد داشت.کسانی که در کشور طراحی و تصمیمسازی میکنند ـ چه در حوزه نظامی، امنیتی و اقتصادی، چه در حوزه سیاست و فرهنگ ـ اگر نسبت به این تحولات جهانی آگاهی کامل نداشته باشند و خود را با جهان متحول امروزی تنظیم نکنند، نظام در داخل نیز دچار مشکل خواهد شد؛ از اقتصاد گرفته تا فناوری، از سیاست تا اجتماع.نظام سیاسی کشور باید خودش را در نسبت با این تغییرات جهانی و تحولات درونی ایران ارزیابی کند. در همین منطقه خودمان نیز تحولات بزرگی در جریان است که نباید از آن غافل شد. آمریکاییها برای خاورمیانه طرح کلانی دارند؛ یکی از محورها در این طرح این است که هژمون اصلی منطقه باید اسرائیل باشد نه ایران، نه ترکیه، نه عربستان، نه پاکستان؛ سوریه را هم در عمل از بین بردهاند. در چنین شرایطی، ایران باید تصمیم بگیرد چه رویکردی کمهزینهتر و واقعگرایانهتر برایش خواهد بود.حرف آخر اینکه ما برای عبور از بحرانهای مزمن و تکراری، نیازمند تدوین یک استراتژی امنیت ملی هستیم که مبتنی بر واقعیات داخلی و منطقهای و بینالمللی باشد. در کوتاه مدت و گذر از التهابات اخیر نیاز به یک شوک بزرگ اصلاحی داخلی داریم. جامعه هم منتظر و هم پذیرای این شوک است. نیازمند شهامت برای گفتوگو و نقد هستیم. تکثر و تنوع، امتیاز و فرصت ایران است. از پذیرش آن هراس نداشته باشیم.
انتهای پیام/
منبع: روزنامه ایران