بغضِ زمین؛ میناب در سوگِ خنده‌های خاموش

جامعه

147893
بغضِ زمین؛ میناب در سوگِ خنده‌های خاموش

مصطفی آب روشن در سوگ شهادت ۱۶۵ دانش آموز به دست دشمن آمریکایی-صهیونی یادداشتی نوشت.

فاجعه میناب، داستانِ پرواز ناگهانیِ پرندگانی است که هنوز بال‌هایشان را به درستی باز نکرده بودند و در آسمانِ بی‌رحمِ جنگ، شکاریِ تقدیر شدند.تصور کنید صبحگاهی دیگر در میناب آغاز شده است؛ آفتاب نرم و امیدبخش بر کوچه‌های شهر می‌تابد و بچه‌ها با کوله‌پشتی‌های رنگی‌شان، شتابان به سمت مدرسه می‌دوند. در کلاس‌های درس، صدای معلم، نجواهای شیرین بچه‌ها و بوی خاک‌خورده‌ی کتاب‌ها، فضایی سرشار از آرزو و رویا ساخته است. در همین لحظات، ناگهان آسمانِ آبی، غرشِ مرگباری را فریاد می‌زند. صدای هواپیماها، نه نویدبخشِ پرواز، که خبر از سقوطِ تمامِ رویاها می‌دهد. بمب‌ها فرود می‌آیند، نه بر سرِ اهدافِ نظامی، بلکه بر قلبِ امن‌ترین پناهگاهِ کودکان: مدرسه. آوار، جایگزینِ نیمکت‌ها می‌شود و دود، جایِ نورِ پنجره‌ها را می‌گیرد. صدای جیغِ کودکان، در میانِ غرشِ انفجارها گم می‌شود و سکوتی وهم‌آور، جایِ هر جنبده‌ای را می‌گیرد.

در میانِ آن خاکستر و دود، داستانِ دختری را تصور کنید که دستِ مادرش را رها کرده بود تا مداد رنگی‌اش را بردارد؛ حالا فقط تکه‌ای از کفشِ صورتی‌اش باقی مانده است. یا پسربچه‌ای که قرار بود امروز نقاشیِ خانه‌شان را تمام کند، حالا زیرِ آوارِ همان خانه، آرام گرفته است. پدران و مادران، با چشمانی که جز اندوه چیزی در آن دیده نمی‌شود، در میانِ آوارها به دنبالِ نشانه‌ای از عزیزشان می‌گردند. هر تکه پارچه، هر دفترِ پاره، هر عروسکِ خیس از اشک، داستانی از فقدان و دردی بی‌انتها را روایت می‌کند. انگار زمین، دهان باز کرده تا تمامِ امیدها و آرزوهایِ آینده را ببلعد.این حادثه، دردی نیست که تنها در میناب خلاصه شود. این درد، پژواکی است از فریادِ تمامِ مادرانِ خاورمیانه، از تمامِ کودکانی که رؤیایشان با صدای انفجار به پایان رسید. این تراژدی، چهره‌ی واقعیِ جنگی را نشان می‌دهد که در آن، مفهومِ «غیرنظامی» معنای خود را از دست داده است. وقتی مدرسه‌ای هدف قرار می‌گیرد، نه تنها جانِ صدها کودک گرفته می‌شود، بلکه هسته‌ی اصلیِ امید و بازسازیِ یک جامعه، نابود می‌گردد. این پیامِ وحشتناکی است که از میناب به گوشِ جهان می‌رسد: «هیچ‌کجا امن نیست، هیچ‌کس در امان نیست.»

اما در دلِ این تاریکی، نورِ کوچکی از امید نیز دیده می‌شود؛ نوری که از مقاومتِ انسانی برمی‌آید. مادرانی که در میانِ غم، فرزندانِ باقی‌مانده‌ی خود را در آغوش می‌گیرند و تصمیم می‌گیرند که زندگی را از نو بسازند. پزشکان و امدادگرانی که با تمامِ توان، به یاریِ مجروحان می‌شتابند. مردمی که در کنارِ هم، سکوتِ سنگینِ درد را با همبستگی و همدلی می‌شکنند. این داستانِ غم‌انگیز، تنها روایتی از ویرانی نیست، بلکه داستانی است از استقامتِ روحی انسان در برابرِ بیرحمیِ تاریخ، و تلاشی برای زنده نگه داشتنِ شعله‌ی امید، حتی در دلِ تاریک‌ترین شب‌ها. این حماسه، صدایِ ملتِ مظلومی است که علیرغمِ تمامِ سختی‌ها، حاضر به فراموشی و سکوت نیست.

زیرا در دلِ این تاریکی، فریادِ اعتراضِ وجدانِ جهانی، طنین‌انداز خواهد شد. چگونه می‌توان سکوت کرد در برابرِ دست‌هایی که شعله‌ی امید را در سینه‌ی کودکانِ میناب خاموش کردند؟ این حادثه، یادگاری تلخ از آنانی است که قدرتِ ویرانگرِ خود را بر کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ امنِ مدرسه‌ها فرو ریختند؛ کسانی که در پشتِ نقابِ «حفاظت از منافع» یا «تأمین امنیت»، جنایتی نابخشودنی را رقم زدند. خونِ کودکانِ میناب، نه تنها بر زمین، که بر دامنِ وجدانِ کسانی است که ادعایِ تمدن و حقوقِ بشر دارند، اما در عمل، منطقِ خون و ویرانی را برگزیده‌اند. این حادثه، سندِ دیگری است بر بی‌رحمیِ کسانی که در معادلاتِ سیاسیِ خود، جانِ انسان‌ها را، به‌ویژه جانِ مظلومان و بی‌دفاعان را، بهایی ناچیز می‌شمارند. اما تاریخ، گواه خواهد بود؛ و فریادِ مادرانِ داغدارِ میناب، تا ابد، یادآورِ این حقیقتِ تلخ خواهد ماند که قدرتِ بی‌مسئولیت، جز ویرانی و اندوه، ارمغانی دیگر نخواهد داشت.

ایران آنلاین
انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار جامعه