اعتبار هژمونیک و تلۀ سوئزِ آمریکایی

سیاست

148548
اعتبار هژمونیک و تلۀ سوئزِ آمریکایی

یک حکم «به‌سختی قابل مناقشه» وجود دارد: دولت هژمون بدون کنترل بر آبراهه‌های بین‌المللی، به سختی می‌تواند بقا داشته باشد.

کیاوش کلهر؛ دانش‌آموختۀ علوم سیاسی: نظارت بر و حصول اطمینان از تردد بی‌وقفۀ کالای عمومی و تضمین جریان‌داشتن کالاهای موردنیاز اقتصاد بین‌الملل، خون رگ‌های دولت هژمونیک است. مسئله را از چند قدم عقب‌تر می‌توان بررسی کرد تا به حکم پیشین رسید.

اگر دولت هژمون را شبیه به یک امپراتور درنظر بگیریم، این امپراتوری بر چند پایۀ تخت حکمرانی استوار است: کیفیت اقتصادی، سیطرۀ بی‌رقیب نظامی، پذیرش روانی استیلای دولت هژمون و ایماژهای برتری فرهنگی. خدشه به به هر یک از این ارکان، به معنی از بین رفتن تنها یک رکن نیست؛ در حقیقت با کمی تساهل، یک قاعدۀ «همه یا هیچ» برای دولت هژمون برقرار است.

خدشه در توان نظامی، استیلای نظامی را هم از بین می‌برد و از بین رفتن توان اقتصادی، دیگر ارکان را هم تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در این معادله، از بین رفتن توان کنترل دولت هژمون بر یک آبراهه، تنها به معنای ناتوانی این دولت یا روگردانی تاکتیکی از یک هدف از پیش اعلام‌شده درنظر گرفته نمی‌شود، بلکه مشخصاً تیری است که به میان بطن «اعتبار هژمونیک» دولت فرو می‌رود.

این تیر زمانی به سم مهلک‌تری آغشته می‌شود که از دست رفتن این کنترل بر یک آبراهه، در پیوند ذاتی با ارکان حیاتی‌ای از تامین «کالای عمومی» در اقتصاد جهانی هم قرار بگیرد. تنگۀ هرمز و نبرد امروز را درنظر بیاوریم؛ وضعیت از‌دست‌شدن کنترل بر 20 درصد از تولید نفت جهان و بخش عمده‌ای از مواد مشتق از نفت و گاز و بخش قابل توجهی از تولید کود یا گازهای مرتبط با صنایع تکنولوژیک، هر نامی داشته باشد، حتماً وضعیت استمرار هژمونی نیست.

سوال درست آن است که؛ کدام دولت می‌تواند بر هژمونی خود پافشاری کند و این استیلا از سوی جهان چطور باید پذیرفته شود، درحالی که یک پنجم از منابع عمومی جهان از ارادۀ تصمیم‌گیر این دولت خارج است؟

در تاریخ رابطۀ مهم و مشابهی بین از دست‌شدن توان کنترل بر آبراهه‌های بین‌المللی و نزول هژمونی وجود دارد؛ نمونۀ آن را می‌توان در از دست‌رفتن توان کنترل امپراتوری بریتانیا بر کانال سوئز و فرو رفتن آخرین میخ بر هژمونی این امپراتوری دید. به دهۀ 50 میلادی بازگردیم.

جمال عبدالناصر با ملی اعلام کردن کانال سوئز، امپراتوری بریتانیا و فرانسه را به چالش کشید. در اکتبر ۱۹۵۶، نمایندگان بریتانیا، فرانسه و رژیم اسرائیل مخفیانه در حومه پاریس برای حملۀ رژیم اسرائیل به مصر و سپس اضافه‌شدن دولت‌های بریتانیا و فرانسه به مصر توافق کردند.

ماجرا چنان که هژمونی محتضر بریتانیا میل داشت پیش نرفت؛ حملۀ زمینی بریتانیا و تصرف سینا توسط رژیم اسرائیل به یک معضل سیاسی بدل شد؛ شوروی و آمریکا بی‌درنگ مسئله را ذیل درگیری‌های دو بلوک در جنگ سرد صورت‌بندی کردند و کار به تهدید آغاز یک جنگ علیه بریتانیا رسید. با فشار سیاسی و اقتصادی آمریکا و البته شوروی، بریتانیا مجبور به پذیرش قطعنامۀ آتش‌بس و پایان جنگ و عقب‌نشینی از تصرف این آبراهه شد.

امپراتوری‌ای که خورشید در آن غروب نمی‌کرد، با از دست دادن سوئز، شاهد منفعل آخرین بارقه‌های غروب قدرت هژمونیک خود شد. بدیهی است که روند افول این قدرت کمی پیش از جنگ جهانی دوم و پس از آن آغاز شده بود؛ ولی بسیاری از تحلیل‌گران تاریخی برآنند که آخرین نمادی که این هژمونی را ویران کرد، همین از دست رفتن کنترل بریتانیا بر سوئز بود.

ماجرا برای امروز خیلی آشکارتر است؛ آمریکا نه فقط برای شکست‌نخوردن در جنگ بی‌چشم‌اندازی که آغاز کرده، بلکه برای تضمین اعتبار هژمونیک خود نیز محکوم به باز کردن تنگۀ هرمز است. اجبار محتومی که تا به امروز به ارادۀ جمهوری اسلامی ایران به یک شکست مکتوم بدل شده است. ماجرای این جنگ؛ تنها تعیین تکلیف آیندۀ امنیتی غرب آسیا، چشم‌انداز اقتصادی و سیاسی ایران یا نفع‌بری اقتصادی نیست؛ هرمز و ارادۀ جمهوری اسلامی می‌تواند سرآغازی عینی از پایان هژمونی آمریکا باشد. دولتی که پس از هفته‌ها نبرد هنوز بر 20 درصد از منابع عمومی جهان کنترل ندارد و تن به یک انسداد کامل جریان تجارت جهانی داده است، پس از این جنگ نمی‌تواند شایستۀ لقب دولت هژمون باشد.

ایران آنلاین
انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار سیاست