تابلوی «گرنیکا» برای ایران

حجت کاظمی

حجت کاظمی

سیاست

151651
تابلوی «گرنیکا» برای ایران

چند روز بعد از آغاز تهاجم محور آمریکایی-اسرائیلی به ایران، به خاطر شرایط تهران در شهر بروجرد مستقر شده بودم. غروب بود و ساعت‌ها کلنجار رفتن با اخبار جنگ، ذهن و روانم را به مرزهای مالیخولیا رسانده بود. راهی خیابان شدم تا گشتی در شهر بزنم.

حجت کاظمی، عضو هیأت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران: اهل این شهر نیستم و پیاده‌روی حکم کشف کردن هم دارد. در میدان مرکزی، در پیاده‌رو روبه‌روی شهرداری یادمانی برای پاسداشت مشاهیر بروجرد ساخته‌اند. عجله‌ای نبود. پس یکبار دیگر در حال قدم زدن اسامی بزرگان شهر را خواندم: آیت‌الله بروجردی، عبدالحسین زرین‌کوب، عبدالمحمد آیتی، مهرداد اوستا و... چشمم به آرامگاهی افتاد که در کنار پیاده‌رو قرارداشت و تا آن زمان آن را ندیده بودم. گویا آنجا قبرستانی قدیمی بود و با تغییر فضای شهری، اکنون این آرمگاه تنها باقیمانده آن وادی خاموشان بود.
روی سنگ قبر نام «سید جمال اصفهانی» درج شده بود. تعجب کردم. چطور در تمام این سال‌ها آرامگاه واعظ شهیر مشروطه و پدر سید محمدعلی جمالزاده را در این گوشه خیابان ندیده بودم؟ سید جمال واعظ، متولد همدان بود، به خاطر سکونت طولانی در اصفهان به آن ولایت منتسب شد. با منبرهای خود در ایام مشروطه نقشی تاریخی ایفا کرد. در ایام استبداد صغیر از تهران گریخت، اما در حین مهاجرت به عتبات در بروجرد زندانی و مقتول شد.
به راهم ادامه دادم. از میدان اصلی عبور کردم و وارد خیابان شهدا شدم. مردم با گذشت چند روز از جنگ، ترجیح داده بودند آن را فراموش کنند. هوا خوب بود و مردم آمده بودند تا گشتی بزنند و در روزهای منتهی به عید خریدی بکنند. در طبقه زیرزمین یک پاساژ، کتابفروشی کوچکی هست که مدیر آن اهل کتاب است. رفتن به کتابفروشی سرگرمی همیشگی من بوده. داخل رفتم به امید آنکه در آن روزهای پراضطراب با دیدن کتاب‌ها و خرید کتابی، دلخوشی کوچکی برای خودم خلق بکنم.
تازه وارد شده بودم که ناگهان صدای مهیبی بلند شد؛ یک صدای سوت‌مانند و ثانیه‌ای بعد انفجاری در نزدیکی. لحظاتی بعد صدای انفجاری دیگر، این‌بار سوت موشک را نشنیدم. انفجار دوم مقداری دورتر رخ داده بود. گیج، حیران و هراسان به خیابان آمدم. در چند صدمتری جایی که من بودم و در ۵۰ متری آرامگاه سیدجمال واعظ اصفهانی، مرکز فرماندهی انتظامی بروجرد، درست وسط شهر و در شلوغ‌ترین ساعات روز بمباران شده بود. مثل بیشتر مراکز انتظامی، ساختمان از مدتی قبل تخیله بود.
چیزی که آن روز در مرکز شهر دیدم جنایتی هولناک بود که صحنه‌ای آخرالزمانی خلق کرد. در یک لحظه زمین و زمان تغییر کرد، گرد و خاک منطقه را پوشانده، شیشه مغازه‌ها ریخته و مردم وحشت کرده بودند و زنان و کودکان بسیاری گریه می‌کردند. با نزدیک شدن به محل حادثه ابعاد فاجعه آشکار‌ می‌شد. تعدادی از ساختمان‌ها و انبوهی از مغازه‌های اطراف کلانتری ویران شده و پیکرهای قربانیان یا زیر آوار مانده یا به اطراف پرتاب شده بود. شهروندی ناشناس از خیابان روبه‌روی کلانتری بمباران‌شده فیلمی گرفت که یکی از تصاویر هولناک این جنگ است و در اینترنت هم هست.
وحشت آن لحظه در فیلم پیداست. خیابانی پیچیده در گرد و غبار، ساختمان‌های ویران، درختان از جا کنده‌شده، خودروهایی که با موج انفجار پرتاب شدند، چهره‌های خاک‌گرفته و بهت‌زده عابران، شیون زنان و ناگهان پیکر خانمی که با سری آویزان در ماشین‌اش به شهادت رسید.
غرق در بهت و وحشت از محل حادثه خارج شدم. تماس اطرافیان نگران شروع شد. وقت برگشت به این فکر می‌کردم که لحظاتی قبل از بمباران از آن محل عبور کرده بودم، چند دقیقه‌ای در نزدیکی محل بمباران در کنار آرمگاه سیدجمال واعظ ایستاده بودم.
در حملات ۱۷ اسفند به بروجرد ۱۷ شهروند شهید شدند؛ از جمله زنی باردار و چند کودک. در انبوه مصیبت‌های جنگ، اخبار آن جنایت بازتاب زیادی نداشت و در سطح محلی ماند.
در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ بمب‌افکن‌های آلمانی روی شهر کوچک «گرنیکا» در ایالت «باسک» اسپانیا پرواز و بازار شهر را بمباران کردند. برخی آن حادثه را اولین نمونه استفاده هدفمند از بمباران هوایی علیه شهرها و مردم عادی در تاریخ مدرن دانسته‌اند؛ بمبارانی که هدف آن ایجاد وحشت و فشار بر مردم برای تأمین اهداف تجاوزکارانه بود. بازار گرنیکا ویران و صدها نفر کشته و زخمی شدند. جز اخبار مربوط به بمباران و تلفات، چیزی که از آن واقعه برجامانده، چند عکس رنگ و رو رفته است.
رویداد بمباران گرنیکا می‌توانست به خاطره‌ای مبهم و فراموش‌شده در تاریخ خونین قرن بیستم تبدیل شود. اما پیکاسو در تابلوی «گرنیکا» مرگ و ویرانی آوار شده بر انسان‌ها از سوی نیروی شر را جاودانی کرد. گرنیکا تبدیل به یادمانی فرازمانی و فرامکانی از خشونت جنگ و تباهی مهاجمان شد. غرض اصلی هنرمند حفظ خاطره قربانیان شرارت بود.
در این ایام بحق از دانش‌آموزان مظلوم مدرسه «شجره طیبه» میناب و ملوانان غریب «ناو دنا» بسیار سخن گفته شد. اما باید به خاطر داشت که در جنگ تحمیلی چهل روزه در گوشه و کنار این کشور جنایت‌های متعددی از سوی متجاوزان آمریکایی-اسرائیلی رقم خورد که کمتر موضوع بحث و توجه بوده است. انبوهی از دارایی‌ و زیرساخت‌ نظامی، اقتصادی، علمی و فرهنگی کشور تخریب‌ شد، مردم خانه‌ خود را از دست دادند و هزاران جان‌ ارزشمند از دست رفت. نکته مضحک آن است که همه اینها با ادعای «حمایت از مردم ایران» صورت گرفت.
من شاهد یکی از این حملات بودم و آرزو می‌کنم در میان ما افرادی باشند که قادر باشند آنچه بر این سرزمین و مردم رفته را به نحو ماندگاری ثبت و روایت کنند. روایت این قصه‌ها و تکرار آنها به زبان‌ و بیانی شایسته، به دور از کلیشه‌سازی‌ها، راهی برای مقابله با فراموشی زخم‌هایی است که از سوی جنایتکاران بر وطن ما وارد شده است.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار سیاست