صادق واعظ‌زاده درباره مواجهه آیت‌الله سید علی خامنه‌ای با دو گانه‌های نظری تاریخ معاصر می‌گوید

تأکید رهبر شهید به استفاده از حکمت ایرانی در سند پیشرفت کشور

سیاست

158339
تأکید رهبر شهید به استفاده از حکمت ایرانی در سند پیشرفت کشور

در تاریخ معاصر ایران، شاهد دو گانه سازی‌ها یا دو قطبی‌های نظری هستیم که به بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم رسیده است. دو گانه‌هایی همچون سنت- تجدد، اسلامیت- جمهوریت، هویت ایرانی- هویت مذهبی، دنیا – آخرت و... با دکتر صادق واعظ‌زاده از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی و استاد دانشگاه مروری کرده‌ایم به مواجهه رهبر شهید آیت‌الله خامنه‌ای به این دوگانه ها. واعظ‌زاده از سال ۱۳۹۰ از سوی رهبر شهید به عنوان رئیس شورای عالی و رئیس مرکز الگوی اسلامی- ایرانی پیشرفت منصوب شده‌اند.

ایران آنلاین:

 به گفته واعظ‌زاده برخی از این دوگانه‌ها به واقع تفاوت ذاتی دارند اما رهبر انقلاب رویکرد تمرکز بر اشتراکات و استفاده از ظرفیت‌های مثبت دیدگاه‌ها و نظریات مختلف را توصیه کرده‌اند. در برخی از این دوگانه‌ها هم اساساً ایشان این دوگانگی را نفی کرده‌اند مثل ایران و اسلام که معتقدند این دو مکمل یکدیگر بوده‌اند و حتی به توصیه ایشان از حکمت ایرانی در سند الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت استفاده شده است. واعظ‌زاده همچنین تأکید کرد که از منظر رهبری شهید میان جمهوریت و اسلامیت تضادی وجود ندارد. این استاد دانشگاه تصریح دارد که مقبولیت نظام دینی، اصلی اسلامی است و نظامی که مقبولیت مردمی نداشته باشد مشروعیت دینی ندارد. آنچه در ادامه می‌خوانید بخشی از گفت‌و‌گوی مفصل «ایران» با صادق واعظ‌زاده است و متن کامل آن بزودی منتشر خواهد شد.
 
سپاسگزارم از فرصتی که در اختیار روزنامه ایران قرار دادید. جمهوری اسلامی در دوره زعامت رهبری شهید به مرحله تثبیت رسید. اگرچه در طول این دوره برخی فراز و فرودها و بحران‌های داخلی و خارجی وجود داشت؛ اما برخلاف فضاسازی‌ها و خبرسازی‌هایی که بویژه مخالفان خارج‌نشین ترویج می‌کردند و ادعا داشتند، جمهوری اسلامی در شیوه اداره کشور مبتنی بر فرد یا افراد نیست. چنانکه در همین جنگ اخیر آنها تصور می‌کردند با ترور رهبری شهید چه‌بسا ساختارهای نظام جمهوری اسلامی ایران از هم فرو خواهد پاشید ولی دیدیم که نظام تا چه حد متکی بر اداره ساختاری و نهادی است. بنابر این برخلاف انتظار معاندان نظام، ساختار در دوره جنگ حتی منسجم‌تر هم شد. به نظر می‌رسد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای یک نگاه ساختارمند به اداره کشور داشتند و در کنار آن، توجه و اهتمام ویژه‌ای هم به اینکه این نهادها و این ساختارها بر اساس یک نقشه راه و برنامه‌ریزی میدانی حرکت کنند. همچنین تأکید ویژه‌ای نسبت به اجرایی شدن سند الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت داشتند. ناظر به این مقدمه، شما تأکید رهبر شهید را نسبت به تدوین و اجرای چنین الگویی برای جمهوری اسلامی ایران چگونه ارزیابی می‌کنید؟
 
بسم‌الله الرحمن الرحیم. شما در درسؤالتان دو مسأله مهم را مورد اشاره قرار دادید؛ یکی تثبیت و تحکیم نظام جمهوری اسلامی و دیگری الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت. مسیر تثبیت جمهوری اسلامی که اکنون محقق شده است، از اولین روزهایی که حضرت امام خمینی(ره) نهضت را شروع کردند، آغاز شد. امام به عنوان یک حکیم که از فلسفه سیاسی در ایران و اسلام مطلع بودند و از اساتید این حوزه بودند، به حکمرانی و نظام سیاسی با دیدی حکیمانه نگاه می‌کردند. این دید حکیمانه در رهبری ایشان در طول نهضت و همینطور در تأسیس جمهوری اسلامی برجسته است. در سخنان حضرت امام که ساده و همه‌فهم بیان می‌شد، عصاره بیش از دو هزار سال حکمت جهانی، ایرانی و اسلامی در نهفته است. برای نمونه، روی‌ دیواری از قول حضرت امام نوشته‌ای شبیه به این می‌بینید که «تقوا یعنی عمل به قانون». این چکیده‌ای از نظرات ارسطو و دیگر فلاسفه بزرگ است و امام(ره) آن را در جمله‌ای صریح و ساده بیان کرده‌اند. نظام جمهوری اسلامی با چنین دیدگاه و با پشتوانه چنین اندیشه‌هایی تأسیس شد. انقلاب اسلامی، انقلابی نبود که عده‌ای با احساسات صرف ولو با شجاعت و ایثار به میدان بیایند و بخواهند نظامی را عوض کنند. این‌گونه نبود که آرمان‌های کلی در ذهن انقلابی‌ها باشد، ولی برنامه‌ای نداشته باشند. زیرا یک حکیم و متخصص در حقوق، انقلاب و نظام را رهبری می‌کرد. بنابراین ایشان با دیدی روشن قدم برمی‌داشت و جلو می‌رفت. این نکته شاید کمتر در فضای عمومی و حتی دانشگاهی و علمی مطالعه شده باشد. حضرت امام قبل از رفراندوم اردیبهشت ۱۳۵۸می‌فرمودند: «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم». شاید در آن روزها برخی فکر می‌کردند امام در عکس‌العمل نسبت به مرحوم روانشاد مهندس بازرگان که می‌گفتند جمهوری دموکراتیک اسلامی، تقابل سیاسی دارند که این جمله را مطرح می‌کنند. خیر، این گونه نبود. اینکه امام می‌فرمودند جمهوری اسلامی، نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم، مبتنی بر مبانی فکری دینی بود و ریشه در حکمتی داشت که از آرای حکمای بزرگ برگرفته شده بود. اینکه حضرت امام تأسیس جمهوری اسلامی را به آرای مردم گذاشتند، از آنجا ریشه می‌گرفت که؛ حکومت و حکمرانی باید بر آرای عمومی مبتنی باشد. 
خیلی خوشحالم که این بحث را روزی در حضور رهبر شهید انقلاب مطرح کردم و نظر ایشان را شنیدم. برای من همیشه این سؤال مطرح بود که تا آنجایی که در ذهن من بوده و هست، در تابستان ۱۳۵۷ حضرت امام ترکیب «جمهوری اسلامی» را به عنوان نظام آینده ایران مطرح کردند و قبل آن از «حکومت اسلامی» می‌گفتند. «جمهوری اسلامی» یک دفعه از سوی ایشان مطرح شد و این برای من سؤال بود که امام جمهوری را از کجا آوردند. البته بزرگانی مثل استاد شهید مطهری مفصلاً به این سؤال پاسخ دادند که «اسلامی» محتوای نظام است و «جمهوری» شکل نظام. اما برای من این سؤال بود که؛ آیا مثلاً در بیت شریف حضرت امام، حضرات مرحوم حاج احمد آقا، حاج حسن آقا و دیگران، آیا شواهدی دارند که امام چگونه به ضرورت شکل‌گیری نظام اسلامی مبتنی بر جمهوری رسیدند. رهبر شهید فرمودند: «امام که جزئی‌ترین اندیشه‌ها و اعمال را منطبق بر اسلام اتخاذ می‌کردند نمی‌شود که واژه «جمهوری» را از اسلام استخراج نکرده باشند. این استنباط ایشان بود و معتقد بودند که جمهوری در واقع از متن اسلام بیرون آمده است. دیدگاه خودشان هم همین بود. بنابراین تحکیم و تثبیت نظام جمهوری اسلامی به‌خاطر زیر بنای حکمی آن بود که ریشه در قبل از تأسیس نظام داشت.»
شکل‌گیری شورای انقلاب و تعیین دولت قبل از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی و تهیه و تصویب قانون اساسی با رأی مردم، پس از آن از مهم‌ترین اقدامات تثبیتی بود. این جریان در زمان امام راحل ادامه یافت. تأسیس مجمع تشخیص مصلحت از بزرگترین اقدامات بود. در زمان رهبری امام شهید انقلاب، شاکله نظام عیناً حفظ شد و جریان تکمیل و ثثبیت نظام ادامه یافت و ساختارهای قانونی چندی تأسیس و تکمیل شد و وظایف ارکان و اجزای نظام و روابط آنها از سوی رهبری تنظیم و شفاف و قانونمند شد. دیدگاه دیگری که امروز در جامعه ما شاید چنان که باید برجسته نشده، این است که ایشان بحث مقبولیت و مشروعیت نظام را با طرح جدیدی که مبتنی بر همین نظر حضرت امام است، حل کردند. ایشان می‌فرمایند نظام اسلامی باید متکی و مبتنی بر اراده مردم باشد. یعنی اسلامیت نظام منوط به این است که مقبولیت داشته باشد. بنابراین اصلاً بحث اینکه یک نظامی اسلامیت داشته باشد، اما مقبولیت نداشته باشد، منتفی است. نظام اسلامی باید مبتنی بر اراده مردم باشد. این دیدگاهی است که رهبر شهید، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای داشتند و متفاوت از نظراتی است که بعضی شخصیت‌های مورد قبول در جامعه ما بیان کردند. شاید ایشان مایل نبودند که این دیدگاه جدید و خاص را بسیار برجسته کنند؛ اما در صحبت‌هایشان هست و اگر به پایگاه اطلاعاتی ایشان مراجعه کنید، شاید مثلاً ۲۰ صفحه مطلب در این مورد پیدا کنید. وقتی شما موضوع «مردم سالاری دینی» را در دیدگاه ایشان جست‌و‌جو می‌کنید، می‌بینید چنین دیدگاهی است. یعنی اصلاً دوگانه مقبولیت و مشروعیت را ایشان حل کردند. با دیدگاهی بالاتر، «تثبیت نظام» در زمان زعامت ایشان بیشتر بروز پیدا کرد، اما پایه‌اش از روز اولی که امام نهضت را آغاز کرد گذاشته شد. امام حکمرانی اسلامی را در دروس فقهی و حقوقی خودش مطرح می‌کرد. بنابراین دیدگاه روشنی نسبت به مبانی نظام در دیدش بود؛ اینکه چه کار باید کرد و چه می‌خواهیم بکنیم. با اینکه امام با حکمرانی دنیای جدید از نزدیک آشنا شد. یک حکیم و فیلسوف، وقتی به یک جامعه جدید وارد می‌شود، این‌طور نیست که به ظواهر و به زندگی عادی توجه کند. بلکه به جزئیات توجه می‌کند، تا به اعماق برسد. امام هم زمانی که در ترکیه بودند، زمانی که در عراق بودند و هم زمانی که در پاریس بودند، وضعیت جمهوریت را در ویرایش‌های مختلف دیده بودند و دیدگاه اسلام را انتخاب و حاکم کرده بودند.
 
 
در ادبیات جامعه شناسی سیاسی و در ارزیابی مراحل مختلف انقلاب‌ و پسا انقلاب، انقلاب‌ها در چند سال ابتدایی بحران‌های اولیه‌ای را از سر می‌گذرانند. در سالهای ابتدایی پس از انقلاب اسلامی نیز شاهد تکرار همین الگو بودیم. ناظر بر همین ادبیات گفته می‌شود که سالهای زعامت امام خمینی(ره) مرحله استقرار انقلاب بود که با بحران‌های داخلی و خارجی، جنگ و اتفاقاتی از این نوع همراه بود. در گذر از این مرحله استقرار ما به دوره تثبیت می‌رسیم که این بحران‌ها به نوعی پشت سر گذاشته شد. در حقیقت دوره جدیدی آغاز شد. کما اینکه پس از تجربه یک دهه‌ای از عمر انقلاب و ناظر بر تحولات و ضرورت‌هایی که اقتضا می‌شد، شاهد اصلاح قانون اساسی بودیم. به این معنا عرض کردم دوره زعامت آیت‌الله خامنه‌ای رهبری شهید دوره تثبیت انقلاب بود. در دوره تثبیت، رهبر شهید انقلاب نگاه ساختارمندی به اداره کشور داشتند و به خصوص تأکیدشان به برنامه داشتن و نوعی حرکت با افق روشن بود. تأکید ایشان بر تدوین برنامه‌های پنج ساله توسعه، سند الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت و سند چشم‌انداز 1404 را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ سلسله این موارد آیا ما را به یک برنامه کلان برای پیشرفت رهنمون می‌کند؟
 
ضرورت‌ تدوین الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت، در حوادث و جریان‌های جاری کشور نهفته بود. اما در یک افق تاریخی هم می‌شود این ضرورت را بررسی کرد. این را می‌شود با توجه به جایگاه رهبری و به خصوص امروز که ایشان به یک شخصیت ایرانی و اسلامی و جهانی مؤثر تبدیل شدند، دید. اندیشه پیشرفت سابقه‌ای بسیار طولانی در فرهنگ ما دارد و هر چقدر در تاریخ ایران به عقب برویم می‌بینیم که مفهوم پیشرفت، تحت واژگان مختلف مطرح شده است. مثلاً ملاحظه بفرمایید که در شاهنامه بعد از اینکه فردوسی در مدح خداوند و خرد و پیامبر خاتم اشعاری می‌سراید، روایت و داستان پیشرفت ایران را آغاز می‌کند؛ از دوران پادشاهی کیومرث و بعد هوشنگ و طهمورث تا می‌رسد به دوران جمشید که اوج پیشرفت است و یکی یکی دستاوردهای پیشرفت تمدنی ایران را ذکر می‌کند.
اینکه چطور مردم از کوه‌ها و غارها به دامنه‌ها و دشت‌ها آمدند و خانه‌سازی کردند؛ چطور حیوانات را اهلی و رام کردند و به دامداری پرداختند؛ چطور کشاورزی را فرا گرفتند و خوراک تولید کردند، دوخت و دوز و پوشاک را چطور ابداع کردند، آتش چطور کشف شد و با آتش آهن را استخراج کردند و ابزارهای سنگی و آهنی ساختند. یکی یکی اینها را می‌گوید. پیشرفت‌های غیر مادی را نیز ذکر می‌کند. اینکه ایرانیان چطور نوشتن آموختند و زبان‌های بیگانه را فرا گرفتند؛ چگونه حکمرانی و حکومت و فنون جنگی را ابداع کردند. آنوقت می‌گوید که در دوران جمشید یا سلسله جمشید (چون برخی می‌گویند جمشید یا پادشاهان دیگر که ذکر شده چند صد سال حکومت کردند، اسطوره نیست بلکه هر یک نشان از حکومت یک سلسله است) این پیشرفت‌ها به اوج می‌رسد. این پیشرفت‌ها ناخودآگاه نبوده است. مردم آگاه بودند که پیشرفت کردند. وقتی این پیشرفت‌ها به اوج خودش رسید، مردم آنها را جشن گرفتند. عید نوروز جشن پیشرفت تمدنی ماست، جشن بزرگداشت اول بهار نیست. اول بهار موسم خوبی است که جشن پیشرفت را برگزار می‌کنند، تا پیشرفت‌های عظیم را تقدیر کنند. جمشید به بار می‌نشیند و مردم برایش هدایا می‌آورند. یعنی مردم آگاه بودند که پیشرفت‌های بزرگ صورت گرفته است. در تاریخ که جلوتر می‌آییم، می‌بینیم که اندیشه پیشرفت با بیان‌های مختلف در تاریخ ما هست. نظامی گنجوی جامعه پیشرفته‌ای را در اقبالنامه توصیف می‌کند که اسکندر در شرق ایران به آن رسید. دید خانه‌ها حصار و در ندارند یا درها همه باز است، زن‌ها حجاب ندارند، اصلاً حکومتی وجود ندارد. از بزرگان شهر پرسید، این چگونه است؟ چرا خانه‌هایتان باز است؟ گفتند ما اینجا دزدی نداریم که در خانه را ببندیم. پرسید چرا زن‌ها بی‌حجابند؟ گفتند که مردها به زن‌ها نگاه نمی‌کنند؛ بنابراین زن‌ها احتیاجی ندارند که حجاب داشته باشند. اسکندر به سربازانش گفت دست به اموال مردم دراز نکنند و به بزرگان شهر گفت سپاهیان من جوانند و از زن و زندگی‌شان دور بوده‌اند، زنان شما که بی‌حجابند موجب مشکل می‌شود. پیر شهر ترفند لطیفی زد و زنان با خواست خودشان حجاب بر سر کردند.
جامی هم در اشعارش طور دیگری یک جامعه پیشرفته و آرمانی را توصیف می‌کند. جامعه ایده آل افلاطون و آرمانشهر فارابی هم برای اهل فکر ما شناخته بوده است که بر حکمرانی تأکید دارند. بخصوص که در ایران یک حکمت عملی حاکم بود زیرا حاکمان باید همیشه دانشمندان برجسته، متفکران و حکیمان بزرگ را مشاور و وزیر خودشان قرار می‌دادند. این در تمام طول تاریخ ما بوده است. در واقع آن حکیمان راهنمایی می‌کردند که جامعه پیشرفته چیست. یعنی سلاطین و پادشاهان را با همه اخلاق بدشان و خشونتی که داشتند حکیمان کنترل و هدایت می‌کردند.

در حقیقت وزارت و مشاوره تبدیل به یک نهاد شده بود. حتی بعد از ورود اسلام به ایران هم خیلی از این وزرا و مشاوران ایرانی به دربار خلفای اسلامی رفتند.

 دقیقاً، این حکمت عملی ایرانی بود. این حکمت در یونان نبود. در یونان حکمای بزرگشان مطرود حکومت‌ها شدند. بزرگان فلسفه یونان حتی مورد اقبال مردم هم نبودند. در ایران خلاف این بود. حکومت‌ها دنبال ابوعلی سینا بودند که  وزارت و صدارت را بپذیرد.  او می‌گفت من کار علمی دارم. البته در مقطعی هم به ناچار پذیرفت. کسی مثل خواجه نصیر، ضمن اینکه کارهای عظیم علمی در شاخه‌های مختلف کرد و در اخلاق ناصری اداره مطلوب کشور را بیان کرد، سال‌ها وزیر بود. اینها جامعه پیشرفته را برای حکومت‌ها و سلسله‌های مختلف معرفی می‌کردند. در یک مقاطعی این جامعه پیشرفته تا حدودی خودش را نشان می‌دهد. بخشی از سلسله صفویه از ابعادی قابل ذکر است. پایتخت اول‌شان تبریز را آباد کردند. بعد آبادی بیشتر را در قزوین ایجاد کردند. قزوین مثل یک پایلوت بود و هر چیزی که آنجا درست کرده بودند، مثل چهل ستون و عالی‌قاپو، بزرگتر و زیباترش را در اصفهان ایجاد کردند. این یک شهر و یک جامعه پیشرفته بود. با آگاهی این کار را کردند. ریشه پیشرفت در اسلام و سنت پیامبر(ص) است.
 پیامبر اسلام (ص) یک حرکت پیشرفتی را شروع کردند. یثرب را مدینه کردند و یک جامعه مدنی ایجاد کردند. از کجا شروع کردند؟ پیامبر مساجد باشکوه و بناهای عظیم نساخت، بلکه از باور و فکر مردم شروع کرد؛ یعنی از اساس و زیربنا.  ایشان بر تفکر و تعقل و علم تأکید کرد. 
در نتیجه پس از حدود دو قرن تمدن مادی و معنوی اسلام به عنوان یکی از بزرگترین تمدن‌های جهانی پدیدار شد. در دوران جدید البته پیشرفت فوق‌العاده غرب، نظر متفکران ما را متوجه خود کرد. روشنفکران یا به تعبیر همان موقع منورالفکران ما در حدود ۲۰۰ سال گذشته  غالباً جامعه پیشرفته و مطلوب خودشان را جامعه غربی می‌دانستند و معتقد بودند که از نظر مادی و معنوی باید مثل آن جامعه بشویم. البته به گذشته درخشان ایران هم اشاره داشتند. ولی در حکمت‌های آن تعمق نکردند و آن‌ها را بروز ندادند تا مبنای جامعه پیشرفته مطلوب قرار بدهند. آنها تلاش، نظم، فراوانی و ادب و هنر غرب را که  جذاب بوده،  برجسته کردند؛ به خصوص در مقایسه با ایران فقیر و با مفاسد اخلاقی و فکری و خرافات آن دوران. در آثار خیلی از  شخصیت‌هایی که در حدود مشروطیت و بعد هستند این شیفتگی را می‌بینید.
حکومت رضاخان همراه با نقشه خارجی، بر بستر چنین تفکراتی‌ بود؛ تفکراتی که شکل ظاهری جامعه غربی را می‌خواست ایجاد کند. در این شکل، دموکراسی و آزادی که مطابق مبانی خودشان در  آنجا بود در اینجا جایی نداشت؛ استقلالی وجود نداشت. انگلیسی‌ها پشت پرده حاکم بودند؛ اما بعضی از اقدامات مادی توسعه‌ای انجام شد. راه‌آهن کشیده شد، بانک تأسیس شد و به ظاهر ارتش منظمی ایجاد شد؛ همراه  آن هوسی که در دل رضاخان افتاده بود که زمین‌های مردم را بگیرد و به نام خودش سند بزند.  همزمان یک جریان پیشرفت اسلامی - ملی هم در ایران و اطراف ایران وجود داشت. مثلاً اقبال لاهوری بحث خودی را مطرح کرد، مدرس دیانت و سیاست و استقلال را، آیت الله شاه آبادی ضرورت تشکل برای هدف اسلامی را و شریعتی بازگشت به خویشتن را.  امام (ره) بر اساس مبانی اسلامی، حکومت دینی را مطرح کرد. شاگردان امام، از جمله رهبر شهید هم همین را ادامه دادند.  ایشان در سنین جوانی در ماه رمضانی که مصادف با تابستان سال ۱۳۵۳ بود در مسجد امام حسن (ع) در بازار سرشور مشهد، در مدت ۳۰ روز بعد از نماز ظهر و عصر درسی را ارائه کردند که در قالب قدیمی اصول عقاید بود. 
ایشان ایمان، توحید، نبوت و ولایت را در این ۳۰ روز مطرح کردند. ولی اصلاً مثل مباحث اصول عقاید معمول نبود. نه استدلالی و فلسفی بود نه کلامی؛ طرح کلی اندیشه اسلامی بر اساس قرآن بود. از یک طرف مستند به مبانی اساسی به خصوص قرآن بود؛ از طرف دیگر در محتوا و سبک ارائه با نوآوری همراه بود، به صورتی که مستمعین (که غالباً جوان‌های دانشجو بودند و بعد  گروهی از مردم اضافه شدند) انبوهی با زبان روزه می‌نشستند و به بحث گوش می‌کردند، طرحی که مبنای جامعه و نظامی پیشرفته بود را می‌شنیدند و عاشق چنین نظامی می‌شدند. شنوندگان تعهد اجتماعی و مسئولیت عمومی را روی دوش خود احساس می‌کردند؛ تنها دانش‌افزایی نبود. می‌خواهم بستر تاریخی ایده رهبر شهید را مطرح کنم که وقتی ایشان الگوی اسلامی- ایرانی پیشرفت را به عنوان یک طرح نظری و عملی مطرح می‌کنند، علاوه بر اینکه برای درمان حرکت‌های زیگزاگ در توسعه کشور و سند بالا دستی اسناد برنامه‌ای جمهوری اسلامی لازم است، بلکه در زنجیره طولانی اندیشه پیشرفت در اسلام و ایران، حلقه نهایی در زمان حاضر است، بویژه اینکه ایشان در مقام عالی دینی و سیاسی قرار گرفته بودند و در گذشته اساس نظریش را به سهم خود به صورت یک نظام در دوران جوانی‌شان تدوین و تدریس کرده بودند.
 در سال ۵۴ خلاصه این درس‌ها منتشر شد و حدود ۳۰ سال بعد نوارهای ضبط شده آن جلسات پیدا و به صورت یک کتاب تدوین شد. در این مباحث هم اصالت هست، هم نوآوری. نوآوری مباحث به ویژه در مبحث ولایت در مشهد مورد انتقاد بعضی افراد قرار گرفت. ایشان در پاسخ انتقادات گفتند من وقتی مباحث جدیدی را مثلاً از مبحث ولایت بیرون کشیدم و مطرح می‌کردم یک عده انتقاد کردند که این مباحث ذیل ولایت قرار نمی‌گیرد و کسی اینها را نگفته است. وقتی ایشان در مورد ولایت بحث می‌کنند؛ انسجام ملی، استقلال، دوری از ولایت طاغوت و ... را  ذیل ولایت مطرح می‌کردند و خب یک عده انتقاد می‌کردند.

 یعنی طرح بحث‌ها صرفاً در چارچوب آموزشی سنتی نبود؟

 آن مباحث را ایشان قبول داشتند. خود ایشان در پاسخ این منتقدین می‌گفتند:  اگر پزشکی که بیماری حصبه را بخواهد درمان کند، روش‌های قابل قبول و مؤثر گذشتگان را بپذیرد و روش جدیدی هم مطرح کند، آیا این پزشک مستحق مذمت است یا تقدیر و تشویق. یعنی آن مباحث را ایشان تأیید می‌کردند و می‌گفتند: ولایت به معنی ولایت امیرالمومنین (ع) را که قبول داریم. اینکه می‌گوییم ولایت یعنی محبت قلبی و در نتیجه انسجام عمیق جامعه بر محور ولی یا توحید یعنی نفی حاکمیت طاغوت را  از آیات قرآن استخراج کردیم. بنابراین چنین نوآوری در تبیین دین داشتند.

 بخشی از این نوآوری‌ها ناظر بر این است که ایشان در ارتباطاتشان و در نشست و برخاست‌ها و همنشینی‌هایشان با اطرافیان و بزرگان آن زمان، نگاه بسته‌ای نداشتند؟ چه بسا با خیلی از بزرگان آن زمان، روشنفکران، اندیشمندان و حتی هنرمندان نشست و برخاست داشتند و به نوعی یک تعاطی و تبادل افکار و نظراتی  هم در همان زمان داشتند؟

 بله ایشان در عرصه‌های فکری متفاوتی سیر می‌کردند. خب از یک طرف شخصیت روحانی و حوزوی بودند و  درس‌های سطوح را تدریس می‌کردند، از طرف دیگر با دانشجوها مونس بودند. همین درس‌های طرح کلی اندیشه اسلامی، بیشتر مستمعین‌اش طلاب نبودند، بلکه دانشجوها و جوان‌های دانشگاهی و دبیرستانی بودند. همین‌طور که گفتید با برخی روشنفکران و شاعران محشور بودند و رفت و آمد داشتند. مثلاً در مشهد که به صورت سنتی پایگاه شعر و شاعری است و حلقه های شعری برگزار می‌شد که گاهی من در بچگی با پدرم در  بعضی از آنها شرکت می‌کردم؛ کسانی مثل امیری فیروز کوهی آنجا شعر می‌خواندند و حضرت آقای خامنه‌ای چون در بعضی از این جلسات شرکت می‌کردند، با فضاهای مختلف و روشنفکری اسلامی آشنا بودند و از فضاهای فکری متفکران غیراسلامی هم مطلع بودند. حالا با واسطه ترجمه‌ها و ارتباطاتی که داشتند و متون غربی‌ای که مطالعه می‌کردند. این خواندن رمان‌های بزرگ جهانی از سوی ایشان، معروف است و همه می‌دانند.  یک وقتی به من گفتند تو بینوایان را خوانده‌ای؟ گفتم دو جلد قطورش را گرفته‌ام و نصفش را خوانده‌ام و تمامش نکردم؛ ولی فیلمش را دیده‌ام . گفتند نه، فیلمش کافی نیست، داستان را باید بخوانید. با اینها آشنا بودند و دیدگاه‌های بعضی از متفکران را که من الان نمی‌خواهم نام ببرم، مطالعه می‌کردند. ایشان علاقه داشتند در طرح کلی اندیشه اسلامی که خودشان تبیین و تدوین کردند، جوان‌ها تنها مستمع و خواننده نباشند و مستقیماً به قرآن مراجعه کنند. به یاد دارم شاید اولین باری که بعد از  قبولی در دانشگاه به مشهد آمدم، سال ۵۵ بود و من ۱۷ ساله بودم، در منزلشان خدمت ایشان رسیدم و از فضای فکری و انقلابی دانشگاه در تهران گفتم. ایشان دو نکته به من گفتند. یکی اینکه گفتند این واژه‌هایی که من می‌گویم، واژه‌های قرآنی اینها را برو آیاتش را در قرآن پیدا کن و با استفاده از تفاسیر بررسی‌شان کن. من مقدمات کافی برای کار قرآنی بر طبق رویه معمول نداشتم و ایشان حتماً این را می دانستند، ولی ایشان این را توصیه کردند. پدرم در کتابخانه چند جلد معجم المفهرس داشت که فهرست آیات است. من یکی از آنها را برداشتم با خود به تهران بردم  و واژگانی را که ایشان گفته بودند، آیاتش را پیدا کردم  و با استفاده از تفاسیری که در خانه داشتم، مثل تفسیر چهار جلدی مرحوم طالقانی و تفسیر یک جلدی مرحوم محمد تقی شریعتی و ترجمه بخشی از تفسیر فی ضلال قرآن سید قطب، تفسیر  آیات را مطالعه کردم و ادامه دادم.

 نکته دومی که ایشان به من گفتند این بود که با آیت الله دکتر بهشتی ارتباط داشته باشید. دکتر بهشتی از نظر ما جوان‌هایی که سرمان برای نهضت و انقلاب درد می‌کرد، مشی سیاسی متفاوتی داشتند. آقای خامنه‌ای در سخنان خود، بدون اشاره مستقیم به واژگانی نظیر «رژیم» یا «حکومت»، در واقع زیرساخت‌های فکری آن نظام را به چالش می‌کشیدند. برای نمونه، ایشان به جای استفاده از عبارت «حکومت اسلامی»ــ که در آن دوران از حساس‌ترین و ممنوع‌ترین واژگان از نظر رژیم محسوب می شد- از عبارت  «حکومت علوی» استفاده می‌کردند. در عین حال از نظر مخاطب، مشی انقلابی در بیان ایشان صراحت داشت. همین رویکرد باعث شد که با تبعید، زندان و تعطیلی کلاس‌های درس مواجه شوند. شهید بهشتی در پیشبرد مباحث، با احتیاط و ظرافت خاصی عمل می‌کردند و از نظر ما مشی ایشان با آقای خامنه‌ای تفاوت‌ داشت. در آن دوران، آقای خامنه‌ای در صف اول مبارزه تلقی می‌شدند. لذا، برای من جالب بود که فهمیدم ارتباط نزدیکی میان ایشان و آیت‌ الله بهشتی برقرار است.

به نظرم سال بعد از آن و پیش از باز شدن فضای سیاسی کشور بود که کتاب‌های بینش دینی را که دکتر بهشتی و دکتر باهنر برای آموزش و پرورش  و تدریس در دبیرستان تألیف کرده بودند دیدم و به مشی مبارزاتی آیت الله بهشتی آگاه شدم. بسیار عجیب بود که در آن دوران خفقان، کتاب‌هایی با محتوای «حکومت اسلامی» و شرایط آن، به عنوان کتب درسی دبیرستان منتشر شده بود. رژیم زمانی متوجه عمق این اقدام در بخش تدوین کتب آموزش و پرورش شد که دیگر فضای سیاسی باز شده و انقلاب آغاز گشته بود. بدین ترتیب، به عمقِ استراتژی و نحوه فعالیت ساختارمند شهید بهشتی پی بردم. اگرچه ممکن بود سلیقه یا مذاق مبارزاتی آنان متفاوت باشد، اما در مبانی فکری، روش اساسی مبارزه و هدف نهایی برای ایجاد حکومت دینی، هم‌سو و همراه بودند.

 همان‌طور که در مباحث تاریخ معاصر به آن اشاره کردید، ما شاهد دوگانه‌سازی‌های نظری مختلفی بوده‌ایم که حتی پس از انقلاب نیز تداوم یافته‌اند؛ برای نمونه، تقابل میان سنت و تجدد یا جمهوریت و اسلام یا ایرانیت و اسلام. با توجه به این پیشینه، آیا تأکید رهبری بر تدوین الگوی اسلامی- ایرانی پیشرفت را می‌توان پاسخی استراتژیک به این دوگانه‌ها دانست؟ به عبارت دیگر، آیا ترسیم این نقشه راه که در آن عناصر ایرانی (به مثابه سنت و تاریخ و تمدن ایرانی) و آموزه‌های اسلامی به عنوان دو رکن اصلی در کنار هم قرار می‌گیرند، در واقع تلاشی برای عبور از این دوگانه‌سازی‌هاست؟ آیا تأکید مستمر ایشان بر لزوم حضور وجوه هویت ایرانی در این سند، مستقیماً معطوف به بازشناسی و حل این دوگانه‌های تاریخی است؟

 باید توجه داشت که برخی از این دوگانه‌ها، دوگانه‌هایی واقعی و دارای تناقض هستند؛ مثلاً اساس فکری تجدد اروپایی در نفی معنویت دینی، با اساس اندیشه اسلامی و ایرانی متفاوت و متناقض است. اگر چه خیلی از مظاهر تمدن مدرن در اندیشه اسلامی پذیرفته شده است. دیدگاه ایشان نیز بر همین اساس استوار است. ایشان در مواجهه با  توسعه غربی بر وجود مشترکات و ممیزات تأکید می‌ورزند. از یک سو معتقدند، ما به دنبال مشترکات هستیم؛ از جمله علم، تکنولوژی، نظم، وقت‌شناسی، روحیه ریسک‌پذیری و تولید ثروت که در توسعه غربی مطلوب تلقی می‌شوند، اما از سوی دیگر نقاط تمایز ما، فقدان معنویت، بی‌عدالتی، استعمار و تبعیض در الگوی توسعه غربی است. بنابراین، ایشان میان توسعه و پیشرفت، وجوه مشترک و متمایزی قائل هستند. وجوه تمایز مبنایی و اساسی است. اما بسیاری از دوگانه‌ها، تنها دوگانه‌سازی‌هایی ظاهری‌اند که در عمق خود فاقد تناقض هستند. وظیفه متفکران ما این است که با ارائه تحلیل‌های دقیق، این دوگانه‌ها را به یکپارچگی برسانند؛ از جمله تقابل‌های ظاهری میان ایرانی بودن و اسلامیت، پیشرفت و عدالت، علم و دین، دنیا و آخرت.

در بحث اسلامیت و ایرانی بودن، ایشان در دوران جنگ تحمیلی هشت ساله اشاره کردند که اسلام و ایران، اکنون بر هم منطبق‌اند و یکی شده‌اند و دو قلمروی جداگانه نیستند. این همان دیدگاهی است که استاد شهید  مطهری با تبیین خدمات متقابل اسلام و ایران طی کردند. موضوع بسیار ظریفی است؛ اگر کسی مثل استاد مطهری عبارت خدمات متقابل را برای کتاب خود برنمی‌گزیدند، شاید جای این پرسش باقی بود که مگر اسلام ناقص است که نیازمند خدمات ایران باشد؟ اسلام که دینی کامل است، چگونه به چیزی نیاز دارد که به آن خدمت کند؟ پدرم نقل می‌کرد که استاد مطهری در جریان تألیف این اثر، درباره عنوان کتاب با ایشان مشورت کردند و پدرم پیشنهاد داد که عنوان را خدمات متقابل اسلام و ایران بگذارند و ایشان آن را پسندیدند. اگر تمدن و فرهنگ کهن ایران و نفوذ تمدنی و فرهنگی ایران در آسیای شرقی نمی‌بود، اسلام از هند و چین تا اندونزی و مالزی به شکلی که امروز می‌بینیم، پیشرفت نمی‌کرد. ایرانیان با تکیه بر تمدنی که دارای مایه‌های معنوی  بود، اسلام را با خود بردند و این خود، خدمت بزرگی به اسلام بود.
در واقع مردم ایران،  بندگان همان خدایی بودند که اسلام را مقرر فرموده است و در مسیر دین خدا خدمت کرده و به آن کمک کرده‌اند. گسترش منطقه نفوذ اسلام از سمت غرب (اروپا) پیشرفت چندانی نکرد، چون ملت با فرهنگ و متمدنی مثل ایرانی‌ها در آنجا حامل و مروج اسلام نشد. اعراب را بدون سابقه تمدنی و فرهنگی و حکمرانی برجسته، یارای غلبه تمدنی و فرهنگی بر سابقه یونانی و مسیحی اروپا نبود. اما از سمت شرق، جاذبه ذاتی اسلام بر بستر  تمدن ایرانیان موجب مقبولیت اسلام شد. امروز هم ایران به عنوان  کشوری بزرگ و باسابقه تمدنی کهن، پایگاه اصلی اسلام است.

این موضوع در الگو هم خیلی روشن است. در الگو، اساس باورها و اندیشه‌ها و رفتارها، آموزه‌های اسلامی است، اما بر حکمت‌های عملی ایرانی تأکید ویژه‌ای شده است. مثل این حکمت که متفکران و حکیمان باید در جایگاه صدارت و وزارت باشند. یا مثلاً روحیه مقاومت و جانفشانی برای حفظ سرزمین؛ این یک حکمت ایرانی است که ریشه در اسطوره‌های ما، مثل آرش کمانگیر، دارد. برخلاف برخی تفکرات که خاک را خیلی ساده می‌بینند، در فرهنگ ما دفاع از سرزمین و میهن، جایگاه والایی دارد. مورد دیگر، حکمت تسامح و مدارا نسبت به فرهنگ و عقاید مردم سرزمین‌های تحت حکمرانی است که یک حکمت اصیل ایرانی است. این‌ها تحت عنوان حکمت‌های ایرانی در الگو تصریح شده و مورد نظر رهبر شهید انقلاب قرار گرفته است.

  در تاریخ می‌بینیم که ایرانیان وقتی حاکم بودند، به دنبال تخریب فرهنگ دیگران نبودند. مثلاً هخامنشیان وقتی به سرزمین‌های دور مثل یمن می‌رفتند، نمی‌گفتند حاکمیت شما تمام شد؛ بلکه می‌گفتند: ما شاهنشاه هستیم، اما شاه و دین شما هم سر جای خود هستید. ما خراجی می‌گیریم و در مقابل، از شما در برابر دشمنان حمایت می‌کنیم. این نوع مدیریت و تسامح در برابر دیگران، یکی از حکمت‌های ایرانی است که امروز در الگو به آن تأکید شده است و در مشی منطقه‌ای ایران امروز هم به نوعی دیده می‌شود.
 این حکمت‌های پیش از اسلام، نه تنها با اسلام منافاتی ندارند، بلکه گاهی آموزه‌های اسلامی بر آن‌ها صحه گذاشته و تأکید کرده است. بنابراین، الگو همزمان اسلامی و ایرانی است؛ چرا که آموزه‌های  اسلامی زیربنا و بنای الگو را می‌سازد و تمدن، حکمت، ظرفیت‌های سرزمینی و توانمندی‌های نیروی انسانی ایران در متن آن منعکس شده‌اند. نکته قابل توجه، فرآیند تدوین و بازبینی این سند است. رهبر شهید انقلاب، در بازه‌ای حدوداً یک‌ماهه، با دقت تمام، متن الگو را مطالعه کرده و اصلاحات متعددی را یادداشت فرمودند؛ از ویرایش‌های ادبی و نگارشی تا اصلاحات محتوایی (مانند بازتعریف مفهوم عدالت). ایشان حتی در مواردی، رتبه‌بندی و ترتیب جایگاه فقرات ایرانی را در سند ارتقا دادند تا برجسته‌تر دیده شوند. این مداخلات نشان‌دهنده آن است که از دیدگاه ایشان، تناقضی میان اسلامیت و ایرانی بودن وجود ندارد. این دو حقیقت، اکنون بر هم منطبق شده‌اند و خدمتی که به ایران می‌شود، در واقع خدمتی به اسلام است و بالعکس. تا زمانی که مردم ما باورهای اسلامی را حفظ کنند، ایران مرکز اندیشه و تمدن اسلامی باقی خواهد ماند.


آقای دکتر، در یکی یا دو سال اخیر، شاهد یک دوگانه‌سازی بسیار هدفمند و خطرناک از سوی مخالفان جمهوری اسلامی بودیم: تفکیک ایران از جمهوری اسلامی. آنها سعی کردند نظام را نماینده اصیل مفهوم ایران معرفی نکنند و با فضاسازی‌های رسانه‌ای، این شکاف را حتی در برخی لایه‌های جامعه نیز ایجاد کردند. به نظر شما، آیا این دوگانه‌سازی نتیجه‌ نفوذ صرفِ آن‌هاست، یا ریشه در نوعی بی‌توجهی و بی‌مهری در حوزه تبلیغات و تبیین هویت ایرانی در داخل کشور هم دارد؟ به عبارتی، چرا در تریبون‌های اصلی و رسانه‌های رسمی، آن‌گونه که بنا بر تشریح خود شما مد نظر رهبر شهید بود، بر پیوند این دو تأکید نشده است؟ آیا نباید انتظار داشت که این وظیفه فرهنگی و تبیینی، پیش از آنکه به سطح بالاتر و عالی‌ترین جایگاه‌های رهبری کشیده شود، توسط نهادهای فرهنگی و رسانه‌ای به درستی انجام می‌شد؟ مثلاً «ای ایران بخوان» را حتماً باید رهبری توصیه می‌کردند که خوانده شود.

 
ریشه‌ این دوقطبی را باید در یک گسست تاریخی دویست‌ساله جست‌وجو کرد. پیش از انقلاب، فضای فکری گروهی از اهل فکر و تحصیلکردگان مؤثر جامعه، به علت عدم ارائه قرائتی منسجم، به روز و مترقی از دین از یک طرف، و ارائه نظام فکری و عملی منسجم و موزون و تجربه شده غربی از طرف دیگر، به سمت مبانی سکولار گرایش پیدا کرده بود. این خلأ نظری باعث شد تا دین در نظر روشنفکران، مجموعه‌ای ناکارآمد جلوه کند و در عمل فضایی برای نفوذ اندیشه‌های غیر دینی و غیر بومی فراهم شود. در دوران پهلوی، این شکاف با پروژه‌ای هدفمند برای دین‌زدایی عمق بیشتری یافت. حکومت با پوشش «ایران‌گرایی» و «تجدد»، دست به تغییرات گسترده‌ای زد؛ از جشن‌های ۲۵۰۰ ساله تا تغییر تقویم و همزمان اسلام را به عنوان عاملی برای ارتجاع سیاه معرفی کرد. در واقع، این جریان، ملی‌گرایی را به ابزاری برای تقابل با دیانت تبدیل کرده بود. پس از انقلاب، واکنش به این جریان در لایه‌هایی از انقلابیون، نفی فرهنگ و نمادهای ملی و تمرکزِ صرف بر آموزه‌های دینی بود؛ گویی برای اثبات اسلامیت، باید از ایرانی بودن فاصله گرفت. این رخداد، تقریباً مشابه نوسان یک آونگ است که پس از انقلاب به سوی دیگر تاب خورد. اکنون وظیفه ما این است که با درک درست این فرآیند، این نوسانات را به قول مهندسی میرا کنیم تا به یک تعادل پایدار برسیم؛ تعادلی که در آن اسلامیت و ایرانی بودن، همان طور که در فرهنگ ما مثلاً در شاهنامه هم افزا هستند نه در تقابل، در هم‌افزایی کامل قرار گیرند.

در سال‌های ابتدایی پیروزی انقلاب، در عناصر کمتر فرهیخته، هماهنگی میان اسلام و ایران کمتر احساس می‌شد، اما با گذشت زمان، این وضعیت به تدریج به سمت نقطه تعادل حرکت کرد. چنان‌که در پیش‌نویس الگوی اسلامی ایرانی که از ۱۵ سال پیش آغاز به تدوین شد، پیوندِ موزون میان این دو هویت با ظرافت و دقت دیده می‌شود. مثلاً مبانی خدا شناسی و ارزش شناسی همراه مبانی ایران شناسی درج شده است. لذا، در پرتو فضای توجه بیشتر به ایران، الگو نیازی به تجدیدنظر ندارد، بلکه نیاز به اجرا دارد. نظر شخصی اینجانب آن است که در اجرا، توجه بیش از گذشته به عناصر ایرانی هویت یکپارچه اسلامی ایرانی ما لازم است. به نمونه عملی از توجه بیشتر به عناصر ایرانی، در دوران ریاست‌جمهوری شهید رئیسی، در گفت‌و‌گو با دبیر شورای فرهنگ عمومی، بر ضرورت تکمیل این تعادل در بخشی از کار کشور تأکید کردم. مسأله این بود که مناسبت‌های اسلامی (مانند اعیاد و مناسبت‌های اهل‌بیت) بنحو خوبی در تقویم رسمی درج شده همان‌طور که در فرهنگ عمومی جاری و ساری است. اما عناصر ایرانی هویتی ما به‌قدر کافی در تقویم ثبت نشده است. از ایشان خواستم، در کنار چند مناسبت محدود ملی مثل نوروز و یلدا و سالروز تولد زرتشت که اکنون در تقویم هست، حدود بیست مناسبت اصیل ایرانی دیگر را برای درج در تقویم مطالعه و به شورای انقلاب فرهنگی پیشنها دهد. پیشنهاد کردم که مناسبت‌هایی مثل جشن سده و مهرگان و آثار و نمادهایی مثل منشور کورش و تخت جمشید و گنجنامه و حتی نوازندگان و سرایندگان تاریخی ایران که معرف پیشگامی ما در عرصه‌های هنری در جهان هستند را به همت متخصصان بررسی و ارائه کنند تا اینجانب به عنوان عضو شورای انقلاب فرهنگی در شورا از تصویب آن دفاع کنم. نباید آنقدر اهمال نمائیم تا دیگران نمادهای ملی ما را به نام‌ خود ثبت کنند و آنگاه تردید و توقف ما تبدیل به تأسف شود. ایشان با همفکری با این ایده، آماده اقدام نبود. اکنون نیز همان پیشنهاد را دارم.

این آماده اقدام نبودن ناظر به چه بوده است؟


باید اذعان کرد که هنوز تبیین هویت اسلامی ایرانی در حد مطلوب انجام نشده است. برای نمونه، اگر به نوروز بنگریم، می‌بینیم که این جشن نه تنها با اسلام در تضاد نیست، بلکه در بیان معصومین علیهم السلام به عنوان امری پسندیده مورد اشاره قرار گرفته است. اما چالش اصلی، پذیرش سایر سنت‌های اصیل ایرانی است که با سوءفهمِ ناشی از دین‌زدایی یا خرافه‌گرایی، از فضای رسمی طرد شده‌اند. اگر نگاهی دقیق‌تر به سوابق فرهنگی ملت‌های دیگر بیندازیم، درمی‌یابیم که بسیاری از سنت‌های ما، مانند سده یلدا یا حتی چهارشنبه‌سوری، از نظر مبانی فکری منطقی‌تر و عموماً برخاسته از اندیشه‌های عمیق انسانی هستند که به نسبت از خرافات بدورند و بیشتر نشان‌دهنده فرهنگی عقل‌گرا و معنوی هستند. مناسبتی چون سیزده‌به‌در را در نظر بگیرید؛ این یک رویداد حیرت‌انگیز اجتماعی است. اینکه یک ملت با تمام تفاوت‌های مادی و اجتماعی و فکری، در یک روز مشخص حول محور مشترک دوری از نحوست و روی آوردن به اقبال مثبت، متحد شوند، نشان‌دهنده قدرت نهفته در فرهنگِ ملی است. ما نباید با تغییر نام یا تغییر ماهیت این سنت‌ها، سعی در انطباق اجباری آنها با دیدگاه‌های زود گذر و مقطعی معاصر داشته باشیم؛ چرا که تغییر سنت‌های ملی اگر امکان‌پذیر هم باشد، ماندگار نخواهد بود. وظیفه ما، شناختِ این عناصر در دلِ فرهنگ است، نه نفی یا دگردیسی دولتی آن‌ها. اگر نام و آداب را تغییر دهیم با ده‌ها و صدها غزل و قصیده و ضرب المثل و غیره درباره آنها که در ادبیات ما هست چه می‌کنیم؟ اگر احتمالاً در برخی از این سنت‌ها، جلوه‌هایی از رفتار و افکار خرافی و ضد دینی وجود داشته باشد که نیست یا نادر است، راهکار در مطالعه عمیق و شفاف آنها و ترمیم و اصلاح لازم از سوی مراجع معتبر علمی و دینی است، نه اینکه مثلاً رسانه‌ای عمومی با مشورتی غیر معلوم اقدام کند. همان‌گونه که پیامبر اکرم(ص) در مواجهه با سنت‌های جامعه جاهلی، ساختار برخی از آنها را حفظ نمود اما معنی و محتوای آنها را با آموزه‌های توحیدی بازتعریف کرد، ما نیز می‌توانیم با همین رویکرد، سنت‌های اصیل ایرانی را از خرافاتِ ناخواسته پاکسازی کنیم. تفاوت بنیادین اینجاست که جامعه ایران، برخلاف جامعه جاهلی، در ذات خود عموماً مشرک نبوده است.
 
آقای دکتر یک سؤال دیگر درباره موضوع دوگانه‌ها دارم اما قبل از آن، ناظر به همین فرمایشات شما، می‌خواهم این سؤال را بپرسم. شاید این شائبه وجود داشته باشد که بسیاری از علمای بزرگ توجه چندانی به آیین‌ها و سنت‌های ایرانی، مانند عید نوروز، شب یلدا و سیزده‌به‌در، نداشته‌اند. شما خودتان، با توجه به ارتباطاتی که با بیت شهید و تا حدی با رهبری داشته‌اید و در حدی که از این موضوع اطلاع دارید، بفرمایید این مناسک در بیت ایشان چگونه برگزار می‌شد؟

 
این سؤال را باید از افرادی بپرسید که به زندگی خانوادگی رهبر شهید نزدیک‌ بوده‌اند. خوشبختانه فرزندان گرامی ایشان و کسانی که در خانواده نزدیک ایشان حضور داشته‌اند، در دسترس هستند. اما باید توجه داشت که این مراسم در خانواده‌های مختلف با شدت و غلظت متفاوتی برگزار می‌شد. مثلاً در خانواده‌ ما که از دو سو روحانی بودیم و پدرم تحصیلات حوزوی و مشاغل دانشگاهی داشت، این سنت‌ها با تأکید و تشریفات برگزار نمی‌شد. البته مانعی هم وجود نداشت که بچه‌ها و مادر خانواده، سفره هفت‌سین کوچکی آماده کنند و همگی عید را در کنار آن گرامی بدارند. اما اینکه سفره هفت‌سین مفصلی پهن شود و پدر خانواده در مراسمی رسمی کنار آن حضور پیدا کند، معمول نبود. گمان می‌کنم در بسیاری از خانواده‌های روحانی نیز وضعیت به همین شکل بوده است. بنظرم این موضوع به همین طریق ایرادی ندارد.
 
اینکه یک روحانی برجسته یا یک مرجع عالی دینی سفره هفت‌سین برگزار نکند، لزوماً نکته منفی یا نشانه مخالفت نیست، بلکه باید این رفتارها را در چارچوب شئون و جایگاه اجتماعی افراد تحلیل کرد. همان‌طور که اگر جراح متخصصی یا دانشمند برجسته‌ای سیزده بدر نرود ایرادی بر او نیست و نشان بی‌توجهی به این مراسم نیست. با این حال، تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ‌گاه مخالفتی با اصل آیین‌هایی مانند نوروز، هفت‌سین و مناسبت‌های مشابه وجود نداشته است. البته درباره برخی رسوم، مانند چهارشنبه‌سوری گاهی ملاحظاتی مطرح بوده است که قابل حل و فصل است و نباید به مخالفت با برگزاری آن از سوی عموم منتهی شود، حتی اگر مثلاً شهرداری به برگزاری درست آن کمک کند، شایسته است. به گمان من، اگر رویکرد متعادلی که رهبری پذیرفته بودند، مبنا قرار گیرد، می‌توان به وضع مناسبی در مواجهه با این سنت‌ها رسید.

 
سؤال آخر من در ادامه همین موضوع دوگانه‌سازی‌ها، درباره نسبت «جمهوریت» و «اسلامیت» است. موضوعی که شما در ابتدای فرمایشاتتان نیز به آن اشاره کردید. به نظر می‌رسد این بحث، نسبت به سایر دوگانه‌ها، دست‌کم در ۳۰ یا ۴۰ سال گذشته، محل مناقشه بیشتری بوده است. در یک سوی این طیف، نظریه‌ها و نظریه‌پردازانی قرار دارند که اساساً هیچ ارتباطی میان اسلامیت و جمهوریت قائل نیستند و این نگاه، در نهایت، به نوعی سکولاریسم منتهی می‌شود. در سوی دیگر نیز دیدگاه‌هایی وجود داشته و چه‌بسا هنوز هم در میان برخی جریان‌های درون نظام جمهوری اسلامی وجود داشته باشد که نقش مردم را در مشروعیت یا مشروعیت‌بخشی به نظام چندان مؤثر و تعیین‌کننده نمی‌دانند. در واقع، با دو طیفی مواجه هستیم که فاصله زیادی با یکدیگر دارند. اگر ممکن است، این بخش را بیشتر تبیین بفرمایید. از نظر رهبر شهید، نسبت میان جمهوریت و اسلامیت چگونه تعریف می‌شد؟ همچنین جایگاه مردم در نظام جمهوری اسلامی، از نگاه ایشان چه بود و این دو مؤلفه چگونه با یکدیگر جمع می‌شدند؟
 
همان‌طور که عرض کردم، در این زمینه، مخاطبان را به بیانات ایشان درباره «مردم‌سالاری دینی» ارجاع می‌دهم که با یک جست‌وجوی ساده در سایت KHAMENEI.IR قابل دسترسی است. ایشان در آنجا بسیار صریح، نسبت و ارتباط میان مشروعیت و مقبولیت نظام اسلامی را تبیین کرده‌اند و دیدگاهشان با دو نظریه‌ای که تقریباً شما نیز به آنها اشاره کردید، تفاوت دارد. آن دو دیدگاه هر یک به نوعی بر تفکیک میان این دو تأکید می‌کنند و در نهایت، اصالت را به یکی از آنها می‌دهند. در مقابل، دیدگاه ایشان، همان‌گونه که عرض کردم، بر پیوند ذاتی و درونی این دو استوار است.

در گفت‌وگویی که در محضر ایشان داشتم، این مطلب را به روشنی بیان فرمودند. ایشان گفتند: «امام، جمهوریت را از متن دین استخراج کرد.» مقصود از جمهوریت نیز این است که حکومت و حکمرانی متکی به اراده مردم استوار باشد؛ یعنی اداره جامعه بر خواست مردم متکی باشد. به اعتقاد ایشان، امام این اصل را از متن دین به دست آورد، نه از منابع و اندیشه‌های بیرون از دین. استدلالشان نیز این بود که نمی‌توان پذیرفت امامی که پاسخ جزئی‌ترین مسائل را از دین استخراج می‌کرد، در چنین مسأله مهم و بنیادینی به سراغ منبع دیگری رفته باشد. بر این اساس مقبولیت نظام دینی، اصلی اسلامی است و نظامی که مقبولیت مردمی نداشته باشد مشروعیت دینی ندارد. مشروعیت نظام به اجرا و رعایت آموزه‌های اسلامی است و یکی از آن‌ها اتکای نظام به اراده مردم است.

البته ایشان در آن جلسه به پیشینه تاریخی این دیدگاه در تاریخ اسلام شاره‌ای نکردند. اما من به زعم خود، وقتی تاریخ اسلام را مطالعه می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ حکومت مورد قبول و مشروعی را نمی‌توان یافت که این دو عنصر، یعنی مشروعیت دینی و پذیرش مردمی، در آن از یکدیگر جدا باشند. اگر از حکومت پیامبر اکرم(ص) آغاز کنیم، می‌بینیم که ایشان به شکلی کاملاً طبیعی و بر پایه خواست و پذیرش مردم، به حاکمیت در مدینه رسیدند. به گونه‌ای که اساساً در تاریخ، درباره چگونگی رسیدن ایشان به حکومت، بحث و روایت خیلی پررنگی دیده نمی‌شود. این در حالی است که معمولاً جذاب‌ترین و مهم‌ترین بخش زندگی هر شخصیت سیاسی، نحوه رسیدن او به قدرت است، اما درباره پیامبر اکرم(ص)، این فرآیند آن‌چنان طبیعی، آرام و مبتنی بر استقبال مردم بوده که گویی اساساً مسأله‌ای برای نقل تاریخی برجسته نبوده است.

در مورد امیرالمؤمنین(ع) نیز همین حقیقت را مشاهده می‌کنیم. ایشان دارای ولایت الهی بودند و قرآن و پیامبر اکرم(ص) در عید غدیر این ولایت را به مسلمانان ابلاغ کردند. اما پیامبر به امام علی(ع) فرمودند که اگر مردم با ولایت شما همراهی نکردند، آنها را رها کن.

 
امیرالمؤمنین(ع) با کمک همسر گرامی شان حضرت زهرا(س)، حق ولایت خود را برای گروهی از صاحبان اندیشه، رأی و نفوذ در جامعه بیان کردند ولی هنگامی که دیدند پذیرش عمومی شکل نگرفت، از مطالبه حکومت دست کشیدند و در اصلاح امور در حد میسور کوشیدند تا هنگامی که انبوه مردم برای خلافت به ایشان روی آوردند و ایشان به «لو لا حضور حاضر» اشاره کردند. درباره امام حسن(ع) نیز همین منطق برقرار بود. ایشان هم از جایگاه ولایت الهی برخوردار بودند و هم حکومت ظاهری را در اختیار داشتند، اما هنگامی که مشاهده کردند مردم و سپاهیان و حتی برخی فرماندهان سپاه ایشان، حکومت ایشان را برنمی‌تابند و همراهی لازم را ندارند، حکومت را، با آن شروط مهم و تاریخی که در صلح‌نامه خود مطرح ساختند، واگذار کردند.

در نهضت امام حسین(ع) نیز همین مسأله دیده می‌شود. ایشان زمانی به سوی کوفه حرکت کردند که هزاران نامه از سوی مردم دریافت کردند و آنان از ایشان دعوت به حضور و رهبری کردند. اما هنگامی که به کوفه نزدیک شدند، مشاهده کردند همان مردمی که دعوت کرده بودند، تحت تأثیر زر و زور و فشار حکومت یزید و ابن زیاد، از موضع خود بازگشته‌اند. در آن هنگام فرمودند که شما مرا دعوت کردید! اما اکنون روشن است که از تصمیم خود برگشته‌اید!؛ بنابراین بگذارید به مدینه بازگردم. اما پاسخ این بود که اکنون که آمده‌اید، دیگر اجازه بازگشت نخواهید داشت، مگر آنکه با یزید بیعت کنید. درباره دیگر ائمه(ع) هم، همین واقعیت قابل مشاهده است. آنان در شرایطی که اقبال و آمادگی عمومی وجود نداشت، برای در دست گرفتن حکومت اقدام نکردند. این نظر شخصی اینجانب است. بی‌تردید، نظر مورخان و پژوهشگرانی که در تاریخ و فقه اسلامی، تخصص دارند، معیار و ملاک اعتبار است.

در جمهوری اسلامی نیز، به نظر من، همین منطق دنبال شده است. هنگامی که امام خمینی(ره) فرمودند من به اتکای آرای مردم دولت تعیین می‌کنم، و پس از پیروزی انقلاب نیز برگزاری همه‌پرسی را در دستور کار قرار دادند، این اقدامات را می‌توان تفسیر عملی همان نکته‌ای دانست که امام شهید درباره مردم‌سالاری دینی بیان کرده‌اند. سیره پیامبر اکرم(ص) و اهل‌بیت(ع) نشان می‌دهد که خواست و اراده مردم، یکی از شرایط تحقق حکومت است و این شرط، خود بخشی از منطق دینی حکومت به شمار می‌آید. بر این اساس، حکومت زمانی دینی است که مردم آن را بخواهند. اگر چنین خواستی وجود نداشته باشد، وظیفه، تبلیغ، تبیین و دعوت است، نه جنگ برای قبضه قدرت. امام خمینی(ره) نیز همین مسیر را دنبال می‌کردند و موافق نبودند که با زور و اسلحه، حکومت شاه سرنگون شود و حکومت دینی بر سر کار آید. ایشان معتقد بودند که مردم باید این حکومت را بخواهند و خود برای تحقق آن اقدام کنند؛ و در عمل نیز همین‌گونه شد.

بنابراین، به نظر من، این دوگانه همچنان ظرفیت فراوانی برای پژوهش و بررسی دارد و شایسته است متفکران، مورخان، صاحب‌نظران حقوق و اندیشمندان علوم سیاسی، مفهوم «مردم‌سالاری دینی» را آن‌گونه که رهبر انقلاب مطرح کرده‌اند، با دقت، عمق و استناد بیشتری تبیین و تحلیل کنند.
 


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار سیاست