فوتبال جهان
29143
مروری بر جام جهانی ۱۹۹۴
از مارادونا تا باجو، جامی برای اسطورههای زخمی
جام جهانی ۱۹۹۴ فقط یک تورنمنت فوتبال نبود؛ یک روایت سینمایی تمامعیار بود. جامی که در آن، خورشید سوزان پاسادنا بر شانههای مردانی میتابید که بعضیشان قهرمان شدند، بعضی اسطوره و بعضی دیگر قربانی. آمریکای ۹۴ همان جایی بود که فوتبال، هالیوودیترین نسخه خود را به نمایش گذاشت؛ با تراژدی، اشک، جنون، قتل، بازگشت و سقوط.
وقتی فیفا تصمیم گرفت میزبانی جام جهانی را به ایالات متحده بدهد، بسیاری آن را یک قمار شکستخورده میدانستند. در کشوری که بیسبال، بسکتبال و فوتبال آمریکایی بر همهچیز سایه انداخته بود، فوتبال برای مردم بیشتر یک سرگرمی حاشیهای بود. منتقدان میپرسیدند چگونه میتوان در استادیومهایی که برای NFL ساخته شدهاند، روح فوتبال را زنده کرد؟ اما جام جهانی ۹۴ پاسخی تاریخی به تمام تردیدها داد. میلیونها نفر در ورزشگاهها حاضر شدند و میانگین نزدیک به ۶۹ هزار تماشاگر در هر مسابقه، این دوره را به پرتماشاگرترین جام جهانی تاریخ تبدیل کرد؛ رکوردی که هنوز پابرجاست.
اما پشت این شکوه، تاریکی هم حضور داشت. شاید هیچ صحنهای در تاریخ فوتبال به اندازه سرنوشت آندرس اسکوبار تلخ نباشد. مدافع آرام و مؤدب کلمبیا، در بازی مقابل آمریکا به اشتباه دروازه خودی را باز کرد؛ اشتباهی که باعث حذف تیمی شد که بسیاری آن را مدعی قهرمانی میدانستند. کلمبیا با ستارههایی چون کارلوس والدراما و فاوستینو آسپریا آمده بود تا جهان را فتح کند، اما ناگهان فرو ریخت. ده روز بعد، اسکوبار در پارکینگ یک کلوب شبانه در مدلین با شلیک گلوله کشته شد؛ جنایتی که گفته میشود به مافیای شرطبندی و کارتلهای مواد مخدر مرتبط بود. روایت هولناک این قتل، فوتبال را از یک بازی ساده به آینهای از خشونت اجتماعی آمریکای جنوبی تبدیل کرد. آن روز، جهان فهمید که گاهی یک گل به خودی میتواند بوی خون بدهد.
در همان جام، دیگو مارادونا آخرین نمایش بزرگ زندگی فوتبالیاش را آغاز کرد. او پس از سالها بحران، اضافهوزن و محرومیت، با بدنی تراشیده و انگیزهای دیوانهوار به آمریکا آمده بود. گل او به یونان و فریاد جنونآمیزش مقابل دوربین، تصویری بود از بازگشت یک پادشاه. انگار دنیا دوباره به مارادونای ۱۹۸۶ رسیده بود. اما این رؤیا فقط دو بازی دوام آورد. بعد از مسابقه با نیجریه، آزمایش دوپینگ او مثبت اعلام شد؛ افدرین. مارادونا از جام اخراج شد و آن جمله معروف را بر زبان آورد: «پاهایم را قطع کردند.» جملهای که بیشتر از یک اعتراض، شبیه مرثیه بود. با رفتن او، آرژانتین روح خود را از دست داد و مقابل رومانی شکست خورد. آمریکای ۹۴، پایان رسمی عصر مارادونا بود؛ پایانی تلخ برای مردی که فوتبال را شاعرانه کرده بود.
اما همانطور که بعضی ستارهها خاموش میشدند، نسل تازهای از قهرمانان از دل شرق اروپا سر برمیآوردند. جام جهانی ۹۴، صحنه شورش تیمهایی بود که کسی جدیشان نمیگرفت. بلغارستان با رهبری هریستو استویچکوف، تیم قدرتمند آلمان را حذف کرد و تا نیمهنهایی پیش رفت. آنها فوتبالی بازی میکردند که ترکیبی از خشونت بالکانی و خلاقیت اروپای شرقی بود. استویچکوف با پای چپ جادوییاش به نماد یک ملت تبدیل شد.
در سوی دیگر، رومانی با گئورگی هاجی میدرخشید؛ مردی که به «مارادونای کارپات» معروف بود. هاجی با پاسهای دقیق، شوتهای ناگهانی و ذهنی خلاق، یکی از زیباترین تیمهای جام را ساخت. پیروزی رومانی مقابل آرژانتین، هنوز هم یکی از فراموشنشدنیترین بازیهای تاریخ جام جهانی است؛ مسابقهای که در آن، اروپای شرقی به جهان اعلام کرد دیگر قرار نیست فقط تماشاگر قدرتهای سنتی باشد.
در نهایت اما تاج پادشاهی به برزیل رسید. تیمی که برخلاف سنت همیشگی سامبا، این بار با احتیاط و انضباط بازی میکرد. کارلوس آلبرتو پاررا فهمیده بود که دوران فوتبال رمانتیک رو به پایان است و برای قهرمانی باید ابتدا گل نخورد. به همین دلیل، برزیل ۹۴ بر پایه استحکام دفاعی ساخته شد؛ تیمی با دونگا و مائورو سیلوا در میانه میدان، که بیشتر شبیه جنگجویان بودند تا هنرمندان برزیلی.
با این حال، در خط حمله هنوز جادو جریان داشت. روماریو و بهبتو، زوجی بودند که مرگبارترین لحظات را خلق میکردند. شادی معروف گهوارهای بهبتو بعد از گل به هلند، تبدیل به یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ فوتبال شد؛ تصویری انسانی در دل رقابتی بیرحم. روماریو هم با آن چهره خونسرد و بیاحساس، مثل یک قاتل حرفهای در لحظه مناسب ضربه نهایی را میزد.
فینال در ورزشگاه رز بول پاسادنا برگزار شد؛ زیر گرمای خفهکننده ظهر کالیفرنیا. برزیل و ایتالیا در ۱۲۰ دقیقه نتوانستند به هم گل بزنند و برای نخستین بار در تاریخ، قهرمان جهان با ضربات پنالتی تعیین شد. اما همهچیز در نهایت به یک نفر ختم شد: روبرتو باجو.
باجو تا آن روز ناجی ایتالیا بود؛ مردی که با گلهایش تیم را از جهنم مراحل حذفی عبور داده بود. او با مصدومیت بازی میکرد و خستهتر از همیشه پشت آخرین پنالتی ایستاد. شوتش به آسمان رفت و همان لحظه، تصویر جاودانه جام جهانی خلق شد؛ باجویی که سرش پایین است و پشت سرش برزیلیها جشن میگیرند. فوتبال هرگز به اندازه آن قاب، معنای تراژدی را توضیح نداده است.
جام جهانی ۱۹۹۴ فقط درباره قهرمانی برزیل نبود. این جام، درباره تضادها بود؛ میان مرگ و شادی، سقوط و تولد، خشونت و زیبایی. از قتل اسکوبار تا اشکهای باجو، از فریاد مارادونا تا لبخند کودکانه بهبتو. آمریکای ۹۴ ثابت کرد فوتبال فقط یک ورزش نیست؛ یک درام انسانی عظیم است که گاهی از هر فیلمی واقعیتر و از هر تراژدیای دردناکتر میشود.
انتهای پیام/