روایتی از یک نوجوان آواره اوکراینی
کودکان معمارانی میشوند که ویرانیها را بازسازی میکنند
روایت
5
سوفیا ۱۶ ساله، دختر نوجوان اوکراینی اکنون در اتاقی با مادربزرگش در غرب اوکراین زندگی میکند.
سوفیا 16 ساله، دختر نوجوان اوکراینی اکنون در اتاقی با مادربزرگش در غرب اوکراین زندگی میکند.
برای دهکده ما در شرق اوکراین، 17 فوریه 2022 شرایط تازهای به وجود آمد. من سر کلاس آنلاین فیزیک بودم که اولینبار صدای انفجار را در ده کیلومتری شنیدیم. سپس انفجارها در خیابانهای مجاور روی داد. معلم به ما دستور داد که به پناهگاه بشتابیم. وقتی به راهرو رسیدم، صدای انفجار شدیدی شنیدم. فقط توانستم کنار دیوار بنشینم، گوشهایم را بگیرم و دهانم را باز کنم تا از موج انفجار شوکه نشوم. سپس به سمت زیرزمین رفتیم و در را بستیم تا تکههایی از زیرزمین، پشتبام و آسفالت پرواز کنند. گریه کردم، یک صبح معمولی بود.
گلولهباران در روزهای بعد نیز ادامه یافت. در 21 فوریه، من با یک انفجار بسیار قوی از خواب بیدار شدم. فقط یک انفجار بزرگ، پرندگان پرواز کردند و سپس سکوت حکمفرما شد. انگار پایان دنیا بود. ما وقت نداشتیم به زیرزمین برویم، بنابراین من و مادربزرگم پشت دو دیوار پنهان شدیم.
همان روز، با یک روانشناس در باشگاه روستا جلسه داشتیم که صدای انفجار مهیبی را شنیدیم. فهمیدم جایی در اطراف خانه ماست. همه چیز را تکهتکه به یاد میآورم: چطور به حیاط خانهام رسیدم، چطور در آشپزخانه تابستانی هیچ پنجرهای وجود نداشت، چطور یک پنجره بهطور کامل از بین رفت، چطور وارد اتاقم شدم و یک تکه ترکش کوچک را دیدم که پنجره را سوراخ کرده و روی پرده مانده بود.
سپس رفتیم تا در زیرزمین یک آپارتمان پنهان شویم. از سال 2014 که جنگ برای اولینبار در منطقه ما آغاز شد، تخت، اجاق گاز و میز در آنجا چیده شده بود. من آن زمان کلاس دوم بودم. یادم میآید در روستای ما چه شرایطی بود، تانکها در خیابانهای ما شلیک میکردند. به یاد میآورم که وقتی یک خانم برای ما ذرت پخته میآورد، چقدر خوشحال بودیم که در یک زیرزمین نشستهایم. این مانند یک بازی بود که در آن تانکها باحال به نظر میرسیدند. عادت کردیم که چیزی بالای سرمان پرواز کند. هیچ کاری نمیتوانستیم بکنیم.
اما اینبار قویتر شدم. با داوطلبان تماس گرفتم و توافق کردیم که من و هشت کودک دیگر را با اجازه والدین از منطقه بیرون ببرند. در 23 فوریه مانند شادترین بچهها در خارکف قدم زدیم و حتی به باغ وحش رفتیم. با اینحال، صدای انفجار را در اواخر شب شنیدیم. در ابتدا استدلال کردم: «اینجا خارکفه، هیچ انفجاری وجود نداره.» اما بعد متوجه شدیم که گلولهباران در جریان است.

از خارکف، نزدیک به پنج روز به سمت غرب اوکراین رفتیم تا در هاستل مستقر شویم. فکر میکردم نهایتا دوهفتهای بیرون میروم. انتظار داشتم تا یک ماه دیگر همه چیز تمام شود.
وقتی در ماه مارس به اینجا رسیدیم، در یک مرکز کمکهای بشردوستانه ثبتنام کرده و شروع به کمک کردم. شامپو، دوش و سایر ملزومات درخواست شد. فهمیدم مردم چیزی ندارند. فهمیدم بهموقع رفته بودم.
به مادربزرگم که در خانه مانده بود، التماس کردم که پیش من بیاید، زیرا تنها و نگران بودم که نتوانم از پس همهچیز بربیایم. او از پنج سالگی مراقب اصلی من بوده است. مادربزرگ 4 آوریل به غرب اوکراین و نزد من آمد. در اواسط ماه مه، متوجه شدیم که تنها دو دیوار از خانه ما باقی مانده است و در حال حاضر، چیزی جز سنگ وجود ندارد. من تمام زندگی 16سالهام را در آنجا گذرانده بودم و در عرض چند ماه همه آن از بین رفت.
اواخر ماه می به ما گفتند پدرم رفته است. دو روز نخوابیدیم و گریه میکردیم. سپس، در 2 ژوئن، پدرم تماس گرفت و گفت که اگرچه مجروح شده و در بیمارستان تحت درمان است، حالش خوب است.
منطقهای که اکنون در آن زندگی میکنم نسبتا امن است و توانستم تمام تابستان را با دوستان جدیدم بگذرانم. در ماه ژوئیه من و مادربزرگم از خوابگاه به خانهای نقل مکان کردیم که اکنون بهصورت رایگان در آنجا زندگی میکنیم. در پاییز، سال آخر دبیرستان را شروع کردم و برای تحصیل در رشته روزنامهنگاری در دانشگاه امتحان خواهم داد.
با این حال من هنوز تحت تاثیر جنگ هستم. هشت ماه است که از مادرم خبری ندارم. آرام خواهیم شد اگر بدانیم او زنده و سالم است.
قطعی برق نیز وجود دارد که ارتباط را دشوار میکند. یک روز صبح چند خبر غمانگیز از شهری که اکنون پدرم در آن زندگی میکند دیدم. میخواستم از او خبر بگیرم، اما نه سیگنال و نه برق وجود نداشت. چنین موقعیتهایی حالم را بد میکند.
حس نوستالژی هم هست. کاش همین الان اینجا نبودم و بهجای آن به خانهمان میرفتم و در پارک قدم میزدم یا در اتاقم مینشستم؛ درست قبل از جنگ بازسازی آن اتاق را به پایان رسانده بودیم.
اکنون من بر اساس این قانون زندگی میکنم که «خودت باش و آنچه دوست داری انجام بده.» اگر از نقاشی کردن لذت میبرید، آن را انجام دهید. به نظر من این نگرش در این جنگ بسیار مفید خواهد بود. کودکانی که از طراحی لذت میبرند، ممکن است معمارانی شوند که هر چیزی را که در جنگ ویران شده است، بازسازی کنند.
منبع: صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل
انتهای پیام/