بابک کریمی از شاخصه آثار اصغر فرهادی به «ایران» میگوید
یک «امآرآی» انسانی
هنر
109824
چهارده سال پس از ساخت «جدایی نادر از سیمین»، بابک کریمی این فیلم را نه فقط تجربهای بازیگری، بلکه لحظهای برای بازسازی خویشتن میداند.
نرگش عاشوری_ گروه فرهنگی: از مهاجرت معکوس و تمرینهای فرهادی میگوید تا صحنهای که هنوز دوست دارد قابش کند. برای او، فرهادی نه فقط کارگردان، که نوعی امآرآی انسانی است.
در اکران ویژه فیلم در بولونیا، شما حضور نداشتید. اما با شناختی که از فضای فرهنگی ایتالیا دارید، چه احساسی نسبت به آن شب داشتید؟ و آیا بازخوردی هم دریافت کردید؟
بله، دوستانم عکس و ویدیوهایی از آن شب برایم فرستادند. البته چند سال پیش در رم هم مراسم مشابهی برای یکی دیگر از فیلمهای آقای فرهادی برگزار شده بود که ۳۵۰۰ نفر در یک میدان بزرگ حضور داشتند. بهخوبی میتوانستم حالوهوای آن شب را تصور کنم. بولونیا شهری پیشرو از نظر اجتماعی و فرهنگی است؛ مردمی بسیار مشتاق فرهنگ دارد و جشنوارههای کوچک و زیبایی در آن برگزار میشود، از جمله همین رویدادی که «جدایی...» در آن نمایش داده شد. وقتی تصاویر آن شب را دیدم، با خودم گفتم: «ای کاش من هم آنجا بودم.» آن میدان، در آن شب، دو جهان من—ایران و ایتالیا—را دوباره به هم وصل کرد. حس عجیبی بود، انگار تکههای پراکنده زندگیام در یک لحظه کنار هم ایستاده بودند.
شما سالها در ایتالیا زندگی کردید، اما همواره دلبستگیتان به ایران پررنگ بوده. وقتی در فیلمی بازی میکنید که بحرانش حول محور «رفتن یا ماندن» میچرخد، چطور این تجربه را لمس میکنید؟
ماجرای رفتن یا ماندن فقط یکی از تمها در فیلم بود و این موضوع سالهاست که در زندگی ما ایرانیها حضور دارد و برای خود من هم یکی از عناصر جدی زندگیام بود. حتی آثاری که بعد از «جدایی...» کار کردم هم به همین تم پرداختند. مثلاً در تئاتری با علی رازی به نام «بازگشت پسر نافرمان» که درباره سه نسل مهاجر ایرانی در پاریس بود. در فیلم «گذشته» آقای فرهادی هم همین دغدغه دوباره مطرح شد. این مسأله حالا دیگر بخشی از فرهنگ معاصر ما شده است. توی هر خانوادهای که سرک بکشی، یا کسی رفته، یا کسی میخواهد برود، یا خودش را آماده رفتن میکند. البته دلایل این تصمیم در نسلهای مختلف متفاوت بوده؛ مثلاً در دوره پدر و مادر من، شرایط دیگری وجود داشت. اما در هر دورهای، مهاجرت تصمیمی دردناک است؛ شکافیست در جان آدمی. مثل کندن یک درخت از خاکش است. هر بار که جابهجا میشوی، انگار یکبار میمیری و دوباره زنده میشوی. برای من، «جدایی...» تجربهای از مهاجرت معکوس بود. درست است که به خانه و ریشهها برمیگشتم، اما بعد از چهل سال آنقدر دور شده بودم که وقتی به ایران برگشتم، حس میکردم وارد یک کشور کاملاً جدید شدهام. یادم هست سر تمرینهای بداهه فیلم، آقای فرهادی گفت: «بابک! یه سری اصطلاحات به کار میبری که مال سی سال پیش است.» گفتم: خب، من همونجا فریز شدم. مثلاً به جای «گواهی میکنن» میگفتم «تصدیق میکنن». انگار باید زبان فارسی را، با نسخه بهروز شدهاش، دوباره یاد میگرفتم.
آیا بین دو فضای زیسته شما—ایتالیای مدرن و ایران درگیر تناقضها—نوعی کشمکش درونی در حین ساخت فیلم وجود داشت؟ اصلاً فکر میکنید یکی از دلایل جهانی شدن فیلم همین دغدغههای مشترک انسانی بود؟
به قول دسیکا: «هرچه فیلم ملیتر باشد، بینالمللیتر است.» ما آدمها، بیرون از تفاوتهای ظاهری مثل رنگ پوست، آداب، رسوم و زبان، در موقعیتهای اساسی زندگی یکسان واکنش نشان میدهیم. وقتی عاشق میشویم، قلبمان همانطور میتپد. وقتی عزیزی را از دست میدهیم، رنجش جهانیست. وقتی باید همهچیز را رها کنیم و برویم، دردش در همهجا یکی است. فیلم «جدایی...» دقیقاً از همین دردهای مشترک میگوید. از دروغ، از جدا شدن، از تصمیم رفتن یا ماندن، از حس اینکه شاید در مکان اشتباهی به دنیا آمدهایم و جای دیگر اوضاعمان بهتر شود، از امید به آینده یا ترس از آن. اینها موضوعاتی هستند که در تمام دنیا قابل درکاند. برای همین است که این فیلم جهانی شد، بدون آنکه بخواهد خودش را به جهان تحمیل کند.
در زمان ساخت، فکر میکردید این فیلم مسیر ماندگاری طی کند؟ از همان ابتدا حس نمیکردید پروژهای غیرعادی در حال شکلگیری است؟
اصلاً! نه من، نه آقای فرهادی، هیچکدام چنین تصوری نداشتیم. یادم هست همان زمان دورخوانی، وقتی یکبار بحث جشنوارههای خارجی پیش آمد، آقای فرهادی جملهای گفت که بعدها، بعد از اسکار دوباره برایش یادآوری کردم. میگفت: «فیلم درباره الی چون ساختار پلیسی دارد، برای مخاطب غربی جذاب است، ولی این یکی خیلی محلیست، بعید میدانم حتی آن را بفهمند.» ما از روز اول با این نگاه شروع کردیم که یک فیلم داخلی داریم میسازیم، با موضوعاتی متعلق به خودمان. اگر فیلم خوبی از آب دربیاید، شاید یکی دو جشنواره هم آن را بپذیرند؛ همین. اما آنچه رخ داد، برای همه ما حیرتآور بود. تازه بعد از موفقیتها بود که فهمیدیم چه فیلمی ساختهایم.
حالا ۱۴ سال گذشته. اما هنوز این فیلم زنده است، در جشنوارهها و فهرستهای معتبر تکرار میشود. در حالی که تصور اولیه، ساخت یک فیلم محلی بود. به نظر شما چه چیزی در فیلم هست که آن را فراتر از زمان و جغرافیا برده است؟
چون مسائلی که مطرح میکند هنوز زندهاند. فیلم از آدمهایی واقعی حرف میزند، نه از آدمهای کره مریخ. دغدغههایی دارد که همچنان دغدغه ماست. مخصوصاً امروز، که انگار باد جنگ جهانی سوم وزیدن گرفته و حسهای انسانی بسیار تندتر و عمیقتر شدهاند. فیلم، درست به وسط دایره هدف زده. وقتی آن رگ حسی را درست میگیری و به درستی اجرا میکنی، نتیجه همین میشود. ببینید، ما هنوز فیلمهای کلاسیک اورسن ولز یا دسیکا را تماشا میکنیم و از آنها تأثیر میگیریم، چون به عمق رفتهاند.
شما سالها در حوزههای مختلف سینما—از تدوین و تهیهکنندگی تا بازیگری—فعال بودهاید. از این منظر، «جدایی...» برایتان کجای کارنامه و زندگی قرار دارد؟ یک فیلم؟ یک تجربه؟ یا یک پرسش بیپاسخ؟
برای من، یکی از مهمترین لحظات زندگیام است؛ حتی پیش از آنکه به موفقیت برسد. من زندگی ۴۰ سالهام در ایتالیا را رها کردم، با یک چمدان برگشتم ایران، بیاینکه بدانم چه آیندهای در انتظارم است. وارد پروژه جدایی نادر از سیمین شدم و در تمرینهای این فیلم بود که بازسازی بابک جدید شکل گرفت. آنچه من را ساخت، موفقیت فیلم نبود، بلکه اتمسفر پشت صحنه، دوره تمرینها و رفاقتهایی بود که در جریان ساخت فیلم شکل گرفت. برای من، جدایی... فقط یک فیلم نبود. و این حس فقط مختص من نیست؛ همه عوامل آن فیلم همین احساس را دارند. ما در دوره تمرین و ساخت، فضایی را تجربه کردیم که هنوز هم وقتی همدیگر را میبینیم، حال و هوای آن فضا زنده میشود. چون میدانیم شریک یک اتفاق خاص بودیم؛ اتفاقی که آن روزها عمقش را نمیدانستیم، اما احساساتی که بین ما رد و بدل شد، منحصر به فرد بود.
اگر قرار بود فقط یک صحنه از فیلم را قاب بگیرید و روی دیوار خانهتان نصب کنید، کدام صحنه را انتخاب میکردید؟ و چرا؟
بیهیچ تردیدی، سکانس آغازین فیلم. همان سکانس گفتوگوی نادر و سیمین در برابر قاضی. به تنهایی یک فیلم کامل است. از همان صحنه اول، تضاد، تنش و عمق شخصیتها را داریم. معرفی جهان اثر، بدون نیاز به مقدمهچینی اضافی، به شکلی موجز و تأثیرگذار انجام میشود. برای من، آن صحنه، نماینده جهان جدایی نادر از سیمین است.
شما در سه فیلم «فروشنده»، «گذشته» و «جدایی نادر از سیمین» با اصغر فرهادی همکاری داشتید. اگر بخواهید این فیلمساز را نه با صفت، که با یک موقعیت یا لحظه توصیف کنید، آن لحظه برای شما چیست؟
من عاشق تمرینهای پیش از فیلمبرداریام. آنجاست که تمام فاز ساختن شخصیت شکل میگیرد. به نظرم آرزوی هر بازیگر باید این باشد که حتی اگر نتیجه نهایی هیچگاه به فیلمبرداری نرسید، حداقل بتواند در تمرینها، در یک فرآیند خلق، کنار آقای فرهادی قرار بگیرد و شخصیت را از درون، لایهلایه بشناسد و بسازد.
اگر بخواهید فارغ از نقشآفرینی و پروژههای مشترک، و صرفاً بهعنوان یک علاقهمند به سینما، او را توصیف کنید چه میگویید؟
کارهای فرهادی برایم مثل یک امآرآی انسانی است. همانطور که تصویربرداری MRI با اشعههای نادیدنی، لایههای پنهان بدن را آشکار میکند، فیلمهای فرهادی نیز همین کار را با ذهن و روان انسان انجام میدهند و به سطح اکتفا نمیکند؛ وارد لایههای درونی، پرتناقض و پنهان انسان میشود. فیلمهایش فقط تماشایی نیستند، قابل زیستناند. آنها مثل تصویربرداری دقیق از وجدان، تردید، خشم، عشق و ضعف آدمیاند. چیزی که معمولاً دیگران در سطح بازنمایی میکنند، او از درون استخراج میکند.
انتهای پیام/