گفتوگو با نسیم مرعشی درباره روایت دغدغههای پناهجویان در رمان آذرباد
خیال سرگردان مهاجران
فرهنگ
114372
در دل غربت، جایی که خانه معنای همیشگیاش را از دست میدهد و واژهها بارِ هویت و سرگردانی را به دوش میکشند، «مهاجرت» یکی از دغدغههای همیشگی نسیم مرعشی در رمانهایش بوده و به شکلی عیان با مضمون آثارش درآمیخته است. در ادامه گفتوگو با او را میخوانید
مریم شهبازی - گروه كتاب روزنامه ایران: در رمان اولش «پاییز فصل آخر سال است» لیلا (یکی از سه شخصیت اصلی داستان) درگیر تصمیمی دشوار درباره مهاجرت با همسرش به کانادا میشود؛ کتابی که سال ۹۴ برگزیده جایزه جلال آل احمد در بخش رمان شد، در رمان «هرس» که برخی آن را شاخصترین نوشتهاش میدانند، یکی از دو شخصیت اصلی، خانه و زندگیاش را رها میکند و به جزیرهای میرود؛ و در رمان تازهاش «آذرباد» مهاجرت پررنگتر از همیشه حضور دارد و تصویری واقعی از مصایب آن را روایت میکند. مرعشی در آثارش راوی رنجها و امیدهای مهاجرانیست که زمستان بر دلشان سایه انداخته، اما آتش امیدواری هنوز زیر خاکستر آرزوهاشان شعله میکشد. او نه فقط پشت میز، که مدتها پای دیوار کمپهای اروپایی و درمیان بیقراری پناهجویان چشمانتظار ایستاده و دیده، شنیده و نوشته است، تا آذرِ رمانش، همان دخترِ به ظاهر سرسختی که از خاک و خاطراتش، تنها ردپایی خاکستری را در شبهای سرد پاریس بر دوش دارد، میان تقابل واقعیت و خواستههایش همچنان تاب بیاورد. اما آنچه بیش از همه برجذابیت آثار مرعشی میافزاید، ارائه تصویر واقعی، اما پرظرافتی است که از تابآوری انسان در مصاف با بحرانها پیش روی مخاطبان میگذارد. در گفتوگویی که پیش رو دارید، به بهانه چاپ پنجم رمان «آذرباد»، با نسیم مرعشی از همه اینها سخن گفتهایم.
مهاجرت یکی از دغدغههای همیشگی شماست که با مضمون اغلب آثارتان درآمیخته؛ حتی در رمان «هرس» وقتی نوال، یکی از دو شخصیت اصلی، خانه و زندگیاش را رها کرده و به آن جزیره میرود، به هرحال نوعی مهاجرت، منتهی در ابعاد کوچکتر انجام میدهد. اما در رمان «آذرباد» به نظر میرسد که مهاجرت را از دریچهای فراملی به تصویر کشیدهاید. در این تغییر رویکرد، قصدتان گسترش دایره مخاطبان نوشته تازهتان بوده یا خواستار طرح آن به عنوان یکی از مسائل انسان امروز بودهاید؟
گسترش دایره مخاطبان دست من نیست؛ به خصوص وقتی بحث گذر از مرزهای جغرافیایی در میان باشد. این کاری نیست که نویسنده بتواند برای آن برنامهریزی کند چراکه نمیدانیم مخاطب در هر برههای چه میخواهد! البته میتوان آثاری با مضامین سیاسی مورد علاقه طیفهایی از مخاطبان خارجی یا داخلی را نوشت اما باید دید اثری که به چنین هدفی نوشته میشود ارزش ادبی هم دارد؟ وگرنه نویسندهای که اثر ادبی واقعی تولید میکند از قبل چیزی درباره چگونگی برخورد مخاطبان با کتابش نمیداند. خود من فکر نمیکردم که کتاب «پاییز فصل آخر سال است» را در کشورهای دیگر هم بخوانند! مضمون اصلیاش را که بحث سرکوب آرزوها از سوی جامعه بود یک دغدغه کاملاً بومی خاص خودمان و در نهایت چند کشور شبیه میدانستم.
به خصوص که جامعه هدفتان هم در آن کتاب دهه شصتیهای ایرانی بودند و آرزوهای برباد رفتهشان! دهههای پنجاه و شصت بیش از دهههای دیگر قربانی کشاکش سنت و مدرنیته و تربیت در محیطی شدهاند که همچنان بر سنتها و پایبندی بر تمام وجوه آنها اصرار دارد!
بله. ما دهه شصتیها که قربانی جامعه و شرایط حاکم برآن شدیم، البته وضعیت دهه پنجاهیها هم مشابه بوده و آنان هم چنین شرایطی را تجربه کردند. اطلاع از واکنش مخاطبان رمان «پاییز فصل آخر سال است» در کشورهای اروپایی تجربه جالبی بود. در یکی از سفرهای خارجی برای معرفی این کتاب با دختری از تورین ایتالیا روبهرو شدم؛ شاید باورتان نشود اما با مسائل و مشکلات شخصیتهای کتاب همذاتپنداری کرده و آنان را شبیه خود یافته بود! آنقدر که گفت: «تازه متوجه شدم تنها نیستم و افراد دیگری هم شبیه من هستند» در حالی که خودم مضمون این کتاب را بسیار بومی میدانستم و فکر نمیکردم که مخاطبان خارجی بتوانند با آن ارتباط بگیرند. برای همین تأکید دارم گسترش جغرافیای مخاطبان یک رمان یا داستان دست نویسندهاش نیست.
چرا فضای رمان «آذرباد» را در شهر پاریس و کمپی فرانسوی به تصویر کشیدید؟
کمپی که در پاریس دیدم شباهت زیادی داشت به آنچه در ذهن خودم بود. به کمک یکی از دوستان، کمپی نزدیک پاریس پیدا کردم که بیشتر مختص مجردها بود. به عنوانهای مختلف برای زمانی طولانی در آن کمپ کار کردم تا فرصت مطالعه کافی درباره شرایط زندگی پناهجویان را پیدا کنم. مدتی به عنوان نویسنده متن مستندی که کارگردانیاش را یکی از دوستانم به عهده داشت و دورهای هم به عنوان مترجم نامههای آنان در کمپ مستقر شدم.
شبیه به شرایطی که برای شخصیت آذر به تصویر کشیدهاید! او به واسطه تسلطی که به زبان فرانسه دارد ترجمه نامههای مهاجران را به عهده میگیرد؛ پس بخشی از شرایطی که برای شخصیت اصلی رمان به تصویر کشیدهاید در نتیجه تجربیات زیسته خودتان است؟
بله اما تجربه کوتاه مدتی بود. راستش زبان فرانسهام آنقدر هم خوب نیست. هر ازگاهی که هیچ مترجمی در دسترسشان نبود در حد توان کمک میکردم. یکی دیگر از دوستان نزدیکم مددکار مهاجران بود، با او سراغ پناهجویان نیازمند کمک در مراکز داخلی شهر میرفتیم. آن مرکزی که آذر بالاخره شخصیت بابو، پدربزرگش را در آنجا پیدا میکند مشابه یکی از همین مراکزی بود که اشاره کردم. من در دورههای مختلف یک تا سه ماهه در کمپها کار کردهام.
اگر مطالعاتم فقط به ایران و افراد در دسترس محدود میشد برای نوشتن رمان کافی نبود. باید سفر میکردم و این افراد را از نزدیک میدیدم تا بفهمم وقتی پناهجویان از محیط زندگی خود خارج شده و به کمپ میروند، چه شرایطی در انتظار آنان است.
«آذرباد» مثل دیگر آثارتان نثری روان و تصویری دارد، اما فضایی به مراتب سردتر و تیرهتر را در آن پیش روی مخاطبان گذاشتهاید!
زبان و نوع روایت را اغلب بر اساس مضمون داستان انتخاب میکنم. روایت در «آذرباد» اول شخص است و همه مسائل و اتفاقات از نگاه و با ذهنیت شخصیت اصلی رمان روایت میشود. اگر راوی دانای کل بود، بیشک حس و حال و زبانی متفاوتی بر اثر حاکم میشد. اما از آنجایی که قرار بود ماجراها را آذرباد روایت کند، احساس راوی هم وارد زبان داستان شده است. این فضای سرد و تاریکی که بر رمان غالب است نیز بر اساس نگاهی که آذرباد به وضعیت خانواده و آن شهر دارد، شکل گرفته است.
یعنی بحث این نبوده که پاریس را مقابل تهرانی که در اغلب آثارتان به تصویر کشیدهای قرار بدهید؟ بهخصوص با توجه به تفاوت و تقابلی که مقصد پناهجویان در اغلب مواقع با تصورات قبلی آنان دارد.
نمیدانم. شاید زمینههای این تصوری که برای شما پیشآمده ناخودآگاه در آذرباد شکل گرفته است. تهرانی که در آثارم آمده، بهرغم همه دغدغهها و مسائلی که آدمهای آثارم دارند فضای زندهتری دارد. احتمالاً به این دلیل که تهران به هرحال بخشی از ایران، کشور خودمان است و اینجا بحث آن تصور قبل و بعد مهاجرت خارجی وجود ندارد. نکتهای که برای من مهم بود، در تضاد قرار گرفتن گرمای هرچند اندک داخل کمپ با فضای شهر بود. با این حال فضای بیرون برای آذر شاد است ولی داخل کمپ غمگین. در حالی که آذر وقتی وارد فضای شهر میشود، باید از سرما شکایت کند اما برعکس است. خب شهر پاریس حتی با آن فضای سرد و منجمد به آرزوهای آذرباد گره خورده است.
در این رمان حضور زبان، زمین و هویت خیلی پررنگتر از آثار قبلیتان است؛ «آذرباد» را میتوان نقطه اوج مواجهه شما با این مسائل دانست؟
شاید بتوان این گونه گفت. مهاجرت در رمان «هرس» به زبان کاری ندارد، تنها به زمین و خانواده گره خورده است. در «پاییز فصل آخر سال است» بحث مهاجرت و سردرگمیهای تصمیمگیری در میان است. اما در «آذرباد» مهاجرت به تلخترین شیوهاش رخ داده است. شخصیتهای رمان به اجبار در فضای کمپ قرار گرفتهاند، حتی دیگر فرصتی برای بازگشت ندارند چراکه به عنوان پناهجو رفتهاند. زبان پیوندی جدی با هویت دارد. وقتی بحث صحبت با یک غیر همزبان به میان میآید؛ ترجمه در هر شرایطی به کار نمیآید، به خصوص وقتی که بحث مسائل مرتبط با هویت در میان است. خود من در سفرهای خارجی و در صحبت با نویسندگان خارجی بارها با این مسأله روبهرو شدهام. بگذارید توضیح بیشتری بدهم؛ اگر در این صحبتها قرار باشد درباره مسائل روزمره حرف بزنم خب کار سختی نیست. آنجا کار سخت میشود که خواهان شرح مواردی باشم که به فرهنگ خاص کشور خودمان گره خورده است؛ آن موقع نیازمند استفاده از امکانات زبان هستم.
متن کامل گفتوگو را اینجا بخوانید
انتهای پیام/