روایت مهدی فیروزان از فعالیت مطبوعاتی قیصر امین‌پور؛

قیصر در مدرسه سروش

فرهنگ

127342
قیصر در مدرسه سروش

مردی که حرف آخر عشق اول نامش بود، تا آخرین نفس از سرودن و نوشتن درباره امید، انسانیت و عشق خسته نشد؛ کسی که گفت: «و قاف، حرف آخر عشق است / آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود».

راضیه خوئینی - گروه کتاب: در ادبیات ما، گاهی شاعرانی می‌آیند که کلمات را از سطح کاغذ رهانیده و بر جان و دل می‌نشانند. قیصر امین‌پور از همان تبار بود؛ شاعری که با موهایی سیاه وارد «سروش» شد و با موهای سپید از آن بیرون رفت، اما در دل نسل‌ها ماندگار شد. هنوز هم نامش وقتی بر زبان می‌آید، رایحه صمیمیت، صداقت و روشنی از آن برمی‌خیزد. شاعری که نه در برج عاج، بلکه در میان مردم، در کلاس‌های مدرسه، دانشگاه و پشت میز ساده تحریریه «سروش» زیست؛ مردی که شعر را از کوچه و خیابان جمع می‌کرد و به دفتر مجله می‌آورد تا نوجوان ایرانی بداند شعر، فقط برای بزرگان نیست؛ برای او هم هست، برای روزهای پرشور و دلتنگی‌های نوجوانانه‌اش و برای نسلی نو.

قیصر امین‌پور پایه‌گذار «سروش نوجوان» بود؛ مجله‌ای که در دهه شصت، نوجوان ایرانی را نه مخاطب ساده که شریک اندیشه و خیال خود می‌پنداشت. شعر و داستان را برای این گروه سنی جدی می‌گرفت و در روزگاری که جنگ، سختی و محدودیت‌ها، زبان‌ها را بسته بود، قیصر با زبان دل، ساده و زنده با نوجوانان سخن می‌گفت و به آنان امید و تخیل هدیه می‌داد. در روزگاری که بیشتر نشریات یا سیاسی بودند یا خشک و رسمی، «سروش نوجوان» به شعر و داستان رنگ زندگی بخشید؛ تحریریه‌ای پرشور که بسیاری از نویسندگان و شاعران نسل بعد، اولین تجربه‌های حرفه‌ای خود را آنجا آموختند.

امین‌پور شاعر تردید و ایمان، درد و عشق بود. میان تلخی واقعیت و شیرینی رؤیا، تعادلی عجیب داشت. شاید هم به همین دلیل، شعرش از مرز زمان عبور کرد و هنوز برای نسل امروزی تازگی دارد. اما داستان قیصر در «سروش»، فقط به یک روایت کاری ختم نمی‌شود؛ حکایت دوستی‌ها و دلبستگی‌هایی است که با جوهر فرهنگ و صداقت عجین شده بود. برای درک شرایط آن روزها و شناخت بیشتر قیصر، با یکی از نزدیک‌ترین یارانش هم‌کلام شدیم؛ مهدی فیروزان، مردی که سال‌ها سردبیری و مدیریت مؤسسه «سروش» را برعهده داشت و بعدها دبیر فرهنگستان زبان و ادب فارسی و سپس مؤسس و مدیر شهر کتاب شد.
 
از صفحه شعر تا دوستی جاودانه

مهدی فیروزان با حسی آمیخته با احترام و اندوه، از اولین دیدارش با قیصر می‌گوید: «ابتدای کارمان به سال ۱۳۶۱ باز می‌گردد. قیصر جوانی بود با لبخندی آرام و نگاهی اندیشناک. همان برخورد اول، محبتش بر دل آدم می‌نشست. در گفت‌وگو با شاعران جوان و کسانی که تازه قلم به دست می‌گرفتند و ذوق و قریحه داشتند، بی‌نهایت با حوصله و مهربان بود. به همین دلیل از او خواستم دبیری صفحه شعر مجله سروش را به دست بگیرد. ما پنج ـ شش نفر بودیم؛ یک دبیر هنری، یک سردبیر، من و قیصر و چند نفر دیگر که عضو هیأت تحریریه بودیم. هر کدام چند صفحه درمی‌آوردیم. اتاق قیصر درست کنار اتاق من بود و هر هفته همدیگر را می‌دیدیم؛ غیر از پیشنهادهایی که قیصر جداگانه می‌آورد یا سؤالی اگر داشت یا شعری به نظرش تند می‌آمد و از ضوابطی که باید برخوردار نبود، ما با هم گفت‌وگوهای صمیمانه‌ای داشتیم. آن‌قدر رفت‌و‌آمد داشتیم که رابطه کاری‌مان به رفاقتی عمیق تبدیل شد.» در آن سال‌های پر التهاب که صمیمیت چندان آسان نبود، اما میان دو دوست، حرف‌ها بی‌پرده رد و بدل می‌شد. فیروزان درباره آن سال‌ها می‌گوید: «سال‌های ۱۳۶۳ و ۱۳۶۴ دوران جنگ و فشارهای سیاسی بود و خیلی‌ها در بیان عقاید خود احتیاط می‌کردند. اما میان من و قیصر هیچ ملاحظه‌ای وجود نداشت. راحت نقد می‌کردیم، حرف می‌زدیم، گاهی همدیگر را نصیحت می‌کردیم. مثلاً گاهی من می‌گفتم از فلان شخص پرهیز کن یا او درباره مسأله‌ای با دلایلی خاص هشدار می‌داد که من احتیاط کنم.»

فیروزان در ادامه درباره فعالیت قیصر امین‌پور در مجله «سروش» می‌گوید:«به مرور صفحات قیصر در مجله سروش هفتگی بیشتر شد. اول صفحه شعر بود، بعد صفحه جوان‌ها اضافه شد که به شعرهای نسل جوان اختصاص داشت. قیصر اشعاری که برایش می‌فرستادند تصحیح و کامل و سپس منتشر می‌کرد؛ گاهی آموزش می‌داد و با شاعران جوان تماس می‌گرفت. به تدریج صفحات نقد ادبی و نقد شعر هم به سروش اضافه شد و همزمان با توسعه «سروش»، قیصر هم در حال پیشرفت بود. او با آموزش‌های دانشگاهی توسعه پیدا کرد و موفق‌تر شد و فعالیت‌هایش در مجله نیز توسعه یافت.»

درِ اتاق قیصر همیشه باز بود. شاعران نوجوان، دانشجویان و حتی بچه‌های کارکنان مجله، به اتاق او پناه می‌آوردند. فیروزان با لبخندی تلخ از آن روزها این‌گونه یاد می‌کند: «بچه‌های خودم، بتول و عباس، وقتی همراه من به سروش می‌آمدند، بیشتر وقت‌شان را در اتاق قیصر می‌گذراندند. این ارتباط او با بچه‌هایم، از من و قیصر دوستان صمیمی‌تری ساخت. دوستی‌ای که هنوز هم یادش در نهان‌خانه دل من وجود دارد. صحبت‌هایش به دل بچه‌ها می‌نشست؛ چون قیصر بلد بود با چه زبانی با نسل جدید حرف بزند. حرف‌هایش نه با نگاهی از بالا، بلکه از دل بود، گاهی با زبان کودکانه و گاه با زبان نوجوانان. برای همین همه نسل‌ها و حتی کودکان دوستش داشتند.»

مدرسه‌ای به نام سروش نوجوان

دهه شصت برای اهالی فرهنگ، دهه‌ای پرحادثه بود. در آن سال‌ها حوزه هنری انقلاب اسلامی و سوره تغییرات گسترده‌ای را تجربه کرد و بسیاری از نویسندگان جوان آن مجموعه مورد غضب قرار گرفتند و کنار گذاشته شدند. در همان روزها، قیصر امین‌پور با درایت و دلسوزی، به فیروزان هشدار داد که استعدادهای جوان را از دست ندهند. فیروزان درباره کار بسیار مهم قیصر در آن زمان می‌گوید: «قیصر گفت این استادان و جوان‌های باسواد را دریاب، چرا که با آنها تسویه کرده‌اند و از حوزه هنری کنار گذاشته شده‌اند. قیصر باعث شد که از آنها دعوت کنم به سروش بیایند. حاصل آن دعوت، تولد «سروش نوجوان» بود که خود قیصر فعال‌ترین عضوش بود. مجله‌ای که بعدها به یک دانشکده ادبی تبدیل شد. فریدون عموزاده خلیلی، بیوک ملکی، سیدعلی کاشفی خوانساری، محمدرضا سرشار و خیلی‌های دیگر آمدند. باور کنید هر مجله کودک و نوجوانی را که بعدها دیدم، نویسندگانش، عکاس‌هایش، طراحان و گرافیست‌هایش از دل سروش نوجوان بیرون آمده بودند.»

 «سروش نوجوان» دیگر فقط یک مجله نبود؛ کارگاهی برای اندیشیدن و نوشتن بود. جوانانی از شهرهای دور می‌آمدند تا از قیصر و یارانش یاد بگیرند، چگونه بنویسند و چگونه امید را در دل واژه‌ها جاری کنند. فیروزان روایت می‌کند: «گاهی دانش‌آموزان با استعداد سال آخر دبیرستانی، از شهرستان‌ها به تهران می‌آمدند تا در رشته و دانشگاه مورد علاقه‌شان قبول شوند؛ برخی هم استعدادهای درخشان بودند. بسیاری از آنها صبح تا شب در دفتر سروش نوجوان حاضر می‌شدند، شعر می‌نوشتند، نقد می‌کردند و یاد می‌گرفتند. همان سه، چهار نفر یعنی عموزاده، قیصر و ملکی، «سروش نوجوان» را واقعاً به کالجی علمی با دوره‌های عملی تبدیل کردند و بسیاری از نویسندگان امروز، از همان‌جا برخاستند. این حاصل توجه و دقت نظر قیصر به کودک و نوجوان بود.»

 در فضای مطبوعاتی آن روزها، چنین نگاهی به نوجوان بی‌سابقه بود. «سروش نوجوان»، نوجوان را نه مخاطب ساده، که شریک فرهنگی خود می‌دید. شعر و داستان برایش ابزاری آموزشی نبود، بلکه راهی برای رشد روح و اندیشه و رسیدن به آرامش بود.
 
 شاعری که دانشگاه را جدی گرفت

اگرچه قیصر امین‌پور در شعر و ادبیات به اوج کمال رسیده بود، اما به تحصیل و پژوهش بی‌اعتنا نماند. فیروزان درباره اشتیاق قیصر به تحصیل می‌گوید: «او از معدود شاعرانی بود که به تحصیلات آکادمیک ادامه داد. خیلی‌ها می‌گفتند قلم و اشعارش آن‌قدر پخته است که دیگر نیازی به دانشگاه ندارد، ولی قیصر می‌خواست دانش نظری هم کسب کند و تا مرحله گرفتن مدرک دکتری پیش رفت. بعدها استاد دانشگاه تهران شد و خودش شاگردان بسیاری پرورش داد.» در میانه دهه هفتاد، فیروزان و امین‌پور هر دو در فرهنگستان زبان و ادب فارسی گرد هم آمدند. فیروزان با لبخندی تلخ یاد می‌کند: «قیصر تا آخرین روزهایی که من در سروش بودم؛ تا سال ۱۳۷۳ کنارم بود و بعد از آن هم وقتی از سروش رفتم، رابطه ما همچنان ادامه داشت تا آمدن او به فرهنگستان زبان و ادب فارسی. در سال ۱۳۷۵ من دبیر فرهنگستان شدم. وقتی رفتم، دیدم نود درصد اعضا همان دوستانم در سروش بودند. قیصر هم بعداً به‌عنوان جوان‌ترین عضو فرهنگستان تأیید صلاحیت و پذیرفته شد. حضورش واقعاً مایه نشاط من بود. یکی از کسانی که او را خیلی شایسته فرهنگستان می‌دانست، من بودم، با دکتر حداد عادل هم صحبت کردیم. البته خودش هم از کانون‌های دیگری به عنوان یک جوان حاذق معرفی شد و ایشان نسبت به بقیه اعضای فرهنگستان خیلی جوان‌تر بود.»
 
جای خالی قیصر

قیصر، شاعری بود که امید، درد و عشق سه ضلع زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. در شعرهایش، حتی در تلخ‌ترین لحظات، نوری از امید سوسو می‌زد؛ شاعری که پایانش مانند شعرش شد:

حرف‌های ما هنوز ناتمام.../ تا نگاه می‌کنی: / وقت رفتن است / باز هم همان حکایت همیشگی! / پیش از آنکه باخبر شوی/ لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود / آی.../ ای دریغ و حسرت همیشگی!/ ناگهان / چقدر زود / دیر می‌شود!

سرنوشت برای او پایان خوشی را رقم نزد و تصادفی ناگهانی، این شاعر محبوب را به خانه‌نشینی کشاند. روزهای خاموشی تدریجی‌اش از همان زمان آغاز شد و سرانجام در ۸ آبان ۱۳۸۶، از میان ما رفت. فیروزان صدایش را اندوهناک پایین می‌آورد: «از وقتی تصادف کرد، دیگر نتوانستم او را ببینم. از نظر عاطفی تحمل دیدنش را در آن حال نداشتم. فقط از دوستان مشترک‌مان جویای احوالش بودم. هنوز یادش می‌افتم، دلم می‌لرزد. قیصر از آن انسان‌های برجسته‌ای بود که خداوند خواست زودتر او را پیش خودش ببرد.»
 
روزهایی که سروش پناهگاه اهل قلم بود

دهه شصت و هفتاد، دوران طلایی مجله «سروش» بود؛ روزگاری که نام‌هایی چون زنده یاد سیدحسن حسینی، بیوک ملکی، فریدون عموزاده خلیلی و بسیاری دیگر در کنار قیصر می‌نوشتند. فیروزان با غرور از آن دوره یاد می‌کند: «سروش در آن سال‌ها، پناهگاه اهل قلم بود. ما سروش هفتگی داشتیم، سروش نوجوان و بعد سروش کودک را هم راه‌اندازی کردیم. آن زمان از استاد مصطفی رحماندوست خواهش کردیم که سروش کودک را راه بیندازیم و واقعاً ایشان هم کارش خیلی خوب هست و سروش تا آن زمانی که من مدیر آن بودم یک مجموعه پویا و زنده بود اما پس از آن با مدیریت‌های بعدی چه بلایی سرش آمد من دیگر پیگیرش نشدم.»

از دل سروش، پروژه‌های  دیگری مانند «فرهنگ آثار ایرانی ـ اسلامی» نیز‌زاده شد؛ کاری سترگ در حوزه مرجع‌نگاری فرهنگی که به همت رضا سیدحسینی، احمد سمیعی گیلانی و گروهی از ادیبان شکل گرفت. فیروزان با حسرت می‌گوید:«آن طرح از افتخارات نشر سروش بود. رضا سیدحسینی با عصا به مراسم رونمایی آمد و گفت می‌خواستیم با این فرهنگنامه حادثه‌ای خجسته در تاریخ تألیف رقم بزنیم. بعد از درگذشتش، مدتی ادامه یافت اما کار نیمه‌تمام ماند و بعدها با تغییر مدیران سروش، کاملاً متوقف شد.»
 
 زبان زنده شعر

 در روزگار قیصر، بحث میان شاعران سنت‌گرا و نوگرا داغ بود. هر گروه دیگری را متهم می‌کرد؛ یکی به جمود، دیگری به بی‌ریشگی. اما شعر قیصر از این جدال‌ها فراتر رفت. او در عین وفاداری به زبان فارسی، با زبان زمانه سخن می‌گفت. نه از پیچیدگی‌های بی‌دلیل شعر نو برخوردار بود، نه از انجماد شعر کهن. زبانش روشن، زنده و فصیح بود. او شعر را از برج عاج به زندگی روزمره آورد. شعرش در کتاب‌های درسی ماندگار شد، اما در دل مردم هم خانه کرد. شاید راز محبوبیتش در همین سادگی بود؛ در توانایی گفتن حرف‌های بزرگ با واژه‌های کوچک.
در روزهایی که جامعه از خستگی و یأس لبریز بود، قیصر با شعرش بذر امید می‌پاشید. امید او از جنس شعار نبود، از دل تجربه می‌آمد. او جنگ را دیده بود، مرگ دوستانش را لمس کرده بود، اما می‌گفت: «سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم / ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم» همین ایمان آرامش‌بخش، شعرش را به نیایشی زمینی بدل کرد.
 
 آخر عشق

سال‌ها از رفتنش گذشته، اما یاد او هنوز در اتاق‌های قدیمی سروش می‌چرخد. در میان قفسه‌های خاک‌خورده مجله، در لبخند کسانی که با شعر او بزرگ شدند، در صدای شاعرانی که او را استاد خود می‌دانند. قیصر امین‌پور کسی بود که با شعرش قلب ما را به امید پیوند زد. او می‌دانست که عشق، اولین و آخرین حرف جهان است. قیصر رفت، اما «قاف عشق» هنوز تپنده است. هر جا که کودکی اولین شعرش را می‌نویسد، هر جا که نوجوانی دفترش را با واژه‌های امیدبخش پر می‌کند، روح قیصر حضور دارد. او رفت، اما هنوز ما از همان جایی آغاز می‌شویم که او تمام کرد.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ