نگاهی به نقش همایون ارشادی در فیلم «درخت گلابی»

روشنفکری میان میل و ملال

محسن سلیمانی فاخر

محسن سلیمانی فاخر

فرهنگ

129550
روشنفکری میان میل و ملال

همایون ارشادی در حافظه‌ سینمای ایران با دو چهره ماندگار زنده است: مردی تنها در دل سکوت و اندیشه؛ در فیلم درخت گلابی و در طعم گیلاس. دو نقش، دو جهان متفاوت اما به‌غایت هم‌خون؛ انسانی خسته از جهان، از خویش، از تاریخ و از تکرار شکست‌هایی که نام دیگرشان تجربه است.

محسن سلیمانی فاخر_ منتقد سینما:  مرگ او، یادآور بازی درخشانش در درخت گلابی است؛ فیلمی که در آن، داریوش مهرجویی از زبان گلی ترقی، روایتی می‌سازد از روشنفکری ایرانی در مواجهه با سه شکست بنیادین: شکست عشق، شکست اندیشه و شکست عمل.
محمودِ درخت گلابی ـ که ارشادی با آن چهره‌ درون‌نگر و صدای آرام و ناپایدارش جانش بخشید، نویسنده‌ای است که در آستانه‌ ۶۰ ‌سالگی، با دفتر ناتمام زندگی‌اش روبه‌روست. به باغ پدری‌اش پناه آورده، جایی که درخت گلابی خشکیده، همان‌گونه که ذهن و جان او از باروری بازایستاده است. او می‌خواهد رمان تازه‌اش را بنویسد، اما نوشتن ممکن نیست؛ گویی کلمات در سکوتی ابدی گیر کرده‌اند. این ناتوانی از نوشتن، استعاره‌ای است از توقف روشنفکر ایرانی پس از دوره‌ای از آرمان‌گرایی و کنش سیاسی بی‌فرجام. محمود درگیر سه پروژه‌ زندگی خویش است: عشق ناکام، نویسندگی بی‌فرجام و فعالیت سیاسی شکست‌خورده. هر سه پروژه با یک حس مشترک به هم می‌پیوندند: ناتمامی و حسرت.
فیلم در ساختار خود، بر حافظه استوار است. تمام رویدادها در ذهن و یاد محمود می‌گذرد. او در مواجهه با درخت خشکیده، به گذشته‌ای برمی‌گردد که هنوز جوانی و شور و شعر در آن جاری بود؛ زمانی که در کنار میترا، شعر می‌خواند، نمایش بازی می‌کرد و خیال می‌بافت. این بازگشت به گذشته، بازگشت به «امکان» است؛ به روزهایی که هنوز تغییر جهان ممکن می‌نمود. اما همان‌طور که درخت دیگر بار نمی‌دهد، گذشته نیز قابل بازگشت نیست. درون‌مایه‌ مرکزی فیلم، همین حس از دست‌رفتگی است؛ گویی آرزوها، شورها و آرمان‌ها همه در طوفان تاریخ فروریخته‌اند.
ارشادی با بازی مینی‌مال، سکوت‌مدار و موج‌دار خود، چهره‌ روشنفکری را مجسم کرد که دیگر نه اهل شور است و نه اهل خشم، بلکه در میانه‌ای از درنگ و تأمل، به نوعی عرفان پناه برده است. محمود، همانند بسیاری از روشنفکران، در میانسالی به نوعی عرفان‌گرایی پناه می‌برد. در مواجهه با بن‌بست، به باغ بازمی‌گردد، به درختی که نماد طبیعت، تداوم و زایش است، اما این بار خشکیده. او دیگر نه می‌تواند جهان را تغییر دهد، نه خود را. تنها می‌ماند، در کنار درختی که بوی کفش‌های کتانی میم را می‌دهد و به جای شور نوشتن، به سکوت و مراقبه پناه می‌برد.
این وجه از نقش، شباهتی عمیق با کاراکتر او در طعم گیلاس دارد. در هر دو فیلم، او انسانی است که در مرز زندگی و مرگ ایستاده. در فیلم کیارستمی، مردی است در جست‌وجوی مرگی آگاهانه و در درخت گلابی، مردی است در ‌طلب حیاتی از دست‌رفته. یکی در دل بیابان، دیگری در باغ؛ اما هر دو در جست‌وجوی معنا. در نگاه اول، یکی مرگ‌خواه و دیگری خاطره‌خواه است، اما در عمق، هر دو از یک خستگی کهن می‌آیند؛ خستگی از ناکامی‌های تاریخی. از همین‌رو، بازی ارشادی در هر دو فیلم، سیمای روشنفکری را به ‌تصویر می‌کشد که میان میل و ملال، میان ایمان و شک و میان عشق و وظیفه معلق مانده است.
ارشادی در این میان چون روحی سرگردان است؛ میان گذشته و حال، میان آرمان و واقعیت. او نه به گذشته بازمی‌گردد و نه در حال می‌زید. تنها یاد می‌کند و می‌نگرد، همچون درختی که دیگر بار نمی‌دهد اما هنوز بوی بهار را در ریشه‌هایش دارد. مرگ ارشادی، یادآور خاموشی نسلی از بازیگران اندیشمند سینمای ایران است که نه‌تنها نقش می‌ساختند، بلکه اندیشه را تصویر می‌کردند. او با چهره‌ آرام، صدای متین و نگاه خسته‌اش، چهره‌ روشنفکری را نشان داد که در نهایت، از تغییر جهان به تغییر خویش می‌رسد؛ اما حتی در این تغییر نیز توفیق ندارد. درخت گلابی، آخرین تصویر از روشنفکری است که میان عشق و اندیشه و مرگ، در جست‌وجوی معنا به درخت می‌پیوندد. مرگ مهرجویی و ارشادی، گویی دو برگ از یک دفتر بسته‌اند؛ کارگردان و بازیگری که هر دو در درخت گلابی به نوعی پایان روشنفکری ایرانی را تصویر کردند. مهرجویی خالق جهانی بود که در آن عقل و احساس، فلسفه و عشق در جدالی بی‌پایان بودند و ارشادی تجسم همان روشنفکری بود که در میان این دو، فرسوده و تنها ایستاد.
 گویی محمود سرانجام در باغی دیگر به دیدار خالق خویش رفته است، زیر همان درختی که سال‌ها پیش میوه نداد اما در خاطره‌ ما سبز ماند.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ