نگاهی به نمایش «هیولاکش» که این روزها در تئاتر شهر مشهد روی صحنه رفته است؛
تماشای نبرد انسان با سایههایش
هنر
130409
نمایش «هیولاکش» به نویسندگی مهدی سیمریز و کارگردانی محمد جهانپا، اقتباسی آزاد از داستان گشتاسب در شاهنامه است. این اثر سهپردهای با عنوانهای «عزم قدرت»، «آزمون ایمان» و «نبرد نهایی»، مسیر قهرمانی را روایت میکند که از وطن میگریزد تا خود را بیابد، اما در نهایت درمییابد که راه بازگشت، در درون اوست.
رامونا میرحاجیان - نویسنده و پژوهشگر حوزه کودک و نوجوان: نمایش در آغاز با تصویری چشمنواز از سفر گشتاسب به روم شروع میشود. او از پدرش شاه لهراسب، از برادرش زریر و از سرزمین خویش جدا میشود. در صحنهای شاعرانه و سرد، گشتاسب بر عرشه کشتیای ایستاده است، در حالی که هوهوی باد از بلندگوها و موج دریا بر پرده ویدیووال جان گرفتهاند. نور آبی و سپید، حس جدایی و تنهایی را تقویت میکند و موسیقی، آغاز سفری درونی را نوید میدهد. همین مقدمه مسیر کلی نمایش را روشن میکند: گشتاسب به دنبال تاج است، اما در مسیر تاج با هیولاهایی روبهرو میشود که هر یک از درون او برخاستهاند.
از همان ابتدا، نمایش با زبانی امروزی اما روحی اسطورهای ساخته شده است. حضور خوانندهای که شعرهای شاهنامه را با صدای گرم و عمیق میخواند، پلی میان سنتهای دیروز و دنیای امروز میسازد. این خوانش زنده با موسیقی درهم میآمیزد و به هر صحنه عمق و شکوه میدهد. طراحی صحنه و لباس از نقاط قوت اثر است. ویدیووال عظیم، کوهها و صخرههای سُقیلا را بر صحنه میآورد و بستری میسازد برای حضور هیولاهایی که هرکدام تجسمی از ضعفهای درونی انساناند. استفاده از رنگهای لاجوردی، خاکی و طلایی در لباسها، با اسطوره پیوند دارد.
دو جهان، دو نظم
یکی از هوشمندانهترین طراحیهای بصری نمایش، تقابل دربار ایران با دربار روم است. در ایرانِ شاه لهراسب، رنگهای گرم، پارچههای بافته و بافتهای طبیعی دیده میشود؛ نشانهای از پیوند با خاک و سنت. در مقابل، دربار قیصر روم با لباسهای براق، روپوشهای رومی، اشربه و... صحنهای نشان داده میشود که در آن قدرت، بیشتر نمود بیرونی دارد تا درونی. این تفاوت در طراحی صحنه و نور، تضادی نمادین میان «فرهنگ دروننگر ایرانی» و «جهانِ ظاهربین و قدرتمحور رومی» میسازد.
گشتاسب با ترک ایران و ورود به آن دربار، در واقع از درونگرایی به بیرونگرایی میگریزد. این تضاد تنها در سطح تصویر نمیماند، بلکه بذر بحران درونی قهرمان را میکارد؛ او میان دو جهان در نوسان است: جهانی که از او هویت میخواهد و جهانی که از او جاهطلبی.
عشق گشتاسب و کتایون
در میان نبردها و آزمونهای قهرمان، خط عاشقانه ظریفی نیز در نمایش وجود دارد: عشق گشتاسب و کتایون. این عشق در روایت، نقطه تلاقی ایمان و شک است. کتایون، دختر قیصر روم، در این بازآفرینی، چهرهای از باور و روشنایی دارد. در صحنه اول دیدار آن دو، نور طلایی از پس پرده بر صورت کتایون میتابد و رنگهای سرد دربار روم را میشکند. این رابطه، بخشی از تحول گشتاسب است. در حضور کتایون، میان قدرت و عشق، میان سلطه و آرامش، مردد میشود. به نظر میرسد رابطه گشتاسب و کتایون میتوانست در لایه عاطفی پررنگتر شود تا پیوند قهرمان با جهان انسانی باورپذیرتر گردد.
نبرد با گرگِ پیلپیکر و اژدهای کوه سُقیلا
بازآفرینی داستان گشتاسب در قالب تئاتر صحنهای کاری دشوار است. آوردن اژدها، گرگ پیلپیکر و کوههای سُقیلا در فضای محدود صحنه نیازمند خلاقیت و تسلط فنی است. با این حال، «هیولاکش» از پس این چالش برآمده است. در اولین پرده، گشتاسب با گرگِ پیلپیکر روبهرو میشود؛ موجودی میان سایه و جسم که در میان نورهای سرد و صدای نالهگر باد پدیدار میشود. گرگ نماد وسوسه و خشم درونی قهرمان است. حرکات دقیق بازیگران، استفاده از فرم گروهی و سایههای متحرک باعث میشود گرگ حضوری ملموس بیابد، بدون آنکه به جلوه بصری صرف فروکاسته شود. در پرده دوم، نبرد با اژدهای سُقیلا شکل میگیرد؛ اژدهایی که از چند بدن انسانی ساخته شده و با نورهای سرخ و ریتم تند موسیقی جان میگیرد. این صحنه از نظر هماهنگی بدنها و نورپردازی از نقاط اوج فنی نمایش است. اژدها صرفاً دشمنی بیرونی نیست، بلکه تصویر تردید و ترس درونی قهرمان است. نبرد میان آن دو، یادآور جدال انسان با تاریکی درون خویش است.
نبرد با زریر و بازگشت به وطن
در پرده پایانی، گشتاسب به ایران بازمیگردد و در برابر سپاه وطن و برادرش زریر میایستد. زریر در نمایش، نماد عقل، وفاداری و نظم است؛ در حالیکه گشتاسب نماینده شور و خودباوری است. تقابل این دو، نه نبردی برای کشتن که جدالی برای فهمیدن است. نور زرد و خاکستری، فضای نبرد را از حماسه به تأمل میکشاند. سکوت پیش از برخورد شمشیرها از هر ضربهای اثرگذارتر است.
درونمایه و لایههای تفسیری
نمایش به چند محور کلیدی میپردازد: ایران و وطن، هویت ملی، بازگشت به ریشه، رابطه پدر و فرزند، و مبارزه خیر و شر. در ظاهر، گشتاسب درگیر نبردهایی بیرونی با هیولاهاست، اما در لایهای عمیقتر، او با سایههای درون خود میجنگد. در سطحی دیگر، نمایش نگاهی تازه به مفهوم پدر و پسر دارد. گشتاسب با ترک پدرش، در واقع از نظم کهن جدا میشود تا خود معنای پادشاهی را بیابد، اما در پایان درمییابد که قدرت بدون ریشه و ایمان، پوچ است. در همینجا باید گفت که «هیولاکش» نهفقط برای مخاطب بزرگسال، بلکه برای نوجوانان نیز اثری قابلدرک و جذاب است. صحنههای نبرد، تصویرسازی پرتحرک و موسیقی زنده باعث میشود نوجوان امروزی هم با جهان نمایش ارتباط برقرار کند. در عین حال، لایههای فلسفیتر و پرسشهای هویتی آن برای مخاطب بزرگسال معناهایی تازه میسازد. به همین دلیل، نمایش پلی است میان نسلها؛ هم ذهن نوجوان را درگیر میکند و هم ذهن پدران و مادرانی که در کنار او نشستهاند.
بازیگری؛ بدن بهجای کلام
یکی از امتیازهای برجسته «هیولاکش»، بازیهای فیزیکی و منسجم آن است. بازیگران در این نمایش، نهتنها با دیالوگ بلکه با بدن و میزانسن معنا میآفرینند. حرکتها دقیق، کنترلشده و در عین حال سرشار از انرژیاند؛ گویی هر ژست و چرخش، بخشی از واژگان بصری نمایش است. در صحنههای گروهی، بدنها درهم میآمیزند و هیولاها، امواج، یا سایههای ذهنی قهرمان را میسازند؛ و در صحنههای دونفره، سکوت و ایستایی بدنها جایگزین گفتوگو میشود.
این رویکرد یادآور تئاتر آیینی و حماسی ایران است؛ تئاتری که در آن حرکت و ریتم، جان روایت را میسازند. نکته قابلتوجه در میزانسنها، شیوه حضور بازیگران زن است: آنان نمیرقصند، بلکه با حرکات فرمدار و نمادین، احساسات و دگرگونیهای درونی شخصیتها را بیان میکنند. این انتخاب آگاهانه، با حفظ شأن و فضای اسطورهای اثر، زیباییشناسی حرکتی را در چهارچوبی فرهنگی بازآفرینی کرده است.
بهویژه در صحنههای رؤیا و نبرد، اجزای بدن بازیگران بدل به زبان ناخودآگاه میشود؛ گشتاسب وقتی در تردید و خشم است، حرکاتش زاویهدار و تند است، اما در لحظات روشنایی و ایمان، نرم و چرخان. چنین جزئیاتی نشان میدهد که گروه بازیگری به درک عمیقی از معنا و ساختار حرکت رسیده است؛ بیآنکه نیاز باشد کلامی اضافه گفته شود.
نور، صحنه و طراحی فضا
یکی از ویژگیهای چشمگیر «هیولاکش»، هماهنگی کامل میان نور و درونمایه صحنههاست. نور نه صرفاً برای روشنکردن فضا، بلکه بهعنوان عنصر روایی بهکار گرفته شده است. در هر پرده، رنگ نورها بر تحولات درونی گشتاسب تأکید دارد: آبی و سپید در آغاز سفر، نشانه پاکی و فاصلهگیری؛ سرخ در نبردها، نماد خشم و میل به قدرت؛ و طلایی در پایان، نشانه روشنایی و بازگشت به ایمان.
طراحی صحنه، با بهرهگیری از ویدیووال، پردههای نیمهشفاف و لایههای دود، عمق بصری و حالتی رویایی به فضا میدهد. دود در صحنههای نبرد و رؤیا، مرز واقعیت و خیال را درهم میریزد و به تماشاگر حس حضور در جهان اسطوره میدهد.
لباسها نیز با بافتهای متفاوت و رنگهای سنجیده طراحی شدهاند؛ تفاوت رنگ و نوع لباس نهفقط نشانه تمایز جغرافیایی، بلکه بازتابی از دو نوع جهانبینی است؛ جهانی پیوندخورده با خاک و ایمان، و جهانی درگیر با زر و قدرت.
برش
مرز خواب و بیداری در رؤیاهای کتایون و گشتاسب
در میانه نمایش، دو صحنه رویایی تکرارشونده وجود دارد: خواب کتایون و خواب گشتاسب. این دو صحنه در میزانسن مرز میان خواب و بیداری را مبهم جلوه میدهد و در پایان این مرز را مشخص میکند. در رویای کتایون، رنگهای صورتی و سوسنی و بنفش صحنه را دربرمیگیرند، سایهها بهآرامی حرکت میکنند و گلها به حرکت درمیآیند. این صحنهها تنها جلوهای بصری نیستند، بلکه بازتابی از درونمایه اثرند: گشتاسب و کتایون هر دو در جستوجوی تصویری از حقیقتاند، اما ابتدا در رویا به هم میرسند، نه در بیداری. رویا در این نمایش جایی است که «حقیقت» خود را نشان میدهد، در حالیکه جهان بیداری پر از تردید و غرور است.
«هیولاکش» تلاشی است برای گفتوگوی دوباره با اسطوره، آنهم با زبانی نمایشی و امروزی. در این نمایش، حماسه از سطح روایت بیرونی عبور میکند و به درامی انسانی تبدیل میشود. گشتاسب در اینجا نه قهرمان شاهنامه، بلکه آینهای از انسان معاصر است؛ انسانی میان قدرت و ایمان، عشق و شک، وطن و غربت. نمایش برای نسل نوجوان، فرصتی است تا از مسیر خیال، با اسطورهها و ارزشهای فرهنگی خود آشنا شود؛ و برای بزرگسالان، یادآوری است از ریشههایی که هنوز میتوان از آنها نیرو گرفت. «هیولاکش» نشان میدهد اسطوره وقتی زنده است که بتوان با زبان امروز و تخیل نمایشی به آن جان دوباره داد.
انتهای پیام/