گزارش «ایران» از زنان هنرمندی که برای سه استان کرمان، هرمزگان و سیستان و بلوچستان «تنور» می‌پزند

زندگی بدون «جواز کسب»

استان‌ها

132363

بیست زن در جنوب کرمان، در «شهرک آزادگان» عنبرآباد، جور دیگری مادرند. طور دیگر خواهرند. شکل دیگری همسرند؛ طوری که نمی‌توانند روی هیچ‌کس حساب کنند و همه می‌توانند روی آنها حساب کنند.

زهرا کشوری - دبیر گروه زیست‌بوم: خودشان مرد خودشان‌اند و زن خودشان؛ جوری که چرخ زندگی خانواده روی دست‌های تا آرنج در گِلِ آنها می‌چرخد. زنانی که هر روز، از دمِ صبح تا دمِ غروب، وقت اذان، پای «تنور» هستند تا نانی را به خانه ببرند. این کار هر روز و هر هفته و هر ماه و هر سال آنهاست؛ نه یک سال، نه ده سال، که برخی از آنها، سی‌ویک سال است با کمرهای تا شده از زحمت زندگی دایره‌وار می‌چرخند، گِل وَرز می‌دهند و تنور می‌سازند. زنانی که با مچ‌های سابیده از چنگ زدن به آب‌و‌خاک و کاه، و زانوان آب‌آورده، به «جنگِ نداری» رفته‌اند؛ اما نانی که از تنورپزی درمی‌آورند همچنان «گِلی» است. زنانی که نان‌های محلی کرمان تا هرمزگان، و میناب و رودان هرمزگان تا شهرهای جنوب سیستان‌و‌بلوچستان، آنجا که به ایرانشهر و دلگان می‌رسد، از تنورهای آنها داغ است.

داستان این گزارش از تنورهای بزرگ و کوچک پخش‌شده در کنار جاده‌ای شروع می‌شود که از «عنبرآباد» می‌گذرد، به جیرفت و کهنوج می‌رود و سپس به بندرعباس می‌رسد.

آنجا که «سیمین زارع» با آن جسم نحیف و لاغرش، زیر سایبانی از شاخ‌وبرگ درخت خرما، به‌ قول خودش توی گِل پنجه می‌زند تا آن‌قدر خاک رُس را وَرز بدهد که آماده ساختن تنور شود. بعد، زینب ساردویی کمر خم می‌کند، گل را برمی‌دارد و روی یکی از تنورهای نیمه‌تمام می‌گذارد و با دست‌هایش آن‌قدر صافش می‌کند تا تنور یک‌دست شود. سپس کار را چند ساعتی می‌سپارند به آفتاب داغ عنبرآباد در میانه پاییز؛ فصلی که، گرمای آن برای کار آنها کم‌رمق است. آن‌قدر این کار را ادامه می‌دهند تا اندازه یک تنور شود؛ تنوری که می‌تواند به اندازه پخت پنج نان باشد یا بیست‌وپنج نان از آن در بیاید.
 
دست رد به سینه رسانه

پیش از آن‌که «زینب ساردویی» و «سیمین زارع» قبول کنند با روزنامه ایران گفت‌وگو کنند، شانس‌مان را با دو خواهر تنورساز امتحان می‌کنیم. یکی از آنها در حال فروختن تنوری به زنی است که آمده تا دو تنور هفت‌نانی بخرد. قیمت تنورها بین یک‌میلیون‌وصد تا یک‌میلیون‌ودویست هزار تومان است، اما چون زن تصمیم می‌گیرد دو تنور بخرد، صد هزار تومان به او تخفیف می‌دهند. همین تخفیف زن را تشویق می‌کند تا تعداد تنورها را به سه عدد برساند.
یکی از خواهران تنورساز یادآوری می‌کند که یا باید دو تنور بخرد یا چهار تنور؛ چون حمل سه تنور، تعادل را از بین می‌برد و وانت آبی را چپ می‌کند. زن خریدار می‌گوید: «چهار تا می‌خواهم.» بعد چانه می‌زند تا تنورها را ارزان‌تر بخرد. از حرف‌های ردوبدل‌شده پیدا بود که زن آمده تا تنورها را بخرد و در روستایی یا شهری در اطراف بفروشد.

دو خواهر تنورساز وسط این چانه‌زدن‌ها از دوربین و خبرنگار فاصله می‌گیرند. تا اینکه یکی از خواهرهای ترکه‌ای و لاغراندام، با خنده می‌گوید: «اگر کمک کنید تنورها را بار بزنیم، گفت‌وگو می‌کنیم.» بعد هم مرا کنار می‌زند و می‌گوید: «این کار تو نیست، مردها کمک کنند.» مردهای تیم ما به وعده‌شان عمل می‌کنند، اما کسانی که پیش‌تر آمده بودند و وعده‌های نشد داده بودند، کار را خراب کرده‌اند.

پیش از ما، رسانه‌ای محلی روزگارشان را زیر تیغ تیز آفتاب عنبرآباد ثبت کرده بود و پای فرماندار را هم به کارگاه آنها کنار این جاده مواصلاتی، کشانده بود، اما قول و قراری که گذاشته شد، نه نسخه‌ای برای درمان رنج ناداری‌شان است و نه باری از دوششان برمی‌دارد. فرماندار – که یکی از زن‌ها فکر می‌کند از تهران آمده بود – قول داده بود به هرکدام هفتاد میلیون تومان وام بدهد. اما وقتی شرط‌ و شروط بانک برای وام دادن را بازگو می‌کنند، لبخند تلخی روی چهره زنان می‌نشیند و تا چینِ اطراف چشم‌هایشان می‌دود. حق هم دارند؛ سر و شکل زندگی‌شان چه شباهتی دارد به چک و سفته و ضامن و جواز کسب؟ محل کارشان زمین خداست و سقفشان آسمان داغ عنبرآباد.

در همین‌جاست که دو خواهر لاغراندام، بی‌خاصیتی رسانه را حواله‌مان می‌کنند و حاضر به گفت‌وگو نمی‌شوند، اما زینب ساردویی و سیمین زارع دست رد به سینه ما نمی‌زنند. تنها پیش‌شرط آنها این است که صدای آنان واقعاً به گوش مسئولان برسد. امیدوارند که این‌بار رسانه طلسم را بشکند و کسی صدای زن‌هایی را بشنود که زنانگی‌شان را هر صبح در خاک و کاه و آب قاطی‌شده لگدمال می‌کنند؛ زنانی که پس از لگدکوب کردن گِل، رویاهایشان را لا‌به‌لای خاک و گِل، با دست‌هایی که مچ‌هایشان سال‌هاست سابیده شده، وَرز می‌دهند و خاک می‌کنند تا زندگی به کام خانواده‌هایشان بچرخد. سپس با گِلِ پنجه‌خورده دایره‌ای روی زمین شکل می‌دهند و رج‌به‌رج آن را بالا می‌آورند تا یک تنور شود؛ تنوری که جلوی آفتاب سفت و سخت می‌شود به سختی و سرسختی زنان آزادگان. 

تنورها را کنار جاده جیرفت، کهنوج، بندرعباس – جاده‌ای که تا آخرین نقطه‌های ایران در کنار خلیج همیشه‌فارس می‌رسد – می‌گذارند و چشم‌به‌راه خریدار می‌مانند. سختی کار را باید از زبان خود زینب ساردویی شنید.

زینب بیست‌وشش -هفت سال است که کارش همین است. گِل لگد کند. پنجه به گِل بزند و آنقدر با کمری خم گِل‌ها را دایره‌وار روی هم بچیند تا یک تنور شود و آن وقت است که یادش می‌آید از دست و پا افتاده و کمر برایش نمانده است.

خودش می‌گوید: «از وقتی که تنور دو هزار تومان بود تا حالا که رسیده است به یک تا دو میلیون تومان، دارم تنور می‌سازم.» بعد هم با دستی تا مچ توی گِل رُس رفته و خشک شده، تمام زنان تنورساز را نشان می‌دهد و می‌گوید: «همه اینها ساییدگی مچ دست دارند. از پادرد و کمردرد رنج می‌برند.»
 
آنها خودشان هم نمی‌دانند

زنان شهرک آزادگان هم نمی‌دانند که هنرمندند. زنان و مردان زیادی چون آنها بارها جلوی دوربین ایستاده و تشویق شده‌اند. زینب در پاسخ به این سؤال که «چرا تنورساز شدی؟» دست‌هایش را باز می‌کند که یعنی چه کار دیگری می‌توانم انجام بدهم و می‌گوید: «بچه نان می‌خواهد. من هم زنم، هم مرد و هم نان‌آور خانواده. پنج بچه دارم که هر پنج تا مدرسه می‌روند. چند روز باید جان بکنم تا یک مشتری پیدا شود و تنوری بخرد تا پولش را به زخم زندگی بزنم.»

آنها در تعریف رسمی هنرمندان «صنایع ‌دستی» جا می‌گیرند، اما نامی در میان اعداد و ارقام وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی ندارند. در هیچ لیست بیمه‌ای نیستند. هیچ نشان و درجه‌ای به آنها داده نشده است و هیچ کس برای آنها کف نزده است.
 
زیر تیغ داغ آفتاب

زنان شهرک آزادگان، جور دیگری هم هنرمندند؛ نه فقط چون از گِلِ رس، تنوری را با سرانگشتانشان می‌سازند که هیچ ایرادی نمی‌توان از آن گرفت، نه چون دست‌هایشان شاقول است برای ساختن تنور ترازی که از پنج نان تا بیست‌وپنج نان گرم و داغ از آن بیرون می‌آید. نه چون آن‌طور که زینب می‌گوید: «دقیق بخواهی حساب کنی، کار ما مثل کار استاد و بنا است. دیده‌ای چطور کار را تراز می‌کنند؟ این هم همان‌طور است.»

چرایی و چگونگی‌اش را خود زینب می‌گوید. آنها زیر آفتاب داغ، جان می‌کنند تا زندگی اطرافیان و خانواده‌هایش را در میان نداری و بیکاری «تراز» کنند. مگر نه که «تراز کردن زندگی» استادی می‌خواهد؟ آن هم زیر آفتابی که ما در همین پاییز هم تاب آن را نمی‌آوریم و دنبال سایه‌ای می‌گردیم تا گزارش را زیر آن تهیه کنیم. 

آفتاب پاییزی وسط ظهر اما، به ناداری آنها نمی‌رسد. آفتاب سوزان و خرماپزان تابستان، بیشتر به کارشان می‌آید. گِل‌ها و رج گِل‌ها در خرماپزان زودتر خشک می‌شوند و به‌گفته‌ زینب، آنها در سه تا چهار روز یک تنور را آماده فروش می‌کنند. ولی تیغ‌های تیز آفتاب پاییز – که مثل سوزن داغ به تن ما می‌نشیند – کار را برایشان طولانی می‌کند. در پاییز پانزده روز زمان می‌برد تا روزی دو رج گِل را روی هم بگذارند، با مچ‌های ساییده صافش کنند، بعد چشم‌ها را ریز کنند و زل بزنند به آفتاب تا داغ شود و دوباره رج بعدی را بگذارند.

تابستان اما زود همه‌چیز را خشک می‌کند: دست‌هایشان را، پوست آفتاب‌خورده‌شان را، صورت‌های مهربانشان را که زیر روسری پنهان کرده‌اند تا آفتاب کمتر بسوزاندشان. و در نهایت، تنورهایی را که زودتر آماده فروش می‌شوند.
 
هنرمند از نوعی دیگر

اما هنر آنها همین ساخت «تنور رُسی» که بر صدر نمی‌نشیند و قدر نمی‌بیند، نیست. هنر آنها اداره زندگی‌ای است که بیشتر مردها در آن نامرئی‌اند. انگاری دود شده باشند. مردها در شهرک آزادگان، هیچ سهمی در این ساختن و پختن تنورها ندارند. به گفته یکی از مردان خریدار تنورها، پای مردان وقتی به ماجرا باز می‌شود که آمده باشند دستپخت زن‌ها را بخرند و بار بزنند یا برایشان خاک رُس آورده باشند. هر کمپرسی خاک رُس، بین سه تا پنج میلیون تومان هزینه می‌برد.

در حرف‌های زینب نیز، شوهرهایشان یا آن‌طور که او می‌گوید، «آقاش» کار ندارد. آقایش مثل بیشتر مردهای شهرک کارگر است که یک روز کار دارد و ده روز بیکار است.
 
کسی ما را ضمانت نمی‌کند

وسط حرف‌ها، سیمین زارع یادش می‌اندازد که درباره وام هفتاد میلیونی حرف بزند و خودش هم می‌گوید که نه جواز کسب دارد نه ضامن و نه چک. «کسی ضامن من نمی‌شود. بنابراین وام را نمی‌گیرم.» 

زینب هم می‌گوید: «مجبورم وام را به ده یا پنج میلیون تومان بفروشم.» چون جواز کسب و ضامن و چک، فرسنگ‌ها با زندگی آنها فاصله دارد.

بعد زینب دستش را می‌کشد به سمت شهرک آزادگان و می‌گوید: «ما الان توی این شهرک «گیر» افتاده‌ایم. الان نباید آن مسئولان بالای بالا بیایند و از زن نان‌آور خانه حمایت کنند؟ زنی که به مرد و بچه‌اش نان می‌دهد و زندگی را می‌چرخاند. الان هیچ درآمدی برای آقام نیست.»

بعد هم می‌گوید، توی بیست‌و‌هفت سالی که کارش تنورسازی است، تا به امروز هیچ مسئولی مرتبط با صنایع دستی یا وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی را ندیده است که به داد دل آنها برسد. تاریخ این نادیده گرفتن را هم خوب به یاد دارد؛ از وقتی که تنور دو هزار تومان بود تا همین حالا.

بعد دستش را می‌کشد به سوی آسمان و می‌گوید: «کسی به داد دل ما برسد. ما تمام روز را با آب و خاک زندگی می‌کنیم. آدمی که با آب و خاک کار می‌کند، روماتیسم می‌گیرد، پاهایش درد می‌کند، کمردرد به جانش می‌افتد. آرتروز گردن امانش را می‌بُرد، دیسک کمر زمینگیرش می‌کند.» 

سیمین، زنی لاغر و تکیده، می‌گوید: «من، هم پدرم فوت کرده است هم مادرم. یک برادر دارم که جفت پاهایش شکسته است.» زینب را شاهد می‌گیرد و بعد خدای خود را و می‌گوید: «خدا شاهد است که همین تنورها را فروختم – شوهرم غریبه است شاید دوست ندارد من خرج برادر کنم – دکتر آتل را از پایش درآورد. چهار میلیون تومان هزینه کردم. حالا می‌گویند پایش خوب نشده است. الان من باید چه کار کنم؟» 

درد دل را زینب ادامه می‌دهد و می‌گوید: «دختری دارم که دو تا بچه دارد و عروس این خانم (سیمین) است. به خاطر همین تنورها، الان جفت زانوهای بچه‌ام آب آورده است. دیگر نمی‌تواند تنور درست کند. یکی از بچه‌هایش هم نارس است. امرار معاش زندگی‌اش هم از همین راه بود. دیگر هیچ راهی ندارد. شوهرش هم کارگر است. یک روز کار دارد، ده روز بیکار است.» 

سیمین هم پی حرفش را می‌گیرد و می‌گوید: «توی شهرک زمین هست اما به او (عروسش) نمی‌دهند.»

سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «کارها را هم داده‌اند به افغانستانی‌ها.»
به اینجا که می‌رسد، سیمین زارع می‌رود سراغ وَرز دادن خاک و کاه، و زینب ساردویی انگار دیگر ما را نمی‌بیند؛ همان‌طور که بسیاری، او و زنان تنورساز را نمی‌بینند. آن هم کنار جاده‌ای پر رفت ‌و آمد. خیلی‌ها حتماً آنها را می‌بینند اما نگاهشان نمی‌کنند. می‌دانند که دیدن با نگاه کردن فرق دارد.

تُنِ صدای زینب کمتر می‌شود. دارد با خودش زمزمه می‌کند: «وضع زندگی ما این‌طوری است. باید کسی رسیدگی کند؟ نه.» بعد چشم‌هایش به نقطه‌ای دور خیره می‌شود و دست‌هایش که تا ساعد توی خاک رُس خشک شده، آرام باز می‌شوند؛ بی‌آنکه دیگر چیزی بگوید.

صدای زنان تنورساز عنبرآباد در پایتخت شنیده می‌شود؟

گروه زیست بوم- مجتبی امیری، معاون عمرانی فرمانداری عنبرآباد، در پاسخ به گلایه زنان شهرک آزادگان درباره شرایط دریافت وام به «ایران» گفت که پیش‌تر بخشدار عنبرآباد بوده و تلاش کرده هنرمندان صنایع دستی را از طریق مشاغل خانگی حمایت کند: «از طریق میراث فرهنگی وارد شدیم و بخشی از کار آنها آنجا حمایت شد. چند وقت پیش هم بازدید داشتیم، مدیرکل امور روستایی هم همراه ما بود و مصوب شد مبلغ وامی در اختیار آنها قرار بگیرد. مدیرکل امور روستایی گفت که از محل منابع دهیاری‌ها و از طریق بانک «پست بانک» این وام پرداخت شود. چند نفر هم مراجعه کردند و ما آنها را به پست بانک معرفی کردیم، اما واقعیت این است که من مطمئن نیستم وام به دستشان رسیده یا نه.»

او درباره شرایط دریافت وام توسط این هنرمندان توضیح داد: «بانک‌ها برای پرداخت هر وامی، چه کم و چه زیاد، نیاز به وثیقه و ضمانت دارند.»

امیری در پاسخ به این سؤال که با توجه به رتبه اول کرمان از درآمد معادن، آیا نباید وام بلاعوض برای زنان شهرک آزادگان فراهم شود، گفت: «اگر بلاعوض بود که پرداخت می‌کردند، اما وقتی اسم وام روی آن است و چون بانک متعهد است پول را به دولت بازگرداند، حتماً نیاز به ضامن معتبر دارد. در شرایط اقتصادی فعلی، بعید است که دولت امکان پرداخت وام بلاعوض یا کمک فوری داشته باشد، اما ما از طریق طرح‌های مشاغل خانگی می‌توانیم حمایت کنیم. همین حالا امکان معرفی متقاضیان برای دریافت وام‌های کم‌بهره تا ۱۵۰ میلیون تومان وجود دارد، اما ضمانت‌ها باید توسط خود افراد تأمین شود.»

امیری همچنین از روزنامه ایران می‌خواهد تا صدای زنان شهرک آزادگان در پایتخت باشد تا از طریق مجموعه‌های بالادستی، امکان دریافت کمک بلاعوض برای آنها فراهم شود.

روزنامه ایران هم امیدوار است که این گزارش آغازی بر معرفی و ثبت شهرک آزادگان یا شهر عنبرآباد به عنوان شهر ملی «تنورسازی» باشد. همان‌طور که زنان سیرجان در کرمان توانستند شهرشان را به‌عنوان شهر ملی و شهر جهانی گلیم «شیریکی پیچ» در جهان معرفی کنند. تنورهای ساخته شده توسط این زنان هم می‌تواند به‌عنوان یک المان و نماد، گردشگران را به عنبرآباد و طبیعت زیبایش که این روزها پاییز آن کم از پاییز گلستان و مازندران و گیلان ندارد، دعوت کند. هنر این زنان بخشی از شناسنامه عنبرآباد و کرمان است اما هنوز ثبت نشده است. اگر عنبرآباد به عنوان شهر تنورسازی ثبت ملی شود بهانه می‌شود تا روی اقتصاد گردشگری عنبرآباد هم تأثیر بگذارد.امیری پس از دریافت این اطلاعات به روزنامه ایران می‌گوید: «در نامه‌ای به اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، خواهم خواست تا مقدمات ثبت ملی هنر تنورسازی در عنبرآباد را کلید بزنند.»


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار استان‌ها