نگاهی به کتاب سقراط اکسپرس اثر اریک وینر
سفرهای زندگیساز
فرهنگ
138915
اریک وینر با «سقراط اکسپرس» شما را به سفری دعوت میکند تا اندیشههای زندگیساز را برای بهتر زیستن کشف کنید.
محمد صادقی، روزنامهنگار: از فلسفه و کتابهای فلسفی که حرف به میان میآید برخی به خاطر تصوری که از دشواری فلسفه در ذهن دارند و اینکه فکر میکنند از فهم بسیاری از مطالب و مفاهیم فلسفی برنمیآیند، علاقه و شوقی هم نسبت به آن نشان نمیدهند. اما نویسندگان خوشفکر و توانایی مانند اریک وینر/ Eric Weiner بدون کاستن از عمق مطالب و مفاهیم فلسفی، با آثار درخشانی که میآفرینند کمک میکنند تا انسانهایی که در پی بهتر زیستن هستند به راحتی از فلسفه و اندیشههای زندگیساز سود ببرند و بیاموزند.
وینر در مقدمه کتاب «سقراط اکسپرس/ The Socrates express» که با ترجمه چشمگیر و ستودنی شادی نیکرفعت منتشر شده، ما را به سفری دلپذیر با قطار (او عاشق قطارسواری است) فرامیخوانَد. از همان ابتدا، یعنی از مقدمهای که میخوانیم، صمیمیت و گرمایی که در وجود او هست را میتوان به تمامی احساس کرد. او مینویسد: «فلسفه و قطار، چه زوج جذابی! فکرکردن در قطار میسر میشود، اما در اتوبوس نه - نه حتی یک ذره. به گمانم پای احساسات مختلف در میان است، شاید هم تقصیر تداعیهاست؛ اتوبوس مرا یاد اردوهای دانشآموزی و کمپ میاندازد، که هیچوقت رغبتی بهشان نداشتم. قطار اما مرا به آنجا میبَرَد که دلم میکشد، آن هم سریعالسیر. با همه این حرفها، قطار انگار در دنیای مدرن از قافله جا مانده. فلسفه هم همین است... فلسفه شفابخش است، اما نه مثل ماساژ سنگِ داغ. فلسفه آنقدرها هم ساده نیست. نه خوشایند است، نه تسلیبخش. کارکرد فلسفه بیشتر شبیه به باشگاه ورزشی است تا اینکه مثل اسپا و سونا باشد. مرلوپنتی، فیلسوف فرانسوی، به فلسفه میگوید تأمل رادیکال. عجیب است که فلسفه، به چشم این فیلسوف، بوی خطر میدهد و آکنده از تنش است. فیلسوفان روزی دنیا را فریفته خودشان کرده بودند. در راه فلسفه از جانشان هم دریغ نداشتند، درست مثل سقراط. اما کنش قهرمانانه فلسفه امروز چیست؟ سعی بلیغ برای تصاحبِ کرسی استادی دانشگاه. فلسفه را در خیلی از مدارس درس نمیدهند. درباره فلسفههای مختلف خیلی حرف میزنند، اما فلسفهورزی را یاد نمیدهند. فلسفه فرق دارد با درسهای دیگر: دانش نیست؛ شیوه تفکر است.» وینر در کتاب «سقراط اکسپرس» ما را با خودش به چهارده سفر حکمتآموز فرامیخوانَد که بسیار شیرین و روشناییبخش هستند. همسفر شدن با او به ما کمک میکند تا بیشتر و بهتر بیندیشیم که چطور ببینیم، چطور گوش بسپاریم، چطور لذت ببریم، چطور مهربان باشیم، چطور گلیم خود را از آب بیرون بکشیم و... در هر نوشته هم ما را با یک فیلسوف همراه میکند.
هنر دیوید ثورو
وینر معتقد است هنری دیوید ثورو دیوانه حکمت بود و برای آموختن از همه منابع مانند ادبیات یونان و روم باستان و منتخبات کنفوسیوس و بهگودگیتا بهره میبُرد. وینر مینویسد: «فلسفه خوب، مثل لامپِ خوب، روشناییبخش است. مهم نیست حبابِ لامپ کجا ساخته شده، چند میارزد، چند وات است، چقدر قدمت دارد، یا با کدام تکنولوژی ساخته شده؛ همین بس که فضا را روشن کند و به اتاقتان نور دهد. علاقه ثورو به شرق هم دلیلی معمولی داشت: بحران شخصی. سال 1837 بود. تازه از کارِ معلمی در کنکورد اخراج شده بود چون حاضر نبود بچهها را تنبیه بدنی کند؛ که هر روز هم بساطش به راه بود. ثورو بیپول و آواره شد... به نظرم ثورو بیشتر سنیاسی بود تا یوگی. سنیاسی در آیین هندو کسی است که تمام قید وبندها را از خود گشوده، به مادیات زندگی پشت کرده، و در جستوجوی زندگی نابِ معنوی به جنگل پناه میبرد.»
زمانی که وینر در پی شناخت ثورو به کتابخانه کنکورد میرود، اتفاق جالبی میافتد. لزلی ویلسون، از کارکنان کتابخانه، وقتی علاقه وینر به فلسفه یا حکمت عملی را درمییابد در پاسخ به او که میخواسته بداند ثورو به کدامیک از پرسشهای چگونه باید فلان کار را بکنیم میپرداخت، و خیال میکرده که لزلی پاسخ میدهد اگر به سراغ ثورو برویم با دو پرسش یعنی چگونه تنها زندگی کنیم؟ یا چگونه سادهزیست باشیم؟ مواجه میشویم اظهارنظر متفاوتی ابراز میکند. «چطور ببینیم؟» وینر تعجب میکند و لزلی میافزاید: «بله، باقی مسائل - سادهزیستی، انزوا، طبیعتگرایی - همه در خدمت مقوله گستردهتری هستند: نگاه. ثورو چطور دیدن را یادِ آدم میدهد.» وینر تصمیم میگیرد برای فهم این نکته به مطالعه و پژوهش بیشتری بپردازد. او مینویسد: «دیدن و حس کردن برای ثورو دو مقوله درهمتنیدهاند. اگر چیزی را حس نمیکرد، نمیتوانست ببیندش. با حس کردن، هم چطور دیدن را میآموخت، هم چه چیزی دیدن را. دیدن برای او هم برانگیزنده بود، هم به تعاملِ با طبیعت وامیداشتش.» به نظر وینر «ثورو هم مثل سقراط زندگی را آزموده زیست، تجربهای توأم با درونکاوی بیپروا... ثورو و سقراط هر دو خوششان میآمد چیزهایی بیمورد و گستاخانه بپرسند، که خب باعث دلخوری میشد. هر دو آدمهای نچسبِ زمانهشان بودند، نچسبهای مفید. هر دو هم بهایش را پرداختند. آتن حکم مرگ سقراط را صادر کرد؛ کنکورد هم قلم ثورو را خشکاند.»
وینر میکوشد به دنیای ثورو راه یابد، پس از کنکورد به سوی دریاچه والدن میرود تا کلبه جنگلی ثورو را ببیند. وقتی به آن منطقه میرسد هوای لطیف و خنک، و سکون و آرامش آنجا او را مجذوب میکند. «چون گوشی موبایل همراهم نیست از جیبهام هم لرزشی حس نمیکنم که حواسم پرتش شود. یکهو ملتفتِ یکجور سکون میشوم. چیزی را دارم تجربه میکنم که به بیان امروزی میگویند آرامش و قرار.» به تعبیرِ وینر، ثورو خواهان صاف و سادگی نگاه بود، و حس کودکانه حیرت هرگز از وجود او نرفت. هیچوقت از خیر توت نمیگذشت و حتماً آن را میچید. امرسون، یکی از دوستان او میگفت: «ثورو مثل پسربچههاست؛ وقتی هم پیر شود همین است.» دیدن، به تعبیر وینر، امری خودخواسته و اختیاری است حتی اگر متوجه آن هم نباشیم. «خوب دیدن، به عقیده ثورو، مستلزم داشتن نگاهی هدفمند است. اصلاً مهم فقط زاویه دید است. هیچکس هم به اندازه ثورو با این مقوله دمخور نبود. پرسپکتیو را عوض کنید تا ببینید چطور هم دیدتان عوض میشود، هم آنچه نگاهش میکنید... ادراک زیبایی از دیدگاه ثورو یکجور آزمون اخلاقی است. قضیه بکوش تا زیبایی در نگاهت باشد نیست؛ زیبایی باید در دلِ آدم باشد. نگاهمان صیقلی نمیشود مگر آنکه خودمان را صیقل دهیم... شخصیتمان در دیدن ما اثرگذار است، اما از سوی دیگر، آنچه به چشممان میآید هم معلوم میکند چطور شخصیتی داریم. در کتاب وداها میخوانیم: هرچه میبینیم، همان میشویم.»
فضیلت اخلاقی سیمون وی
در نوشتهای دیگر، وینر به زندگی و اندیشههای سیمون وِی و مفهوم توجهداشتن از نگاه او میپردازد. «فیلسوف داستان ما، که توجهداشتن آنقدر برایش مهم بود، اصلاً خوشش نمیآمد مرکز توجه باشد. دوست داشت ببیند، اما دیده نشود. فرقی نمیکرد که سوار قطار باشد، یا مشغول کار؛ در هر حال گمنامی را ترجیح میداد... کیفیت توجه ما مبین کیفیت زندگیمان است. آنچه برمیگزینیم تا توجهمان را به آن معطوف کنیم، و، البته مهمتر از آن، چگونه توجهکردنِ ما هویتمان را میسازد. گذشته را که پیش چشم میآورید، کدام خاطره برایتان پررنگتر است؟ شاید اتفاق مهمی باشد، مثل روز عروسیتان شاید هم چیز کماهمیتی باشد مثل آن روزی که در صف طولانی و بیخود اداره پست معرفت به خرج دادید و جایتان را با پشت سری عوض کردید... زندگی چیزی نیست جز حاصل جمع آن لحظههایی که مسحور و مفتون چیزی بودهایم. سیمون وِی میگوید: «توجه تام وتمام والاترینِ شورها است.» وینر مینویسد سیمون وِی از همان دوره کودکی درد و رنج دیگران را درد و رنج خودش میدانست و هنگامی که شش سال داشت و جنگ جهانی اول شکل گرفته بود به خانوادهاش گفت دیگر شکر نمیخورد زیرا «سربازهای بیچاره در خط مقدم شکر گیرشان نمیآید.» وقتی هم که بزرگتر شد گرمایش آپارتمان خودش را به کار نمیانداخت زیرا میخواست با کارگرهایی که پولی برای خریدِ سوخت نداشتند همدردی کند و جایی نوشته بود: «درد و مشقت دیگران به پوست و خونم رسوخ میکرد.» او با شنیدن خبر قحطی در چین نیز گریست و بسیار متأثر شد. وینر مینویسد: «حسِ همدلی متهورانه و افراطی سیمون وِی کمک میکند بفهمیم چرا در پرداختن به مقوله توجه هم رادیکال عمل میکرده. توجه برای او مکانیسم یا تکنیک به حساب نمیآمده. برایش یکجور فضیلتِ اخلاقی بوده، یعنی از این حیث فرقی با شجاعت یا عدالت نداشته؛ و همان اندازه مستلزمِ انگیزهای مخلصانه و ازخودگذشته بوده... توجه در عمیقترین و سخیترین حالتش میشود عشق. توجه یعنی عشق. عشق هم یعنی توجه. هر دو یک چیزند. سیمون وِی مینویسد آدمهای غمگین هیچچیز از این دنیا نمیخواهند جز اینکه کسی پیدا شود و بهشان توجه کند.» به نظرِ وینر، سرانجام نیز همین حس توجه برای ما میمانَد تا به دیگران عرضه کنیم و سایر چیزها مانند پول، احترام یا نصیحت جایگزینهای کمتوانی هستند حتی وقتگذاشتن! زیرا وقتگذاشتن برای کسی که به او توجهی نداریم بدترین کاری است که انجام میدهیم، چیزی که بچهها به طور غریزی آن را از چند فرسخی تشخیص میدهند. به نظرِ سیمون وِی، توجه خالص داشتن کار سادهای نیست «توجه به آدمِ دردمند از آن کارهای سخت است، چیزی شبیه معجزه. به واقع خودِ معجزه است.» وینر میگوید ما در مواجهه با درد و رنج اول از همه در پی فاصلهگرفتن از آن با بهانهای هستیم. به نظرِ سیمون وِی توجهکردن دشوار نیست و با چهار کلمه میشود دل طرف را نرم کرد تا همه چیز عوض شود (چی داره بهت میگذره؟) او باور داشت این کلمهها بسیار اثرگذار هستند. به باور وینر «توجه اصیل یعنی هم دیدنِ دیگری هم به جا آوردنش و هم حرمت قائلشدن برای او.» به نظر او، توجه مهارت نیست یعنی چیزی مانند بافندگی یا شمشیرزنی نیست که یاد بگیریم بلکه یک حالت یا سوگیری ذهنی است. «باید دل بدهیم به توجه، نه که یادش بگیریم، و چنین دلدادنی میسر نمیشود الا با درنگ و طمأنینه، مثل سقراط، و بیرون آمدن از خود.» وینر، بیتوجهی را نوعی خودخواهی میداند چرا که گویی به این نتیجه رسیدهایم که هر چه در سرمان میگذرد از سایر امورِ دنیا مهمتر و جذابتر است و به همین خاطر است که انسانهای خودشیفته به همهچیز بسیار بیتوجه هستند و حسِ توجهشان گویی محبوس مانده است.
یکی دیگر از نکتههایی که وینر به آن توجه کرده و بسیار جای اندیشیدن دارد، جایی است که مینویسد: «سیمون میگوید مشکل من این است که عمل را زیر یوغ نتیجهاش میبرم. اینطور نمیشود زندگی کرد؛ با این رویکرد، توجهداشتن هم ناممکن میشود. زندگی با توجه، زندگی پرمخاطرهای است. هیچ تضمینی نیست کارمان نتیجهای به دنبال داشته باشد. نمیدانیم توجه قرار است کجا ببردمان؛ هیچ معلوم نیست. توجه ناب، همان که سیمون خیلی میپسندد، کاری به محرکهای بیرونی - مثل ارتقای شغلی یا نقشی به دلِ دوستان انداختن- ندارد. آدمی که همه توجهش را به چیزی - هر چیزی- معطوف میکند، در آن موفق میشود، حتی اگر به قول سیمون، ماحصل تلاشش به چشم نیاید. حق با سیمون است، میدانم. اما در دنیایی که زندگی میکنیم اصالت با ثمره مشهود و هویداست. هرچه مشهودتر و پرحاصلتر، بهتر. زندگی به سبک سیمون وِی ممکن است؟ در لحظه زندگی کنیم و به فکر فردا نباشیم. میتوانم دخترم را با عشق و توجه بزرگ کنم و برایم مهم نباشد میخواهد در آینده جراح مغز شود یا متصدی تریا؟ میتوانم در مسابقه نویسندگی شرکت کنم و نگران برد و باخت نباشم؟»
انتهای پیام/