دورنمای ۲۰۲۶ در گفت و گوی «ایران» با دکتر محمد کاظم سجادپور؛
جهان در تلاطم «تداوم و تغییر»
جهان
139232
جهان ۲۰۲۶ چه تصویری خواهد داشت؟ سیاست و روابط بین دولتها که زندگی بینالمللی تحت عنوان روابط بینالملل را تشکیل میدهند، به چه سمت و سویی حرکت خواهد کرد؟ رقابت قدرتهای بزرگ و توزیع قدرت میان آنها میتواند منجر به یک جنگ بزرگ در جهان آشوبناک کنونی شود؟ سرنوشت تقابل چین و آمریکا چه خواهد شد؟ خاورمیانه به چه نظمی کشیده خواهد شد؟ و...
هادی خسرو شاهین - سر دبیر روزنامه ایران: اینها همه سؤالاتی است که نگاه پژوهشگران و تحلیلگران را به خود مشغول کرده است. جهانی که با شمایل دونالد ترامپ با رشد فزایندهای آنارشیکتر شده است. حتی برخی معتقدند در برهه کنونی جهان به سوی گذار به سمت نظم آینده جهانی است و نظم پساجنگ سرد با ناکارآمدی ساختارها، هنجارها و قواعدش از بین رفته است. در ادامه سلسله گفتوگوهای روزنامه ایران با دکتر سید محمدکاظم سجادپور، استاد روابط بینالملل، دورنمای جهان در سال جدید مورد بررسی و ارزیابی قرار گرفته است.
در ادامه سلسله برنامههای مرتبط با تحلیل آخرین تحولات روابط بینالملل و همزمان با آغاز سال جدید میلادی، طی هفتههای اخیر بسیاری از اندیشکدهها و رسانههای تخصصی به بررسی سالی که گذشت و ترسیم چشماندازی از سال پیشِ رو پرداختهاند؛ چشماندازی در بستر تحولاتی شکل میگیرد که در سال ۲۰۲۵ رخ داده است. در همین چهارچوب، این مصاحبه را به تحولات و رویدادهای سال ۲۰۲۵ اختصاص دادهایم.
سؤالی که به نظر میرسد باید با آن آغاز کرد، این است که بخشی از نظریهپردازان روابط بینالملل در سال گذشته تلاشهای فکری و نظری گستردهای انجام دادند تا از خلال این تقلاهای نظری جدید، بتوانند تحولات نوظهور در نظریه روابط بینالملل را بهتر فهم کنند یا دستکم در فهمپذیر و پیشبینیپذیر شدن وقایع، به تصمیمسازان در نظامهای سیاسی مختلف کمک کنند. در کانون این تلاشها، رویکردهای پساساختارگرا و پستمدرن قرار داشتند که علاقهمند به استفاده از مفهومی با عنوان «شبهنظم چندهمسویی» ترجمه شده است.
فارغ از اینکه این تلاشهای نظری تا چه حد درست یا نادرستاند، شاهد عبور از برخی کلیشههای رایج در روابط بینالملل، مانند الگوهای سنتی اتحادها و ائتلافها هستیم؛ الگوهایی که پستمدرنها معتقدند دیگر پاسخگو نیستند. صرفنظر از صحت و سقم این نظریهپردازیها، به نظر میرسد این تقلاها در پاسخ به یک نیاز واقعی شکل گرفتهاند؛ نیازی که نشان میدهد جهان با پیچیدگی فزایندهای مواجه است، پیچیدگیای که نظریههای کلاسیک و سنتی قادر به فهم و ادراک کامل آن نیستند. از این رو، نیاز به تلاشهای نظری جدیدی وجود دارد تا بتوان در لایههای این پیچیدگی نفوذ کرد.
از این منظر، اگر بخواهیم بررسی کنیم که این فاصله میان تلاشهای نظری و واقعیتهای پیچیده نظام بینالملل- که هر سال نیز بر میزان آن افزوده میشود- چگونه قابل پر شدن است، پرسش اصلی این خواهد بود که ادراک و فهم شما از این پیچیدگی چیست و چگونه میتوان آن را تحلیل کرد؟
ابتدا سال نو میلادی را که همزمان با میلاد یکی از پیامبران بزرگ الهی است، تبریک عرض میکنم. در پاسخ به سؤال شما، اجازه دهید یک نکته مقدماتی را مطرح کنم. تلاشهای نظری برای فهم واقعیتها صورت میگیرند، نه اینکه به قالبهایی تبدیل شوند که ما را در زندانی مفهومی گرفتار کنند و ناچار شویم همه تحلیلها را صرفاً بر اساس آنچه تئوریها میگویند شکل دهیم. تئوریها باید امکان تحلیل واقعبینانهتر شرایط را فراهم کنند.
نکته دوم این است که عکسبرداری کامل از واقعیت به هیچوجه از طریق یک تئوری واحد امکانپذیر نیست. آن پیچیدگیای که به آن اشاره کردید، اقتضا میکند به تئوریهای مختلف توجه کنیم و از مفاهیمی بهره ببریم که هر کدام از این نظریهها بر آنها تمرکز دارند. برای مثال، رئالیستها بر مفهوم قدرت تأکید میکنند. آیا میتوان قدرت را نادیده گرفت؟ آیا میتوان قدرت نظامی یا مفهوم توازن قوا را کنار گذاشت؟ بیتردید پاسخ منفی است. بنابراین، همچنان میتوان از مفاهیم مرتبط با توازن قوا در شرایط فعلی، بهویژه در خاورمیانه، استفاده کرد. آنچه امروز در خاورمیانه مشاهده میکنیم، تغییر و تحول در موازنه قوا است.
در کنار این، نظریههای سازهانگاری نیز اهمیت زیادی دارند؛ هویت و نقش کارگزاران در این چهارچوب بسیار مهم است. در تاریخ معاصر نظریههای روابط بینالملل، طی چند دهه گذشته نقش افراد تا این اندازه پررنگ نبوده است؛ در حالی که امروز، نقش اشخاصی مانند ترامپ بهمراتب برجستهتر شده است. بنابراین، باید از همه تئوریها استفاده کرد، اما اتخاذ یک تئوری واحد بهعنوان مبنای تحلیل، کار بسیار دشواری است.
اگر مجموعه نظریهها را در نظر بگیریم، در روابط بینالملل بهطور کلی با سه موضوع اصلی روبهرو هستیم و استفاده از دستگاههای مفهومی مختلف به ما کمک میکند این سه موضوع را بهتر بشناسیم: نخست، کنشگران و کسانی که بخشی از قدرت را در اختیار دارند؛ دوم، نوع کنشهایی که میان این کنشگران در سال ۲۰۲۵ شکل گرفته است؛ و سوم، محیط بینالمللی، یعنی ساختار یا نظام بینالملل در سال ۲۰۲۵.
حال اگر به هر یک از این سه موضوع بپردازیم، ابتدا باید دید چه کسانی در سال ۲۰۲۵ بهعنوان کنشگران مهم مطرح بودند. البته دامنه کنشگران بسیار گسترده است؛ از افراد عادی گرفته تا دولتها. اما به نظر میرسد سه یا چهار کنشگر نقش مهمتری نسبت به سایرین ایفا کردند. بیتردید نخستین کنشگر، ایالات متحده آمریکا است. این کشور در سال گذشته، با رئیسجمهوری که بار دیگر وارد کاخ سفید شد، ماهیت متفاوتی از کنشگری خود را به نمایش گذاشت؛ امری که تأثیر قابل توجهی بر روابط بینالملل، نوع کنشها و حتی محیط بینالمللی داشت.
اما ماهیت کنشگری ایالات متحده چه بود؟ انتخابات سال ۲۰۲۴ و انتخاب فردی به نام ترامپ بهعنوان رئیسجمهوری، یک نکته مهم را برجسته میکند و آن اهمیت سیاست داخلی در روابط بینالملل است؛ موضوعی که رئالیستها معمولاً توجه کمتری به آن نشان میدهند. رفتار و کنش بینالمللی آمریکا ناشی از یک تحول داخلی عمیق در این کشور بوده است؛ تحولی هنجاری که در آن دو منظومه هنجاری متفاوت در جامعه آمریکا با یکدیگر درگیر هستند.
این تحول ابعاد مختلفی دارد: مسأله شکافهای نسلی، عقبماندگی بخشهایی از جامعه آمریکا که در روند دو تا سه دهه جهانیشدن به حاشیه رانده شدند، مسأله مهاجرت و مجموعه عواملی که در نهایت در گفتمان ترامپ خلاصه شد. اینجاست که سایر نظریهها نیز به فهم بهتر این وضعیت کمک میکنند. در عین حال، هرچند سیاست داخلی ایالات متحده اهمیت دارد، اما موقعیت جهانی این کشور نیز تعیینکننده است. آمریکا امروز به هیچوجه در جایگاه دهه ۱۳۵۰ قرار ندارد؛ آن زمان چین با چنین وزنی در صحنه جهانی حضور نداشت.
امروز مهمترین مسأله ایالات متحده در سطح جهانی این است که چگونه جایگاه برتر خود را حفظ کند. قصد نداریم بگوییم آمریکا سقوط کرده است، اما تردیدی نیست که موقعیت گذشته خود را ندارد. شعار ترامپ، یعنی Make America Great Again، تلاشی برای بازیابی همان موقعیتی است که آمریکا آن را از دست داده است.
سؤال اساسی این است که آیا آمریکا میتواند این موقعیت را دوباره به دست آورد یا نه. راهحلی که ترامپ و تیم اطراف او ارائه میدهند، اعمال قدرت است. آنچه ما در رفتار آمریکا مشاهده میکنیم، در واقع نوعی بازگشت به یک سیاست کهن امپراطوری است؛ این تصور که از طریق زور و اعمال قدرت میتوان موقعیت گذشته را بازسازی کرد. منطق این رویکرد آن است که «ما به اندازه کافی قدرت داریم، باید به آن اعتماد کنیم» و به تعبیر ترامپ، «صلح را از طریق قدرت میسازیم.»
به نظر میرسد تز «ایجاد صلح از طریق زور» اساساً یک تز مبتنی بر قدرت بوده که محافظهکاران آمریکایی به آن باور داشتند و در ذیل آن تلاش میکردند لحظه هژمونی را به عصر هژمونی آمریکا تبدیل کنند؛ چرا که تصور میکردند فاصله قدرت نظامی آمریکا با سایر بازیگران بسیار چشمگیر است. اما جریان ماگا تفاوت مهمی با نومحافظهکاران دارد. در اینجا صرفاً بحث زور و اعمال قدرت مطرح نیست، بلکه این پرسش کلیدی وجود دارد که زور کجا و چگونه اعمال شود. آیا اعمال زور در اوکراین به نفع آمریکاست یا اینکه اروپاییها باید بار آن را به دوش بکشند؟ آیا اعمال زور در خاورمیانه باید مستقیماً توسط آمریکا انجام شود یا از طریق اسرائیل؟ شاید درباره اعمال زور در قاره آمریکا تردیدی نداشته باشند، اما در مورد سایر مناطق- بهجز رقابت با چین- دیگر آن تمایل فراگیر و کلی را که پیشتر در تزهای نومحافظهکارانه دیده میشد، نداشته باشند.
این نکته کاملاً درست است و در عین حال، ارتباط سیاست داخلی با سیاست خارجی را نیز تأیید میکند. نکته دوم این است که نومحافظهکاران تنها بخشی از نیروهایی هستند که در منظومه و چتر ماگا قرار میگیرند؛ ماگا مفهومی فراتر از نومحافظهکاران است.
نکته اصلی که میخواهم به آن اشاره کنم این است که اگر آمریکا را - با تسامح و در معنای کلاسیک - یک امپراطوری در نظر بگیریم، باید توجه داشت که شکلگیری و برآمدن امپراطوریها همواره در یک روند طولانی اتفاق میافتد و افول و کاهش قدرت آنها نیز فرآیندی تدریجی و زمانبر است. مفهومی که شما از آن با عنوان «هژمونی» یاد میکنید، به مقاطعی اشاره دارد که امپراطوریها به هژمون جهانی تبدیل میشوند و میتوانند نظم و امنیت را بر اساس خواست و منطق خود ایجاد کنند. آمریکا در مقطعی چنین نقشی را ایفا کرد.
اما بدون ورود به بحث اشاعه این مفهوم، میتوان گفت که هژمونی آمریکا امروز با یک بنبست جدی مواجه شده است. از یکسو، قدرت نظامی آمریکا همچنان وجود دارد و از سوی دیگر، ایالات متحده مجموعهای متشکل از ۵۰ ایالت است که وزن قابلتوجهی دارند، اما دیگر در موقعیت گذشته قرار ندارند. این مسأله نه فقط در سطح بیرونی با چالشهایی مانند چین یا بحران مشروعیت بینالمللی، بلکه در سطح داخلی نیز قابل مشاهده است؛ جایی که شرایط برای همه اقشار اجتماعی مناسب نیست.
یکی از پدیدههای مهم داخلی آمریکا که تفاوت چشمگیری با دهه ۱۹۵۰ میلادی دارد، نابرابری عمیق اجتماعی است. این نابرابری سطح زندگی را بهشدت متفاوت کرده است. مانوئل کاستلز در اثر «جامعه شبکهای» به این نکته اشاره میکند که بخشهایی از نیویورک را میتوان شبیه حاشیهنشینی در شهرهای کشورهای جهان سوم دانست. شبکههایی از فقر شکل گرفته و حتی آمارهایی منتشر شده که نشان میدهد حدود شش میلیون آمریکایی با مشکل تأمین غذا مواجهاند. چنین نابرابری داخلی، با این ابعاد، در تاریخ معاصر آمریکا سابقه نداشته و در کنار شرایط بینالمللی، این کشور را در یک بنبست اعمال هژمونی در سطح جهانی قرار داده است؛ آن هم در حالی که آمریکا همچنان از قدرت عظیمی در حوزه نظامی، اقتصادی، فناوری و نوآوری برخوردار است. در این مرحلهای که آمریکا در آن قرار دارد، تمام بحثها و گفتمانهای نومحافظهکاران و جریان ماگا حول این محور میچرخد که «در رأس بمانیم»، اما در عین حال مسائل داخلی را نیز نادیده نگیریم. پرسش اساسی این است که آیا چنین چیزی امکانپذیر است یا نه؟ تاریخ بلند بشری نشان میدهد امپراطوریهایی که از قدرت عظیمی برخوردار بودند - از جمله امپراطوری ایران در دورههای هخامنشی، ساسانی و حتی صفوی - همواره مراحلی برای صعود و مراحلی برای افول داشتهاند.
تفاوت آمریکا با بسیاری از امپراطوریهای پیشین و تا حدی با غرب، در این است که مسأله افول خود را به موضوع بحث تبدیل کرده و به دنبال پاسخ به این پرسش است که چگونه میتوان از این افول جلوگیری کرد. آمریکا مایل است در موقعیتی باقی بماند که بتواند اراده خود را در سطح جهانی اعمال کند. این مسأله بسیار پیچیده است؛ همانطور که برآمدن آمریکا بهعنوان ابرقدرت جهانی - بهویژه پس از جنگ جهانی دوم - با چالشها و جنگها همراه بود، افول آن نیز از منظر داخلی و خارجی چالشبرانگیز است. به نظر من، این بنبست وجود دارد و حل آن بهسادگی ممکن نیست. رفتار آمریکا عصبی شده و میتوان گفت آمریکا به یک کنشگر عصبی تبدیل شده است. رفتار ترامپ و سیاستهای آمریکا ریشه در همین نابرابریهای قدرتی و تلاش برای بازگشت به آن موقعیت از دست رفته دارد.
در جمعبندی میتوان گفت آمریکا در یک سال گذشته چند اقدام شاخص انجام داد: اول، تلاش کرد خود را بهطور پررنگ نشان دهد و این نمایش قدرت را به شیوهای خاص در نقاط مختلف جهان بروز داد. دوم، تمایلات بازگشت به سیاستهای امپریالیستی و حتی توسعه ارضی را آشکار کرد. این مسأله فقط به آمریکای لاتین ــ که در سند راهبرد امنیت ملی آمده ــ محدود نمیشود؛ اظهارات ترامپ درباره گرینلند و حتی کانادا نیز از این منظر قابل توجه است. اینها نشانههایی از تمایل به بازگشت به منطق قرن نوزدهم است؛ موضوعی که بههیچوجه کماهمیت نیست.
سومین نکته، تحقیر بهویژه اروپا بود؛ اینکه «شما چه کسی هستید؟ مدتی از ما بهره بردید». اروپا به شکلی این تحقیر را پذیرفت. چهارم، که ریشه در مباحث داخلی دارد، اتخاذ سیاستی سینوسی در برابر سیاستهای پیشین بود؛ اینکه هر آنچه بایدن انجام داده، بد است و هر آنچه من انجام میدهم خوب است؛ این رویکرد، بحران مهمی را تشدید کرد و آن بحران اعتماد متحدان و دوستان آمریکا به این کشور بود. و در نهایت، سیاست خارجی آمریکا بهشدت شخصی شد. ترامپ سیاست را بهگونهای پیش برد که تقریباً همه مسیرها به خودش ختم میشد. ما پیشتر رئیسجمهوری نداشتهایم که تا این حد هم قدرت و هم توجه را در خود تجمیع کند؛ از جمله علاقه آشکار او به دریافت جایزه نوبل.
در عین حال، هرچند کنشگری آمریکا بسیار مهم است، اما تنها بازیگر صحنه نیست. بازیگران مهم دیگری نیز وجود دارند. «جنوب جهانی» یکی از آنهاست که در سال ۲۰۲۵، بهویژه با اجلاس ژوهانسبورگ، به شکل متفاوتی درخشید و تفاوت خود را با گذشته نشان داد. چین و روسیه نیز در سال ۲۰۲۵ تا حد زیادی توانستند آمریکا را مدیریت کنند و از وضعیت فردی و موقعیت ملی و بینالمللی آمریکا بهرهبرداری کنند؛ بهویژه پوتین که عملاً از طریق ترامپ، پیگیری اراده خود در پرونده اوکراین و تصرف بخشی از سرزمین را دنبال میکند.
چین نیز در این دوره تلاش کرد از تشدید تنشهای عمیق جلوگیری کند. دیدارهای ترامپ و شی - از جمله ملاقات آنها در کره جنوبی - و برنامهریزی برای چندین دیدار دیگر در سال ۲۰۲۶ نشاندهنده همین رویکرد است. در عین حال، چین با نمایش موقعیت استراتژیک خود در سطح جهانی، از جمله مانورهای نظامی در روز یادبود پایان جنگ جهانی دوم و تحرکات اخیر در اطراف تایوان، نشان داد که همچنان یک کنشگر جدی است. از این منظر، اظهارات ترامپ درباره روسیه و چین حائزاهمیت است؛ آمریکا عملاً میپذیرد که چین و روسیه دو قدرتی هستند که ناگزیر باید بهنوعی با آنها جهان را مدیریت کند.
در کنار این، بعد روانی نیز مطرح است؛ گفته میشود ترامپ به افراد قدرتمند و شخصیتهای مقتدر علاقه دارد و از این نظر، هم شی جینپینگ و هم پوتین برای او جذاب هستند. البته، کنشگران دیگری نیز در این صحنه حضور دارند.
آقای دکتر، پیش از ورود به بررسی سایر کنشگران، میخواهم بهطور مشخص درباره چین سؤال کنم. تقریباً از ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷، زمانی که ترامپ روی کار آمد و جنگ تجاری با چین را اعلام و تعرفههایی بر کالاهای چینی اعمال کرد، تقریباً هر سال در پایان سال میلادی کارشناسان از احتمال وقوع یک «جنگ سرد جدید» در نظام بینالملل سخن گفتهاند. امروز که ما در آستانه سال ۲۰۲۶ با یکدیگر گفتوگو میکنیم، این پرسش مطرح است که چه اتفاقی افتاده است؟ با وجود برخی جدالهای فکری در درون هیأت حاکمه چین ــ که حتی امروز برخی معتقدند زمان پایان نوعی «تقیه سیاسی» فرارسیده و باید لحظه مواجهه مستقیم با آمریکا، دستکم در مسأله تایوان، کلید بخورد ــ چرا این تقابل تا امروز به تعویق افتاده است؟ یا اساساً آیا باید در ماهیت شکلگیری چنین مواجههای تردید کرد؟
سؤال بسیار عمیقی است. در پاسخ باید ابتدا تأکید کنم که روابط آمریکا و چین مهمترین و تعیینکنندهترین عامل در شکلدهی به نظام آینده جهانی است. موضوع دیگری را نمیتوان یافت که تا این حد اهمیت داشته باشد؛ آن هم به دلیل وزن اقتصادی، وزن نظامی، ملاحظات استراتژیک و دهها بستر دیگر. چین ظرفیتی دارد که نه لزوماً برای رسیدن به برابری کامل با آمریکا، بلکه بهصورت تدریجی و پلهبهپله، موقعیت جهانی خود را ارتقا داده است.
نکته دوم، از منظر تئوریک، به رابطه میان قدرتهای در حال برآمدن و قدرتهای مستقر بازمیگردد. رئالیستهای شناختهشدهای مانند جان مرشایمر معتقدند که در چنین شرایطی، وقوع جنگ اجتنابناپذیر است. آنها با بررسی تاریخی حدود ۱۶ مورد از مواجهه میان قدرتهای در حال ظهور و قدرتهای مستقر نشان میدهند که در حدود ۷۰ درصد موارد، این رقابتها به جنگ انجامیده است. بنابراین یک دیدگاه وجود دارد که معتقد است آمریکا و چین نیز نهایتاً به همان مسیر خواهند رفت.
اما نکته سوم این است که ما با دو مجموعهای روبهرو هستیم که بهشدت در هم تنیده شدهاند: ایالات متحده و چین. اقتصادهای این دو کشور به شکلی عمیق به یکدیگر وابستهاند؛ آنچه در ادبیات روابط بینالملل از آن با عنوان «وابستگی متقابل» یاد میشود. در همین زمینه، فرگوسن، استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد، چند سال پیش اصطلاح «چایمریکا» (Chimerica) را به کار برد و استدلال کرد که چین و آمریکا دیگر صرفاً دو کشور مجزا نیستند، بلکه یک مجموعه اقتصادی بههمپیوسته را شکل دادهاند و این وابستگی متقابل بسیار عمیق است. در ایالات متحده، در چهارچوب این دو منظومه، بحثهای گستردهای شکل گرفت. این بحث مطرح شد که آن چینی که آمریکاییها انتظار داشتند، به وجود نیامد. تصور آمریکا از دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ این بود که از طریق تعاملات اقتصادی و گشودن درهای اقتصاد جهانی به روی چین، نظام سیاسی این کشور بهتدریج دگرگون خواهد شد. اما چین نهتنها نظام سیاسی خود را حفظ کرد، بلکه آن را مستحکمتر نیز ساخت. امروز چین با نظامی اداره میشود که محور آن یک حزب است؛ حزب کمونیست با حدود ۱۰۰ میلیون عضو و انضباط حزبی بسیار بالا. اگر بخواهیم ساختار چین را توصیف کنیم، یک پایه آن حزب و پایه دیگر آن دولت است.
در بیست سال اخیر، بحثهای زیادی در ایالات متحده شکل گرفت. برخی معتقد بودند باید ارتباط با چین قطع شود؛ مفهومی که با عنوان «دی - لینکینگ» یا قطع پیوند اقتصادی مطرح شد. اما قطع کامل پیوند اقتصادی میان آمریکا و چین در عمل امکانپذیر نیست. در حوزههای استراتژیک تلاشهایی برای این کار انجام شد، اما همانها نیز با چالشهای جدی روبهرو شدند. در آمریکا، یک جریان تندرو وجود دارد که چین را بزرگترین تهدید میداند و معتقد است باید به هر شکل ممکن، بویژه از مسیر تایوان، جلوی چین گرفته شود. در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که چنین رویکردی امکانپذیر نیست و باید با چین «مدیریتشده» رفتار کرد تا از طریق این مدیریت، منافع آمریکا تأمین شود.
اما آنچه بسیار جالب است، منظومه دوم، یعنی خود چین است. پرسش اساسی این است که چین در داخل چگونه تصمیمگیری میکند. پژوهشگران علوم اجتماعی در این زمینه مطالعات عمیقی انجام دادهاند و رفتار استراتژیک چین را صرفاً بر پایه حزب کمونیست یا شخص شی جینپینگ تحلیل نمیکنند، بلکه آن را در چهارچوب تاریخ و فرهنگ تفکر استراتژیک چین بررسی میکنند. یکی از مؤلفههای بسیار مهم در این زمینه، ریشههای کنفوسیوسی فرهنگ سیاسی چین است؛ حتی چین کمونیست. در این فرهنگ، مفهوم «هماهنگی» و «هارمونی» جایگاه بنیادینی دارد.
در چهارچوب فرهنگ استراتژیک چین، یک اصل کلیدی وجود دارد: «آماده باش، اما آغازگر بحران نباش.» آموزههای سانتزو که بیش از ۲۵۰۰ سال پیش در کتاب «هنر جنگ» مطرح شده، همچنان در دستور کار حزب کمونیست چین قرار دارد. یکی از جملات مشهور او این است: «بدون جنگ پیروز شو.» تا آنجا که امکان دارد، وارد منازعه نظامی نشو. جمله دیگری نیز میگوید: «به دشمنت از نظر تاکتیکی احترام بگزار، اما از نظر استراتژیک از او متنفر باش».
بر همین اساس، چین میداند که در حال آمادهسازی خود است. چند هفته پیش، اظهاراتی از سوی یکی از مقامات یک مرکز مهم با عنوان «چین و جهانیشدن» در فضای مجازی منتشر شد. این مرکز از مراکز بسیار مهم فکری چین است و من شخصاً در کنفرانس آنها در سال گذشته حضور داشتم. آن مقام اعلام کرد که اگر آمریکا به چین حمله کند، چین چه واکنشهایی نشان خواهد داد و از جمله به تواناییهای نظامی چین، از جمله ظرفیتهای هیدروژنی در چند لایه، اشاره کرد. این سخنان از نظر من بسیار مهم بود، چرا که برای اولین بار چینیها بهطور غیررسمی چنین اظهاراتی را مطرح میکردند. با این حال، این به معنای تمایل چین به ورود به جنگ با آمریکا نیست؛ بلکه هدف آنها ایجاد توان بازدارندگی و مهار آمریکاست، نه ورود به یک درگیری مستقیم. چین تلاش میکند با تکیه بر هماهنگی و هارمونی، از بروز منازعه نظامی پرهیز کند.
بــــرش
ادراک چین از تقابل با آمریکا
نکته مهم، برداشت چین از ایالات متحده است. بر اساس نوشتهها و اسناد چینی، اولویت اصلی چین توسعه است؛ افزایش سطح توسعه اقتصادی و اجتماعی. هر اقدامی که چین در سیاست خارجی، نظامی و استراتژیک انجام میدهد، نه برای رقابت کلاسیک جنگ سرد، بلکه در خدمت توسعه است. از نگاه استراتژیستهای چینی، تلاش آمریکا برای درگیر کردن چین در یک مواجهه نظامی، تلاشی برای مهار توسعه چین است. به بیان دیگر، مهار چین در منطق استراتژیک چینیها، به معنای کاهش سطح توسعه این کشور است و این پیوند برای آنها اهمیت اساسی دارد. نکته پایانی این است که چین یک بازی دوگانه و بسیار ظریف در نظام بینالملل انجام میدهد. از یکسو، چین یک قدرت تجدیدنظرطلب به معنای کلاسیک نیست؛ نظم بینالمللی موجود را به رسمیت میشناسد، در نهادهای بینالمللی حضور فعال دارد، تلاش میکند نقش و سهم چین را در این نهادها افزایش دهد، هیچ نهاد بینالمللی مهمی را ترک نکرده و بر هنجارهای پذیرفتهشده حقوق بینالملل تأکید میکند.
از سوی دیگر، چین بهطور همزمان چهارچوبهایی را برای یک نظم متفاوت فراهم میکند؛ نه بهعنوان جایگزین فوری نظم موجود، بلکه بهعنوان مکمل و مسیر موازی. چین در این زمینه چند ابتکار مهم ارائه کرده است: ابتکار امنیت جهانی، ابتکار توسعه جهانی و ابتکار تمدن جهانی. این اسناد از نظر شیوه تدوین بسیار قابل توجهاند. فرآیند تدوین آنها بر خلاف اسناد استراتژیک آمریکا، حاصل رفتوآمد گسترده میان سطوح مختلف حزب و رهبری و مبتنی بر مشورتهای عمیق است. این اسناد از نظر تحلیلی بسیار اهمیت دارند. افزون بر این، چین نهادهایی را نیز ایجاد یا تقویت کرده است؛ از جمله سازمان همکاری شانگهای، بریکس و بانک توسعه آسیایی که نهادی بسیار کلیدی و فعال به شمار میرود. چینیها نمیخواهند این دستاوردها را با ورود به یک درگیری نظامی از دست بدهند؛ چرا که هر جنگی، روند توسعه را متوقف میکند. ایالات متحده، حتی در دوره ترامپ، بهخوبی میداند که درگیری با چین برای خود آمریکا نیز هزینهزاست. بنابراین نمیتوان با قطعیت گفت که چنین درگیریای رخ خواهد داد یا نه. آنچه میتوان جمعبندی کرد این است که روابط چین و آمریکا، رابطهای استراتژیک در شکلدهی به نظام آینده جهانی است و به نظر میرسد هر دو طرف تمایل دارند از رسیدن تنشها به سطحی غیرقابلکنترل پرهیز کنند. مدیریت چین در مواجهه با آمریکا بسیار پیچیده است و مراکز متعددی صرفاً برای مطالعه روابط آمریکا و چین در هر دو کشور وجود دارد. در نهایت، باید تأکید کرد که مدل رقابت آمریکا و چین، مدل رقابت آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد نیست. چگالی ایدئولوژیک این رقابت بسیار کمتر است و در مقابل، ابعاد اقتصادی و تکنولوژیک آن نقشی بسیار پررنگتر دارند.
انتهای پیام/