یکسالگی دولت ترامپ در گفت‌وگوی ایران با سید محمد کاظم سجادپور؛

عظمتی به آمریکا بازنگشت

جهان

141503

کارنامه داخلی ترامپ اگرچه سراسر منفی نیست، اما از آن «عظمت» وعده داده شده خبری نیست؛ به این معنا که رونق چشمگیری در آمریکا رخ داده باشد، تغییر حاصل نشده است. علیرغم تمامی بحث‌ها، می‌توان گفت که حتی انتظار می‌رود فضای تورمی تشدید شود و چالش‌های اقتصادی بیشتری ایجاد گردد.

ایران آنلاین: ۲۰ ژانویه سال گذشته دونالد ترامپ برای بار دوم به اتاق بیضی کاخ سفید بازگشت. دولت ترامپ که اینبار به جای تکیه بر نومحافظه کاران، تصمیم گرفت بر مدار جنبش «ماگا» حرکت کند، در سیاست داخلی احیای عظمت آمریکا و در سیاست خارجی راهبرد «صلح از طریق قدرت» را در پیش گرفت. مرور یکسال عملکرد دولت دوم ترامپ دست کم در سیاست آمریکا در خارج از مرزهای ایالات متحده، کجروی از اهداف ماگاییست ها را نشان می دهد. طی یکسال گذشته در داخل آمریکا، جامعه قطبی تر و چندپاره میراث رئیس جمهوری است که توسط معترضانش «پادشاه» خوانده شده و در خارج از قلمرو آمریکا نیز ترامپ در تحقق بزرگترین خواست قلبی خود یعنی دریافت صلح نوبل ناکام مانده و تعیین دستور کار دیپلماسی دولتش توسط نتانیاهو، شاید او را در پرتگاه قدم نهادن در درگیری های بی حاصلی قرار داده که حاصلش شاید جز یک جنگ بی پایان دیگر در خاورمیانه نباشد.

در این رابطه «ایران« در سلسله گفت و گوهای خود با دکتر سید محمد کاظم سجادپور استاد روابط بین الملل، در این قسمت به ابعاد کارنامه داخلی وخارجی دولت دوم ترامپ یکسال پس از مراسم تحلیف او پرداخته است.

در آستانه یک‌سالگی آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری آقای ترامپ قرار داریم. ترامپ در این دوره، یعنی سال ۲۰۲۴ برای سومین بار در انتخابات ریاست‌جمهوری شرکت کرد و نتایج نشان داد که پایگاه اجتماعی و جغرافیایی رأی‌دهندگان ایشان نسبت به دوره‌های گذشته تقریباً ثابت مانده است. به نظر می‌رسد کاهش مشارکت حامیان دموکرات‌ها به دلیل عملکرد ضعیف این حزب نیز به پیروزی قابل‌توجه او در آرای مردمی و نیز آرای الکترال کمک کرد. در عرصه داخلی، محورهای اصلی کمپین ترامپ بر مولفه‌هایی مانند سیاست‌های ضد مهاجرتی، احیای «عظمت آمریکا» با تأکید بر حمایت از طبقه کارگر و اقشار فرودست یعنی یقه‌آبی‌ها و بازگرداندن کارخانه‌ها و صنایع به داخل کشور متمرکز بود. در حوزه سیاست خارجی نیز شاهد تعریف نوعی راهبرد بینابین بودیم؛ راهبردی که تلاش داشت هم از هزینه‌های سنگین و طاقت‌فرسای دکترین نئومحافظه‌کاری فاصله بگیرد و هم کاملاً در چارچوب انزواگرایی دکترین مونرو محدود نشود. به عنوان تحلیلگر مسائل آمریکا، معیارهای اصلی برای ارزیابی کارنامه سیاست داخلی و سیاست خارجی دولت آقای ترامپ در این یک سال گذشته چیست و به طور کلی چه نمره‌ای به عملکرد ایشان می‌شود داد؟

سوال بسیار مهمی است. در واقع، برای ارزیابی عملکرد آقای ترامپ در این مدت، لازم است مقدمتاً عرض کنم که شعار اصلی ایشان، یعنی «ما آمریکا را دوباره بزرگ می‌کنیم»، هرچند برای پایگاه اجتماعی‌اش بسیار جذاب بود و شاید هنوز هم هست و حتی سعی می‌کند آن را به حوزه‌ها و کشورهای دیگر نیز تعمیم دهد، مانند شعار «ما آمریکا را دوباره سالم‌تر می‌کنیم» که مثلاً مورد تأکید وزیر بهداشت ضد واکسیناسیون دولت است. اما نکتۀ کلیدی در مورد این شعار و جذابیت آن، «ابهام ذاتی» موجود در آن است. ابتدا باید پرسید: «عظمت» دقیقاً به چه معناست؟ و این «بازگشت» به کدام دوره تاریخی اشاره دارد؟ کدام مقطع از نظر ایشان نماد عظمت آمریکا بوده است؟ می‌دانید که این پرسش‌ها هرگز پاسخ روشنی نیافته‌اند و احتمالاً نخواهند یافت؛ زیرا بخشی از جذابیت چنین شعارهایی در همین هالۀ ابهام و شکوه تعریف‌نشده آن است. لذا، با این معیار مبهم، ما نمی‌توانیم ادعا کنیم که در یک سال گذشته آمریکا به «عظمت» رسیده است. چنین تحول آشکاری رخ نداده که بتوان گفت آمریکا در موقعیتی «پایین» قرار داشت و ایشان آن را «بالا» آورده و عظمتی از دست رفته را احیا کرده است.

اما اگر بخواهیم موضوع را تجزیه و تحلیل کنیم، حداقل در سه سطح قابل بحث است؛ نخست در سطح فردی، دوم در سطح جامعه آمریکا و سوم در سطح جهان؛ در این یک سال گذشته، از نظر سطح فردی، بی‌تردید آقای ترامپ فضای سیاسی فوق‌العاده‌ای را در داخل آمریکا به دست آورده است. مهم‌ترین ویژگی این فضا، انباشت قدرت و تبدیل شخص او به کانون مباحث سیاسی در آمریکاست. ما سابقه‌ای این‌چنین در بین روسای جمهور پیشین آمریکا نداریم؛ حداقل در دهه‌های معاصر، چنین نبوده که رئیس‌جمهوری به ویژه در سال اول بتواند چنین جایگاهی از جذب قدرت را ایجاد کند.

این تجمیع قدرت به حداقل دو یا سه عامل بازمی‌گردد. یکی از آنها، تمایلات شخصی او است. حتی اصطلاح «شاه» (King) در مورد ترامپ به کار برده می‌شود خود او نیز گاه لفظ «پادشاه» را استفاده کرده است. این امر نشان‌دهنده میل به جلال و شکوه شخصی و خودشیفتگی است و اکنون برای همه دنیا واضح شده این فرد بسیار خودشیفته و خودمحور است و در واقع، دنیا را فقط از دریچۀ دید شخصی خود می‌بیند. نکتۀ جالب اینجاست که رهبران سایر کشورها نیز عمدتاً از همین زاویه با آمریکا وارد گفتگو می‌شوند. پنجرۀ ورود به دنیای ترامپ، خود اوست و سایر جایگاه‌های سیاسی سنتی آمریکا عملاً نقش اصلی ندارند و در مراحل بعدی قرار می‌گیرند.

نکتۀ دوم که در این وضعیت فردی قابل توجه است، مسئلۀ تجربۀ او در دور اول ریاست‌جمهوری است. در آن دوره، هرچند می‌خواست متفاوت عمل کند، اما ناگزیر بود تا حدی از عناصر بروکراتیک و نظام سیاسی سنتی آمریکا برای پست‌های کلیدی استفاده کند. او در حال یادگیری بود و برای جلوگیری از ایجاد مشکلات ناگهانی، از آن ساختارها بهره می‌برد. اما این دور دوم، کاملاً متفاوت است. در آن دوره شاید نمی‌توان گفت که به دیگران گوش می‌داد، اما حداقل فضایی برای حضور دیگران وجود داشت. در این دوره، او بزرگ‌ترین حجم از فضای سیاسی آمریکا را به خود اختصاص داده است. سومین نکته در سطح فردی به آمادگی برنامه‌ریزی‌شده و عملیاتی او مربوط می‌شود. منظور چیست؟ گفته می‌شود که تمام برنامه‌هایش را اندیشکده «هریتیج» در طرحی موسوم به «پروژه ۲۰۲۵» که حدود ۹۰۰ صفحه است برای اجرای یک دستورکار سیاسی مبتنی بر دیدگاه‌های جناح تندروی جمهوری‌خواه تنظیم کرده و او اکنون مشغول پیاده‌سازی آن است. اما ترکیب تمام این عوامل در کارنامه شخصی شش سال اخیرش، به ظهور پدیده‌ای انجامیده که در ادبیات تحلیلی آمریکا با واژه‌های قابل توجهی توصیف می‌شود؛ اصطلاحی مانند «ریاست‌جمهوری امپراتورمآبانه» (Imperial Presidency) البته در مورد این مفهوم بسیار می‌توان بحث و شرح داد. نکتۀ چهارم هم همان روانشناسی خاص اوست. اینکه چرا این‌گونه است؟ چرا این‌قدر خودشیفته است؟ چقدر به تمایلات فردی و دیده شدن اهمیت می‌دهد؟ برخی روانشناسان سیاسی دلایلی را ذکر می‌کنند که بخشی از آن به تحقیرهای گذشته در زندگی‌اش بازمی‌گردد، مخصوصاً تحقیرهایی که گفته می‌شود از سوی پدرش در دوران کودکی متوجه او شده است.

فراموش نکنید که به هر جهت، این فرد هنوز هم از سوی طیف گسترده‌ای از روشنفکران، صاحبان اندیشه، دانشگاهیان و اقشار شاخص طبقه متوسط آمریکا تحقیر می‌شود؛ به عنوان کسی که بیانگر منطق آمریکا نیست و نماینده آن محسوب نمی‌شود. به عنوان مثال، من خودم کمتر از یک ماه پیش در مجمع دوحه بودم که یک استاد سیاست خارجی آمریکا گفت: «من از اینکه این شخص رئیس‌جمهور ماست، خجالت می‌کشم».او  نکته عجیبی افزود و گفت: «من یک پسر هشت ساله دارم که فهم و شعورش به مراتب از فهم و شعور ترامپ بالاتر است». این جمله‌ای عمیقاً تحقیرآمیز است، اما بیانگر یک پدیده بسیار مهم است.

و نکته پنجم از نظر فردی که بسیار قابل توجه است، انباشت ثروت او در این دوره است. ما بار دیگر شاهد رئیس‌جمهوری هستیم که در حین حضور در کاخ سفید، نه تنها فعالیت‌های تجاری و اقتصادی خود را ادامه می‌دهد، بلکه آنها را افزایش می‌دهد و آمار ثروت او و خانواده‌اش پیوسته مورد مقایسه و بحث قرار می‌گیرد. لذا جمع‌بندی در بحث اول این است که از نظر فردی، ما با یک رئیس‌جمهور متفاوت، متمرکز، جلب‌کننده توجه و با ویژگی‌های خاص رسانه‌ای روبرو هستیم. او کسی است که بیش از هر رئیس‌جمهور دیگری رسانه‌ای عمل می‌کند؛ روزانه ده‌ها پیام در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند، تقریباً هر روز مصاحبه می‌کند و سخنان متناقضی بر زبان می‌آورد. اما همه اینها نشان می‌دهد با فردی روبرو هستیم که می‌خواهد همه چیز را در اختیار بگیرد.

اما سوی دیگر ماجرا به جامعه آمریکا مربوط می‌شود. جامعه آمریکا در این یک سال گذشته، با اقدامات دولت ترامپ، با شوک‌های فرهنگی، زلزله‌های سیاسی و لرزش‌های اجتماعی گسترده‌ای روبرو بوده است.

نکته اول این است که در این لرزش‌ها، تقریباً تمامی دستاوردهای مربوط به آزادی‌های مدنی در آمریکا که حاصل بیش از پنجاه یا شصت سال تلاش بوده، مخصوصاً در راستای بهبود وضعیت اقلیت‌هایی مانند سیاهپوستان و دیگر گروه‌هایی که در طول تاریخ آمریکا محروم بوده‌اند و قانونگذاران سعی کردند با قوانین، آنان را در سطحی برابر با دیگران قرار دهند زیر سؤال رفته و تهدید شده‌اند. نکته دوم از نظر فرهنگی این است که جامعه آمریکا در حال حاضر به سمت یک نوع دولت ملی-قومی (Ethno nationalistic State) در حرکت است. از یک سو، تمرکز شدیدی بر سفیدپوستان دارد و تمایلات سفیدپوستان‌گرایانه به وضوح تقویت می‌شود، و از سوی دیگر، نوع خاصی از ناسیونالیسم محدود و طبقاتی در حال شکل‌گیری است. ببینید، بسیار جالب است که در این مدت، دولت با مهاجرت به شدت مخالفت کرده و برنامه‌های ضد مهاجرتی شدیدی را اجرایی کرده که به آن خواهیم رسید. اما در همین مدت، پناهندگان غیرقانونی را اخراج کرده، درخواست‌های مهاجرت در بسیاری موارد را متوقف کرده و حتی ورود اتباع برخی کشورها را ممنوع کرده است.  در عین حال، به سفیدپوستان آفریقای جنوبی که به زعم او در یکی از دموکراتیک‌ترین کشورهای کنونی جهان مورد «اجحاف» قرار می‌گیرند پیشنهاد تابعیت می‌دهد. او به آن سفیدپوستان که عمدتاً از نوادگان استعمارگران هلندی هستند و اکنون در اقلیت قرار دارند می‌گوید به دلیل سفیدپوست بودنشان مورد تعرض قرار گرفته‌اند و به آنان تابعیت می‌دهد. بنابراین، شما با دولتی روبرو هستید که چنین رویکرد دوگانه و قوم‌گرایانه‌ای دارد.

بنابراین، ویژگی‌های جامعه آمریکا در این دوره را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد: اول، فرسایش و از بین رفتن دستاوردهای دموکراتیک تاریخی. دوم، گرایش به یک ناسیونالیسم قوم‌گرایانه و سوم، تشدید شکاف دو قطبی در جامعه و اینها سبب شده تا آمریکا که پیش از این نیز دو قطبی بود، اکنون با شکاف عمیق‌تر شده‌ای مواجه شود.

نکته چهارمی که می‌توانم عرض کنم، تمرکز افراطی بر مسئله مهاجرت و تلاش برای نوعی «پالایش» و «پاکسازی» ایالات متحده است. این رویکرد، منظومه‌ای از رفتارها را ایجاد کرده که در نهایت، در همین هفته گذشته منجر به کشته شدن یک شهروند آمریکایی توسط نیروهای مهاجرتی این کشور شد. تا همین لحظه که ما در حال صحبت هستیم، در ایالت‌هایی مانند مینه‌سوتا و برخی شهرهای دیگر، اعتراضات نسبت به کشته شدن این فرد ادامه دارد. برنامه‌های ضد مهاجرتی، یک ترس و وحشت گسترده ایجاد کرده و همراه با اعزام گارد ملی به شهرهای مختلف، فضایی امنیتی و ملتهب به وجود آورده است.

نکته پنجم این است که با وجود این که «اقتصاد آمریکا کار می‌کند» و چرخ اقتصاد می‌چرخد، اما علیرغم همه شعارها، در زمینه اقتصاد نه تنها شکوفایی خاصی رخ نداده، بلکه طبق آمار منتشر شده در دسامبر ۲۰۲۵ تورم بالا رفته و از همه مهم‌تر، قیمت‌های مواد غذایی افزایش چشمگیری داشته است. جالب این که این وضعیت توجه‌ها را به یک مفهوم کلیدی جلب کرده و آن  قابلیت تأمین هزینه‌های زندگی است  ( affordability )شرایط طوری شده که بسیاری از مردم دیگر از عهده هزینه‌های اصلی زندگی برنمی‌آیند. همین مفهوم بود که باعث پیروزی آقای ظهران ممدانی در انتخابات اخیر شهرداری نیویورک شد. او شعار داد که «زندگی دیگر قابل انجام نیست و ما نمی‌توانیم». جالب است که حتی جمهوری‌خواهان و خود ترامپ اخیراً در سخنان خود از این واژه استفاده می‌کنند.

در مجموع باید گفت که کارنامه داخلی ترامپ اگرچه سراسر منفی نیست، اما از آن «عظمت» وعده داده شده خبری نیست؛ به این معنا که رونق چشمگیری در آمریکا رخ داده باشد، تغییر حاصل نشده است. علیرغم تمامی بحث‌ها، می‌توان گفت که حتی انتظار می‌رود فضای تورمی تشدید شود و چالش‌های اقتصادی بیشتری ایجاد گردد.

لذا، کارنامه داخلی او بیشتر کارنامه‌ای ترکیبی است از بازی با احساسات آن پایگاه اجتماعی سنتی که آن نیز اکنون دچار شکاف‌ها و ترک‌هایی شده و مواجهه با نشانه‌های هشداردهنده‌ای مانند باخت در انتخابات شهرداری نیویورک، باخت در دو فرمانداری ایالت‌های ویرجینیا و نیوجرسی، و همچنین کاهش نرخ محبوبیت که اکنون روی ۳۷ درصد قرار دارد زنگ خطری برای جمهوری‌خواهان ایجاد کرده که ممکن است انتخابات میان‌دوره‌ای که تقریباً ده ماه دیگر برگزار می‌شود را ببازند و کنترل کنگره را از دست بدهند.

نکته جالب این است که در همین چند هفته گذشته، شاهد بوده‌ایم که تعدادی از جمهوری‌خواهان از ترامپ فاصله گرفته‌اند. بنابراین، درست است که ما تسلط اولیه او بر فضای سیاسی آمریکا و تلاشش برای دنبال کردن تغییرات رادیکال را می‌بینیم، اما درخشش یا موفقیت چشمگیری در کارنامه داخلی مشاهده نمی‌شود و حتی تا حدی با چالش و عقب‌نشینی روبرو بوده است.

نهایتاً در سطح سوم، یعنی سطح جهانی، چه اتفاقی افتاده است؟ ادعای بازگرداندن عظمت به آمریکا در عرصه بین‌الملل، شاید در این سطح بحث‌برانگیزتر و قابل تأمل‌تر باشد. تئوری آقای ترامپ «صلح از طریق قدرت» است که تحت تأثیر مفهوم امپراتوری روم باستان، در عمل به هنجارشکنی سیستماتیک، زیر پا گذاشتن قوانین بین‌المللی و حتی نقض وعده‌های انتخاباتی خود و متحدانش انجامیده است. نمونه بارز آن حمله به کشور عزیز ما، ایران است. او این اقدام را بدون مجوز قانونی، بدون دلیل موجه و در حالی که به ظاهر در حال مذاکره با ایران بود انجام داد و به کشورمان آسیب رساند. اما این اقدام، تنها یکی از نمونه‌های متعدد است.در واقع ترامپ چهارچوب‌های هنجاری و نهادهای بین‌المللی - مانند سازمان ملل - را که خود آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در ایجاد آنها نقشی اساسی داشت نه تنها زیر فشار بی‌سابقه قرار داده بلکه در عمل در حال نابودی آنهاست. به سمتی حرکت می‌کنیم که می‌توان آن را قانون جنگل نامید.

قضیه ونزوئلا نیز با هیچ منطق حقوقی قابل توجیه نیست. اقداماتی مانند حمله به قایق‌های ونزوئلا (که پیش از ربایش خود مادورو صورت گرفت و به کشته شدن حدود ۷۰ تا ۸۰ نفر انجامید) بدون هیچ دلیل و سند حقوقی قابل دفاعی انجام شد. اینها مسائل کوچکی نیستند. در نهایت، علیرغم ربایش مادورو، هیچ عظمتی به آمریکا بازنگشت. بلکه آنچه شاهد آن هستیم، بازگشت به چیزی است که می‌توان آن را «استعمار عریان» نامید؛ نوعی اعمال قدرت خام و بی‌پرده که هیچ پوشش ایدئولوژیک یا حقوقی برای آن وجود ندارد.

این موضوع بسیار جالب توجه است. در مصاحبه مطبوعاتی که آقای ترامپ پس از ربایش آقای مادورو انجام داد و همراه با وزیر دفاع و وزیر خارجه‌اش صحبت کرد که خود این همراهی بسیار معنادار و قابل تأمل بود، پرکاربردترین واژه‌ای که به کار برده شد، نفت بود. یعنی ۲۶ بار در طول آن سخنرانی و مصاحبه مطبوعاتی، واژه «نفت» تکرار شد. به قول معروف از دموکراسی، حقوق بشر یا هر توجیه ایدئولوژیک دیگری خبری نبود. در عمل محور اصلی صحبت‌ها، مقدار نفت ونزوئلا و چگونگی دستیابی به آن بود و نکته جالب بعدی این بود که تأکید شد درآمد حاصل از فروش نفت ونزوئلا باید مستقیماً به وزارت خزانه‌داری آمریکا منتقل شود.

این دقیقاً بازگشت به الگوهای استعماری قرن نوزدهم و در واقع، ربایش آشکار ثروت‌های ملی یک کشور مستقل است. مشابه همین رویکرد را در مورد کانادا شاهد بودیم که گفت باید به آمریکا بپیوندد یا در بحث داغ این چند روز در مورد گرینلند که سر و صدای زیادی حتی در میان متحدان آمریکا به‌پا کرده است.
بنابراین موضوع اول در سطح جهانی، بازگشت به سیاست «صلح از طریق قدرت» با ابزارهای کهن است. استفاده بی‌پرده از نیروی نظامی، اعمال زور و دادن اولتیماتوم‌های تحمیلی برای دستیابی به اهداف اقتصادی و ژئوپلیتیک که جزو آنهاست.

نکته دوم در سطح جهانی، علاقه وافر او به دریافت جایزه صلح نوبل است. شاید هیچ رئیس‌جمهوری دیگری در آمریکا در سال اول زمامداری‌اش، بودجه نظامی کشور را تا این اندازه افزایش نداده باشد یعنی این بودجه از مرز یک تریلیون دلار گذشته و حتی ارقام شگفت‌انگیزی مطرح می‌کند. در همین یک سال اول نیز حرکت‌های نظامی متعددی انجام داده یا از آنها حمایت کرده است؛ مانند حمایت آشکار از ادامه سرکوب فلسطینیان توسط اسرائیل و نتانیاهو که ابعاد آن واقعاً شگفت‌انگیز بود تا جایی که نهایتاً به دلیل بالا گرفتن تنش‌ها نتوانست آن را به طور کامل دنبال کند.

اما مسأله تنها استفاده از نیروی نظامی نیست، بلکه بیانی نظامی و تهدیدآمیز است که به کار می‌برد. در عین حال، این علاقه به جایزه نوبل در دلش مانده و بشدت از نروژی‌ها دلخور است که این جایزه را به او نداده‌اند. او ادعا می‌کند که بسیاری از جنگ‌ها را خاتمه داده و لیستی شامل هفت، هشت یا ده مورد را ارائه می‌دهد. اما اگر دقت کرده باشید، اولاً هیچ‌یک از این مناقشات به معنای واقعی حل و فصل نشده‌اند و ثانیاً عنصر برجسته شدن شخص خودش در مذاکرات، محور اصلی این ادعاهاست.

و نکته سوم، مربوط به چند پرونده کلیدی منطقه‌ای و بین‌المللی است که ادعا کرده بود به سرعت آنها را حل خواهد کرد از جمله غزه، اوکراین و پرونده ایران که تقریباً هیچ‌یک از این پرونده‌ها نه تنها حل نشده، بلکه پیچیده‌تر و دشوارتر شده‌اند.

پرونده ایران که کاملاً واضح است؛ پذیرش مسئولیت و حتی ادعای رهبری عملیات تجاوزکارانه ۱۲ روزه با گفتن «من هدایت کردم» به هیچ وجه در حل و فصل مناقشه بین ایران و آمریکا کمکی نکرده، بلکه آن را پیچیده‌تر کرده است، بویژه با موضع‌گیری‌های اخیر ترامپ اوضاع بدتر هم شده است. در قضیه غزه، هنوز تنها در مرحله اولیه گفت‌و‌گوها قرار دارند و می‌دانید که تجاوزات و خشونت‌های رژیم صهیونیستی به شکل گسترده ادامه دارد. در مورد اوکراین نیز که آشکارا موضعی طرفدارانه نسبت به واگذاری بخش‌هایی از سرزمین اوکراین به روسیه دارد. در این مدت، یکی از برندگان اصلی روسیه بوده، چرا که توانسته اراده خود را بر روند بحران اوکراین غالب کند.

نکته چهارم در سطح بین‌المللی که با آن صحبت‌هایم را به پایان می‌برم، هرچند می‌توان در این مورد بسیار گسترده‌تر بحث کرد شکاف عمیقی است که او در میان متحدین سنتی آمریکا بویژه میان کشورهای اروپایی ایجاد کرده است. ما در ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا، حتی یک مورد نداریم که پیوند فراآتلانتیک تا این حد تحت فشار قرار گرفته باشد و نیز تحقیری با این شدت که یک رئیس‌جمهوری آمریکا علیه اروپا روا دارد. این تحقیر تاریخی است. هرچند باید اضافه کنم که اروپا به تعبیر رایج در ادبیات راهبردی، سیاست «مماشات» (Appeasement) یعنی تلاش برای راضی کردن ترامپ را در پیش گرفته، اما جالب اینجاست که راضی کردن او به هیچ وجه به معنای پایان تحقیر اروپا نیست.

در کارنامه یک‌ساله بین‌المللی او، ترس از آمریکا در میان برخی کشورها بویژه در آمریکای لاتین و دیگر مناطق جهان افزایش یافته است. اما این ترس، هرگز به احترام به ایالات متحده تبدیل نشده است. در مقابل، قدرت‌هایی مانند روسیه و چین در این یک سال گذشته، نه تنها کاهشی در نفوذ بین‌المللی خود تجربه نکرده‌اند، بلکه در موقعیتی بهتر نیز قرار گرفته‌اند. لذا، کارنامه جهانی او بیشتر توأم با هنجارشکنی و تولید هیجان و بی‌ثباتی بوده و جهان را به سمت فضایی خطرناک سوق داده است. به عبارت دیگر، دنیا پس از یک سال ریاست‌جمهوری ترامپ، خطرناک‌تر شده است. با توجه به تغییر موضع‌های مکرر او گاهی حتی دو بار در روز و اتخاذ مواضع متناقض، این پرسش جدی مطرح است؛ فردی با این ویژگی‌ها که چنین قدرتی را در اختیار دارد، جهان را به کجا می‌برد؟ این یک سال، سال بزرگی است که متضمن خطرات جدی برای نظم بین‌الملل است. در مجموع، با نگاه به این سه سطح فردی، جامعه آمریکا و جهان ما بیش از آنکه شاهد تغییرات اساسی، جدی و اصلاحات ساختاری باشیم، با یک کارنامه نمایشی، آمیخته با تناقض و بی‌ثباتی روبه‌رو هستیم.

موضوع مهم دیگری که مطرح است، شخصی‌شدن سیاست خارجی آمریکا در دوران ترامپ است. پیش از این، آمریکا معمولاً تهدیدات و تصمیم‌گیری‌های خود در قبال موضوعات بین‌المللی را از طریق فرآیندهای بوروکراتیک و نهادهای سازمان‌یافته ارائه می‌داد. اما می‌دانیم که در دور اول ریاست‌جمهوری ترامپ و اکنون در دور دوم، شاهدیم که بسیاری از این تصمیم‌گیری‌ها مستقیماً توسط شخص ایشان و از طریق توییتر یا سایر شبکه‌های اجتماعی اعلام می‌شود. این روند حتی یک الگوی خاص و تکرارپذیر نیز دارد؛ او معمولاً در ابتدای یک پیام توییتری، یک تهدید را به‌سرعت و مستقیم بیان می‌کند و سپس با جملات مبهم و ابهام‌برانگیز، بازیگر یا کشور هدف را در وضعیتی تعلیق‌گونه و بلاتکلیف قرار می‌دهد. به عنوان محقق مسائل آمریکا، آیا در خود آمریکا یا سایر نقاط جهان، تحقیقات و مطالعات ویژه‌ای درباره این نوع شخصی‌شدن سیاست خارجی و این سبک خاص از دیپلماسی تهدیدآمیز مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی انجام شده است؟ آیا پیامدها و تبعات این روش، به طور مشخص شناسایی و احصا شده است؟
  
سؤال بسیار جالبی است. من بر تمامی پژوهش‌ها مسلط نیستم، اما آنچه مشاهده می‌کنم این است که در تحلیل‌ها بر یک ویژگی متمایز ترامپ نسبت به رؤسای‌جمهوری پیشین آمریکا تأکید می‌شود و آن، «چگالی رسانه‌ای» بی‌سابقه و برجسته‌تر ایشان است.

اگر رؤسای‌جمهوری آمریکا قبل از ترامپ - از بایدن تا ترامپ در دور اول، و سپس به عقب برگردیم تا اوایل قرن بیستم - را مرور کنید، تنها یک رئیس‌جمهوری دیگر هست که جنبه رسانه‌ای او برجسته است، اما همچنان قابل مقایسه با ترامپ نیست: رونالد ریگان. او نیز اتفاقاً به دلیل تجربه تلویزیونی و سینمایی، ظرفیت رسانه‌ای ویژه‌ای برای ایجاد ارتباط با اقشار پایین، فرودست و عادی جامعه آمریکا داشت. به ریگان لقب «ارتباط‌گر بزرگ» (Great Communicator) داده بودند، چرا که می‌توانست با توده مردم ارتباط مؤثری برقرار کند. اما اگر نمونه‌هایی مانند اوباما، کلینتون، بوش پدر، بوش پسر و کارتر را بررسی کنیم، هیچ‌یک چگالی رسانه‌ای نزدیک به ترامپ نداشتند.

نکته دوم، دگرگونی عمیقی است که در خود رسانه رخ داده، بویژه در آمریکا که زادگاه بسیاری از فناوری‌های نوین ارتباطی از رادیو و تلویزیون گرفته تا اینترنت است. تلویزیون نقش برجسته‌ای در سیاست داشته و ظرفیت ایجاد ارتباط از طریق آن بی‌نظیر است. جالب اینکه در بین تمامی رؤسای‌جمهوری، تنها ترامپ است که پیشینه مجری برنامه تلویزیونی (در شوی «کارآموز») دارد، قبل از اینکه وارد عرصه سیاست شود.

در دور اول ریاست‌جمهوری او، پژوهشی توسط آقای روزن، استاد دانشگاه نیویورک منتشر شد که به نظرم عنوان آن فوق‌العاده گویاست: «یک رئیس‌جمهوری تلویزیونی برای یک ملت تلویزیونی‌مصرف‌کننده». ( A TV President For a TV Nation) این کلید مهمی برای درک پدیده ترامپ است. تحول فناوری در عرصه رسانه جهانی و ظهور شبکه‌های اجتماعی که امکان ترکیب تلویزیون، تصویر و متن را فراهم می‌کند برای این فرد موقعیتی بی‌نظیر ایجاد کرده است. او علاقه‌ای وافر به این ابزار دارد و باید گفت (صرف‌نظر از قضاوت مثبت یا منفی) هوشمندی رسانه‌ای قابل‌توجهی در چگونگی استفاده از رسانه از خود نشان می‌دهد.

ببینید، باراک اوباما شاید باسوادترین رئیس‌جمهوری معاصر آمریکا از نظر آکادمیک باشد: سردبیر مجله حقوق دانشگاه هاروارد و تحصیلکرده همان دانشگاه. معمولاً بسیاری از رؤسای‌جمهوری آمریکا حقوق خوانده‌اند (به جز ترامپ که در مدرسه بازرگانی وارتون دانشگاه پنسیلوانیا - که دانشگاه مهمی است - در حدی معمولی تحصیل کرده). تحصیلات حقوقی در آمریکا نوعی نخبگی حقوقی به شمار می‌رود که همواره بخشی از زیست ‌سیاسی این کشور بوده است. این مقدمه را برای چه گفتم؟ در بین پژوهشگران ارتباطات گفته می‌شود که جملات اوباما بسیار طولانی، از نظر ادبی سنگین و دارای جملات مرکب است؛ یعنی باید با دقت گوش داد تا بتوان سلسله‌مرتبط و واژگان گزینش‌شده او را درک کرد. این سبک برای مردم عادی که لزوماً تحصیلات عالی ندارند همیشه لذت‌بخش نیست و گاه موجب سردرگمی می‌شود.

اما در مقابل، جملات ترامپ بسیار کوتاه، ساده و دارای ذخیره واژگان محدودی است؛ اما همین سادگی ظرفیت ایجاد ارتباط مؤثر با اقشار عادی و فرودست جامعه را دارد. پیام‌هایش نیز واضح است.

بنابراین، او فردی ذاتاً رسانه‌ای است و همان‌طور که اشاره کردم در طول روز نیز بارها (همان‌طور که در ادامه خواهد آمد) توییت می‌زند. جالب است که چندی پیش در مجمع گفت‌و‌گوی تهران، یک خبرنگار سی‌ان‌ان نیز شرکت کرده بود که اصالتاً آلمانی و بسیار مسلط بود. من در شام کنفرانس با او صحبت می‌کردم. گفتم ترامپ با شبکه‌هایی مانند سی‌ان‌ان و دیگران مخالف است، اما او گفت: «در عمل این‌طور نیست. هر وقت بخواهیم از نظر رسانه‌ای با او صحبت کنیم، در دسترس است و خودش هم اصلاً تمایل دارد که با رسانه‌ها حرف بزند».
اگر دقت کرده باشید، تقریباً روزی نیست که مصاحبه مطبوعاتی انجام ندهد، هرچند که همین زیاده‌گویی و پرحرفی‌هایش گاه دردسرساز می‌شود. لذا در پاسخ به سؤال شما: بله! این بُعد از شخصیت و روش او مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته، مخصوصاً تناقض‌گویی و گاه پریشان‌گویی او را می‌توان اشاره کرد؛ یعنی انسجام منطقی لازم همیشه در کلامش وجود ندارد. اما او از این ابزار، هم برای ارتباط با پایگاه اجتماعی خود و هم به عنوان جایگزینی برای فرآیندهای بوروکراتیک سنتی جهت پیشبرد اهدافش استفاده می‌کند.

او از رسانه به عنوان ابزاری برای پیشبرد سیاست‌هایش، بویژه از بعد روانی، استفاده می‌کند که عمدتاً معطوف به ایجاد ترس است. اگر بخواهیم صحبت‌هایش را در یک سال گذشته بررسی کنیم، محور اصلی تزریق ترس به مخالفان است: ترس از انتقام. فکر نکنید این روش فقط مربوط به سیاست خارجی است؛ حتی افراد حزب جمهوری‌خواه که با او مخالفند نیز هدف پیام‌های توهین‌آمیز و ترس‌آفرین او قرار می‌گیرند.حتی جالب است، آن فردی که در آمریکا کشته شد آقای چارلی کرک، همسرش در مراسم ختم گفت: «من مسیح‌وار، قاتل را می‌بخشم.» اما ترامپ در همان موقعیت گفت: «من مخالفانم را به هیچ وجه نمی‌بخشم. کرک می‌بخشد، ولی من نمی‌بخشم.»

نکته آخر اینکه ترامپ بسیار غیرقابل اعتماد است؛ آیا آنچه در توییت‌هایش مطرح می‌کند، واقعاً همان برنامه و نیت اوست، یا پشت پرده نقشه دیگری دارد؟ دو پدیده در این زمینه برجسته است: اول، دروغگویی سیستماتیک و بیش از حد که مخصوصاً در دور اولش اگر اشتباه نکنم، چندین هزار مورد توسط رسانه‌هایی مانند نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست شمارش و مستند شد و دوم، تغییر موضع‌های مکرر بود.

لذا، او از رسانه عمدتاً به عنوان ابزاری برای فشار و حمله استفاده می‌کند. حتی در همین روزهای اخیر، از آن برای کوبیدن رئیس فدرال رزرو آمریکا، یا برای حمله به فرمانداران ایالت‌هایی که با اعزام نیروهای گارد ملی مخالفند یا با سیاست‌های اخراج شدید مهاجران غیرقانونی مشکل دارند، بهره می‌گیرد. در یک کلام: او یک رئیس‌جمهوری رسانه‌ای است. رسانه برای او همه چیز است. من حتی نمونه‌ای در بین دیگر رهبران جهان سراغ ندارم که تا این حد توییت بزند یا زندگی سیاسی‌اش این‌قدر با شبکه‌های اجتماعی درهم‌تنیده باشد.

آقای دکتر! این موضوع شخصی‌کردن سیاست خارجی شاید ابعاد حائز اهمیت دیگری هم داشته باشد که قابل بررسی است و ما را به این سمت ببرد که شاید امروز، برای مثال، وزارت خارجه ایران برای تصمیم‌گیری درست‌تر و بهینه‌تر در قبال آمریکا یا اساساً هر اداره کل امور آمریکا در وزارتخانه‌های خارجه دیگر کشورها، نیاز به استخدام روانشناس داشته باشند تا بتوانند پدیده «ترامپیسم» و شخص خود ترامپ را تحلیل کنند و بتوانند به‌موقع تصمیم بگیرند.
نکته اول این است که ترامپ در یک بستر خاصی زیسته، همان‌طور که شما به دوران کودکی و فشارها یا تحقیرهای پدرش اشاره کردید. اما به طور مشخص در مورد ایران، من دو سه فکت دارم که بارها به نظر می‌رسد او آنها را تکرار می‌کند – گرچه ظاهراً برای حمله به دموکرات‌هاست – اما در باطن، احساس تحقیر از آنها دارد. فکر می‌کنم سال ۱۹۹۱ یا ۹۲، بعد از پیروزی بیل کلینتون، مصاحبه‌ای با سی‌ان‌ان انجام می‌دهد و در آن به فاجعه تسخیر سفارت آمریکا در ایران اشاره می‌کند. یا صحنه‌ای در سال ۲۰۱۹ که آمریکا با حمله گروه‌های مقاومت به سفارتش در بغداد مواجه می‌شود؛ نقل است که برخی نزدیکان ترامپ می‌گویند او در حال تماشای تلویزیون بوده و می‌گفته «دوباره آن حادثه سفارت آمریکا در تهران در حال تکرار است.»
حتی در پاسخ به سؤالات اصحاب رسانه، شروع به تمسخر رؤسای جمهوری پیشین از بایدن و اوباما کرد که «همه‌شان خرابکاری کردند» و سپس به دوره کارتر اشاره کرد و گفت: «آنها هلیکوپتر و نیروهای دلتای ما را در طبس از بین بردند.» یعنی این نقاط عطف تاریخی در روابط ایران و آمریکا، به نوعی در ذهن ترامپ به طور مداوم تکرار و بازتولید می‌شود و حس تحقیر از آنها دارد. این از این حیث شاید قابل مطالعه باشد. از حیث دوم، از منظر شخصی‌شدن سیاست خارجی، شاید کسی که روانشناسی سیاسی ترامپ را بهتر بداند، بتواند تصمیم‌گیری‌های آنی و بسیار مهمی بگیرد. به خاطر داریم که در دور اول ترامپ، یک جدال توئیتری بین او و کیم جونگ اون شکل گرفت و تا آنجا پیش رفت که ترامپ صراحتاً کره شمالی را به جنگ هسته‌ای تهدید کرد. فکر می‌کنم خانم نیکی هیلی در کتاب خاطراتش می‌نویسد که فردای آن روز، جلسه شورای امنیت برگزار شد و پس از پایان جلسه، نماینده چین با شتاب به سمت من آمد و پرسید: «آیا آمریکایی‌ها تصمیم گرفته‌اند به کره شمالی حمله هسته‌ای کنند؟» با وجود این، پس از اوج گرفتن آن جدال، ناگهان نامه‌ای از طرف کیم جونگ اون به ترامپ می‌بینیم نامه‌ای مملو از ملاطفت، دعوت به گفت‌وگو و اقناع آن حس نمایشی که ترامپ همیشه دوست دارد که البته ماحصلش هیچ نبود؛ یعنی هیچ دستاوردی برای آمریکایی‌ها نداشت. شاید از این حیث می‌گویم که امروز استخدام یک روانشناس برجسته و متبحر حرفه‌ای در هر دستگاه دیپلماسی حال چه در میان قدرت‌های بزرگ و چه در میان قدرت‌های منطقه‌ای مثل ما یک الزام است. می‌خواستم نظر شما را در این باره بدانم.

به طور کلی، روانشناسی سیاسی رشته‌ای است که تأثیر عوامل روانی بر رفتار سیاسی را در سه سطحِ فردی، ملی و بین‌المللی بررسی می‌کند. این رشته یک بنیاد نظری ساده اما عمیق دارد: ما در تجزیه و تحلیل سیاسی عادت کرده‌ایم که سیاستمداران، بازیگران و کنشگران سیاسی را موجوداتی کاملاً عقلانی تصور کنیم که تنها در پی تشخیص سود و ضرر خود هستند و در یک چهارچوب ریاضی‌گونه، منافع را می‌سنجند؛ اگر سود غالب باشد، عمل می‌کنند و اگر ضرر بیشتر باشد، پرهیز می‌کنند.

در حالی که این رشته می‌گوید: الزاماً همه رفتارهای سیاسی برگرفته از محاسبه عقلانی صرف نیست، نه در سطح فردی، نه در سطح ملی و نه در سطوح دیگر. بنابراین، آنچه ما به آن نیاز داریم- و این رشته بر آن تأکید می‌کند- در واقع یک خوانش روانشناسانه از پدیده‌های سیاسی است. این خوانش روانشناختی از سیاست، با آمدن ترامپ در دور اول، شدت و جدیت بی‌سابقه‌ای گرفت و به مرور، این رشته با ظهور چنین فردی تقویت شد. جالب است که یکی از افرادی که ده‌ها کتاب و مقاله جدی در مورد روانشناسی ترامپ نوشته، برادرزاده خود اوست؛ خانمی که استاد دانشگاه در رشته روانشناسی است و با اطلاعات خانوادگی منحصربه‌فردی که دارد، مسائل را بسیار عمیق‌تر بررسی می‌کند. اما ما به این خوانش روانشناختی نه فقط برای درک ترامپ، بلکه برای تحلیل سایر پدیده‌های سیاسی معاصر نیز نیازمندیم.

این خوانش روانشناختی را می‌توان در چند سطح حیاتی به کار برد. سطح اول: رهبران. پوتین روانشناسی خاص خود را دارد، آقای شی نیز روانشناسی متمایزی دارد و همین طور دیگر رهبران که این ویژگی‌ها بر رفتار و تصمیمات آنان تأثیر مستقیم می‌گذارد.

سطح دوم؛ موضوعات داغ سیاسی. مثلاً غزه را بدون درک روانشناسی فلسطینی‌ها و روانشناسی صهیونیست‌ها نمی‌توانیم به تصویری تحلیلی کامل برسیم. حتی در مورد حمله روسیه به اوکراین، دلایل روانشناختی پشت این اقدام بسیار حائز اهمیت است.

سطح سوم؛ اهمیت روانشناسی سیاسی در تحلیل کلان. در این زمینه، آقای دومینیک مویسی، تحلیلگر فرانسوی، حدود کمتر از ۱۰ سال پیش کتاب مهمی به نام «ژئوپلیتیک احساسات» نوشت. او بحث بسیار نوینی را مطرح کرد: ژئوپلیتیک مهم است، اما نه ژئوپلیتیک کهن که صرفاً مبتنی بر ویژگی‌های ذاتی و ساختاری سرزمین‌ها بود. به جای آن، باید دید کدام احساس بر سرزمین‌ها و مناطق مختلف غلبه دارد. او سه منطقه و سه احساس مسلط را شناسایی کرد: منطقه شرق آسیا؛ به دلیل توسعه اقتصادی چشمگیر و تولید ثروت در ۳۰-۴۰ سال گذشته، گفت در این منطقه «امید» غلبه دارد؛ امید به بهتر شدن وضعیت. غرب (شامل آمریکا و اروپا): در این منطقه «ترس» مسلط است؛ ترس از دست دادن موقعیت برتری که قبلاً داشتند (همان چیزی که ترامپ با شعار «بازگرداندن عظمت» به آن اشاره می‌کند) و نیز ترس از فروپاشی داخلی سیستم‌هایشان به دلیل مسائلی مانند مهاجرت.

منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا: از نظر او احساس غالب «سرخوردگی» است، به دلیل شرایط دشواری که با آن مواجه هستند. نتیجه‌گیری من از این بحث این است؛ روانشناسی سیاسی بسیار کمک می‌کند، نه به این معنا که پاسخ همه چیز باشد، اما ما به یک خوانش چندرشته‌ای از پدیده‌های سیاسی نیاز داریم. همان‌طور که اقتصاد سیاسی برای درک تحولات مهم است، همان‌طور که جامعه‌شناسی سیاسی اهمیت دارد، روانشناسی سیاسی نیز برای روابط بین‌الملل و تحلیل سیاست حائز اهمیت فراوان است.

نکته دوم در پاسخ مستقیم به سؤال شما بی‌تردید ما می‌بینیم که تمامی کشورهای طرف مقابل آمریکا، به ویژه متحدانش، رفتارشان با ترامپ عمدتاً روانشناسانه است، بیش از آنکه صرفاً استراتژیک یا محتوایی باشد. اجلاس شرم‌الشیخ و نحوه تعامل کشورها با ترامپ را نگاه کنید. در واقع، مدیریت روانشناسانه ترامپ اکنون به یک موضوع استراتژیک مهم برای دولت‌ها تبدیل شده است.

نمونه بارز آن، آخرین سفر نتانیاهو و دیدارش با ترامپ است که از این منظر فوق‌العاده قابل تحلیل است. ببینید مصاحبه‌ها و اقدامات آنها چه حسی به ترامپ می‌دهد و چطور او را مدیریت روانشناختی می‌کنند. برای مثال، آنها گفتند: «در ۸۰ سال گذشته، جایزه ملی اسرائیل را به یک غیراسرائیلی ندادیم، ولی امسال در هشتادمین سالگرد، تصویب کردیم که این جایزه را به شما بدهیم.» این یک مدیریت روانشناختی حساب‌شده است.

نکته سوم، ما در حال حاضر در همه سطوح، چگالی مباحث روانشناختی را در روندهای سیاسی به وضوح می‌بینیم. حتی در خود خاورمیانه، حس تعلیق، حس معلق بودن و انتظار برای یک اتفاق بزرگ، خود به یک عامل تعیین‌کننده در محاسبات استراتژیک تبدیل شده است. لذا، شاید به شکلی جدی بتوان گفت: یکی از پیامدهای غیرمنتظره دور دوم ریاست‌جمهوری ترامپ این است که جهان ناگزیر شده است پیوند بین روانشناسی و سیاست را جدی‌تر بگیرد. این امر نیازمند تحقیقات بیشتر، هم از نظر علمی و آکادمیک و هم از نظر اجرایی، برای مدیریت هوشمندانه‌تر منافع هر کنشگر در فضای بین‌الملل پرتلاطم امروز است.

در بخش ارزیابی سطح بین‌المللی، به موارد مهمی اشاره کردید. اما به نظر می‌رسد یک نکته مغفول مانده و آن فرجام روابط ایالات متحده با قدرت‌های بزرگ، بویژه چین است. در یک سال گذشته، با وجود اینکه ترامپ در دور اول ریاست‌جمهوری‌اش آغازگر جنگ تجاری با چین بود و سیاست تعرفه‌بار او در دوره بایدن نیز تا حدودی تداوم یافت، انتظار می‌رفت این تنش‌ها از همان آغاز دور جدید ریاست‌جمهوری‌اش اوج بگیرد. اما در عوض، تقریباً فضای آرامی را در روابط واشنگتن و پکن شاهد بوده‌ایم. این آرامش نسبی را ناشی از چه عوامل یا تغییراتی می‌دانید؟ آیا می‌توان گفت ترامپ از ایده‌های تهاجمی اولیه خود در قبال چین عقب‌نشینی کرده است؟

پژوهش‌ها و بررسی‌ها نشان می‌دهد که در قلب همه بحث‌ها و مواضع ظاهراً پراکنده ترامپ، یک الگوی مشخص وجود دارد. وقتی شما مجموعه صحبت‌ها، دیدارها، توییت‌ها و تعاملات او را در یک بازه زمانی طولانی کنار هم می‌گذارید، می‌توانید به الگوهای بینشی، روشی و منشی او پی ببرید. مجموع این داده‌ها، بویژه دیدارهایش با رهبران چین و روسیه، نشان می‌دهد که ترجیح استراتژیک ترامپ، شکل‌دادن به یک «کنسرت قدرت‌های بزرگ» است. منظورش این است که مسائل با روسیه و چین در چهارچوبی مبتنی بر حل و فصل و معامله سروسامان یابد، البته با این پیش‌فرض که آنها باید بپذیرند موقعیت آمریکا متفاوت و برتر است.

لذا، او در پی افزایش تنش بی‌ثمر و دائمی با چین و روسیه نیست. بلکه، اگر تنشی را هم بالا می‌برد هدفش این است که آن تنش را به یک معامله و نوعی هماهنگی جدید تبدیل کند. در واقع، او به دنبال مدیریت جهان توسط قدرت‌های بزرگ، در قالبی است که آمریکا نقش رهبر یا داور را داشته باشد. مفهوم «مناطق نفوذ» که گاه از زبان او یا اطرافیانش شنیده می‌شود، ناشی از همین دیدگاه است. او می‌خواهد با چین به توافقی برسد، هرچند در عین حال تلاش می‌کند نفوذ چین را از برخی مناطق خاص (مثلاً مناطق سنتی نفوذ آمریکا) دور کند. این رویکرد، بیشتر معامله‌گرایانه و مبتنی بر مدیریت رقابت است تا درگیر شدن در یک جنگ تمام‌عیار سرد یا گرم جدید.

اما نکته دوم، که در پاسخ به سؤال شما بسیار مهم است، به رفتار و تصمیم‌گیری خود چین مربوط می‌شود. برخلاف ترامپ که فردی است با گرایش‌های فردی و ضدکارشناسی و این گرایش در بخشی از حزب جمهوری‌خواه حتی در قالب کتابی با عنوان «مرگ کارشناسی» نیز ترویج شده و نهادهایی مانند وزارت خارجه را چندان به رسمیت نمی‌شناسد و به تصمیم‌گیری‌های فردی یا حلقه‌ای محدود تمایل دارد، چین دارای یک سیستم پیچیده و چندلایه است. در سیاست چین، اگرچه نقش رهبری آقای شی محوری است، اما به نظر می‌رسد یک هماهنگی نظام‌مند از سطوح پایین به بالا و بالعکس وجود دارد. افزون بر این، چین از یک فرهنگ استراتژیک بسیار ریشه‌دار بهره می‌برد که فراتر از نظام سیاسی جاری و به اعماق تاریخ ۴ تا ۵ هزارساله این تمدن بازمی‌گردد.

در قلب این فرهنگ استراتژیک، مفاهیمی مانند هماهنگی (هارمونی) قرار دارد که مفهومی کلیدی در تمدن چینی است. حتی استراتژیست کهن چینی، سون تزو، قرن‌ها پیش بسیاری از اصول این راهبرد را بیان کرده بود. بنابراین، آنچه را چین انجام می‌دهد می‌توان تداوم یک سنت استراتژیک دیرینه دانست. حداقل آنچه ما در مواجهه با آمریکا مشاهده می‌کنیم، آمادگی کامل برای مقابله و دفاع از منافع، همراه با پرهیز جدی از درگیری مستقیم و غیرضروری است. این رویکرد، هوشمندی عمیقی را نشان می‌دهد که ریشه در تجربه تاریخی و فرهنگی این تمدن دارد.

این رویکرد چین در واقع تجلی همان اصل کهن «پیروزی بدون نبرد» (Win Without Fighting) است. بنابراین، چینی‌ها ظرفیت عظیم اقتصادی، تکنولوژیک، سیاسی و نظامی‌ای ایجاد کرده‌اند که توسط ایالات متحده قابل اغماض نیست.

تئوری آنان این است که آمریکایی‌ها می‌خواهند روند توسعه چین را با درگیری نظامی متوقف کنند، اما ما باید این امکان و ظرفیت را حفظ کنیم، در عین حال طوری عمل کنیم که آمریکا فکر نکند می‌تواند بر ما غلبه نظامی پیدا کند.

تقریباً دو ماه پیش، کلیپی از معاون یکی از مراکز تحقیقاتی بسیار مهم چین به نام «مرکز مطالعات چین و جهانی‌شدن» (که من دو سال پیش در کنفرانس‌شان شرکت کرده‌ام) در فضای مجازی پخش شد. آن مقام اگرچه غیررسمی به‌وضوح توضیح داد که «اگر آمریکا حمله کند، ما چه خواهیم کرد.» این پیام را همچنین در مانور نظامی بزرگ آنان در سالگرد پایان جنگ جهانی دوم و نمایش قدرت نظامی سال گذشته می‌توان دید.

اما در عین حال، چین روزنه‌های امید برای حل و فصل مسائل نیز ایجاد کرده است. ملاقات اخیر شی و ترامپ در سئول یک نقطه عطف بود که تغییر محسوسی ایجاد کرد و این آرامش نسبی که شما مشاهده می‌کنید، ناشی از همان است.

در سال‌جاری میلادی (۲۰۲۶) که تازه آغاز شده، تا آنجا که من پیگیری کرده‌ام، حداقل پنج ملاقات دیگر بین این دو رهبر در حاشیه اجلاس‌های چندجانبه برنامه‌ریزی شده است. این دیدارها کاملاً با آن سیاست چینی «حفظ ظرفیت‌ها و پرهیز از درگیری نظامی» هماهنگ است.

برای ایالات متحده نیز، درگیری تمام‌عیار با چین یا هر درگیری بزرگ دیگر بسیار پرهزینه است. لذا، امکان رسیدن به نوعی توافق برای مدیریت رقابت وجود دارد، همان‌طور که در سئول به توافق‌های مهمی دست یافتند که بین دو طرف جاری است.

لذا می‌توانیم بگوییم، اگر بخواهیم نمره‌ای دهیم (گرچه سخت است)، چینی‌ها با استمرار، صبر و استحکام بیشتری عمل کرده و در برابر نوسانات و بالا و پایین‌های رفتاری ترامپ، مواضع خود را مدیریت کرده‌اند.
 


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار جهان