«بدنام» و ناخودآگاه یونگی / وقتی عشق از نقشها عبور میکند
شاید کمی عجیب به نظر برسد که بخواهیم با یک سریال عامهپسند و پرمخاطب مثل «بدنام»، یک نظریه معروف روانکاوانه را تبیین کنیم؛ اما واقعیت این است که رابطهی بین یلدا و اسماعیل، به شکلی عمیق قابل خوانش در چارچوب نظریه «آنیما و آنیموس» کارل گوستاو یونگ، روانپزشک شهیر سوئیسی است. اما چطور؟
امیر علی نادری / سکانس قبرستان و گفتوگوی بین یلدا و اسماعیل، برای اسماعیل نوعی اعتراف به تنهایی و بیپناهی است و برای یلدا مواجهه با عقدههای درونیاش. این صحنه میتواند جلوهای از حضور «آنیما» یا همان عنصر زنانه در روان اسماعیل و «آنیموس» یا عنصر مردانه در روان یلدا باشد.
اسماعیل به دلیل از دست دادن مادر در کودکی، به اندازه کافی فرصت رشد عاطفی سالم نداشته و در نتیجه، با وجود ظاهر مرفه و مقتدرش، از نظر هیجانی تا حدی کودکمانده است. آشنایی او با یلدا، که شخصیتی قویتر و کنترلگرتر دارد، انگار فرصتی برای فعال شدن بخش زنانهی سرکوبشدهی درونش فراهم میکند؛ بخشی که باعث میشود بیتای ظریف و مهربان را صرفاً به چشم یک دوست ببیند و در او میل عاشقانهای شکل نگیرد.
در مقابل، در یلدا نیز مسئله «آنیموس» یا عنصر مردانه نقش مهمی در شکلگیری این رابطه دارد. این بخش، در واقع خروج او از ظرافت همیشگی زنانه و شکلگیری شخصیتی مقاوم و عملگراست؛ زنی که در شرایط سخت و کمبودهای فراوان رشد کرده و در جهانی نسبتاً بیاعتنا به ظرافتهای زنانه زندگی کرده است. در این وضعیت، او اسماعیل را بهمثابه یک عنصر معنابخش و حتی قدسی در زندگی خود میبیند؛ بهانهای برای تجربه حسرتی والا به نام عشق.
از سوی دیگر، بخش قدرتمند آنیمای اسماعیل به یلدا اجازه میدهد تا از طریق آنیموس درونیاش، کنترل رابطه و جریان اتفاقات را تا حدی در دست بگیرد و به نوعی بر اسماعیل مسلط شود. این جابهجایی قدرت و وابستگی، بهواسطه حضور عشق، رابطهای پرتنش اما عمیق ایجاد میکند که به شکل ناخودآگاه احساسات شدیدتری را شکل میدهد.
اما نکته جالب اینجاست که چنین مفاهیم عمیقی درباره انسان و غرایز او، معمولاً در قالب آثار عامهپسند بیشتر فرصت بروز پیدا میکنند. به همین دلیل، آثار پرمخاطب در این زمینهها گاهی بیش از آثار هنری-فلسفی، محل ارجاع و توجه قرار میگیرند. با این حال، منتقدان هر دوره، اغلب همراستا با سنتهای دگم زمانه، این نوع نمایش از روان انسان را یا نادیده میگیرند یا با بررسی سطحی، اثر را بهسادگی نقد میکنند.
آثاری چون «جنگ ستارگان»، «تایتانیک»، «لاو استوری» یا حتی «کازابلانکا» نیز در نمایش غرایز انسانی و روابط عاطفی، بهشکل دقیقی از همین الگوها بهره میبرند و بر اساس همین تنشهای درونی قابل خوانش هستند؛ اما در زمان خود، چندان جدی گرفته نشدند. در مقابل، مخاطبان عام، که بیشتر با تجربه و احساس خود به اثر نزدیک میشوند تا با تحلیلهای آکادمیک، استقبال گستردهای از این آثار داشتهاند و همین آثار در حافظه جمعی آنها بهعنوان تصویر عشق ماندگار شدهاند.
در مورد «بدنام» هم مسئله لزوماً قیاس با آثار دیگر نیست؛ اما به نظر میرسد برخی منتقدان، شاید به دلیل ماهیت ملودرام اثر یا ذهنیت قبلی نسبت به خالق آن، از پذیرش لایههای تحلیلی و روانکاوانه آن فاصله میگیرند. در نتیجه، به جای مواجهه با عمق درونی روایت، بیشتر بر ظاهر ساده و کلیشهای آن تمرکز میکنند و از دلایل محبوبیتش غافل میمانند.بیلی وایلدر، کارگردان شهیر آمریکایی، میگوید: «هیچ اثری بیدلیل پرمخاطب نمیشود، اما معمولاً برای کسی مهم نیست علت واقعی آن چیست.
هر اثری که بتواند با انسان بهمثابه انسان برخورد کند، فرصت جذب هر نوع مخاطبی را دارد.» با این نگاه، شاید بهتر بتوان فهمید که «بدنام» چرا با وجود ظاهر عامهپسند و کلیشهایاش، به اثری پرمخاطب تبدیل شده است؛ حتی اگر برخی از جریانهای نخبهگرا و روشنفکری نسبت به آن بیاعتنا یا منتقد باشند.
انتهای پیام/