ماجرای پَرکشیدن امیرعلی ۴ ساله

شبی که رخت عروسی در کوهستک کفن شد+ تصاویر

استان‌ها

165873
شبی که رخت عروسی در کوهستک کفن شد+ تصاویر

قرار بود شب، شب شادی باشد، شبی برای پوشیدن لباس‌های نو، دیدن عروس و داماد، بازی بچه‌ها با یکدیگر و آغاز زندگی مشترک یک زوج جوان. در کوهستک، خانواده‌ها خودشان را برای یک جشن خانوادگی آماده می‌کردند. اما صدای مهیب انفجار همه‌چیز را در چند ثانیه تغییر داد. موسیقی و خنده جای خود را به فریاد و شیون داد و شبی که قرار بود آغاز یک زندگی باشد، برای چند خانواده به شبی برای وداع با عزیزانشان تبدیل شد.

ایران آنلاین:

   ارتش جنایتکار آمریکا حوالی ساعت ۲۰ سه‌شنبه شب، مراسم عروسی در شهر بندری کوهستک شهرستان سیریک(استان هرمزگان) را مورد حمله نظامی قرار داد که در این حمله ناجوانمردانه تاکنون ۴ نفر شهید و ۶۸ نفر نیز مجروح شده‌اند که یکی از شهدای این حمله یک کودک ۴ ساله است.

به گزارش ایرنا، اما در میان نام جان‌باختگان، نام کودکی ۴ ساله بیش از همه دل‌ها را به درد آورد، امیرعلی کریمی پسربچه‌ای که قرار بود آن شب فقط به عروسی برود، لباس بپوشد، در کنار بچه‌های فامیل بازی کند و از شلوغی جشن لذت ببرد.

او برای جنگ نرفته بود. برای شهادت برنامه‌ای نداشت. مقصدش عروسی بود، اما در میانه راه، ترکش‌ها به او رسیدند.

شوق کودکانه برای رسیدن به عروسی

مادر امیرعلی هنوز نمی‌تواند آن شب را از ذهنش بیرون کند. قرار بود خودش نیز همراه بچه‌ها به مراسم برود. خانه در حال آماده شدن برای جشن بود و امیرعلی که از شوق عروسی آرام و قرار نداشت، زودتر از آنچه مادر انتظار داشت، همراه خواهر ۱۴ ساله‌اش کیانا و چند نفر از بچه‌های فامیل راه افتاد.

کیانا معمولا برادر کوچک‌ترش را به مجالس شلوغ نمی‌برد، امیرعلی پرجنب‌وجوش بود و مراقبت از او کار ساده‌ای نبود. اما آن شب، شوق کودکانه‌اش برای رسیدن به جشن بیشتر از همیشه بود.

مادر می‌گوید: بچه‌ام حمام کرده بود، موهایش را مرتب کرده بود و انگار حس کرده بود باید برود. فقط می‌خواست به عروسی برسد و با بچه‌های فامیل بازی کند.

همین تصویر، شاید آخرین تصویر آرام امیرعلی باشد؛ کودکی با لباس مرتب، دست در دست خواهرش، در مسیر جشنی که قرار بود برایش پر از خنده و شادی باشد.

پسری که مدام از شهادت می‌گفت

 

 

امیرعلی کوچک‌ترین فرزند خانواده بود، پسری باهوش، پرسشگر و پرانرژی که به گفته مادر، خانه با شیطنت‌هایش جان می‌گرفت. مادرش می‌گوید امیرعلی قرار بود امسال وارد پیش‌دبستانی شود.

وی سه فرزند داشت، کیانا دختر ۱۴ ساله، امیرمحمد و امیرعلی که کوچک‌ترین عضو خانواده بود.

مادر می‌گوید: «پسرم همیشه شعرهای مذهبی می‌خواند. نوحه‌هایی را که از تلویزیون پخش می‌شد حفظ می‌کرد. می‌رفت پیش خاله‌اش که خیاطی می‌کرد و می‌گفت خاله جان، برایم یک لباس بدوز، شاید من هم شهید شوم.»

هیچ‌کس نمی‌دانست این جمله کودکانه، روزی برای مادر به تلخ‌ترین خاطره زندگی‌اش تبدیل خواهد شد.

وقتی صدای انفجار جای خنده را گرفت

مادر برای فاتحه‌خوانی به خانه یکی از همسایه‌ها رفته بود. قرار بود بعد از آن برگردد، لباس‌های جشن را بپوشند و همه با هم به عروسی بروند. اما بچه‌ها زودتر راه افتادند.

چند دقیقه بعد، صدایی مهیب کوهستک را لرزاند. مادر می‌گوید: صدای وحشتناکی آمد. همه‌جا پر از دود شد. دلم هری ریخت. سریع دویدم داخل کوچه و سراغ بچه‌ها را گرفتم.

مادر فقط یک چیز می‌خواست، بچه‌هایش را پیدا کند. «هرچه گشتم پسرم و دخترم را پیدا نکردم. تا اینکه با من تماس گرفتند و گفتند پسرت شهید شده است.» جمله کوتاه بود، اما برای مادری که چند دقیقه قبل فرزندش را در مسیر یک جشن دیده بود، انگار تمام دنیا در همان چند کلمه فرو ریخت.

جست‌وجوی مادر در میان دود و خون

 

 

کوچه‌ها پر از خاک و دود و فریاد شده بود. مردم هرکس را که توانستند با خودروهای شخصی و هر وسیله‌ای که در دسترس بود، به مراکز درمانی رساندند.

مادر خودش را به محل حادثه رساند. «فقط فریاد می‌زدم بچه‌های من کجا هستند؟ گفتند دخترت کیانا را بردند بیمارستان.» اما از امیرعلی خبری نبود.

او دیگر در میان مجروحان نبود.

پیکر کودک ۴ ساله، همان لحظات نخست از محل حادثه منتقل شده بود و مادر مویه کنان فریاد می زد که پسرم را همان لحظه اول با ماشین بردند، من حتی نتوانستم در آن شلوغی برای آخرین بار تن کوچکش را در آغوش بگیرم.

کیانا؛ خواهری که برادرش را در برابر چشمانش از دست داد

در آن شب، یک تراژدی دیگر نیز برای این خانواده رقم خورد. کیانا خواهر ۱۴ ساله امیرمحمد، مجروح شده بود و به بیمارستان انتقال یافت. جراحان او را عمل کردند و جانش نجات یافت؛ اما زخمی که بر تن او نشسته، تنها زخم ترکش نیست.

او شاهد آخرین لحظه زندگی برادر کوچک‌ترش بود.

مادر می‌گوید: کیانا با همان حالش فقط گریه می‌کرد و می‌گفت دایی، دیدم که از سر داداش امیرعلی خون می‌آمد... دیدم که چطور روی زمین افتاد.

حالا مادر باید هم با مرگ پسر ۴ ساله‌اش کنار بیاید و هم برای دختر نوجوانش که آن صحنه را با چشم‌های خودش دیده، مادری کند. می‌گوید: مانده‌ام چطور هم غم رفتن پسرم را تحمل کنم و هم مرهم دل شکسته و زخمی دخترم باشم.

شبی که قرار بود آغاز یک زندگی باشد

در آن سوی شهر، عروس و داماد احتمالا منتظر آغاز جشن بودند، خانواده‌ها خودشان را آماده کرده بودند، لباس‌ها پوشیده شده بود و کودکان برای بازی و شادی به مراسم می‌رفتند. اما چند لحظه کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند.

جایی که قرار بود صدای تبریک و خنده بلند شود، صدای گریه و شیون پیچید. لباس‌های مهمانی بر تن کودکان، جای خود را به لباس‌های بیمارستان داد و خانواده‌هایی که برای جشن دور هم جمع شده بودند، به دنبال پیکر عزیزانشان دویدند.

پنج نفر در این حمله جان باختند و ۶۸ نفر مجروح شدند، در میان جان‌باختگان نیز یک کودک بود. امیرعلی اما برای مادرش فقط یک عدد در میان آمار قربانیان نیست.

او کوچک‌ترین پسر خانه بود، همان پسری که با سؤال‌های بی‌پایانش مادر را خسته می‌کرد، با شیطنت‌هایش خانه را به هم می‌ریخت و با خنده‌هایش دوباره جان می‌داد.

اگر فقط یک بار دیگر می‌دیدمش

 

 

مادر هنوز باور نمی‌کند دیگر صدای امیرعلی را نخواهد شنید. می‌گوید: اگر الان اینجا بود و می‌توانستم برای یک لحظه دیگر ببینمش، فقط دست‌های کوچکش را می‌بوسیدم.

داغ فرزند برای مادر، با هیچ واژه‌ای توضیح داده نمی‌شود، به‌ویژه وقتی آخرین تصویر از او، کودکی است که با شوق عروسی از خانه بیرون رفته و دیگر بازنگشته است.

او از پسرش می‌گوید و از خاطره‌هایی که حالا به جای آینده نشسته‌اند، از کودکی که قرار بود امسال پیش‌دبستانی برود، بزرگ شود، سئوال بپرسد، بازی کند و خانه را با خنده‌هایش پر کند. اما آینده امیرعلی در همان شب، در چند قدمی یک جشن عروسی، متوقف شد.

جشنی که قرار بود آغاز زندگی مشترک یک زوج جوان باشد، برای خانواده کریمی به پایان یک زندگی کوچک و دوست‌داشتنی تبدیل شد، زندگی کودکی که فقط ۴ سال از آمدنش به این دنیا گذشته بود.

و حالا مادر مانده است و یک خانه که صدای خنده کوچک‌ترین فرزندش را کم دارد، دختری نوجوان که باید با کابوس آخرین نگاه به برادرش زندگی کند، برادری که دیگر کسی صدای بازی و شیطنتش را نمی‌شنود.

کوهستک آن شب فقط صدای انفجار را نشنید، صدای گریه مادری را هم شنید که در میان دود و خاک، دنبال کودکش می‌گشت و نمی‌دانست جشن شبانه برای خانواده‌اش چگونه به سوگ تبدیل شده است.

امیرعلی رفت، اما پرسش مادر همچنان باقی است: کودکی که تنها آرزویش رسیدن به یک عروسی و بازی با بچه‌های فامیل بود، چرا باید آخرین شب زندگی‌اش را در میان دود، ترکش، خون و اشک بگذراند؟

 

 


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار استان‌ها