گفت‌وگو با سردار رضا محمدی‌نیا درباره کتاب از جوانرود تا پیرانشهر

شاهدی از جبهه‌ غرب

فرهنگ

167759
شاهدی از جبهه‌ غرب

تاریخ، تنها ثبت خشک و بی‌روح وقایع در تقویم‌ها نیست؛ بلکه جریان زنده و تپنده‌ای از جانفشانی‌ها، رنج‌ها و پایداری انسان‌هایی است که سرنوشت یک سرزمین را بر شانه‌های استوار خویش حمل کرده‌اند. در میان برگ‌های پرشمار تاریخ معاصر ایران، دوران هشت ‌ساله دفاع مقدس بی‌گمان نقطه‌عطفی بی‌بدیل در تکوین هویت جمعی و حماسی این ملت به شمار می‌رود.

  بهار خسروی، گروه کتاب / با فرا رسیدن هفته دفاع مقدس، بار دیگر فرصتی مغتنم و شایسته پیش می‌آید تا نگاه‌مان را از هیاهوی روزمرگی بگیریم و به افق‌های دوردست حماسه و ایثار بدوزیم؛ روزهایی که خاک این مرز و بوم با خون پاک‌ترین فرزندانش تطهیر شد و جلوه‌ای از پایمردی تکرارناپذیر تاریخ را رقم زد. یکی از ارزشمندترین و صادقانه‌ترین راه‌های بازخوانی و انتقال این میراث گرانبها به نسل‌های امروز و فردا، تاریخ شفاهی است. تاریخ شفاهی با عبور از تحلیل‌های کلی و روایت‌های رسمی، ما را به درون سنگرها، شیار کوه‌ها و ژرفای دل فرماندهان و رزمندگان می‌برد؛ جایی که عاطفه، باور، تدبیر نظامی و حس پاک میهن‌دوستی با یکدیگر پیوند می‌خورند.

کتاب «از جوانرود تا پیرانشهر» نمودی روشن و درخشان از همین زاویه دید اصیل است؛ اثری ماندگار که بخشی دشوار، پیچیده و کمتر بازگو شده از حماسه‌های جبهه‌های شمال‌غرب را در آیینه خاطرات به تصویر کشیده است. به مناسبت هفته دفاع مقدس، پای صحبت‌های سردار رضا محمدی‌نیا نشستیم؛ رزمنده و فرمانده پیشکسوتی که خود راوی و شاهد عینی حوادث پرفراز و نشیب این کتاب است. او با حضوری مستمر و سرشار از خطرپذیری در مناطق حساسی چون جوانرود، سردشت، بانه و پیرانشهر، گنجینه‌ای زنده از تجربیات، ناگفته‌ها و رشادت‌های آن دوران پرمخاطره را در سینه دارد.

در این گفت‌وگو، تلاش کرده‌ایم نه فقط به مرور خاطرات و بازخوانی فصول کتاب بپردازیم، بلکه فراتر از آن، به چرایی و ضرورت نگارش تاریخ شفاهی، دشواری‌های نبرد در جبهه‌های غرب، روحیه حاکم بر رزمندگان و مهم‌تر از همه، پیام و رسالت زنده نگاه داشتن یاد شهدا برای نسل جوان امروز پی ببریم. صحبت‌های سردار محمدی‌نیا، تصویری شفاف از انسان‌هایی می‌سازد که با تکیه بر ایمان و وظیفه‌شناسی، از فراز و نشیب کوه‌های سر به فلک کشیده شمال‌غرب عبور کردند تا آرامش و عزت را برای این سرزمین به ارمغان آورند.

 

 اولین بار چه زمانی راهی جبهه شدید؟ چطور شد که به این تصمیم رسیدید؟
 سال ۱۳۵۸ و یک سال بعد از انقلاب اسلامی ایران راهی جبهه شدم. آن زمان دانشجو بودم. با پیروزی انقلاب اسلامی در مناطق غربی و شمال غربی کشور - کردستان - دچار آفتی به نام تجزیه‌طلبی شدیم. انقلاب نوپا بود و با توجه به عدم آمادگی بخشی از ارکان انقلاب برای تأمین امنیت داخلی و مشکلاتی که در این رابطه بود، حضرت امام(ره) از مردم دعوت کردند که به کمک نیروهای مسلح شتافته، به کردستان بروند و آنها را یاری کنند. من هم توفیق پیدا کردم که در اردیبهشت 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - که آن زمان هنوز به عنوان نهاد نوپای مردمی شناخته می‌شد- بپیوندم و بعد از آموزشی کوتاه به سمت منطقه کردستان بروم. ابتدا از کرمانشاه به سمت جوانرود و به تدریج در مناطق مختلفی از استان کردنشین کشور که امروز به نام منطقه غرب و شمال غرب شناخته می‌شود، یعنی کردستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی خدمت خود را آغاز کردم. انگیزه اصلی هم فرمان امام(ره) بود و انجام تکلیف و مقابله با آسیبی که انقلاب اسلامی را تهدید 
می‌کرد.

 چه مسئولیت‌هایی به شما سپرده شد و اولین مواجهه شما با چه افرادی بود؟
ابتدا در استان کرمانشاه که در اصل مرکز هدایت عملیات‌های امنیتی و رزمی بود به عنوان رزمنده خدمت کردم و در عملیات‌های مختلف برای مقابله با اشرار و ضدانقلاب داخلی و خارجی شرکت کردم. انقلاب نوپای آن روز توسط سازمان امنیتی عراق تهدید می‌شد و ناامنی‌هایی نیز در داخل کشور وجود داشت. وقتی وارد جبهه‌های جنگ شدم، شهید محمد بروجردی فرمانده نیروهای مسلح آن منطقه بود و با ایشان آشنا شدم. بعد از مدتی هم بخشی از امورات فرهنگی، خدمت‌رسانی و بحث‌های جهادی و اجرایی به من سپرده شد.

 در نگارش «تاریخ شفاهی دفاع مقدس از جوانرود تا پیرانشهر»، کدام بخش از خاطرات‌تان شما را با چالشی بزرگ برای بازگویی مواجه کرد؟ و کدام خاطره یا روایت شما را بیشتر تحت تأثیر قرار می‌دهد؟
وقتی که وارد منطقه شدیم، افتخار خدمت و همراهی با فرماندهان بزرگی همچون شهید بروجردی، شهید ناصر کاظمی و دیگر فرماندهان شهید نصیب‌مان شد. در سال 1362 اتفاق خیلی تلخی افتاد و آن هم شهادت فرمانده بزرگ ما، شهید بروجردی بود. آن روز برای ما خیلی سنگین بود و در بحث ثبت خاطرات نیز بیان این خاطره برایم خیلی سخت بود.

پس از انتشار کتاب و خواندن بازخوردها، نکته یا زاویه‌ای از آن دوران چهارده‌ساله در غرب کشور بود که حس کنید ناگفته مانده یا نیاز به توضیح بیشتری دارد؟
در بعضی از جلسات که حضور پیدا می‌کردم، سؤالاتی از من می‌شد که احساس کردم مطالب ناگفته زیادی وجود دارد. البته من هدفم از بازگویی خاطرات، اثبات خودم نبود، بلکه من خود را شاهدی بر عملکرد بسیاری از بزرگان و رزمندگان منطقه شمال غرب و کسانی که قبل از شروع جنگ برای دفاع از انقلاب اسلامی در منطقه حضور پیدا کردند، می‌دیدم. وقتی در ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ درگیر جنگ شدیم و تهاجم رژیم بعثی شروع شد، هم مقابله با اشرار و ضد انقلاب داخلی و خارجی را داشتیم و هم جلوگیری از تجاوز رژیم بعثی را، ترکیب این دو ناامنی بسیار شدیدی را به وجود آورده بود، به همین دلیل شاید خیلی از مسائل را در آن منطقه ندیده باشم تا روایت کنم یا فرصت بیان آن نشده بود. در حال حاضر هم به خاطر شرایط روحی و وضعیتی که دارم، بعید می‌دانم بتوانم یک بازنگری دیگری در کتاب داشته باشم. من بخشی از مطالب بسیار با ارزشی که به عنوان شاهد باید می‌گفتم، از عملکردها، رشادت‌ها، فعالیت‌ها و اقدامات دیگر را بیان کرده‌ام. از طرفی هم هدف من این بود که برخی از مطالب را بازگو ‌کنم تا دوستان دیگر آن را مطالعه کنند و بخشی از خاطراتی که من ندیدم برای آنها یادآوری ‌شود.

 شهید بروجردی به عنوان مسیح کردستان شهرت یافته؛ شما که از نزدیک با ایشان کار کردید، چه ویژگی‌های اخلاقی باعث می‌شد که در قلب مردم کردستان جای بگیرد و با فرماندهان دیگر متفاوت باشد؟
شهید بزرگوار محمد بروجردی خودش را نمی‌دید، دیگران و تکلیف را می‌دید. ایشان یک انسان بسیار تکلیف‌محور و فداکار بود. آن روزی که از فضای دانشگاهی وارد منطقه شدیم هیچ شناختی از کردستان، امنیت، اقدامات نظامی و امنیتی نداشتیم. درک و فهم این شهید بزرگوار از مسائل منطقه بسیار بالا بود. از همه اینها مهم‌تر ایشان به مردم و تحقق وعده‌های الهی باور داشت. خیلی وقت‌ها برخی از دوستان در مورد کاری که می‌خواستند انجام بدهند دچار تردید شدید می‌شدند ولی ایشان با استناد به آیات، روایات و اعتقاداتی که داشت، وعده بسیار محکم می‌داد و قاطعانه می‌گفت که این کار شدنی است و ما می‌توانیم انجام بدهیم. این نکته از نظر ما خیلی مهم بود و به عنوان شاگردان ایشان پشت سرشان حرکت می‌کردیم.
شهید بروجردی با مردم به خوبی ارتباط برقرار می‌کرد، به خصوص با مردم بومی منطقه. این شهید بزرگوار مسائل اهداف نظام را برای آنها تشریح می‌کرد و برای برقراری امنیت و پیاده کردن اهداف نظام همکاری آنها را مطالبه می‌کرد، آنها هم مشارکت می‌کردند. گروه‌هایی هم بودند که به مردم متکی و با ایجاد تغییرات شناختی، آنها را به مبارزه با نظام می‌طلبیدند اما روحیه شهید بروجردی از مردم نه تنها برای ضد انقلاب و اشرار همکار نساخت بلکه مردم را علیه آنها بسیج کرد، خودشان برای مقابله با گروه‌های ضد انقلاب بسیج شدند و با سپاه و نیروهای مسلح همکاری کردند و موجب موفقیت‌های بسیاری شدند. ما امنیت کردستان را مرهون مشارکت و همکاری مردم کردستان در صحنه می‌دانیم. ما به چشم دیدیم که اتکا به مردم بومی که متعهد به آن سرزمین بودند، کارساز شد و به لطف الهی اعتقادات مشترکی برای برقراری امنیت در آن منطقه به وجود آمد و این مسأله موجب پیروزی‌ها و موفقیت‌های بسیاری 
شد.

 اگر بخواهید آن سبک مدیریتی شهید بروجردی (تلفیق امنیت و فرهنگ) را در دنیای امروز و برای نسل جدید فرماندهان امنیتی ترجمه کنید، چه ویژگی‌هایی را مهم‌تر از بقیه می‌دانید؟
 باور به اعتقادات، قاطعیت در تصمیم‌گیری و عمل به آن و از همه مهم‌تر باور به نیروهای مردمی و سرمایه انسانی مهم‌ترین ویژگی‌های شهید بروجردی به حساب می‌آمد. سرمایه انسانی نباید دچار انحراف شناختی شود و بایستی بتوانیم اهداف را به‌خوبی با آنها در میان بگذاریم و آنها را به مشارکت بطلبیم. همچنین به راه خود ایمان و به مردم باور داشته باشیم. احساس نکنیم که مردم ابزار ما هستند و به هر صورت باید با ما باشند. از منش شهید بروجردی به این جمع‌بندی رسیدیم که وقتی به مردم بگوییم ما شما را قبول داریم، آنها فداکاری‌های بسیاری خواهند داشت.

  سردار، شما جنگ هشت ‌ساله  را از نزدیک تجربه کردید. حال اگر بخواهید آن را با جنگ‌های دوازده ‌روزه یا جنگ رمضان مقایسه کنید، به نظر شما چه تفاوت‌های اصلی دارند؟ به نظرتان جنگ آن زمان چه فرقی با این جنگ‌ها داشت؟
 جنگ‌ها کلاً دو بحث دارند؛ تاکتیک‌ها و راهبردها. تاکتیک‌ها ممکن است در هر جنگی متفاوت باشد. آنچه که ما در مناطق شمال غرب و بعد هم در مناطق جنوب کشور و جنگ با رژیم بعث عراق تجربه کردیم، در مدل تاکتیک بسیار متفاوت بود. حتی در عملیات‌های مختلف هم فرق داشت. تاکتیک‌ها بنا به وضعیتی که اتفاق می‌افتد، یعنی اقدامی که دشمن می‌کند، متفاوت هستند. ما متناسب با اقدام دشمن، تاکتیکی را انتخاب و با دشمن مقابله می‌کنیم. در بحث تاکتیک، بین جنگ‌های دهه اول و دهه پنجم انقلاب به‌خصوص آمریکای متجاوز و رژیم صهیونیستی جنایتکار، تاکتیک‌های ما بسیار متفاوت بوده‌اند. تاکتیک‌ها بنا به شرایط، زمان و مکان و وضعیت دشمن تفاوت می‌کند. اما راهبردهای جنگ ۸ ساله با جنگی که امروز انجام می‌دهیم، تفاوتی با هم ندارند. ما در دهه اول انقلاب با دشمنی جنگیدیم که شناختی از او نداشتیم. دشمن بسیار مجهز و مسلح بود. حدود ۲۴ کشور به رژیم بعثی صدام در آن زمان، چه برای بحث تجزیه‌طلبی کردستان و چه بحث جنگ ۸ ساله کمک می‌کردند و به آنها تجهیزات، هواپیما و موشک می‌دادند. امروز هم دارد همین اتفاق می‌افتد. حالا امروز مدل و ابزار جنگ‌ها تفاوت کرده است. با اینکه از فناوری‌های روز مثل فضای آی‌تی و جنگ‌های سایبری استفاده می‌شود، اما نوع مقابله در راهبرد همان است.
اگر اعتقاد داشته باشیم که نصر الهی قطعی است و به حضور مردم در صحنه و مشارکت قطعی مردم در مقابله با دشمن ایمان داشته باشیم و به اهداف نظام که الهی و مردمی است نگاه کنیم، پیروزی برای ما خواهد بود. دشمن امروز تجهیزات بسیار زیادی از جمله هوش مصنوعی در اختیار دارد، ما هم به لطف الهی بعد از گذشت ۴ دهه تجهیزات بسیاری را به دست آورده‌ایم. ممکن است که تجهیزات ما قابل مقایسه با تجهیزات دشمنان نبوده باشد اما ما اراده ملی و باور عمومی مردم را داریم. مردم امروز درک کرده‌اند که دشمن جنایتکار است و تا آخرین لحظه و آخرین صحنه پای کار می‌ایستد تا به نیات و اهداف خودش برسد. به لطف الهی و بعد از تجربه جنگ ۸ ساله و فداکاری رزمندگان، تا به امروز دسترسی ما به سلاح‌ها، موشک‌ها و تجهیزات روز قابل توجه بوده که دشمن را هم متحیر کرده است. ما یک راهی را از آغاز انقلاب دنبال کرده‌ایم و همچنان امروز هم باید همان را دنبال کنیم.
 
 سردار  اخباری بود که دشمن صهیونیستی قصد داشته از سمت کردستان عراق حمله زمینی انجام دهد. با توجه به شناختی که شما از آن منطقه دارید و سال‌ها آنجا بوده‌اید، نظر شما چیست؟
 از اول جنگ رمضان که مرزهای شمال غرب کشور و منطقه کردستان به‌عنوان بستری برای نفوذ عناصر آمریکایی و رژیم صهیونیستی مطرح می‌شد، بسیاری از رزمندگان که در آن روزگار همرزم ما بودند و فرزندان‌شان که امروز رزمنده هستند و در خدمت نظام، با ما تماس می‌گیرند که چنین اتفاقی در این مناطق در حال رخ دادن است. من شناخت خوبی در دهه اول انقلاب روی مردم و حضور افرادی چون شهید بروجردی در کردستان دارم. مردم کردستان در دشمن‌شناسی نمره خوبی آورده‌اند و این دشمن‌شناسی نه‌تنها در آن دهه ما را نجات داد، امروز هم به همین صورت خواهد بود. یعنی اگر آن روز مردم در مورد عملکرد گروهک‌ها، اشرار، دموکرات‌ها شک داشتند که آیا اینها به خاطر مردم کرد دارند می‌جنگند یا نه، امروز من ایمان دارم که کوچک و بزرگ مردم کردستان یقین دارند که آمریکا متجاوز و رژیم صهیونی رژیمی باطل است. دشمنان همچنان درصدد تحریک مردم و نفوذ گروه‌های کردی از شمال عراق و مناطق غربی کشور به داخل هستند تا به نظام ضربه بزنند. من اخبار را دنبال می‌کنم و الحمدلله پیروزی‌های زیادی را می‌شنوم. باور مردمی خود مردم کردستان اجازه نخواهد داد که چنین اتفاقی بیفتد. البته دشمن آن اراده خودش را به اصطلاح آزمون می‎‌کند ولی اطمینـان دارم که به اذن‌الله پاسخ بسیـار پشیمان‌کننده‌ای خواهد دید.

 

 

 

در میدان نبرد

 

 تاریخ‌نگاری جنگ‌ همواره با دو رویه متمایز همراه بوده است؛ تاریخ رسمی که در آمارها، اسناد نظامی و گزارش‌های میدانی از جابه‌جایی یگان‌ها، پیروزی‌ها و شکست‌ها خلاصه می‌شود و دیگری تاریخ پنهانی که در حافظه‌ زیسته‌ رزمندگان نهفته است. رویه اول، جنگ را از فراز نقشه‌ها و از منظر فرماندهان و سیاست‌مداران بازمی‌خواند؛ روایتی خطی، کلان و عاری از لرزش‌های انسانی که می‌کوشد آشوب میدان نبرد را در قالب الگوهای عقلانی  و تصمیم‌های استراتژیک صورت‌بندی کند. اما رویه دوم، تاریخ سیال درون سنگرهاست؛ جایی که امر واقع، نه در جابه‌جایی خطوط مرزی، بلکه در تجربه حسی و در گوشت و پوست آدمی رخ می‌دهد. این همان لایه مغفول‌مانده‌ای است که تنها از دل خاطرات، نامه‌های بازمانده، دست‌نوشته‌های شتاب‌زده و شهادت‌های شفاهی نمایان می‌شود. در اینجا، جنگ دیگر نه یک نمایش باشکوه از حماسه، بلکه انباشتی از اضطراب‌های شبانه، طعم گس خاک و بوی باروت، انتظار فرساینده برای رمز عملیات و تصویر بی‌واسطه خیره شدن در چشمان شهادت و سعادتمندی است. کتاب «تاریخ شفاهی دفاع مقدس: روایت رضا محمدی‌نیا؛ از جوانرود تا پیرانشهر» که به کوشش حمید حاذق نیکرو تدوین و توسط مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشر شده، مروری بر حیات نظامی و تجربیات زیسته سردار رضا محمدی‌نیا است؛ فرمانده‌ای که کارنامه او نشان‌دهنده حضور تأثیرگذار در غرب و شمال‌غرب ایران در دوران دفاع مقدس است. محمدی‌نیا که مناصبی همچون جانشینی منطقه هفت سپاه پاسداران، اداره بخشداری جوانرود، حضور در میادین جنوب، هدایت بخش تبلیغات قرارگاه حمزه سیدالشهدا و فرماندهی سپاه پیرانشهر را برعهده داشته، توانسته بود میان مشی نظامی و کنش‌های فرهنگی اجتماعی توازنی موفق برقرار کند.
این کتاب فراتر از یک خاطره‌نویسی ساده، سندی است که خواننده را با پیچیدگی‌های سیاسی، امنیتی و انسانی جبهه‌های غرب کشور در سال‌های اول انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی مواجه می‌کند. اهمیت این اثر بیش از هر چیز در جایگاه آن در منظومه تاریخ شفاهی نهفته است، چرا که با رویکردی متفاوت، تمرکز خود را بر روایت‌های اول‌شخص گذاشته است؛ رویکردی که هدف آن عبور از کلیشه‌ها و رسیدن به جزئیات از زبان شاهدان عینی است. عنوان «از جوانرود تا پیرانشهر» به خوبی نشان‌دهنده یک مسیر جغرافیایی و سیاسی پرچالش است. برخلاف جبهه‌های جنوب که ماهیتی کلاسیک‌تر از نبرد داشتند، درگیری‌ها در غرب کشور با ناامنی‌های بسیاری همراه بود. حضور گروهک‌های ضدانقلاب، تنش‌های قومیتی، شرایط سخت کوهستانی و ضرورت تعامل با مردم بومی، جنگ را در این مناطق به پدیده‌ای چندبعدی تبدیل کرده بود. کتاب با تصویرسازی دقیق از این جغرافیا، به خواننده نشان می‌دهد چگونه زیست رزمندگان در این مناطق با جنوب متفاوت بود و چرا امنیت ملی در غرب کشور، بیش از آن‌که به سلاح وابسته باشد، نیازمند هوشمندی و درک بومی بود.
نویسنده در این کتاب موفق شده با عبور از خاطرات کلیشه‌ای، به لایه‌های عمیق‌تر ذهن راوی نفوذ کند. سبک تدوین اثر به گونه‌ای است که صدای راوی حفظ شده؛ یعنی مخاطب حین خوانش با متنی روبه‌رو می‌شود که گویی سردار رضا محمدی‌نیا مستقیماً برای او سخن می‌گوید، نه اینکه واقعه‌ای باشد که توسط یک نویسنده بازنویسی شده و واقعیت‌های عریان آن در پس ارائه‌های ادبی پنهان مانده باشد. یکی از جذابیت‌های اصلی روایت‌های این کتاب، صراحت در بیان چالش‌هاست. راوی از نقاط تاریک، تردیدها و حتی شکست‌های عملیاتی سخن می‌گوید و جنگ را آن‌گونه که بود روایت می‌کند؛ نه سیاه و نه سفید، بلکه خاکستری، دشوار، انسانی و درعین حال متعالی. این واقع‌گرایی، به کتاب اعتبار می‌دهد و آن را برای نسل‌های آینده که تجربه مستقیمی از جنگ ندارند، به منبعی قابل اعتماد تبدیل می‌کند. نسلی که شاید از شعارهای کلیشه‌ای خسته باشد، اما تشنه‌ شنیدن حقیقت روایت‌های انسانی است. همچنین این کتاب به پژوهشگران علوم سیاسی نشان می‌دهد که چگونه حاکمیت در مناطق کرد‌نشین، با تکیه بر اعتماد‌سازی و نه فقط سرکوب نظامی، توانست ثبات ایجاد کند. از منظر ساختاری، کتاب از نظم و انسجام قابل‌توجهی برخوردار است. ترتیب وقایع، چیدمان خاطرات و پیوستگی موضوعی، باعث می‌شود که خواننده دچار سردرگمی نشود. با این حال، غنای کتاب در جزئیات است. توصیف دقیق فضای روستاها، نوع پوشش، لحن گفت‌وگوها، سرمای طاقت‌فرسای کوهستان‌های غرب و حس تنهایی یا رفاقت در شب‌های عملیات، همچون تصاویری در ذهن مخاطب می‌نشینند. در نهایت، می‌توان گفت که «تاریخ شفاهی دفاع مقدس: روایت رضا محمدی‌نیا از جوانرود تا پیرانشهر»، گام ارزشمندی در تکمیل پازل بزرگ حافظه‌ تاریخی ایران است. برای مخاطبانی که به دنبال ادبیات مستند و تحلیلی هستند، این کتاب منبعی است که آنها را به اندیشیدن وادار می‌کند؛ اندیشیدن به سختی‌های جنگ، پیچیدگی‌های استراتژیک آن، لایه‌های زیرین مدیریت بحران و جان‌فشانی‌هایی که در سکوت کوهستان‌های غرب صورت گرفت. این اثر در واقع، یک ادای احترام آرام و متین به تمام کسانی است که در گمنامی، سهمی بزرگ در حفظ تمامیت ارضی این سرزمین داشته‌اند.

 از کودکی تا فرماندهی
کتاب در مجموع شامل ۲۲ گفت‌وگوست که در ۵ فصل دسته‌بندی شده ‌و مسیر زندگی راوی را از دوران کودکی تا فرماندهی‌های ارشد در غرب کشور ترسیم می‌کنند. فصل اول باعنوان «از تولد تا عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»، ریشه‌های شخصیت انقلابی رضا محمدی‌نیا را بررسی می‌کند. روایت‌های آغازین به دوران کودکی او در محله مذهبی جوادیه تهران، تأثیرات خانواده و پدر پستچی‌اش و حضور در مسجد اصغریه زنجانی‌ها اختصاص دارد. در ادامه، او از کنش‌های سیاسی پیش از انقلاب، شرکت در تجمعاتی چون نماز عید فطر قیطریه و ۱۷ شهریور تا بازداشت توسط ساواک و تجربه زندان می‌گوید. با پیروزی انقلاب، روایت به حضور او در خانه شهید بهشتی و سازماندهی نیروها در پادگان ولی‌عصر(عج) می‌رسد که نقطه عطف آن، آشنایی و شروع همکاری با شهید محمد بروجردی است؛ رفاقتی که مسیر حرفه‌ای و شخصی او را دگرگون کرد.
در بخش دوم باعنوان «حضور در مناطق غرب و شمال غرب کشور»، وارد فضای پرچالش کردستان می‌شویم. محمدی‌نیا از انتصابش به بخشداری جوانرود و مدیریت شهرداری در شرایطی که منطقه درگیر ناامنی بود، می‌گوید. او از خاطراتش در درمان بیماران بومی، مواجهه با گروه‌های ضدانقلاب و مناظره‌های ایدئولوژیک با معلمان کمونیست روایت می‌کند. پس از آن، تشکیل ستاد اورامانات برای هماهنگی پاوه و جوانرود و پذیرش جانشینی ستاد منطقه ۷ روایت می‌شود. در این بخش همچنین به دوران پس از عزل بنی‌صدر، مذاکره با گروه اهل حق برای برقراری امنیت و رویکرد فرهنگی شهید بروجردی برای مقابله با جنگ روانی دشمن اشاره شده است.
بخش سوم، «حضور در جبهه‌های جنوب و مسئولیت در تبلیغات قرارگاه حمزه»، مسئولیت‌های میانی راوی را پوشش می‌دهد. پس از شهادت آیت‌الله اشرفی اصفهانی در کرمانشاه و ناآرامی‌های آن مقطع، او راهی جبهه جنوب می‌شود، اما بزودی به ارومیه منتقل شده و جانشینی تبلیغات قرارگاه حمزه سیدالشهدا را می‌پذیرد. در این قسمت، به مأموریت‌های سه‌گانه این قرارگاه، مقابله با بعثی‌ها، امنیت پایدار و پشتیبانی شهری و فعالیت‌های گسترده هنری-فرهنگی برای روشنگری مردم اشاره دارد. شهادت شهیدان بروجردی و ناصر کاظمی و انتصاب راوی به فرماندهی سپاه سلماس در سال 1363 و عملیات لیلة‌القدر از دیگر نکات این فصل است.
فصل چهارم با عنوان «فرماندهی سپاه پیرانشهر» اوج فعالیت‌های عملیاتی سردار رضا محمدی‌نیا درغرب است. او در این بخش جزئیات پیاده‌سازی برنامه‌های هفت‌گانه امنیتی شهید بروجردی شامل کارهای اطلاعاتی و مردمی را شرح می‌دهد. او به آموزش‌های رزمی برای مقابله با شایعات ضدانقلاب اشاره می‌کند و روایت دو عملیات مهم از جمله نصر 4 را بازگو می‌کند. ایستادگی نیروهای سپاه در مقابل تهاجم دشمن در روزهای پایانی جنگ -پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸- نیز بخشی از روایت‌های این بخش است.
بخش پنجم با عنوان «پایان مأموریت در شمال غرب»، به وقایع پس از جنگ می‌پردازد. گسترش بسیج خواهران، سفر آیت‌الله خامنه‌ای به آذربایجان غربی و مسئولیت‌های او در سپاه منطقه ۱۱ کردستان و تیپ بیت‌المقدس از موضوعات این فصل است. در نهایت، راوی به وقایع پس از حمله صدام به کویت، ایجاد قرارگاه‌های مردم‌یاری برای آوارگان شیعه عراقی در مرزها و پایان چهارده سال حضور متوالی‌اش در غرب برای پذیرش فرماندهی لشکر ۳ شهدا اشاره می‌کند.

 


انتهای پیام/
دیدگاه ها