از صندلی‌های خالی تا رویاهای فردا

دولت

167886
از صندلی‌های خالی تا رویاهای فردا

اول مهر امسال برای میناب فقط آغاز یک سال تحصیلی تازه نبود. صدای زنگ مدرسه که در حیاط مدرسه شجره طیبه پیچید، انگار با خودش خاطره یک صبح تلخ را هم به همراه آورد؛ صبحی که برای تعدادی از دانش آموزان این مدرسه، آخرین فرصت دیدار با والدین و معلمانشان بود.

ایران آنلاین:

  با این حال میان اندوه مادرانی که امسال نتوانستند برای فرزندشان دفتر و مداد بخرند و کودکانی که با لباس مدرسه به کلاس برگشته‌اند، یک پیام روشن تکرار می‌شد: آینده نباید در همان صبح تلخ متوقف شود.

مادری که هرروز به مدرسه سر می زند


در محوطه مدرسه شجره طیبه، جایی که هنوز رد آوار و ویرانی دیده می‌شود، نگاه کودکانه دانش‌آموزانی که در قاب عکس‌ها مانده‌اند، بیش از هر کلمه‌ای حرف می‌زند. تصویرهایی که میان خاک و خرابی نشسته‌اند و به رهگذران نگاه می‌کنند؛ دانش آموزانی که قرار بود امروز اول مهر، دوباره کیف‌هایشان را بردارند و راهی کلاس شوند.
کمی آن‌طرف‌تر، زنی با لباس محلی ایستاده و به مدرسه خیره شده است. عرق هابی درشت روی صورتش نشسته و چشم‌هایش خیس است. مهربانو می‌گوید فرزند خودش سالم است، اما «این بچه‌ها هم فرزند من هستند». خانه‌اش همین نزدیکی است و هر روز به مدرسه سر می‌زند؛ فاتحه‌ای می‌خواند و دقایقی کنار جای بچه‌هایی می‌ایستد که دیگر صدای خنده‌شان از کلاس‌ها نمی‌آید.
وقتی از نهم اسفند می‌گوید، چهره‌اش درهم می‌رود. از روزی می‌گوید که مادران سراسیمه خودشان را به مدرسه رساندند؛ از دود و آتش و اضطرابی که آن روز بر شهر سایه انداخت. می‌گوید حتی درمانگاه را هم زدند و بعد با بغض می‌پرسد: «به مدرسه، درمانگاه یا مبل‌فروشی چرا باید موشک بزنند؟ رسم کجای دنیاست؟»
اشک‌هایش را با دست پاک می‌کند، اما در میان همان بغض، جمله‌ای می‌گوید که شاید خلاصه تمام این روز باشد: «آینده مال بچه‌هاست. موشک نمی‌تواند آن را از آنها بگیرد.»
بچه هایی که بی تاب و بیقرار دوستانشان هستند و نمی توانند جای خالی آنها را ببینند. 
یکی از آنها دختری است که در مراسم تواخته شدن زنگ مدرسه میناب، روی سن ایستاده و با زبانی کودکانه اما محکم،  ترامپ و نتانیاهو را دشمن کودکان می داند. کمی آن‌سوتر، پسری نوجوان دانش‌آموزان آمریکایی را خطاب قرار می‌دهد و با زبان انگلیسی از ظلمی می‌گوید که بر کودکان میناب رفته است؛ کودکانی که روز حادثه، نه در میدان جنگ، که پشت میزهای مدرسه نشسته بودند. 

 

زنگی که برای آینده به صدا درآمد 

در چنین فضایی، حسین افشین، معاون علمی رئیس‌جمهور، این بار نه در قامت یک مقام دولتی، که در قامت یک معلم روبه‌روی دانش‌آموزان می‌ایستد. پیش از آن، زنگ مدرسه را به صدا درآورده است؛ زنگی که شاید برای دیگر مدارس فقط نشانه آغاز کلاس باشد، اما در شجره طیبه معنایی دیگر دارد.

حضور و غیاب در کلاسی با صداهای خاموش 


افشین حرفش را از یک عادت قدیمی معلم‌ها شروع می‌کند: حضور و غیاب.
«ما معلم‌ها یک عادت قدیمی داریم. اول کلاس، اسم بچه‌ها را می‌خوانیم؛ یکی‌یکی. و از گوشه و کنار کلاس صدایی می‌آید: حاضر.»
مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «امروز اول مهر است و من فکر می‌کنم اگر قرار بود در مدرسه شجره طیبه حضور و غیاب کنیم، به اسم‌هایی می‌رسیدیم که دیگر کسی از پشت نیمکت جوابشان را نمی‌دهد. اسم را می‌خواندیم و کلاس ساکت می‌ماند. دوباره می‌خواندیم و باز هم سکوت.»
برای یک معلم، می‌گوید، شاید هیچ صدایی سنگین‌تر از سکوت بعد از نام یک شاگرد نباشد.
نهم اسفند سال گذشته، مدرسه شجره طیبه میناب در حالی که کودکان در آن حضور داشتند، هدف حمله قرار گرفت و بنا بر گزارش ارائه‌شده، ۱۶۸ نفر در این مدرسه جان باختند؛ کودکانی که نسبتی با جنگ نداشتند، معلمانی که سلاحشان کتاب و تخته بود و خانواده‌هایی که برخی برای بردن فرزندانشان به مدرسه آمده بودند.
افشین این حمله را صریحاً محکوم می‌کند و می‌گوید هیچ جنگ، اختلاف سیاسی یا محاسبه نظامی نمی‌تواند مرگ کودکی را که پشت نیمکت مدرسه نشسته، توجیه کند.
«مدرسه باید امن‌ترین جای جهان بعد از خانه باشد. مادری که صبح فرزندش را راهی مدرسه می‌کند باید مطمئن باشد چند ساعت بعد دوباره او را در آغوش خواهد گرفت. این ابتدایی‌ترین حقی است که باید برای هر کودک، در هر نقطه‌ای از جهان، محترم باشد.»

مدرسه میناب فقط روایت یک عدد نیست 

اما برای او، شجره طیبه فقط روایت یک عدد نیست.۱
«عددها همه حقیقت را نمی‌گویند. عدد می‌گوید چند نفر رفتند، اما نمی‌گوید با هر کدامشان چه جهانی رفت.»
جای خالی یک کودک، به اندازه یک نیمکت نیست؛ به اندازه تمام آینده‌ای است که قرار بود روی آن نیمکت بنشیند. آینده‌ای که می‌توانست پر باشد از صبح‌های مدرسه، امتحان‌ها، دوستی‌ها، قهرهای کودکانه و رؤیاهایی که هنوز فرصت نکرده بودند برای کسی تعریفشان کنند.

یکی شاید قرار بود پزشک شود، یکی مهندس، یکی معلم، یکی معمار و یکی هنرمند. شاید کودکی هم هنوز

نمی‌دانست وقتی بزرگ شد می‌خواهد چه‌کاره شود. افشین می‌گوید همین «نمی‌دانم» برای یک کودک، پاسخ زیبایی است؛ چون یعنی هنوز همه راه‌های دنیا پیش روی او باز است.
«درد شجره طیبه، درد راه‌هایی است که پیش از آنکه انتخاب شوند، ناتمام ماندند.»
معاون علمی رئیس‌جمهور از تجربه خودش در دانشگاه و کلاس درس می‌گوید و اینکه معلم، شاگردش را فقط در قامت امروز او نمی‌بیند؛ آینده او را هم می‌بیند. گاهی دانشجویی سؤال می‌پرسد، روی مسئله‌ای سماجت می‌کند و معلم با خودش می‌گوید این جوان یک روز کار بزرگی خواهد کرد.
او از چهار دانشجوی خودش هم یاد می‌کند که جان باخته‌اند و می‌گوید بعد از آن فهمیده است «صندلی خالی یک شاگرد فقط یک صندلی خالی نیست.»
صندلی خالی، پرسشی بی‌پاسخ درباره آینده است: اگر بود، امروز کجا بود؟ چه می‌ساخت؟ چه مسئله‌ای را حل می‌کرد؟ چه مقاله‌ای می‌نوشت؟ شاید روزی خودش استاد می‌شد، خانواده تشکیل می‌داد و دنیای دیگری برای خودش می‌ساخت.
«هیچ‌وقت نمی‌فهمیم.»
و شاید همین، یکی از دردناک‌ترین شکل‌های سوگ باشد؛ سوگ زندگی‌هایی که هرگز فرصت پیدا نکردند اتفاق بیفتند.
 

اینجا سرزمین آینده‌های ناتمام است


افشین می‌گوید: «این است معنای شجره طیبه برای من؛ اینجا سرزمین آینده‌های ناتمام است.»
در میان جمع، شاید مادری هنوز کیف فرزندش را نگه داشته باشد؛ دفتری که آخرین صفحه‌اش نیمه‌کاره مانده، مدادی که دیگر تراشیده نشده و لباسی که دیگر پوشیده نشده است.
مادرها وقتی بچه‌شان را راهی مدرسه می‌کنند، معمولاً یک جمله ساده می‌گویند: «مواظب خودت باش.» جمله‌ای کوتاه که انگار قرار است تمام مراقبت دنیا را دور یک کودک بپیچد. اما گاهی دنیا به اندازه دل یک مادر مراقب نیست.
افشین می‌گوید نمی‌داند چگونه می‌توان با پدر و مادری درباره آینده حرف زد که بخشی از آینده خود را به خاک سپرده‌اند. «هیچ سخنرانی، هیچ مقام و هیچ عنوانی برای چنین دردی کافی نیست. در برابر پدر و مادری که فرزندش را از دست داده، آدم فقط یک انسان است.»
اما در شجره طیبه قرار نیست امروز فقط روز گریستن باشد.
«آنها دانش‌آموز بودند و دانش‌آموز یعنی انسانی که رو به آینده دارد. پس یاد آنها نیز باید رو به آینده داشته باشد.»

آخرین تصویر بچه‌ها نباید همان صبح تلخ باشد


او تأکید می‌کند که نباید آخرین تصویر دانش‌آموزان شجره طیبه، همان تصویر تلخ روز حادثه باشد. داستان آنها نباید در همان صبح تمام شود. ادامه این داستان، به باور او، باید در زندگی کودکانی نوشته شود که امروز دوباره به مدرسه آمده‌اند؛ با درس خواندن، با علم، با ساختن و با ایران.
افشین از امیدش به آینده کشور می‌گوید؛ امیدی که به گفته خودش حاصل سال‌هایی است که پای تخته ایستاده است. او از جوان ایرانی می‌گوید؛ از ذهن، کنجکاوی و سرسختی‌اش؛ از جوانی که وقتی همه می‌گویند «نمی‌شود»، می‌پرسد: «چرا نمی‌شود؟»
و بعد نگاهش را به بچه‌های میناب می‌دوزد.
«ممکن است یکی از دانشمندان بزرگ آینده ایران همین حالا در یکی از این کلاس‌ها نشسته باشد. ممکن است یکی از بهترین پزشکان آینده کیفش را کنار پایش گذاشته باشد. ممکن است یک مهندس، یک هنرمند، یک معلم یا یک کارآفرین بزرگ امروز هنوز مشق بنویسد.»
همین احتمال، به گفته او، مسئولیت امروز را سنگین‌تر می‌کند: «ما نمی‌دانیم کدام کودک آینده را تغییر خواهد داد و دقیقاً به همین دلیل وظیفه داریم از آینده همه کودکان مراقبت کنیم.»

شجره طیبه؛ جایی برای دوباره ساختن


از همین‌جا دعوتش آغاز می‌شود؛ از استادان دانشگاه، نخبگان و پژوهشگران جوان، هنرمندان و ورزشکاران می‌خواهد به شجره طیبه بیایند؛ نه فقط برای دیدن، که برای ماندن، گفت‌وگو کردن، برگزاری یک کلاس و پاسخ دادن به سؤال‌های بچه‌ها.
می‌گوید یک استاد دانشگاه می‌تواند از علم بگوید، یک نخبه جوان از مسیری که از مسئله و تلاش گذشته، یک ورزشکار از شکست و دوباره برخاستن و یک هنرمند از رؤیا و تخیل.
«شاید همین چند ساعت، مسیر زندگی یک کودک را عوض کند.»
آرزو دارد شجره طیبه به جایی تبدیل شود که چهره‌های علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی کشور برای آمدن به آن احساس مسئولیت کنند؛ جایی که بهترین‌های امروز ایران کنار بچه‌هایی بایستند که می‌توانند بهترین‌های فردای این سرزمین باشند.
شاید آینده‌هایی را که در این مدرسه ناتمام ماندند نتوان بازگرداند، اما می‌توان کاری کرد که هیچ استعداد و هیچ رؤیایی در اینجا فقط به خاطر فاصله از فرصت‌ها ناتمام نماند.
شما هستید؛ پس داستان هنوز تمام نشده است
افشین خطاب به دانش‌آموزان می‌گوید امروز شاید یکی از سنگین‌ترین اول مهرهای میناب باشد. بعضی از همکلاسی‌ها و دوستانشان دیگر کنارشان نیستند. بعضی خانواده‌ها دیگر صدای باز شدن در را هنگام بازگشت فرزندشان از مدرسه نخواهند شنید.
«این حقیقت تلخ است؛ خیلی تلخ.»
اما بلافاصله از حقیقت دیگری می‌گوید: «شما هستید.»
و همین «بودن»، حالا مسئولیتی بزرگ است؛ درس خواندن، سؤال کردن، تجربه کردن، اشتباه کردن، دوباره تلاش کردن، بزرگ شدن و ساختن.
«شما باید آن‌قدر خوب زندگی کنید که ثابت کنید آینده این سرزمین را نمی‌شود با یک موشک متوقف کرد.»
در حیاط مدرسه، صدای بچه‌ها دوباره شنیده می‌شود. مدرسه‌ای که یک روز شاهد سکوت بود، حالا دوباره میزبان خنده و قدم‌های دانش‌آموزان است.
افشین می‌گوید افتخار یک ملت این نیست که هیچ‌وقت زخمی نشده باشد؛ افتخار این است که زخم، او را از ساختن باز ندارد.
«ما برای عزیزانمان گریه می‌کنیم، نامشان را فراموش نمی‌کنیم، اما اجازه نمی‌دهیم داغ، آخرین کلمه داستان ما باشد.»
دوباره کتاب باز می‌شود، کلاس روشن می‌شود، معلم پای تخته می‌ایستد و آینده ساخته می‌شود.

اگر ایران جلو برود، آنها حاضرند


«پاسخ ما به مرگ، زندگی است. پاسخ ما به ویرانی، ساختن است.»
و دوباره می‌رسد به همان عادت قدیمی معلم‌ها؛ حضور و غیاب.
اسم‌ها خوانده می‌شوند و بعضی نیمکت‌ها سکوت می‌کنند. این سکوت برای همیشه با شجره طیبه خواهد ماند. اما شاید از این پس پاسخ نام دانش‌آموزان را فقط نباید از یک نیمکت انتظار کشید.
«اگر نامشان را خواندیم و کودکی در میناب به دانشگاه رسید، یعنی حاضرند. اگر نامشان را خواندیم و جوانی از همین شهر مسئله‌ای از مسائل ایران را حل کرد، یعنی حاضرند. اگر نامشان را خواندیم و ایران یک قدم جلوتر رفت، یعنی حاضرند.»
صدای زنگ اول مهر هنوز در گوش مدرسه است.
آنها امروز پشت نیمکت‌هایشان نیستند، اما می‌توانند در فردای این سرزمین حاضر باشند.
تا وقتی کودکی در این سرزمین کتابی را باز می‌کند، آنها حاضرند.
تا وقتی معلمی پای تخته می‌ایستد، آنها حاضرند.
تا وقتی جوان ایرانی برای فردای کشورش رؤیا می‌بیند، آنها حاضرند.
و تا وقتی ایران برای ساختن آینده خود ایستاده است، آنها حاضرند.
شاید بهترین پایان برای اول مهر شجره طیبه همین باشد؛ جایی که میان خاک و آوار، دوباره زنگ مدرسه به صدا درآمده است؛ زنگی که این بار فقط آغاز کلاس نیست، اعلام ادامه زندگی است.
داغداریم، اما متوقف نمی‌شویم.
شما فرصت نکردید ایران فردا را ببینید؛ ما ایران فردا را چنان خواهیم ساخت که شایسته رؤیاهای شما باشد.
و اگر روزی تاریخ نام دانش‌آموزان شجره طیبه را بخواند، پاسخ ایران یک کلمه خواهد بود:
حاضر.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار دولت