
«غم این خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند»، این بیت از نیما یوشیج، وصف حال من، بعد از شنیدن خبر فوت بهرام بیضایی است.

حسین نوروزی، روزنامه نگار هنری و گرافیست در روزنامه ایران نوشت: درگذشت بهرام بیضایی، برای من بهعنوان یک طراح گرافیک، صرفاً خاموشی یک فیلمساز برجسته نیست؛ بلکه فقدان اندیشمندی است که سینما را پیش از آنکه روایت بداند، تصویر میفهمید. بیضایی از معدود هنرمندانی بود که قاب را نه بهعنوان چهارچوبی برای ثبت کنش، بلکه بهمثابه سطحی طراحیشده، اندیشیده و معنادار میدید. در سینمای او، تصویر پیش از آنکه حرکت کند، فکر میکند.

علیرضا سپهوند، روزنامهنگار و آهنگساز در روزنامه ایران نوشت: بهرام بیضایی موسیقی را نه برای غرق کردن تماشاگر در احساس، بلکه برای ایجاد فاصله، آگاهی و تفکر به کار میگیرد؛ رویکردی که موسیقی را از نقش تزئینی جدا کرده و به عنصری انتقادی، آیینی و معناپرداز در ساختار فیلم بدل میکند.

محمد رضا درویشی، آهنگساز و پژوهشگر پیشکسوت موسیقی در روزنامه ایران نوشت: بهرام بیضایی هنرمندی تکرارنشدنی بود. این بزرگمرد هنرایران درطول نزدیک به ۶۰ سال فعالیت درعرصه هنر، در سه حوزه مهم حضوربسیار تأثیرگذاری داشت. اول تئاتر و دیگر سینما و درآخر نمایشنامهها و فیلمنامههای ایشان که از متون ادبی بسیار کهن و مهم محسوب میشوند.

مریم افشار، نویسنده و معلم دانشگاه در رزونامه ایران نوشت: روز شنبه خبر آسمانی شدن بهرام بیضایی، چون پتکی سنگین، بر سر فرهنگ ایران فرود آمد؛ بر سر نویسندگان، سینماگران، پژوهشگران و تمامی آنان که فرهنگ و هویت این سرزمین برایشان هنوز معنایی زنده دارد؛ خبری که نه کسی در انتظارش بود و نه تاب شنیدنش را داشت.

محمدرضا مرعشیپور، مترجم ادبیات معاصر عرب و پژوهشگر ادبیات کهن فارسی در روزنامه ایران نوشت: روانشاد بهرام بیضایی استاد همه ما بود. ایشان پژوهشهای بسیار مفصلی در حوزه تئاتر و هنر نمایشی دارند.

محمدحسین بنکدار تهرانی، مدیر مؤسسه فرهنگی همیشه در میان در روزنامه ایران نوشت: سال ۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی از بهرام بیضایی با تصویرسازی مرتضی ممیز چاپ کرد به نام «حقیقت و مرد دانا». قصه بچهای هست که پیامدِ تماشای نمایشی، اَنگیخته میشود که بداند حقیقت چیست؟ و زاروزندگیاش را، یکباره رها میکند و پِی پیرمردی میدود که گمانمیکند حقیقت را میداند و هرگز در همه عمر، یعنی تا پیرسالی (همین بچه داستان) هم به او نمیرسد. او مدام راه میرود تا آن زمان که خودش هم پیر و فرسوده میشود و کنج عُزلت میگزیند و باز بچهای سرمیرسد و از او میپرسد که حقیقت چیست؟

شیوا مقانلو، نویسنده، مترجم و مدرس دانشگاه در روزنامه ایران نوشت: نوشتن از نوشتههای بهرام بیضایی حکم چرخیدن لب دریایی را دارد که میدانی فراخ و عمیق است و به تعداد مسافرانش پذیرنده و سخی؛ اما این را هم میدانی که تَرکردن پایی در آن آب یا نهایتاً انداختن توری به دلش و صیدکردن ماهی خردی از آن اعماق پُر نهنگ، یا مثلاً سوار قایق خُردی شدن و دقایقی سینه آرامش را شکافتن، هیچکدام تو را به درک دریا نمیرساند و عمق پر مرجانش را نشان نمیدهد و چیزی از ذخایر کهنش رو نمیکند. فقط لب آب میچرخی که شاید این پرسه دَمی حالت را با توهمی هنرمندانه خوش کند که به دریا رسیدیم... اما میدانی که هیچکداممان نمیرسیم.

بهرام بیضایی با دههها فعالیت در تئاتر، سینما و پژوهش، نقش مهمی در شکلدادن به هنر معاصر ایران ایفا می کند. او با بازخوانی اسطورهها، واکاوی تاریخ و خلق روایتهای ماندگار، مسیر تازهای در نمایش و تصویر می گشاید. این گزارش تصویری، حضور مستمر و اثرگذار او را در عرصههای مختلف هنری مرور میکند.