
ون سفیدرنگی گوشه خیابان پارک شده، در عقبش که باز میشود، دنیایی از رنگ و نخ و گلهای بافتنی چشم را پر میکند. آفتاب روی گلبرگهای کاموایی میافتد؛ آفتابگردان، رز، لاله و گلهایی که انگار قرار نیست هیچوقت پژمرده شوند. میان این باغ کوچک دستساز، پسری جوان نشسته که میلهای بافتنی در دستانش نرم و روان میچرخند و نخها را با حوصله و عشق بهم گره میزند.