
گاهی فاجعه نه با صدای یک انفجار، که با صدای بسته شدن آرام یک در چوبی یا خیره ماندن به یک استکان چای سرد شده در یک بعدازظهر کشدار آغاز میشود. زندگی در برخی از داستانها، نه در خیابانهای شلوغ میگذرد و نه با اتفاقات بزرگ دراماتیک پیش میرود، بلکه از حواشی کوچک و به ظاهر بیاهمیت جریان پیدا میکند؛ در اتاقهایی که بوی کهنگی میدهند و در ذهنهایی که میان واقعیت سرد امروز و خاطرات گرم دیروز، سرگردانند.