جامعه شناسی حسادت و رقابت ناسالم در موسیقی ایرانی؛
ساز ناسازگاری
علیرضا سپهوند روزنامه نگار موسیقی درباره رقابت ناسالم در موسیقی ایرانی یادداشتی را به روزنامه ایران ارائه کرد.
گروه فرهنگ - ایران آنلاین: حسادت، احساسی پیچیده و چندوجهی است و زمانی در فرد پدید میآید که او خود را در مقایسه با دیگران محروم یا کمتر از آنان احساس میکند. این احساس معمولاً همراه با رنج، خشم، یا ناامنی است و میتواند ناشی از میل به داشتن چیزی باشد که دیگری دارد؛ مانند موفقیت، زیبایی، عشق یا موقعیت اجتماعی. حسادت از ترکیب احساسات ترس از دست دادن، خودکمبینی و میل به برتری شکل میگیرد. حتی در بُعد منفی، ممکن است به دشمنی، تخریب روابط یا نفرت نیز منجر شود. اما در بُعد مثبت، اگر فرد آگاهانه با آن روبهرو شود، میتواند به انگیزهای برای رشد، تلاش و خودسازی تبدیل گردد.
حسادت در نهایت بازتابی از نیاز انسان به دیدهشدن و ارزشمند بودن است و شناخت و مدیریت درست آن، کلید تبدیل این احساس از نیرویی ویرانگر به نیرویی سازنده در مسیر تکامل فردی به شمار میآید. در طول تاریخ هنر ایران، موسیقی نه تنها زبان احساسات و تفکر، بلکه آیینه تمامنمای جامعه و روابط انسانی نیز بوده است. موسیقی ایرانی، از دل دربارها تا کوچه و بازار، از حلقههای صوفیانه تا محافل روشنفکری قرن اخیر، همواره محملی برای بروز روح ایرانی بوده است؛ روحی حساس، شاعرانه، ظریف و در عین حال گرفتار در تناقضهای عمیق اجتماعی. در چنین بستری، هنرمندان موسیقی که حاملان و بازتابدهندگان این روح جمعیاند، ناگزیر درگیر همان آسیبهایی میشوند که در بطن جامعه وجود دارد. یکی از این آسیبها، که شاید بیش از هر چیز دیگری بنیان همدلی و رشد جمعی را تهدید کرده، حسادت و رقابت ناسالم میان هنرمندان است. متأسفانه در محافل هنری همواره بحث کدورت و بعضاً حسادت حتی بین ۱۰ خواننده سرشناس موسیقی حال حاضر ایران وجود دارد که این رویکرد باعث برهمکنش منفی شده است.
ریشههای تاریخی و فرهنگی حسادت در فضای هنری ایران
حسادت در معنای روانشناختی خود، واکنشی است به احساس کمبود یا ناتوانی در برابر موفقیت دیگری. اما در ایران، این پدیده در زمینهای تاریخی و فرهنگی رشد کرده است. جامعه ایرانی، بهدلیل ساختار متمرکز قدرت، تاریخ طولانی محدودیت و کمبود نهادهای شفاف در حمایت از هنر، فضایی فراهم کرده که در آن، موفقیت به جای اینکه نتیجه تلاش جمعی تلقی شود، نوعی امتیاز نادر و کمیاب به شمار میرود. از همینرو، هر هنرمندی که به جایگاه برجستهای میرسد، ناخواسته در معرض اتهام، بدگویی یا تحقیر دیگران قرار میگیرد. در غرب، رشد موسیقی با نهادهای آموزشی، صنفی و اقتصادی پایدار همراه بوده است. اما در ایران، مسیر پیشرفت هنرمند عمدتاً فردی و مبتنی بر رابطههای شخصی است. همچنین نبود ساختارهای رقابت سالم و فقدان تعریف روشن از «موفقیت هنری»، زمینهساز حسادت و دشمنی شده است. در چنین فضایی، بسیاری از هنرمندان بهجای اینکه موفقیت همکارانشان را بهعنوان الگویی برای پیشرفت ببینند، آن را تهدیدی برای جایگاه خود میپندارند.
موسیقی ایرانی و مسأله منزلت اجتماعی
موسیقیدانان در ایران همواره از جایگاهی دوگانه برخوردار بودهاند. از یک سو، مردم آنان را ستایش کردهاند و آثارشان را با شور و احترام گوش دادهاند؛ از سوی دیگر، در ساختار رسمی جامعه، موسیقی غالباً کمارزش یا حتی مذموم تلقی شده است. این دوگانگی تاریخی، روان جمعی موسیقیدان ایرانی را شکل داده است: او باید میان عشق به هنر و نیاز به تأیید اجتماعی تعادلی دشوار برقرار کند. در چنین شرایطی، هر هنرمندی که توانسته هم محبوب مردم شود و هم احترام نهادهای فرهنگی را جلب کند، بهصورت ناخودآگاه در مرکز تضادها و قضاوتها قرار گرفته است. محمدرضا شجریان دقیقاً یکی از این نمونههای کمنظیر بود: هنرمندی که هم مردم او را دوست داشتند، هم نخبگان فرهنگی به عظمتش اذعان میکردند. همین تلفیق کمیاب از محبوبیت، اعتبار و استقلال، باعث شد تا حسادت و بدگمانی نسبت به او بهشدت افزایش یابد.
محمدرضا شجریان هنرمندی در میانه عشق و تهمت
شجریان از همان آغاز کارش در دهه ۱۳۴۰، با صدایی متفاوت و ذهنی جستوجوگر پا به عرصه گذاشت. او نه صرفاً ادامهدهنده سنتهای قدیمی، بلکه بازآفرین آنها بود. در همکاری با بزرگان شعر و موسیقی از حشر و نشر با اسماعیل مهرتاش ، فرامرز پایور ، نورعلیخان برومند و عبدالله دوامی، حس جویندگی، او را به هوشنگ ابتهاج، پرویز مشکاتیان، محمدرضا لطفی و حسین علیزاده رساند تا گونهای بدیع و معاصر از موسیقی کلاسیک ایرانی آفریده شود. شجریان توانست زبان جدیدی در آواز ایرانی خلق کند؛ زبانی که در آن موسیقی، شعر و معنا در اوج هماهنگی قرار داشتند. اما درست از همین نقطه، زمزمههای حسادت و تخریب نیز آغاز شد. عدهای از هنرمندان قدیمیتر که پیش از انقلاب جایگاه مستحکمی داشتند، احساس کردند که شجریان در حال تصاحب صحنه است. موفقیت چشمگیر او از دهه ۱۳۵۰ و پس از آن، بویژه پس از خلق مجموعههایی چون «بیداد»، «دستان» و «آستان جانان»، موجب شد بسیاری تصور کنند که او با بهرهگیری از حمایتهای رسمی، سایر رقبا را کنار زده است. این در حالی بود که واقعیت دقیقاً برعکس بود: شجریان با تکیه بر نبوغ، تلاش و درک عمیق خود از شعر فارسی و دستگاههای موسیقی بود که توانست به چنان جایگاهی برسد.
اتهام نزدیکی به ادبیات رسمی، تحریف یا حقیقت؟
یکی از بزرگترین تهمتهایی که سالها به شجریان زده شد، این بود که او پس از انقلاب ۱۳۵۷ به نهادهای رسمی نزدیک شد و از آنها حمایت کرد تا جایگاه خود را تثبیت کند. این ادعا، با نگاهی تاریخی و بیطرفانه، نادرست و مغرضانه است. چراکه حرمت شجریان به واسطه هنرش نزد حاکمیت محفوظ بود و این حرمت بدون هیچ گونه چشمداشتی از طرفین بود و صرفاً بر مبنای ارزش هنری.
در سالهای اول انقلاب، بسیاری از هنرمندان در شرایطی مبهم زندگی میکردند. نهادهای فرهنگی در حال تغییر بودند و هیچکس نمیدانست سرنوشت موسیقی سنتی چه خواهد شد. شجریان، برخلاف برخی دیگر که مهاجرت را برگزیدند، تصمیم گرفت در ایران بماند و از درون به تداوم موسیقی اصیل کمک کند. همکاری او با رادیو و صداوسیما در اوایل دهه شصت، تلاشی برای حفظ بقای موسیقی ایرانی در شرایطی بحرانی بود. او در همان دوران نیز با ظرافت و شجاعت، آثار عرفانی و اخلاقی خواند که مفاهیم انسانی را برجسته میکردند. البته در بحبوحه انقلاب نیز به واسطه پیوند همیشگیاش با مردم میهنش چند اثر ملی وطنی خواند که از پرکاربردترین آثار سالهای انقلاب محسوب میشوند.
اتهامات علیه شجریان را باید در متن بزرگتری دید: فرهنگ حسادت و رقابت مخرب در میان هنرمندان ایرانی. این فرهنگ، ریشه در چند عامل دارد:
کمبود منابع و فرصتهای برابر
در جامعهای که فرصتهای اقتصادی، رسانهای و آموزشی محدود است، هنرمندان بهجای همافزایی، برای دسترسی به امکانات با یکدیگر میجنگند.
نبود نهادهای داوری بیطرف
نبود جشنوارهها، رسانهها و نهادهای مستقل موجب میشود که معیار موفقیت، نه کیفیت اثر، بلکه شهرت یا رابطه باشد که همین مسأله زمینه بدبینی و بدگویی را هم فراهم میکند.
ساختار شخصیتی و روانی هنرمند
بسیاری از هنرمندان حساس، درونگرا و خودمحورند. این ویژگی اگر با فرهنگ گفتوگو و همکاری همراه نباشد، به خودبینی و بیاعتمادی تبدیل میشود.
میراث فرهنگی تمجید از «تنهایی هنرمند»
در ادبیات و فرهنگ ایرانی، هنرمند غالباً بهعنوان «تنهای رنجکشیده» تصویر میشود. این تصویر، گرچه شاعرانه است، اما در عمل باعث جدایی و رقابت میشود، نه همکاری.
نگاه جامعهشناختی: چرا حسادت در موسیقی ایرانی ریشهدار است؟
اگر بخواهیم از دید جامعهشناسی هنر به موضوع بنگریم، باید بگوییم حسادت در موسیقی ایرانی نه ناشی از ضعف اخلاق فردی، بلکه محصول ساختار فرهنگی و اقتصادی هنر در ایران است. هنرمندان ما از حمایت سیستماتیک بیبهرهاند؛ نه اتحادیه واقعی دارند، نه بازار موسیقی آزاد و منصفانه. در چنین فضایی، هر موفقیت فردی بهصورت «بازی با حاصل جمع صفر» دیده میشود: یعنی اگر یکی بالا میرود، دیگری باید پایین بیاید! از سوی دیگر، فرهنگ گفتوگوی حرفهای در ایران ضعیف است.
ما کمتر نقد هنری واقعی داریم و بیشتر «حمله» یا «حمایت» داریم.
هرگاه کسی به نقد علمی از اثر دیگری بپردازد، فوراً به دشمنی تعبیر میشود. در نتیجه، حسادت جای نقد و بدگویی جای تحلیل را میگیرد و در برخی موارد هم رسانهها فقط به تمجید هدفمند یک هنرمند میپردازند. بیشک، رسانهها در این میان نقشی منفی ایفا کردهاند. زیرا بهجای ترویج همبستگی، بسیاری از آنها با دامن زدن به حاشیهها، از اختلافها تغذیه میکنند. شبکههای اجتماعی نیز این روند را تشدید کردهاند: در فضایی که هرکس میتواند قضاوت کند، تخریب آسانتر از تحسین است.
برش
درخشش شجریان و بازتاب اجتماعی آن
شجریان در دهههای ۱۳۶۰ تا ۱۳۹۰ تبدیل به یکی از نمادهای هویت فرهنگی ایرانیان شد. او نه فقط خوانندهای بزرگ، بلکه معلمی معنوی برای نسلها بود. در صدای او، مردم نه فقط زیبایی موسیقی، بلکه شکوه زبان فارسی، مفهوم آزادی درونی و معنویت شرقی را میشنیدند.
همین محبوبیت عظیم، برای بسیاری از همصنفانش قابل هضم نبود. برخی از آنان، بهجای یادگیری از مسیر او، به انتقادهای بیپایه روی آوردند: ازجمله اینکه شجریان از رانت بهره گرفته تا اریکهدار شود و خوانندههای بزرگ را خانهنشین کند! اما واقعیت این بود که شجریان از یک مرحله صرفاً هنری عبور کرده و به مرحله فرهنگی و ملی رسیده بود. او نه فقط در کنسرتهایش، بلکه در رفتار شخصیاش نیز نوعی وقار و نجابت داشت که بهشدت در تضاد با فضای حسادتآمیز پیرامونش بود.
او هیچگاه در برابر تهمتها واکنش تند نشان نداد، بلکه با سکوت و کار بیشتر پاسخ گفت. همین سکوت، در گذر زمان، به احترام و عظمت او افزود.ضرورت پالایش فرهنگی در هنر ایران
حسادت در موسیقی ایرانی صرفاً مسألهای اخلاقی نیست؛ نشانهای است از بحران عمیقتر فرهنگی و نهادی. تا زمانی که ساختار موسیقی کشور مبتنی بر رقابت ناسالم، عدم شفافیت و بیاعتمادی باشد، استعدادها بهجای همافزایی، یکدیگر را فرسوده خواهند کرد.
در این میان، الگوهایی چون محمدرضا شجریان اهمیت ویژهای دارند؛ نه فقط بهخاطر نبوغ هنریشان، بلکه برای اخلاق حرفهای و انسانیشان. اگر هنرمندان جوان امروز بخواهند از او درسی بگیرند، آن درس نه صرفاً در نحوه اجرای ردیفها و آواز و تحریر، بلکه در منش و تفکر اوست: اینکه هنر باید مایه تعالی روح باشد، نه میدان رقابت بیمارگونه. شاید روزی برسد که موسیقی ایرانی، بهجای میدان حسادت، به باغ دوستی بدل شود؛ جایی که هنرمندان، نه در برابر هم، بلکه در کنار هم بایستند. آن روز، صدای موسیقی ایران از هر زمان دیگری زیباتر و انسانیتر خواهد بود.اخلاق هنرمندانه در برابر حسادت
در مقابل این فضای بیمار، شجریان و معدودی از هنرمندان همچون حسین علیزاده، نشان دادند که میتوان مسیر دیگری را برگزید. اخلاق هنرمندانه او بر چند اصل استوار بود:کار مداوم و یادگیری پیوسته
شجریان تا پایان عمر در حال تجربه و آموزش بود؛ از خوشنویسی و سازسازی گرفته تا تمرین صداسازی. او هیچگاه خود را کامل ندانست.احترام به پیشینیان
هرگز نام اساتیدش را فراموش نکرد و از آنها با فروتنی یاد میکرد. این رفتار، نشانه بلوغ اخلاقی او بود.حفظ شأن و وقار در برابر تخریب
هرگز در فضای جنجالآمیز فرو نرفت. بهجای پاسخ به تهمت، با خلق اثر تازه پاسخ داد.
انتهای پیام/