عشق ساختنی است، نه یافتنی!
مینا مهریزی روزنامهنگار درباره کتاب «زندگی خوب: ۳۰ گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن» یادداشتی را به روزنامه ایران ارائه کرد.
گروه فرهنگ - ایران آنلاین: در هر دورهای از زندگی تغییراتی کردهایم؛ کوچک یا بزرگ، تغییراتی که از تجربیات خودمان، مطالعات و همصحبتی با دیگران حاصل میشود، اما خواندن کتاب «زندگی خوب: ۳۰ گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن» اثر مارک وِرنون آن را برای من تبدیل به مرجعی فلسفی برای زندگی کرد. تغییری که متوجه زمان اتفاق افتادنش نشدم، فقط یک روز در زمان استراحت و گپوگفت با همکارم متوجه شدم چقدر تغییر کردهام و چه نگرش جدیدی پیدا کردهام! احتمالاً این تغییر نگرش به یکباره اتفاق نیفتاده. اما من این تغییر را دوست داشتم و راضی بودم از این تغییر؛ تغییری که به من آموخت «زندگی کوتاهتر و کم عمقتر از آن است که از خوشحالی سرمست یا از اندوه از پا بیفتم.»
مجموعهای از فضیلتها وجود دارند که به ما کمک میکنند تا آن ناشناختهای که درونمان خفته است را بیدار کنیم و واقعیت بخشیم. عشق یکی از این فضیلتهاست. به تعبیر آنتوان دو سنت اگزوپری: «عشق نگاه کردن به یکدیگر نیست بلکه نگاه کردن به بیرون از خود است، با یکدیگر و هر دو به یک سو.»
با همین یک جمله به راحتی میتوان راه درست عشقورزیدن را آموخت. عشقورزیدن از دیدگاه بسیاری فیلسوفان، هنری آموختنی است، هنری دشوار و نیازمند مهارت. شاید در خوشترین اوقات و زمانی که همه چیز خوب پیش میرود به عشق فکر نکنیم، اما زمانی پیچیدگیهای عشق را حس خواهیم کرد که همه چیز مطابق میل ما پیش نرود. فاصله، بُعد مسافت در عشق میان عاشق و معشوق اگر سختترین کار دنیا نباشد، حتماً یکی از سختترین کارهای دنیاست. برگردیم به جمله اگزوپری، این جمله فاصله من از معشوقم را برای من حل کرد یا لااقل به من در پذیرش این دوری کمک کرد، وقتی من نگاهام را از خود برداشتم و به بیرون از خودم نگاه کردم.
زمانی که فهمیدم عشق نیاز به فداکاری، مراقبت و رسیدگی دارد. عشق نیاز به رشد دارد، رشد نیاز به درد و درد نیازمند پذیرش است. در قسمتی از کتاب، جایی که صحبت از عشق است با عبارت «تربیت قلب» آشنا میشویم. به این معنی که عشق چیزی فراتر از هورمونها در مغز ماست، عشق یعنی در آغوش کشیدنِ زندگی، و مارک وِرنون این عشق را اساساً یافتنی نمیداند بلکه آن را کاملاً ساختنی میداند. عشق چیزی است که با تمرین ممکن میشود، و به نظر وِرنون، به توان و ظرفیت شما برای عشقورزیدن نیز وابسته است. شاید بعد از مدت زیادی دوری از معشوق یادتان بیاید که: «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.» عشق به شما قدرت و اختیار میبخشد و به شما میگوید در جستوجوی چنین زیستِ عاشقانهای چه کارهایی فرای توان و صبر شما، از شما برمیآید. «در عشق افتادن» و «در عشق ایستادن» تفاوت از زمین تا آسمان دارند، در عشق افتادهها شاید آنچنان در عشق یکدیگر غرق شده باشند که کسی نتواند نجاتشان دهد، تصور عشقی افلاطونی اما پوچ و آمیخته با هورمون است.
چنین انسانیهایی عشق را سهم خود میدانند و دنیای کوچکشان متشکل از خودشان است، دیگران در این دنیا جایی ندارند و شما در جوار آنها احساس تنهایی خواهید کرد. اما در عشق ایستادن، تلاش انسانی برای رشد در عشق و با یکدیگر بودن است، تلاش برای مکمل بودن، برای درک عشق. عاشق بودن تلاش برای بینقص بودن نیست، این امکانپذیر نیست، واقعیت این است که من با تمام کمی و کاستیهایم معشوقه کسی هستم اما تلاش میکنم هر روز انسان بهتری باشم. بودن در کنار چنین عاشقهایی شما را غرق در شعف و شادمانی خواهد کرد، آنها با ماندن و ایستادن در عشق، به شما نیز خوشامد میگویند. آنها هنر عشقورزیدن را آموختهاند و همین سبب میشود که مراقب دیگران نیز باشند.
انتهای پیام/