سید محمدکاظم سجادپور، استاد روابط بینالملل در گفتوگو با «ایران»:
سیاست آمریکا درگیر منازعه «هویت» است
سیاست
129695
در ادامه گفتوگوهای پیشین «ایران» با دکتر سجادپور درباره تحولات نظام بینالملل، جلسه دوم به بررسی عمیقتر نقش ایالات متحده در نظم جهانی جدید اختصاص دارد.
هادی خسروشاهین-سردبیر: در گفتوگوی قبلی، دکتر سجادپور به تحولات ساختاری نظام بینالملل، تغییر موازنههای قدرت و چگونگی بازتعریف مفاهیم سنتی نظم و بینظمی جهانی اشاره کردند. حالا در ادامه همان بحث و با تمرکز بر رفتار و استراتژی جدید آمریکا در دوره اخیر، به موضوع تجدیدنظرطلبی در رویکرد آمریکا به سیاست داخلی و خارجی آن میپردازیم.
در دوره کارشناسی رشته علوم سیاسی، در درس «اصول روابط بینالملل»، معمولاً استادان به تبیین استراتژی بازیگران مختلف در نظام بینالملل میپردازند. یکی از تقسیمبندیهای کلاسیک در این حوزه، تفکیک میان بازیگرانی است که طرفدار حفظ وضع موجود هستند و آنهایی که در پی تغییر وضع موجود برمیآیند. طبیعتاً قدرتهای بزرگ، بهویژه آنهایی که نهادهای بینالمللی، برآمده از ارزشها و هنجارهایشان است، بیشتر متمایل به حفظ وضع موجودند، در حالی که قدرتهای در حال صعود معمولاً استراتژی تغییر و بازتعریف نظم جهانی را دنبال میکنند.
اما به نظر میرسد در ایالات متحده آمریکا پدیدهای متفاوت در حال شکلگیری است که این الگوی کلاسیک را تا حدی دگرگون کرده است. از آمریکا، به عنوان یکی از بنیانگذاران نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم و قدرتی که نهادهای جهانی امروز تا حد زیادی برآمده از پیروزی آن در سال ۱۹۴۵ و تثبیت موقعیتش پس از جنگ سرد است، انتظار میرفت که مهمترین مدافع حفظ وضع موجود باشد.
با این حال، در دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ، شاهد گرایش آشکاری از سوی ایالات متحده به سمت نوعی تجدیدنظرطلبی در نظم بینالملل بودیم؛ رویکردی که تا پیش از آن بیشتر به کشورهایی چون روسیه، چین و ایران نسبت داده میشد؛ قدرتهایی که طبیعی است به دلیل مشارکت اندک در شکلگیری نهادهای بینالمللی موجود، نسبت به نظم حاکم منتقد باشند.
اما اینکه خودِ ایالات متحده، به عنوان معمار اصلی همین نظم، در جایگاه یک قدرت تجدیدنظرطلب قرار گیرد، پدیدهای تازه و قابل تأمل است. اگر موافق باشید، در ادامه کمی بیشتر درباره این نقش جدید آمریکا در نظام بینالملل و پیامدهای آن صحبت کنیم.
چند نکته کلیدی وجود دارد؛ اول اینکه تجدیدنظرطلبی همواره پدیدهای پایدار در روابط بینالملل بوده است. همیشه کنشگرانی بودهاند که از وضع موجود راضی و خواهان حفظ آن بودهاند و در مقابل، گروهی ناراضی و خواهان تغییر آن. نمونههای تاریخی این کشمکش متعدد است: حرکتهای ناپلئون پس از انقلاب فرانسه، آلمان پس از جنگ جهانی اول با نارضایتی از تحقیرش و تجدیدنظرطلبی هیتلر مواجه شد و انقلاب 1917 روسیه که بلشویکها از وضع موجود ناراضی بودند.
پس از جنگ جهانی دوم، نظام بینالمللی جدیدی شکل گرفت که عناصر آن بخشی ریشه در گذشته داشت و بخشی بر اساس نیازهای زمان ایجاد شد. نقش ایالات متحده در تأسیس نهادهای جدید بسیار برجسته بود؛ از جمله سازمان ملل متحد که کنفرانس سانفرانسیسکو در ۱۹۴۵ آن را پایهگذاری کرد و همچنین کنفرانس دامبارتن اوکس و برتون وودز که منجر به تأسیس صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی شد. ناتو نیز برای تأمین امنیت اروپایی و حفظ موقعیت ایالات متحده شکل گرفت.
با وجود این نهادسازی، همواره نارضایتی از وضع موجود وجود داشته است. اتحاد شوروی، با اینکه عضو شورای امنیت و یکی از ۵ عضو دائم آن بود، در مواردی از قدرت آمریکا ناراضی بود و گاه تلاش میکرد چهارچوبهای موجود را تغییر دهد، اگرچه در برخی حوزهها خود نیز طرفدار حفظ وضع موجود بود.
اما در فضای بعد از جنگ جهانی دوم موضوعی که بر تجدیدنظرطلبی آمریکا اثر گذاشته این است که ایالات متحده در ۸۰ سال پس از جنگ جهانی دوم فرازونشیبهای زیادی داشته است. در برخی مقاطع، این کشور جایگاه بلامنازع جهانی داشته، اما به تدریج و در برخی مقاطع مانند جنگ ویتنام در سال ۱۹۷۴ یا از دست دادن ایران در ۱۹۷۹ با شکستهای قابل توجهی مواجه میشود.
این شکستها موجب شد ایالات متحده درباره وضعیت خود تردید کند و این سؤال را مطرح کند «چرا جایگاه ما اینگونه شده است؟» در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی در برخی حوزهها موقعیت خود را مستحکمتر کرد و این وضعیت در نهایت باعث شد ایالات متحده با یک سؤال استراتژیک مواجه شود: «چگونه میتوانیم به جایگاه قبلی خود بازگردیم یا چگونه میتوانیم خود را تطبیق دهیم؟» این سؤال استراتژیک طی ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته باعث شکلگیری گرایشهای مختلف در سیاست خارجی آمریکا شده و همچنان ادامه دارد.
نکته سوم در ادامه این بحثها مربوط به دوره ریگان در سال ۱۹۸۰ است. در آن زمان بازبینی گستردهای در ایالات متحده آغاز شد؛ مثل اینکه چرا شوروی از حد و مرز خود فراتر میرود؟ چرا ما (آمریکا) در برخی حوزهها شکست میخوریم؟ پاسخ اولیهای که ارائه شد این بود که علت بخشی از مشکلات، خود ما هستیم و اگر محکمتر عمل کنیم، وضعیت بهتر خواهد شد. از همین رو، سیاستهایی مانند «جنگ ستارگان» و جریان نو محافظهکاری در ایالات متحده شکل گرفت و به شکلهای مختلفی مطرح شد که هم مسائل داخلی و هم سیاست خارجی را تحتتأثیر قرار داد و این روند پس از فروپاشی اتحاد شوروی ادامه یافت.
بعد از آن در دورهای که ایالات متحده احساس پیروزی کامل میکرد، بحثها درباره «چگونگی حفظ جایگاه برتر» ادامه داشت. برخی از نخبگان دست راستی ایالات متحده بر این باور بودند که باید از قدرت نظامی خود به شکل مؤثر استفاده کنیم. نتیجه این نگاه، اقداماتی مانند جنگ عراق و جنگ افغانستان بود. بویژه حوادث ۱۱ سپتامبر در این زمینه به نوعی نقش کاتالیزور را ایفا کرد.
اما این پروژهها با اشکالات جدی مواجه شدند؛ از جمله پروژههای مهندسی خاورمیانه که هدفشان تغییر بنیادین منطقه بود، اما نتایج معکوس به همراه داشت؛ بهگونهای که به جای افزایش نفوذ آمریکا در منطقه، ایران و گروههای محلی موقعیت خود را تقویت کردند.
این نوسانها در سیاست داخلی و بینالمللی همراه با بازاندیشیهای ایدئولوژیک، مسیر تحولات را به دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ رساند. در این دوره، ما با یک ترامپ بسیار متفاوت مواجه هستیم: فردی با اعتماد به نفس بالا، برنامهریز و مصمم، که تیم اطراف او نیز با دورههای قبلی متفاوت است. همین ویژگیها باعث شد سیاستهای تجدیدنظرطلبانه ایالات متحده تجلی و اثرگذاری بیشتری پیدا کند.
با نگاه پدیدارشناسانه، میتوان گفت که تجربه تاریخی آمریکا از ایفای نقش بینالمللی، در ذهن نخبگان و حتی بخشی از افکار عمومی آمریکا، نوعی حس «عقبماندگی نسبی» نسبت به تلاشهایشان ایجاد کرده است. ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه پس از پایان جنگ سرد، توانست با فراغ بال بیشتری نهادهای بینالمللی و سازوکارهای جهانی را شکل دهد و نظم جهانی را هدایت کند. اما با ورود به قرن بیست و یکم، نخبگان آمریکایی مشاهده کردند که با وجود صرف منابع گسترده در سطح جهان، در حوزههایی مانند زیرساختهای حساس، صنعت نیمههادی و فناوریهای پیشرفته، آمریکا نسبت به برخی رقبا عقب افتاده است. این تجربه، برای بسیاری از آنها به معنای ناکارآمدی نسبی «بینالمللگرایی» بود و نوعی احساس ناکامی و ناامیدی ایجاد کرد. بنابراین، تجدیدنظرطلبی آمریکا را میتوان تا حدی به این درک ذهنی و ارزیابی نخبگان نسبت داد، یعنی آنها به این نتیجه رسیدند که شاید لازم باشد آمریکا نقش بینالمللی خود را بازبینی و اصلاح کند تا منافع ملی بهتر تأمین شود.
نکته مهم این است که این گرایش محدود به جناح راست جدید نیست؛ حتی برخی چهرههای کهنهکار حزب دموکرات و بخشی از نخبگان اقتصاد و سیاست، نسبت به اثرات جهانی شدن و بهرهبرداری از نهادهای بینالمللی ابراز تردید کردهاند. نمونه بارز آن، سخنرانی جیک سالیوان در مؤسسه واشنگتن در سال ۲۰۲۲ است که جهانی شدن و تجارت جهانی را نقد میکند، نظر شما در این خصوص چیست؟
نکات بسیار مهمی را مطرح کردید. برای تکمیل توضیح باید بگویم که تجدیدنظرطلبی در ایالات متحده همواره وجود داشته و خواهد داشت، زیرا آمریکا یکی از پویاترین جوامع سیاسی جهان را دارد. در این جامعه سیاسی، مجادله، بحث و گفتوگو همیشه جریان دارد و هیچ نیرویی نمیتواند یکطرفه همه قدرت را قبضه کند. به همین دلیل، وقتی گروهی در قدرت است، مخالفینش حرف میزنند و این رفتوآمد و گفتوگو با تجدیدنظرطلبی پیوسته هماهنگ است.
نکته دوم اینکه تمایل آمریکا به انزواگرایی یا بینالمللگرایی ریشهای کهن دارد. از آغاز تأسیس آمریکا این بحث وجود داشته است؛ عدهای معتقد بودند آمریکا میتواند صرفاً با خود زندگی کند و به تنهایی نیازهایش را تأمین کند نهایت اینکه بر نیمکره غربی مسلط باشد و گروهی دیگر معتقد بودند حفظ موقعیت برتر آمریکا مستلزم تحرک و فعالیت در عرصه بینالملل است.
نکته سوم این است که میان انزواگرایی، بینالمللگرایی و مداخلهگرایی تفاوت باریکی وجود دارد. بینالمللگرایی به این معناست که آمریکا باید در عرصههای مختلف فعال باشد، نظمدهنده باشد و موقعیت برتر خود را در جهان حفظ کند، چه از طریق دیپلماسی، چه امور نظامی و یا دیگر ابزارها که یکی از این ابزارها مداخله نظامی است.
نکته چهارم اینکه مداخلات نظامی، به ویژه در هزاره جدید، به بحثی بسیار اساسی و جدی تبدیل شد. آمریکا نقطه قوتش را در نیروی نظامی میبیند و همیشه این گزینه به سرعت به ذهن میآید که میتوان مسائل بینالمللی را از طریق قدرت نظامی حل و فصل کرد. تقریباً هیچ رئیسجمهوری در آمریکا نبوده که به نوعی از قدرت نظامی استفاده نکرده باشد. با این حال، مداخلات نظامی بعد از سال ۲۰۰۳، به ویژه در عراق و افغانستان، بسیار شوکآور بودند. این مداخلات نه تنها نتایج مطلوب نداشت، بلکه به ضرر آمریکا بود و مردم تمایلی به هزینههای هنگفت و کشته دادن در سرزمینهای دیگر نداشتند.
به همین دلیل، حتی حمایت از سیاستهایی مثل حمایت از اسرائیل در داخل آمریکا کاهش یافته است. اما این به معنای کنار گذاشتن بینالمللگرایی نیست؛ بلکه نشان میدهد که آمریکا سعی دارد بین حفظ موقعیت جهانی و محدود کردن هزینهها تعادل برقرار کند.
در کتاب اخیر هانتینگتون، به خوبی به موضوع «who are we» اشاره شده که «سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم عمدتاً در چهارچوب دو گفتمان شکل گرفته است. نکته مهم این است که این دو گفتمان، هرچند متفاوتاند، زمینه مشترکی دارند؛ یکی گفتمان جهان برای آمریکا که نو محافظهکارانه و با رویکردی امپریالیستی است و دیگری گفتمان لیبرالها که بر نقش آمریکا برای جهان تأکید دارد.» زمینه مشترک هر دو گفتمان این است که آمریکا باید نقش رهبری جهان را ایفا کند.
به همین دلیل، شاید بتوان گفت که در طول تاریخ، تغییرات و دگردیسیها در سیاست خارجی آمریکا به سختی میتوانستند واقعاً تجدیدنظرطلبانه باشند. اما اتفاقی که اخیراً در هر دو حزب میبینیم، این است که آمریکا به بازبینی نقش جهانی خود پرداخته و سؤالاتی مطرح میکند، مانند اینکه چرا باید رهبری ناتو را برعهده داشته باشد یا چرا باید در این بخش از جهان حضور فعال داشته باشد. وقتی این بازبینی در سطح زمینه و اصول سیاست خارجی رخ میدهد، عناصر و دالهای هر دو گفتمان نیز دچار تحولی مهم و بنیادین میشوند.
نکته بسیار مهمی را اشاره فرمودید. شما به دو گفتمان «جهان برای آمریکا» و «آمریکا برای جهان» که هانتینگتون مطرح میکند اشاره کردید و درست است که هر دو از یک زمینه مشترک نشأت میگیرند.
اول اینکه این زمینه مشترک در داخل آمریکا اهمیت زیادی دارد. هانتینگتون در آثارش، بهویژه در دو سه کتاب آخرش، به این زمینه توجه ویژه داشته است. پیش از کتاب معروفش «برخورد تمدنها»، او کتابی با عنوان «هویت آمریکایی» نوشت که تمرکزش بر بحث داخلی بود، در حالی که «برخورد تمدنها» بحثی بینالمللی است. او در «هویت آمریکایی» به نکات عمیقی اشاره میکند که پژواک آن را در سخنان جنبش «ماگا» و شعار «بازگرداندن عظمت به آمریکا» و حتی در حرفهای ترامپ میتوان دید. هانتینگتون میگوید بنیانگذاران آمریکا عمدتاً سفیدپوست، آنگلوساکسون و پروتستان بودند و قانون اساسی نیز منعکسکننده این هویت بود. حتی در قانون اساسی اولیه حق رأی محدود به سفیدپوستان بود و مذهب پروتستانی پایه بسیاری از قوانین و ارزشها را شکل میداد. اما هویت آمریکا امروز دگرگون شده است؛ مهاجرین بسیاری وارد کشور شدهاند و هانتینگتون پیشبینی کرده بود که در چند دهه آینده، سفیدپوستان پروتستان آنگلوساکسون در کشور اقلیت خواهند شد. به طور کلی، دو نکته در آثار هانتینگتون برجسته است؛ بازگشت به متن تاریخی و سنتهای اولیه آمریکا که شما هم اشاره کردید و بُعد اخطارگرایانه؛ یعنی هشدار نسبت به وضعیت نامطلوب و تهدیدی که از تغییر ترکیب جمعیتی و هویت فرهنگی ناشی میشود.
این بعد اخطارگرایی، در هر دو حزب آمریکا به شکلها و فرمهای مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. نئومحافظهکاران و جناح راست جدید آن را در سیاست خارجی و تجدید نظرطلبی بینالمللی بازتاب دادهاند و برخی چهرههای کهنهکار حزب دموکرات نیز به نوعی از آن بهره بردهاند.
به عبارت دیگر، این زمینه مشترک داخلی که هویت آمریکایی و هشدار نسبت به تغییر آن را دربر میگیرد، به عنوان بستری برای گفتمانهای بینالمللی آمریکا عمل میکند. وقتی زمینه داخلی شکل میگیرد و این دغدغهها در نخبگان و سیاستگذاران مطرح میشود، طبیعی است که دالها و عناصر گفتمانهای بینالمللی هم دچار تحول و تغییر اساسی شوند.در دورهای که دموکراتها در قدرت بودند، با گسترش آزادیهای مدنی، گاهی این فضا به حد افراط میرسید و این وضعیت موجب تقویت نگرشهای اخطارگرایانه در میان گروههای کلاسیک شد.به ویژه هنگامی که موقعیت اقلیتها بهبود یافت و مهاجرین، بهویژه آسیاییها، نقش پررنگتری در جامعه پیدا کردند. آمریکا در طول تاریخ خود چندین موج مهاجرتی داشته است؛ مهاجرین اولیه عمدتاً اروپایی بودند، اما امروزه مهاجران آسیایی، به ویژه از هند، نقش قابل توجهی در نیروی کار ماهر و اقتصاد کشور ایفا میکنند. این تغییر ترکیب جمعیتی زمینه نگرانی و اخطارگرایی را ایجاد کرده است و گروههایی که احساس میکنند جایگاهشان در حال تضعیف است، به آن واکنش نشان میدهند.
در همین راستا نمیتوان گفت که جهانی شدن باعث پیروزی یا شکست آمریکا شده است بلکه جهانی شدن باعث شده گروههایی در آمریکا بازنده و برخی دیگر برنده شوند. بازندهها غالباً اقشار حاشیهنشین شهرها و ایالتهای دورافتاده هستند که به زنجیره اقتصاد جهانی متصل نشدهاند. برندهها اغلب مهاجرین ماهر، چه آسیایی و چه غیرآسیایی هستند که فرصتهایی به دست میآورند که پیشتر در اختیار آمریکاییهای سفیدپوست بود. بر اساس همین زمینه، دو گرایش شکل میگیرد: عدهای با امید به آمریکا نگاه میکنند و به فرصتهای مهاجران مینگرند و عدهای دیگر با ترس و نگرانی از تغییر هویت و جایگاه آمریکا مواجهاند.
از این روست که بسیاری از صحبتهای محافظهکاران و جریانهایی مانند ترامپ، به ویژه در دور دوم، حول مفهوم خطر و تهدید شکل گرفته است؛ خطر از دست رفتن هویت آمریکا و نابودی «متن داخلی» آن؛ این زمینه داخلی همان بستری است که ترامپ و تیمش از آن برای اجرای سیاستهای خود بهره بردهاند.
در همین راستا، دستورالعمل سیاسی ترامپ و تیمش نوعی شورش علیه دستاوردهای گروه مقابل از دهه ۱۹۶۰ میلادی است. دهه ۶۰ دوره جنبشهای مدنی و مبارزه برای حقوق سیاهپوستان بود که به دستاوردهایی مانند حق رأی و قوانین تبعیض مثبت منجر شد. این قوانین تضمین میکردند که اقلیتها در شرایط مساوی در فرصتهای استخدامی و موقعیتهای دیگر به حق خود برسند.
تیم ترامپ بهصراحت علیه این دستاوردها موضع گرفته است و بر مفاهیمی مانند «مخالفت با تنوع» تأکید میکند. اگر بازگردیم به گفتوگوی هانتینگتون، این تنوع با هویت یکسان امریکایی تفاوت دارد ولی در این سه چهار دهه امریکا متنوع شده و مهاجرین جاهای قدرت گرفتند. نمونه متأخر آن نیز شهردار شدن «زهران ممدانی» در نیویورک بود. یک جوان مسلمان شیعه مهاجر که عقاید ضد اسرائیلی دارد.
نکته بعدی به موضوع «inclusion» یا شامل کردن همه افراد در کار مربوط میشود؛ یعنی توجه به تمامی گروهها—سیاهپوستان، سفیدپوستان، مهاجران و غیرمهاجران—چیزی که از دهه ۶۰ میلادی به دنبال آن بودند. این سیاست شامل افراد برجستهای مانند زلمای خلیلزاد، دیپلمات افغانتبار، میشود که به عنوان یکی از مهمترین سفیران آمریکا در سازمان ملل منصوب شد. این یک نمونه عملی از «اینکلوژن» است. در کنار آن، بحث «E-Equality» یا برابری کیفی نیز مطرح است؛ یعنی نه فقط برابری حقوقی بلکه تلاش برای برابری واقعی در فرصتها و موقعیتها؛ ترامپ و مجموعه همسو با او کاملاً در خلاف جهت و علیه این موضوعات عمل میکنند. این رویکرد ترامپ باعث شده قوانین، هنجارها و حتی ترکیب افراد در ساختارهای قدرت تغییر کند.
در اینجا یک نکته مهم وجود دارد، اگرچه رئیسجمهوری آمریکا از قدرت بالایی برخوردار است اما نظام سیاسی این کشور بر «Cheak and Balance» یا ایجاد تعادل میان قوا مبتنی است. با این حال در ۹ ماه گذشته، ترامپ عمدتاً بر صدور فرمانهای اجرایی که به آن «Executive Order» گفته میشود تکیه کرده است. این فرمانها بهقدری گسترده بودهاند که عملاً اثر رئیسجمهوری سایهوار بر تمام ساختارها گسترده شده و نقش قوه مقننه را محدود کرده است.
یکی از نمونههای جالب، فعالیتهای حقوقی دوران انتخابات بود. در دورهای که ترامپ برای دور دوم مبارزه میکرد، پروندههای حقوقی متعددی علیه او مطرح شد و دو یا سه کمپانی بزرگ حقوقی آمریکا در شکایتها دخیل بودند. یکی از فرمانهای اجرایی او بعد از رئیسجمهوری شدن علیه این شرکتها بود و چهار کمپانی حقوقی به اصطلاح «تحریم» یا با مجازات سنگین مواجه شدند.
در حوزه سیاست خارجی نیز اقدامات ترامپ قابل توجه بود. به عنوان مثال، در قضیه حمله اسرائیل به قطر که واکنش آمریکا بسیار جدی و سریع بود. دولت ترامپ با فشار بر نتانیاهو، او را مجبور به عذرخواهی از قطر کرد و علاوه بر این، فرمان اجرایی دیگری صادر شد که امنیت قطر توسط آمریکا تضمین شود؛ امری که سابقه نداشته و معمولاً نیازمند تصویب کنگره است، هرچند بعداً وعده شد که به مجلس ارائه خواهد شد. به طور کلی، این ۹ ماه را میتوان دورهای از فوران و گسترش فرمانهای اجرایی دانست که تأثیرات داخلی و خارجی گستردهای داشته است.
حتی در بعد انتقامگیری، ترامپ نهادها و مؤسسات داخلی و بینالمللی آمریکا را هدف قرار داده و بسیاری از آنها را عملاً نابود کرده است. به عنوان مثال، وزارت آموزش و پرورش به شکل قابل توجهی ضعیف شده و برخی مؤسسات بینالمللی آمریکا نیز از کار افتادهاند. او از فرصتهایی مانند تعطیلی دولت (Shut Down) بهره برد و تعداد زیادی از کارمندان دولتی را اخراج کرد.
در مقابل، چه چیزی جایگزین شده است؟ سیاستی مبتنی بر محوریت فرد؛ یعنی تصمیمگیریها و سیاستها بشدت فردی شدهاند. این روند فردی شدن نه تنها در داخل آمریکا نمود یافته، بلکه به عرصه روابط بینالملل نیز تسری پیدا کرده است؛ به نحوی که دیگر کسی به وزارت خارجه یا پنتاگون مراجعه نمیکند و عملاً همه امور به ترامپ ختم میشود. جالب آنکه روانشناسی این رفتار برای همگان شناخته شده است و به نظر میرسد زمینههای داخلی و بینالمللی به نقطهای رسیدهاند که تصمیمگیریها و سیاستگذاریها در آمریکا، کاملاً حول محور یک فرد و دیدگاه او شکل میگیرد.
اما نکته آخر این است که تاریخ ایالات متحده از ابتدا تاکنون الگوی تقریباً تکراریای را نشان میدهد. همانطور که اشاره کردید، دو گفتمان اصلی وجود دارد، اما صرفاً محدود به این دو نیست. در واقع، در آمریکا حرکتهای آونگی قابل مشاهده است؛ یعنی گاهی یک گرایش افراطی غالب میشود و پس از آن، واکنشهای متضاد شکل میگیرد.
به عنوان مثال، گروههایی با گرایش به محدود کردن آزادیهای مدنی، مانند جریان ترامپ، به افراطیترین شکل خود ظهور پیدا میکنند. در مقابل، حرکتهای تازهای نیز شروع میشوند؛ نمونه اخیر آن، تظاهرات منسجم بیش از ۷ میلیون نفر در ۲۶۰۰ نقطه در سراسر آمریکا بود که حدود ۱۰ روز قبل رخ داد و در تاریخ معاصر این کشور بیسابقه است. این در حالی است که تظاهرات پیشین در ژوئن، توجه کمتری جلب کرده بود و میتوان آن را آغاز حرکت آونگی دانست. ظهور شخصیتهایی مانند ممدانی در نیویورک نیز با وجود همه سر و صداهای راستگرایانه، نشانهای از همین حرکت آونگی در سیاست داخلی آمریکا است که بازتابهایی در عرصه بینالملل نیز دارد. در همین دوره، دو سناریو برای طولانیتر شدن این روند وجود دارد:
اول، خود ترامپ اخیراً اعلام کرده که دور سوم ریاست جمهوری او نیز ممکن است، اگرچه این نیازمند اصلاح برخی قوانین است و در تاریخ آمریکا سابقه ندارد(به جز یک مورد استثنایی).
دوم، گروهی که از ترامپ حمایت میکنند، برخی از آنان تندروتر از خود او هستند و در اصول محافظهکاری جدید، گرایشهای تجدیدنظرطلبانه متفاوتی دارند. این گروه برنامههای خود را با دستورکار جمهوریخواهی دنبال میکنند.
در میان این افراد، مارکو روبیو—که وزیر خارجه است—نماد گرایش نومحافظهکاری دوره بوش است. او معتقد است که باید کشورها را تسلیم کرد و از نیروی نظامی به شکل مؤثر استفاده کرد؛ دیدگاهی که در سیاست خارجی او نمود دارد.
فرد دوم که برنامهای برای ریاست جمهوری دارد، جی دی ونس، معاون ترامپ است. او نماینده گرایش انزواگرایانه است، البته نه به معنای خارج شدن کامل از جهان، بلکه با تأکید بر اجتناب از هزینههای غیرضروری. در سخنرانیهای خود، بویژه در حوزه سیاست خارجی، بر این نکته تأکید میکند که فعالیتهای آمریکا به معنای درگیر کردن نیروهای نظامی نیست، مانند سفر اخیرش به اسرائیل و بازدید از بخشهایی از غزه، که نشان داد هدف او مداخله نظامی مستقیم نیست. این دو گرایش، اگرچه متفاوتاند،اما اشتراکاتی نیز دارند و آن همان نگاه تجدیدنظرطلبانه به سیاست بینالملل است؛ در روبیو، این نگاه به فرم سختتر و نظامیتر تجلی یافته است. به همین دلیل، زمینه سیاسی آمریکا بسیار پویا و فعال است و کنشگران متعدد دارد. دستورکارها از هر دو سوی جریانهای سیاسی مطرح هستند، اما هیچ گرایشی نمیتواند به طور انحصاری همه قدرت را در اختیار بگیرد؛ اگرچه در لحظات خاص، محدودیتهایی موقت ایجاد میشود.
برش
تجدید نظرطلبی در عرصه بینالمللی در دولت ترامپ بسیار برجسته شده، به نحوی که آنها حتی نسبت به نهادهای نظامی مثل ناتو هم نقدهای جدی دارند.
بله، محافظهکاران و نومحافظهکاران همواره نسبت به نهادهای بینالمللی بدبین بودند و در برخی مقاطع از آنها خارج شدند؛ مثلاً بوش پسر آمریکا را از شورای حقوق بشر سازمان ملل خارج کرد و خود ریگان نیز از یونسکو کنار رفت. اما در دولتهای دموکرات، معمولاً این سیاستها تعدیل میشد و دوباره بازگشت به نهادها اتفاق میافتاد. در دوره ترامپ اما، این تجدیدنظرطلبی به شکل قابل توجهی همهجانبه و حتی میتوان گفت فراتر از الگوهای سابق به نوعی رادیکال است. همان طور که عنوان کردید، یکی از بزرگترین چالشها برای ناتو، کمتوجهی ترامپ به این سازمان بود. حتی در دوره اول ترامپ، برنامهریزی برای اجلاس سران ناتو در واشنگتن با مقاومت کارشناسان مواجه شد، زیرا نگران بودند رئیسجمهوری آمریکا علیه ناتو سخن بگوید. هرچند در نهایت این اجلاس برگزار شد، اما نشاندهنده بنیادین بودن رویکرد تجدیدنظرطلبانه ترامپ نسبت به این نهاد بود.
در سایر سازمانها و مسائل منطقهای نیز همین روند دیده میشود. در رابطه با آمریکای لاتین، اقداماتی از جمله پیشنهاد حمله زمینی به ونزوئلا مطرح شد. علاوه بر آن، بحثهایی درباره الحاق کانادا یا بازگرداندن پاناما و حتی موضوع گرینلند مطرح شد. در منطقه خاورمیانه نیز، ترامپ طرحهایی در مورد غزه ارائه کرد و حتی با پیشنهادهایی درباره مدیریت آن به وسیله هیأتمدیرهای که او رهبری آن را برعهده دارد، وارد شد.
وجه دیگر این تجدید نظرطلبی، تغییر در قواعد و حقوق بینالملل است. به عنوان مثال، حملهای که به ایران انجام شد، فاقد هرگونه توجیه حقوقی بینالمللی بود، در حالی که حقوق بینالملل معمولاً با نهادهای بینالمللی و سازمانهای جهانی مرتبط است.
در مجموع، تجدید نظرطلبی ایالات متحده در روابط بینالملل بسیار گسترده و جدی است و با واکنشها و تلاشهایی برای مدیریت آن روبهرو شده است. اما به نظر میرسد این رویکرد با یک تجدید نظرطلبی داخلی نیز ارتباط دارد، یعنی در ساختار و سیاستهای داخلی آمریکا نیز روندهای مشابهی مشاهده میشود.
انتهای پیام/