نگاهی به جهان کارلوس فوئنتس در نودوهفتمین زادروزش؛

میان خاطره و رویا

فرهنگ

130170
میان خاطره و رویا

در جهان کارلوس فوئنتس (۲۰۱۲-۱۹۲۸)، تاریخ همیشه زنده است؛ نه به مثابه گذشته‌ای دفن‌شده، بلکه همچون تنی که پیوسته پوست می‌اندازد تا چهره‌های تازه‌ای از همان زخم‌های کهن را آشکار کند.

علیرضا پیروزان - نویسنده و منتقد ادبی: رمان‌های او از دل مکزیک‌زاده می‌شوند، اما ریشه در انسانیت جهان‌گیر دارند. از «مرگ آرتیمو کروز» تا «پوست انداختن»، از «آئورا» تا «گرینگوی پیر»، هر اثر فوئنتس تلاشی است برای درک این پرسش که انسان پس از شکست، پس از انقلاب، پس از ایمان و عشق، چگونه هنوز در خود ادامه می‌یابد؟

فوئنتس، مانند بسیاری از نویسنده‌های نسل طلایی «آمریکای لاتین»، تاریخ را نه به عنوان خطی از وقایع، بلکه به مثابه یک موجود زنده و چندصدایی درک می‌کند. او با نثر پرشور و گاه شاعرانه‌اش، روایت را از سیطره زمان آزاد می‌کند و به مکان و حافظه، توان روایتگری می‌دهد. در آثارش خانه، شهر، بدن و حتی صدا، همگی در کار بازسازی یا فروپاشی گذشته‌اند. آنچه در نگاه اول رئالیسم جادویی می‌نماید، در عمق خود فلسفه‌ای از تداوم است: اینکه هیچ مرگی به‌کلی پایان نمی‌پذیرد و هیچ عشقی واقعاً از میان نمی‌رود.

تأملی درباره هستی و زوال

در «مرگ آرتیمو کروز» (۱۹۶۲)، فوئنتس با نبوغی ساختاری، راوی را در آستانه مرگ می‌نشاند تا از دل واپسین هذیان‌هایش، چهره‌ مکزیکی را بازشناسد که میان انقلاب و فساد، آرمان و خیانت، در رفت و آمد است. اما این رمان بیش از آنکه درباره‌ سیاست یا تاریخ باشد، تأملی درباره هستی و زوال است. آرتیمو کروز، نماد انسان مدرن در جهان پس از ایمان است؛ مردی که می‌خواهد معنای خود را در میان ویرانه‌های جهان بسازد، اما در نهایت درمی‌یابد که معنای زندگی چیزی جز سایه‌ مرگ نبوده است. رمان با تغییر مداوم زاویه‌ دید ـ از «من» به «تو» و «او» ـ هستی را به صحنه‌ گفت‌وگویی بدل می‌کند که در آن سوژه هرگز تمامیت ندارد. این ساختار، یادآور پرسش فلسفی اگزیستانسیالیستی است: چه کسی سخن می‌گوید، وقتی من از خود حرف می‌زنم؟ فوئنتس در این اثر مرگ را نه پایان، بلکه آینه‌ای می‌بیند که در آن انسان تصویر پنهان خود را بازمی‌شناسد. آرتیمو کروز در حال مردن است، اما در مرگ خود تاریخ مکزیک را می‌بیند که چگونه آرمان‌های انقلابی‌اش به ماشین قدرت بدل شده‌اند. در این میان، فوئنتس به چیزی نزدیک می‌شود که می‌توان آن را «متافیزیک زوال» نامید؛ نوعی شهود از بودن در مرز نابودی، که یادآور نگاه کامو به پوچی و اضطراب است، اما در بستری لاتینی، حسی‌تر و خون‌آلودتر.

آینه‌های زمان

در رمان کوتاه «آئورا» (۱۹۶۲)، فوئنتس با زبانی جادویی و فضایی مه‌آلود، مرز میان واقعیت و خیال را در هم می‌ریزد. داستان در خانه‌ای تاریک در مکزیکوسیتی می‌گذرد، جایی که جوانی به نام فلیپه مونترو برای ویرایش خاطرات یک ژنرال پیر استخدام می‌شود و در آنجا با دختری مرموز به نام آئورا روبه‌رو می‌شود؛ دختری که گویی بازتاب روح زنی دیگر است.

این رمان، چکیده‌ فلسفه فوئنتس درباره‌ تداوم هستی در سایه‌ دیگران است. آئورا همان حضور غایب است: تصویری از زمان که در اکنون حلول کرده است و گذشته را در بدن حال بازتولید می‌کند. زبان دوم شخص (تو) در روایت، خواننده را نیز در این آیین احضار شریک می‌سازد؛ گویی خود ما وارد خانه تاریک شده‌ایم و به بازی زمان کشیده می‌شویم. از نظر زیبایی‌شناختی، «آئورا» پیوندی میان حس و فلسفه است: عشق همچون نوعی همزیستی در خاطره، و حافظه چون قلمرویی میان رویا و مرگ. اینجا دیگر مرگ، فروپاشی نیست، بلکه انتقال است:‌ گذار از یک حضور به حضوری دیگر. فوئنتس در این اثر، با زبانی که گاه یادآور موسیقی نثر بورخس و شعر رمبوست، مرگ را همچون تداوم زندگی در سطحی دیگر تصویر می‌کند.
انسان در برزخ مدرنیته

در «پوست انداختن» (۱۹۶۷)، فوئنتس از قالب فردی عبور می‌کند و به نوعی «رمان-جهان» می‌رسد. گروهی از شخصیت‌ها در سفری به شهر مقدس تئوتیئواکان، در دل خرابه‌های تمدن‌های باستانی، با چهره‌ تازه‌ای از خود روبه‌رو می‌شوند. رمان، همچو آیینی از پوست انداختن، گذشته و حال، زندگی و مرگ را درهم می‌آمیزد. اینجا، فوئنتس فیلسوف تاریخ است. او نشان می‌دهد مدرنیته‌ آمریکای لاتین در حقیقت چیزی جز تکرار آیینی از ویرانی نیست: جامعه‌ای که پوست می‌اندازد اما زخم‌هایش هرگز التیام نمی‌یابد. در این معنا، «پوست انداختن» کنایه از تاریخ مکزیک است؛ کشوری که از انقلاب تا مصرف‌گرایی، از اشغال اسپانیا تا جهانی شدن، پیوسته در پی چهره‌ای نو از خویش است، اما در هر تغییر، خود پیشین را از نو احضار می‌کند. از منظر فلسفی، «پوست انداختن» تأملی در باب هویت است. پرسش فوئنتس این است که آیا انسان می‌تواند از تاریخ خود بگریزد؟ یا محکوم است تا ابد در پوست خاطراتش زیست کند؟ پاسخ او تراژیک است: انسان بی‌ریشه، هر قدر هم پوست بیندازد، باز همان چهره‌ اولین را در آینه خواهد دید.

اسطوره، تاریخ  و بازگشت جاودان

شــــاهـــکار فوئنتـــــس، «زمین ما» (۱۹۷۵)، تلاشی عظیم است برای بازآفرینی کل تاریخ جهان اسپانیایی‌زبان. این رمان، به مثابه یک «کمدی الهی» معاصر، زمان را از میان برمی‌دارد و سده‌ها را در هم می‌آمیزد: از اسپانیای قرون وسطی تا آینده‌ای آخرالزمانی. در اینجا، فوئنتس به اوج فلسفه‌ تاریخی خود می‌رسد. او تاریخ را نه توالی وقایع، بلکه ساختاری اسطوره‌ای می‌بیند که مدام تکرار می‌شود. انسان، همان بازیگر دیرین نمایش تاریخ است که در هر دوره با نقابی تازه ظاهر می‌شود، اما جوهرش همان است: میل به جاودانگی، و ناتوانی از درک مرگ. «زمین ما»، در واقع مکاشفه‌ای است درباره «هویت اسپانیایی»؛ اینکه چگونه امپراطوری و ایمان، زبان و عشق، همگی در جهانی که از درون تهی شده است، به نشانه‌هایی بی‌معنا بدل می‌شوند. فوئنتس با ساختاری چندروایتی و لحنی حماسی، تاریخ را به رویایی بدل می‌کند که در آن جهان، انسان و زبان، همزمان‌زاده و دفن می‌شوند.

مواجهه با دیگری

در «گرینگوی پیر» (۱۹۸۵)، فوئنتس رویارویی دو فرهنگ را به صورت داستانی شاعرانه بازسازی می‌کند. «گرینگو»، روزنامه‌نگار و نویسنده سالخورده‌ آمریکایی (که بر پایه‌ زندگی «آمبروز بیئرس» شکل گرفته) در بحبوحه انقلاب مکزیک ناپدید می‌شود. در دل این سفر، فوئنتس از مرز میان شمال و جنوب، سلطه و استعمار و نیز از جست‌وجوی معنای دیگری سخن می‌گوید. این رمان بیش از هرچیز درباره‌ درک دیگری است. فوئنتس با نگاهی پدیدارشناسانه، نشان می‌دهد هیچ‌کس نمی‌تواند «دیگری» را تمام‌قد بشناسد، مگر در لحظه شکست و فروپاشی. گرینگو در پایان، نه قهرمان است و نه قربانی؛ او در دل خاک مکزیک حل می‌شود، چنانکه تاریخ مکزیک در حافظه خود آمریکا گم شده است. از سوی دیگر، زن مکزیکی داستان، آینه دوگانگی تمدن‌هاست: او میان میل به آزادی و وابستگی، میان عشق و وطن، در رفت و آمد است. فوئنتس در چهره او، انسان معاصر را می‌بیند؛ موجودی دوپاره که در جهانی بدون یقین، تنها با عشق و حافظه زنده می‌ماند.
 
 فوئنتس و ماهیت روایت

در سراسر آثار فوئنتس، روایت نه بازگویی واقعیت، بلکه آفرینش دوباره‌ هستی است. او نویسنده‌ای است که می‌داند جهان از کلمه ساخته شده و هر واژه حامل نوعی قدرت احضار است. به همین دلیل، زبان در آثارش زنده است، تغییر می‌کند، و با هر تغییر، جهانی تازه می‌سازد. از منظر فلسفی، فوئنتس را می‌توان در پیوند با پدیدارشناسی مرلو-پونتی و اگزیستانسیالیسم سارتر خواند، اما او بیش از آنکه فیلسوف باشد، شاعر هستی است. برای او، انسان در جهانی چندلایه زیست می‌کند که مرز میان خواب و بیداری در آن همواره لغزنده است.

در جهان فوئنتس، هیچ حقیقتی نهایی نیست؛ تنها بازتاب و تکرار روایت‌هایی ا‌ست که هرگز به اصل خویش بازنمی‌گردند. این بدان معناست که حقیقت در آثار او نه غایت است، نه مرکز؛ بلکه فرآیندی بی‌پایان از انعکاس تجربه و حافظه، و زایش دوباره معنا در زبان است. تاریخ، همچون تصویر آینه‌ای در آینه‌ دیگر است که بی‌نهایت ادامه می‌یابد؛ اما در همین بی‌انتهایی، معنا‌زاده می‌شود؛ معنایی که از جنس کلمه است و از خاطره و از عشق.

جهان کارلوس فوئنتس جهانی است که در آن نوشتن خود نوعی زیستن است. او باور دارد که هر انسان، نویسنده‌ تاریخ خویش است و هر مرگ، فصلی از رمانی بزرگ‌تر. در این معنا، آثار فوئنتس نوعی تذکرند: یادآوری اینکه تاریخ نه در کتاب‌ها، بلکه در تن‌ها و زبان‌ها ادامه دارد.
فوئنتس با ترکیب تاریخ، اسطوره، فلسفه و سیاست، جهانی آفریده که در آن هر چیز دو چهره است: زندگی و مرگ، ایمان و تردید، عشق و نفرت. اما در میان این دوگانگی، او همیشه به زیبایی وفادار می‌ماند. زیرا به‌زعم او، تنها زیبایی است که می‌تواند از دل زوال، معنا بیافریند. جهان ادبی فوئنتس، جهان پوست انداختن است؛ جهانی که مدام می‌میرد تا دوباره‌زاده شود و در این تکرار بی‌پایان، انسان همچنان می‌نویسد، همچنان عاشق می‌ماند و همچنان در پی آن نوری است که هرگز خاموش نمی‌شود.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ